شب بخیر، مهمان شب
نوشتن بلاگ
فقط برای کاربران عضو
میکرو بلاگ
<< 1 ... 61 62 63 64 65 ... 765 >>
 ♛♡رامــــــــــین♡♛  (1403/2/15 , 00:03)
از‌خونمون‌میاد‌فقط‌درداش‌به‌یادم



وقتی میگیره دلت عکس منو نگاه
برو دور شو از سرو صدا همون
روسری سبزَ رو بزار که واست خریدم...
وقتی تنهایی خب موزیک منو بزار برو
فکر کن به همون یه بار که من
بغل تو خوابیدم عزیزم...
 شایان  (1403/2/14 , 15:21)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
عشق مانند باد است
نمی توانی آن را ببینی اما می توانی حسش کنی
 آگرین  (1403/2/14 , 12:28)
یه ترازو می ذاشت جلوش و به جدول کنار خیابون لم می داد.
خاکی بود. هم لباساش ، هم دلش ... رو یه تیکه کاغذ نوشته بود«هزاری نداری فدای سرت ، خودت رو وزن کن مهمونِ من».
من مشتری ثابتش بودم. هر روز تو مسیر برگشت به خونه، یه هزاری بهش می دادم و یه هفتاد کیلو می شنیدم. غلام پسر هفده ساله ای بود که مچپای چپش مادرزاد مشکل داشت و سخت می تونست راه بره. برای همین با ترازو و هزار تومن هزار تومن پول در می آورد. یه روز وقتی رفتم رو ترازو غلام گفت پنجاه کیلو... نگاه کردم دیدم هفتاده. خودش خنده ش گرفت. گفت امروز همه رو میگم پنجاه کیلو. گفتم حالا چرا پنجاه؟ گفت پنجاه کیلو بود. گفتم کی؟ گفت اسمش رو که نمی دونم ولی جای خواهرم نباشه!!! خیلی قشنگ بود. گفتم به سلامتی... فکر نمی کنی واست زوده؟ گفت هم سن و سالای من بچه دارن. گفتم لابد نسل شما زود شروع می کنه. گفت شاید نسل شما دیر شروع می کنه. دیدم راست میگه. با شرایطی که داشت بیشتر نگرانش بودم تا خوشحال... می ترسیدم از طرف چیزی بشنوه که نباید بشنوه.
از فردای اون روز غلام حسابی عوض شد. اولین تغییرش این بود که دو هزار تومن ازم می گرفت و می گفت هفتاد کیلو. دیگه خبری از اون نوشته ی هزاری نداری فدای سرت هم نبود.
غلام داشت پول جمع می کرد تا بره خواستگاری. می گفت به ننه م گفتم عروس خوشگل نمی خوای؟ ننه م گفته کی زنت میشه آخه ... منم گفتم سمیه !
غلام تو رویاهاش با سمیه، آروغ بچه ش رو هم گرفته بود!
یه روز وقتی داشتم خودم رو وزن می کردم غلام با دست به اون سمت خیابون اشاره کرد و گفت خودشه! نگاه کردم دیدم دو تا دختر دارن میان این سمت خیابون. دخترایی که مانتو و شال و کفش شون درآمد یک سال غلام بود. رفتم یه گوشه وایسادم به تماشا... فقط دعا می کردم غرورش له نشه. تو همین فکرا بودم که دیدم اون دو تا دختر از کنار غلام رد شدن. نه اونا به غلام نگاه کردن و نه غلام به اونا ... غلام بلند شد و با پای چپی که رو زمین کشیده می شد رفت به استقبال...
عصا رو از زیر بغل سمیه گرفت و سمیه به شونهی غلام تکیه داد. غلام عصای سمیه رو گذاشت رو زمین و دستش رو گرفت و کمکش کرد بره رو ترازو... بعد نگاه کرد به من و با خنده گفت از الان همه پنجاه و دو کیلو ...

عاشق اون حال خوب غلامم!!

#آرش حجازی
 آگرین  (1403/2/14 , 08:25)
بيا برويم به صد و پنجاه سال قبل...
به خانه های حوض دار، به اتاق های تو در تو...
من، پاييز كه شد انار دان كنم برايت با گلاب و شكر!
شب ها درز پنجره ها را با ملافه بگيری كه سرما توی تنمان نرود.
بنشينيم دور كرسی، از حجره بگويی برايم و كسب و كارت. لبخند بزنم و سيب پوست كنم بعد از شامت بخوری كه خستگی در كنی،
دراز كشيده باشی، لا به لای حرف هايت سكوت بشود، دنبال چشم هايت بدود نگاهم، بفهمم كه خوابی و لحاف را روی تنت صاف و صوف كنم...
بيا برويم به صد وپنجاه سال قبل...
به همان جايی كه تا زمان پير شدنمان، يادم نيايد كِی گفتی دوستم داری، يادم نيايد كِی كادوهای يک دفعه ای گرفته باشی برايم،
ولی خوب بخاطر بياورم لا به لای ملافه هايی كه لای درزهای پنجره ميگذاشتی چقدر "دوستت دارم" بوده...
بيا برويم به صد و پنجاه سال قبل...
به واقعيت، به پای هم ديگر پير شدن، به ماندن، به با لباس سفيد رفتن با كفن سفيد برگشتن...
بيا فاصله بگيريم از امروزی بودن ها، از ماهگرد گرفتن ها و سالگرد گرفتن ها، از كادو های يک دفعه ای، از دوستت دارم های تلگرامی، از امروز بودن ها و فردا رفتن ها...
بيا فاصله بگيريم از اين همه مجازی بودن، بيا برايت انار دان كنم با گلاب و شكر، بيا لای درزهای پنجره ها را با ملافه بگير كه سرما توي تنمان نرود، بيا اصلا حرفی نزن نگو دوستم داری اما واقعی باش...
اين دنيای امروز دارد حال همه را بهم می زند...
#مرا_جان............
امروز این متن زیبا به چشمم خورد و اینجا ثبتش کردم!!
 ♛♡رامــــــــــین♡♛  (1403/2/14 , 07:46)
از‌خونمون‌میاد‌فقط‌درداش‌به‌یادم
 شایان  (1403/2/14 , 01:47)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
تلاش کردن برای زندگی در زمان حال
بدون حسرت خوردن برای گذشته و ترس از آینده
لازمه داشتن زندگی شاد است
 ??????? ?  (1403/2/14 , 00:48)
خدایا، قربون آسمون آبیت💙



?
 شایان  (1403/2/13 , 19:47)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
زندگی زیباست …
هر روزت را در لحظه حال زندگی کن، به خاطر کسی که هستی سپاسگزار باش و از جهان پیرامونت قدردانی کن
 شایان  (1403/2/13 , 17:52)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
هرگز نمی توانید در دنیای بیرون چیزی بیشتر از آن چه در ذهن خود به دست آورده اید، کسب کنید!
 تریاق  (1403/2/13 , 14:48)
پیام دادن به خواهر بزرگتر
مثل پیام دادن به شوهریه که 0% دوستت داره :|
 شایان  (1403/2/13 , 13:36)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
هرگز خودتان را با هیچ کس دیگر در این جهان مقایسه نکنید
اگر این کار را بکنید به خودتان توهین کرده اید
 آگرین  (1403/2/13 , 09:02)
نگاهم به دندونای یکی درمیون با مزه ش بود...
پرسیدم:
- کلاس چندمی خانوم کوچولو؟!
با سر انگشت موهاشو لمس کرد
+ کوچولو نیستم دیگه! بزرگ شدم! دیگه قراره برم کلاس سوم!
خنده م گرفت
- یعنی کلاس دومی بودی امسال؟!
سرشو تکون داد
+ اوهوم!
دست زدم زیر چونه م
- دوست داری زودتر بزرگ شی؟!
چشماش برق زد از شوق
+ اوهوم!
خیره شدم به چشمای سیاه شفافش. دلم میخواست بهش بگم همه ی آدم بزرگای دور و برت یه روزی مثلِ تو بودن، منم مثل تو بودم، دلم میخواست بهش بگم همهمون مثل تو بودیم...
همه ی ما به ظاهر آدم بزرگا، یه روزی توو بچگیامون، یواشکی یکی دو سال گذاشتیم رو سن واقعیمون که بزرگتر به نظر بیایم، که خفن تر باشیم مثلا، که زودتر بزرگ شیم که بلکهم قدمون برسه به قامتِ آرزوهامون ولی سن و سال دار که شدیم دیدیم ای دل غافل! عمرمون گذشته و شدیم آدم بزرگه ای که قبلا آرزوشو داشتیم اما هیچی به هیچی تر از قبلمونیم و نه اثری مونده از دلخوشیِ بچگیامون و نه خبری هست از زرق و برقی که انتظار داشتیم از بزرگیامون!
خواستم بهش بگم الانم مثل همیم! ما آدم بزرگا هم وقتی یکی از سن و سالمون میپرسه، با تردید عدد و رقمارو میذاریم کنار هم، نه برای کم کردنش؛ برای اینکه وحشت نکنیم از هیبت عددا، برای اینکه هولمون نگیره از گذر زمان، که وهم نگیردمون از فرصتایی که هدر دادیم، که دلمون نگیره از زمانِ کمی که باقی مونده برامون...
دلم میخواست بگم اما سکوت کردم! یه حرفایی گفتنی نیست، شنیدنی ام نیست، فقط باید به وقتش تجربه شون کنی تا بفهمی...
 شایان  (1403/2/12 , 19:05)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
مردم اگه نتونن کاری رو انجام بدن،دوست دارن به تو هم بگن نمیتونی. هیچوقت به هیچکس اجازه نده بهت بگه نمیتونی کاری رو انجام بدی. باید از رویاهات محافظت کنی
 FAZi  (1403/2/12 , 18:20)
«بدتر از بلاتکلیفی، اون تکلیفیه که مشخصه اما باب دلت نیست.»
 آگرین  (1403/2/12 , 17:48)
آدمای دو رو مثل سگای خونگی میمونن
همیشه دنبال اینن که یکی بهشون استخون بده
فرقی براشون نداره که کی باشه
 مـᬼــحســᬼـــن  (1403/2/12 , 13:25)
تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده‌ ام❤
نیمکت های چوبی
بیشتر از درختان جنگل میوه می دهند.
چون ریشه در تلاش معلم دارند
روز معلم مبارک


تقدیم به معلم های سایتمون
 آگرین  (1403/2/12 , 09:04)
بعضی آدما هم هستن عین عدس میمونن
نه میشه فهمید پشتش کجاست نه روش!!
 شایان  (1403/2/12 , 06:47)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
هفت چیز بدون هفت چیز دیگر خطرناک است:

ثروت بدون زحمت

دانش بدون شخصیت

علم بدون انسانیت

سیاست بدون شرافت

لذت بدون وجدان

تجارت بدون اخلاق

و پرستش بدون ایثار
 شایان  (1403/2/12 , 04:35)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
ذهن های بزرگ درباره ایده ها بحث می کنند، ذهن های معمولی درباره رخدادها، ذهن های کوچک درباره افراد.
 شایان  (1403/2/12 , 00:57)
گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست.
هنگامی که در شادی به روی انسان بسته می شود بلافاصله در دیگری باز می شود اما ما آنقدر به در بسته خیره می شویم که در باز شده را نمی بینیم.
در کل: 15294
<< 1 ... 61 62 63 64 65 ... 765 >>

خانه
در کل : 1 عضو / 7 مهمان