نوشتن بلاگ
میکرو بلاگ
| مآه (1403/2/20 , 22:42) |
تو سر زمین کورها، مرد یک چشم شاهه.
| شایان (1403/2/20 , 10:04) گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست. |
روز دختر بر همه دختران سرزمینم مبارک
| PEYMAN (1403/2/20 , 09:05) تنهاترین |
سلام عزیزان پنجشنبه همگیتون بخیر
| شایان (1403/2/20 , 02:23) گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست. |
??????
| ehsanam (1403/2/19 , 23:34) |
فرانک هوگربیتس، زمینشناس و زلزلهپژوه هلندی، با انتشار پیامی در ایکس از احتمال وقوع زلزلهای بزرگ در ایران خبر داد
| تریاق (1403/2/19 , 11:51) |
«بعضی وقتا که در شرایط سخت هستی، فکر میکنی که دفن شدی، اما در واقع تو کاشته شدی »
| ☆گل شب بو♡ (1403/2/18 , 18:43) |
برام دعا کنید
| هانی (1403/2/18 , 05:06) |
در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن… زن حقیقت عشق را زود تشخیص مى دهد با حس نیرومند زنى، و اگر دبّه در مى آورد از آن است که عشق هم برایش کافى نیست ، او بیش از عشق مى طلبد، جان تو را❤️?.
– سلوک اثر محمود دولت آبادی???
– سلوک اثر محمود دولت آبادی???
| FAZi (1403/2/17 , 23:39) |
شد شد، نشدم اولین بار نیست که نمیشه.

| AlirezaM (1403/2/17 , 20:57) 《Admin》 |
برای کسی که دوستتون داره بجنگید، ولی برای اینکه کسی دوستتون داشته باشه؛ نه.
| ☆گل شب بو♡ (1403/2/17 , 18:50) |
این روزها غمگینم بینهایت
| شایان (1403/2/17 , 14:33) گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست. |
از دیگران شکایت نمی کنم
بلکه خودم را تغییر می دهم،
چرا که کفش پوشیدن راحت تر از
فرش کردن دنیاست.
مبارزه انسان را داغ می کند
و تجربه انسان را پخته می کند!
هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته اى دیگر خام نمی شود!
بلکه خودم را تغییر می دهم،
چرا که کفش پوشیدن راحت تر از
فرش کردن دنیاست.
مبارزه انسان را داغ می کند
و تجربه انسان را پخته می کند!
هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته اى دیگر خام نمی شود!
| آگرین (1403/2/17 , 09:43) |
وقتی بیست سالم بود،
همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره
و به معنای واقعی جوان هستی،
واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد،
از اون عشق های اساطیری،
عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم،
سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد،
می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟
استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره،
گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه،
ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد
و با دوستش ریز ریز می خندید،
توی اون مدتی که همکلاسی بودیم
من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه،
البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم،
ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم،
با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم
و به گفتن یک 'هه' قناعت کنه،
ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم،
اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی.
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا!
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم،
سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر،
گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد،
چون زمان تکرار شدنی نیست،
دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد؛
و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد،
چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم،
از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم،
از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم،
بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
#بهمن فرزانه
همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره
و به معنای واقعی جوان هستی،
واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد،
از اون عشق های اساطیری،
عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم،
سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد،
می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟
استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره،
گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه،
ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد
و با دوستش ریز ریز می خندید،
توی اون مدتی که همکلاسی بودیم
من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه،
البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم،
ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم،
با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم
و به گفتن یک 'هه' قناعت کنه،
ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم،
اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی.
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا!
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم،
سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر،
گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد،
چون زمان تکرار شدنی نیست،
دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد؛
و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد،
چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم،
از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم،
از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم،
بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
#بهمن فرزانه
| شایان (1403/2/17 , 05:20) گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی انسانها کافیست. |
هنگامی که زندگی به شما صد دلیل برای گریه کردن می دهد
به زندگی نشان دهید که هزار دلیل برای لبخند زدن دارید
به زندگی نشان دهید که هزار دلیل برای لبخند زدن دارید
| مآه (1403/2/16 , 19:30) |
| آگرین (1403/2/16 , 11:52) |
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت، وقتی توی آشپزخانه غذا میپخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ میکرد و میخورد.
من و خواهرم هم بعضی وقتها مچش را میگرفتیم و میگفتیم:
ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال میخوره.
و میخندیدیم مادرم هم میخندید خندههایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود.
مثل بچههایی که درست وسط شلوغیهایشان گیر میافتند، چارهای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست)، زن خانواده بود، زن شوهرش بود.
تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود.
وقتهایی هم که میآمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود.
حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچههایش سری به ما میزد، دست خالی نمیآمد، یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دستهایش بود، یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار میآمد، میدوید جلوی در، دستهایش را که لابد از شستن ظرفها خیس بودند، با دستمالی پاک میکرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته میکرد.
در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور میبافت و من و خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش مینشستیم و با گلولههای کاموا بازی میکردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت.
همیشه جایی مینشست که آفتابگیر باشد.
موهای خرماییاش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب میدرخشیدند و دستهایش میلهای بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان میداد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست).
مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود، او فقط در یک کلمه میگنجید: "مادر".
یادم میآید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم زود خودم را رساندم رفته بود پیش مادربزرگم.
وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن.
من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم.
نه به خاطر پدربزرگ به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سالها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه میکرد.
و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم...
چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمیخواست تا مجبور نمیشد لباس نمیخرید.
اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود.
حتی کادوهایی که به عناوین مختلف میگرفت همه وسایل خانه بودند.
در تمام این سالها تنها لحظههایی که مال خود خودش بودند، همان وقتهایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ میکرد.
سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقالهای نارنجی چهارقاچ شدهی خوش عطر یواشکی بود.
مادرم عادت داشت کارهای روزانهش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی میکردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهاییاش او را بخندانم.
مثلا اگر در لیست تلفنهایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش مینوشتم:
ناپلئون میشد زنگ به دایی جان ناپلئون...
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را میدیدیم میگفت:
اینا چی بود نوشته بودی؟
و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم.
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.
کنارش مادر نوشته بود:
دردت به جانم!
عجب دردی بود
جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم...
خاطرات یک دوست
من و خواهرم هم بعضی وقتها مچش را میگرفتیم و میگفتیم:
ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال میخوره.
و میخندیدیم مادرم هم میخندید خندههایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود.
مثل بچههایی که درست وسط شلوغیهایشان گیر میافتند، چارهای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست)، زن خانواده بود، زن شوهرش بود.
تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود.
وقتهایی هم که میآمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود.
حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچههایش سری به ما میزد، دست خالی نمیآمد، یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دستهایش بود، یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار میآمد، میدوید جلوی در، دستهایش را که لابد از شستن ظرفها خیس بودند، با دستمالی پاک میکرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته میکرد.
در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور میبافت و من و خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش مینشستیم و با گلولههای کاموا بازی میکردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت.
همیشه جایی مینشست که آفتابگیر باشد.
موهای خرماییاش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب میدرخشیدند و دستهایش میلهای بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان میداد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست).
مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود، او فقط در یک کلمه میگنجید: "مادر".
یادم میآید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم زود خودم را رساندم رفته بود پیش مادربزرگم.
وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن.
من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم.
نه به خاطر پدربزرگ به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سالها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه میکرد.
و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم...
چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمیخواست تا مجبور نمیشد لباس نمیخرید.
اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود.
حتی کادوهایی که به عناوین مختلف میگرفت همه وسایل خانه بودند.
در تمام این سالها تنها لحظههایی که مال خود خودش بودند، همان وقتهایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ میکرد.
سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقالهای نارنجی چهارقاچ شدهی خوش عطر یواشکی بود.
مادرم عادت داشت کارهای روزانهش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی میکردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهاییاش او را بخندانم.
مثلا اگر در لیست تلفنهایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش مینوشتم:
ناپلئون میشد زنگ به دایی جان ناپلئون...
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را میدیدیم میگفت:
اینا چی بود نوشته بودی؟
و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم.
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.
کنارش مادر نوشته بود:
دردت به جانم!
عجب دردی بود
جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم...
خاطرات یک دوست
| زهرا تبریزی (1403/2/16 , 00:13) دنیا با من قشنگتره |

| ??????? ? (1403/2/15 , 22:46) خدایا، قربون آسمون آبیت💙 |
1
1| ☆گل شب بو♡ (1403/2/15 , 20:03) |
نوشته بود اگر یه کتاب بنویسی راجع به کسی که عاشقش بودی و بهش نرسیدی،
صفحهی آخرش چی مینویسی؟
یه نفر در جواب.. نوشته بود:
خیالِ بودنت به وسعتِ یک کتاب شد؛ اما اندوهِ نبودنت در یک جمله خلاصه میشود:
" تو متعلق به من نیستی."
صفحهی آخرش چی مینویسی؟
یه نفر در جواب.. نوشته بود:
خیالِ بودنت به وسعتِ یک کتاب شد؛ اما اندوهِ نبودنت در یک جمله خلاصه میشود:
" تو متعلق به من نیستی."
| آگرین (1403/2/15 , 10:10) |
داشتم کمی خرت و پرت میخریدم از سوپر مارکت که چشمم افتاد به بسته های شکلات شوکوپارس که شبیه ظرف خمیردندان بود، گمان نمی کردم هنوز هم مغازه ها از این ها داشته باشند...
انگار کسی یقه ام را گرفت و پرتم کرد وسط حیاط خانه ی کودکی هایم توی خیابان بهار ، آن موقع طبقه ی دوم خانه ی پدربزرگم این ها زندگی می کردیم...
یادم می آید دخترک شر و شیطان چهار پنج ساله ای بودم که محال بود دو دقیقه یک جا بند بشوم! عاشق هله هوله خوردن بودم و پدرم مخالف سرسختِ به قول خودش این آت و آشغال ها!
برایش سلامتی خیلی مهم بود، خانه را جعبه جعبه پر میکرد از میوه های مختلف و خوردنی های به قول خودش سالم، اما مخالف سرسخت پول خرج کردن برای تنقلات ناسالم بود!
من اما راه رسیدن به خواسته ام را بلد بودم، دم غروب وقتی برای بازی کردن به کوچه می رفتم، پدربزرگم هم صندلی اش را می آورد و میگذاشت دم در و مینشست به تماشای بازی بچه ها و راست و ریس کردن حساب و کتاب هایش...
کمی که بازی می کردم، می دوئیدم سمتش و دست هایم را پشت سرم قفل می کردم و خودم را تاب می دادم و به مظلوم ترین حالت ممکن می گفتم:
" حاجی بابا پول میخوام! "
حاج بابا همیشه پول خورد توی بساطش داشت، از بین پول هایش یک اسکناس صد تومنی یا دویست تومنی میکشید بیرون و میگذاشت کف دستم و من بدو می رفتم تا بقالی سرکوچه و هرچیزی که میخریدم، حتما لابلایش یک شوکوپارس هم به چشم میخورد...
این اتفاق هر روز شاید چندین و چند بار می افتاد و پیرمرد حتی یک بار هم تاجایی که خاطرم مانده، نه نگفته بود بهم!
سالها گذشت و ما از آن خانه و شهر نقل مکان کردیم و پدرم سخت گیریش درباره ی خوردنی های ناسالم را کنار گذاشت و با دست خودش به پای ثابت خانه تبدیلشان کرد و تا می توانست شوکوپارس گرفت، ولی دیگر هیچوقت لذت خوردن آن شکلات های یواشکی برایم تکرار نشد!
به خودم که آمدم صاحب مغازه داشت صدایم می کرد
" رمزکارتتون "
سری تکان دادم و بعد از حساب کردن خرید هایم، زدم به دل خیابان و لبخندی به شوکوپارسی که مابین خرید هایم لم داده بود زدم و زیر لب گفتم:
" روحت شاد حاجی بابا "
انگار کسی یقه ام را گرفت و پرتم کرد وسط حیاط خانه ی کودکی هایم توی خیابان بهار ، آن موقع طبقه ی دوم خانه ی پدربزرگم این ها زندگی می کردیم...
یادم می آید دخترک شر و شیطان چهار پنج ساله ای بودم که محال بود دو دقیقه یک جا بند بشوم! عاشق هله هوله خوردن بودم و پدرم مخالف سرسختِ به قول خودش این آت و آشغال ها!
برایش سلامتی خیلی مهم بود، خانه را جعبه جعبه پر میکرد از میوه های مختلف و خوردنی های به قول خودش سالم، اما مخالف سرسخت پول خرج کردن برای تنقلات ناسالم بود!
من اما راه رسیدن به خواسته ام را بلد بودم، دم غروب وقتی برای بازی کردن به کوچه می رفتم، پدربزرگم هم صندلی اش را می آورد و میگذاشت دم در و مینشست به تماشای بازی بچه ها و راست و ریس کردن حساب و کتاب هایش...
کمی که بازی می کردم، می دوئیدم سمتش و دست هایم را پشت سرم قفل می کردم و خودم را تاب می دادم و به مظلوم ترین حالت ممکن می گفتم:
" حاجی بابا پول میخوام! "
حاج بابا همیشه پول خورد توی بساطش داشت، از بین پول هایش یک اسکناس صد تومنی یا دویست تومنی میکشید بیرون و میگذاشت کف دستم و من بدو می رفتم تا بقالی سرکوچه و هرچیزی که میخریدم، حتما لابلایش یک شوکوپارس هم به چشم میخورد...
این اتفاق هر روز شاید چندین و چند بار می افتاد و پیرمرد حتی یک بار هم تاجایی که خاطرم مانده، نه نگفته بود بهم!
سالها گذشت و ما از آن خانه و شهر نقل مکان کردیم و پدرم سخت گیریش درباره ی خوردنی های ناسالم را کنار گذاشت و با دست خودش به پای ثابت خانه تبدیلشان کرد و تا می توانست شوکوپارس گرفت، ولی دیگر هیچوقت لذت خوردن آن شکلات های یواشکی برایم تکرار نشد!
به خودم که آمدم صاحب مغازه داشت صدایم می کرد
" رمزکارتتون "
سری تکان دادم و بعد از حساب کردن خرید هایم، زدم به دل خیابان و لبخندی به شوکوپارسی که مابین خرید هایم لم داده بود زدم و زیر لب گفتم:
" روحت شاد حاجی بابا "
در کل: 15294

خانه
در کل : 1 عضو / 3 مهمان