نوشتن بلاگ
میکرو بلاگ
| آگرین (1400/11/17 , 10:54) |
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من کلاس سومی بودم و آن روز دعوتنامه ی فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم:
“من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است”!
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: “تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم”.
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود.
با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: “مادرت کجاست”؟ به کف اتاق نگریست و گفت: “بیمار است”.
_ “پدرت کجاست”؟
_ “رفته”.
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: “هیچ کس به مهمانی روت نمی آید”.
من چطور می توانستم اورا تنها بگذارم و از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: “کی به آنها احتیاج دارد”؟
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.
روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.
من با خوشحالی گفتم: “مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند”!!!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: “من به تو افتخار میکنم
آن روز بود که من یاد گرفتم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر کل زندگی من اثر گذاشت.
نویسنده : جک لندن
نام : هشتاد داستان برای عشق به زندگی
مترجم : حسن اکبریان طبری
“من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است”!
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: “تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم”.
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود.
با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: “مادرت کجاست”؟ به کف اتاق نگریست و گفت: “بیمار است”.
_ “پدرت کجاست”؟
_ “رفته”.
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: “هیچ کس به مهمانی روت نمی آید”.
من چطور می توانستم اورا تنها بگذارم و از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: “کی به آنها احتیاج دارد”؟
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.
روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.
من با خوشحالی گفتم: “مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند”!!!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: “من به تو افتخار میکنم
آن روز بود که من یاد گرفتم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر کل زندگی من اثر گذاشت.
نویسنده : جک لندن
نام : هشتاد داستان برای عشق به زندگی
مترجم : حسن اکبریان طبری
| جک اسمیت (1400/11/17 , 10:19) تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده ام❤ |
نمیشه آدمارو وادار به وفاداری کرد؛
هیچکس نمیتونه بگه: چون من دوست دارم پس بمون.
آدما به اندازه ی علاقه شون به تو وفاداریشونُ ثابت میکنن، اگر زندانیشونم کنی کسی که نخواد بمونه میره و کسی که دوست داشته باشه، اون سر دنیاهم که باشی میاد و دستاتُ میگیره..
ویرایش توسط جک اسمیت (1400/11/17 , 10:20) [2]
هیچکس نمیتونه بگه: چون من دوست دارم پس بمون.
آدما به اندازه ی علاقه شون به تو وفاداریشونُ ثابت میکنن، اگر زندانیشونم کنی کسی که نخواد بمونه میره و کسی که دوست داشته باشه، اون سر دنیاهم که باشی میاد و دستاتُ میگیره..
ویرایش توسط جک اسمیت (1400/11/17 , 10:20) [2]
| Nazanin 7 (1400/11/16 , 21:52) خدایا، قربون آسمون آبیت💙 |
من دیشب نشد که بخوابم شبا بدجوری دلتنگ میشم
تنت یه حسه قشنگتر از تنه نفست وصله به نفسمه
بدم میاد به غیر تو من از همه نیستی معلوم نیست چه مرضمه
بهت اعتیاد دارمو آرومم با خنده هات انرژی میگیرم از هر کلمه هر نگاهت
من نجات پیدا میکنم با بودنه تو و تویه دله منه جات
من احتیاج دارم مهربونیتو بهت نیاز دارم خماری پس میدم تو نیستی نمیاد خوابم بهت اعتیاد دارم
من احتیاج دارم مهربونیتو بهت نیاز دارم خماری پس میدم تو نیستی نمیاد خوابم بهت اعتیاد دارم
1| آگرین (1400/11/16 , 17:58) |
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمینِ پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته ی در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که باد هرزه ی شب گرد
با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد
با صبح روشنِ پُرترانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می بُرید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
نام : از ارتفاع قله ی نام و ننگ
شاعر : شهریار دادور
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمینِ پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته ی در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که باد هرزه ی شب گرد
با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد
با صبح روشنِ پُرترانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می بُرید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
نام : از ارتفاع قله ی نام و ننگ
شاعر : شهریار دادور
| piter (1400/11/16 , 17:16) تنهاعی لاتی ترع |
اینم ا لیلی های امروزی خخخ
| آگرین (1400/11/16 , 10:37) |
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم.
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛ میگفت میخرم به شرط اینکه بخوابی. یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت میبرمت به شرط اینکه بخوابی. یک شب پرسیدم اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟ گفت میرسی به شرط اینکه بخوابی. هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
یکشب خواب مادرم را دیدم؛ پرسید هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟ گفتم شبها نمیخوابم. گفت مگر چه آرزویی داری؟ گفتم تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم. گفت سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم، به شرط آنکه بخوابی…
داستان کودکی من
چارلی چاپلین
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛ میگفت میخرم به شرط اینکه بخوابی. یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت میبرمت به شرط اینکه بخوابی. یک شب پرسیدم اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟ گفت میرسی به شرط اینکه بخوابی. هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
یکشب خواب مادرم را دیدم؛ پرسید هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟ گفتم شبها نمیخوابم. گفت مگر چه آرزویی داری؟ گفتم تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم. گفت سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم، به شرط آنکه بخوابی…
داستان کودکی من
چارلی چاپلین
| roya (1400/11/15 , 23:35) ܩܠܭܘ ߊܨ ܢ̣ߊܚ݅ܓ ܭܘ ࡅ߳ܝ̇ߺܣߊیܨ ܩیܥܼܝ̇ߺܭَܘ . . ? |
غم ها ارزش جنگیدن ندارند!
رهایشان کنید
غم ها آنقدر خسته اند
که با کمترین بی توجهی
از پای در می آیند
برای شادی بغل باز کنید
و با امید زندگی کنید …
رهایشان کنید
غم ها آنقدر خسته اند
که با کمترین بی توجهی
از پای در می آیند
برای شادی بغل باز کنید
و با امید زندگی کنید …
| ♡~☆MaHsA☆~♡ (1400/11/15 , 22:17) •نیست در این دل ، دیگر شوق جوانی.. |
من خنده زنم بر دل
دل خنده زند بر من
اينجاست كه ميخندد
ديوانه به ديوانه
?وحشي بافقي
دل خنده زند بر من
اينجاست كه ميخندد
ديوانه به ديوانه
?وحشي بافقي
| Roksana (1400/11/15 , 19:41) از اولش خدا بوده از اینجا به بعدشم هست |
که رستگاریِ جاوید، در کم آزاریست.
- حافظ
- حافظ
| ☆davood☆ (1400/11/15 , 16:52) اقــــــــام حسیـــــن عشقـــــــــه |
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ
ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ
ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ
ﮐﻠﯿﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ
ﻧﺎﻥ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺪ
ﺩﺭ ﺩﯾﺎﺭ ﺭﺅﯾﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭﻧﮓ ﻣﯽﮐﻨﻢ؟
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺟﺰ ﺍﻭ
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﻢ
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﯼ؟
ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺷﺎﯾﺪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﺎﺭﯼ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﭘﺮ ﺷﻮﺭ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺎﯾﻢ
ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻌﺒﯿﺮﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺍﺯ
ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ
ﺩﺭ ﺗﺒﻠﻮﺭ ﻃﻠﻮﻉ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ
ﺑﺎﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪﻩ …
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮﯾﻦ؟
ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ
ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ
ﮐﻠﯿﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ
ﻧﺎﻥ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺪ
ﺩﺭ ﺩﯾﺎﺭ ﺭﺅﯾﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭﻧﮓ ﻣﯽﮐﻨﻢ؟
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺟﺰ ﺍﻭ
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﻢ
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﯼ؟
ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺷﺎﯾﺪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﺎﺭﯼ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﭘﺮ ﺷﻮﺭ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺎﯾﻢ
ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻌﺒﯿﺮﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺍﺯ
ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ
ﺩﺭ ﺗﺒﻠﻮﺭ ﻃﻠﻮﻉ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ
ﺑﺎﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪﻩ …
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮﯾﻦ؟
| آگرین (1400/11/15 , 13:38) |
وطن
تاریخ شما شرح برانداختن ماست
این کهنه کتابی است که جلدش کفن ماست
این گربهی کِز کردهی چسبیده به دیوار
ته ماندهای از بیشهی شیر وطن ماست
بیپرده بگوییم که در پرده نگنجیم
عریانی ما پاکترین پیرهن ماست
چیزی که نداریم به تاراج شما رفت
آن چیز که مانده است همان فوت و فن ماست
سرسختیِ فردوسی و سرمستی حافظ
آن لشکر پنهان شده در خویشتن ماست
معشوق غزل جلوهای از روح حماسه است
سهراب، همان سرو چمان چمن ماست
ای آنکه به آئین عجم خُرده گرفتی
نوروز همان پاسخ دندان شکن ماست
مازنده بر آنیم که آرام نگیریم
این آیهی کوتاه، تمام سخن ماست
#حسن قریب
تاریخ شما شرح برانداختن ماست
این کهنه کتابی است که جلدش کفن ماست
این گربهی کِز کردهی چسبیده به دیوار
ته ماندهای از بیشهی شیر وطن ماست
بیپرده بگوییم که در پرده نگنجیم
عریانی ما پاکترین پیرهن ماست
چیزی که نداریم به تاراج شما رفت
آن چیز که مانده است همان فوت و فن ماست
سرسختیِ فردوسی و سرمستی حافظ
آن لشکر پنهان شده در خویشتن ماست
معشوق غزل جلوهای از روح حماسه است
سهراب، همان سرو چمان چمن ماست
ای آنکه به آئین عجم خُرده گرفتی
نوروز همان پاسخ دندان شکن ماست
مازنده بر آنیم که آرام نگیریم
این آیهی کوتاه، تمام سخن ماست
#حسن قریب
| آگرین (1400/11/15 , 09:35) |
داستانی جالب از قدرت طبع شعر ملک الشعرای بهار
میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ
ملک الشعرای بهار گفت:
برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره.
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت:
چون آینه نور خیز گشتی احسنت
چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده موَیز گشتی احسنت
میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ
ملک الشعرای بهار گفت:
برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره.
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت:
چون آینه نور خیز گشتی احسنت
چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده موَیز گشتی احسنت
| kakojavad (1400/11/14 , 23:38) desert |
بنظر من قشنگ تر از :
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
این شعره که میگه :
خنده میبینی ولی از گریه دل غافلی
خانه ما اندورن ابر است و بیرون افتاب
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
این شعره که میگه :
خنده میبینی ولی از گریه دل غافلی
خانه ما اندورن ابر است و بیرون افتاب
| آگرین (1400/11/14 , 13:10) |
مش قاسم آدم چطور میفهمد عاشق شده ؟؟؟
+والا بابام جان دروغ چرا!!
اون که ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را میخواهی اون وقتی که نمیبینیش توی دلت پنداری یخ میبنده !
وقتی میبینیش یه هورمی توی این دلت بلند میشه پنداری تنور نانوایی را روشن کرده اند!
یعنی اونی که ما دیدیم اینجوری بود
که همه چیز دنیا را
همه مال و منال دنیا را برای او میخواهی . پنداری حاتم طایی شدی
خلاصه آرام نمیگیری مگر آن دختر را برات شیرینی بخورند
اما اینهم هست اگر خدایی نکرده آن دختر را به یکی دیگر شوهر بدهند
آنوقت دیگر واویلا
ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود
یک شب آن دختر را برای یکی دیگه شیرینی خوردند
صبح آن همشهری ما زد به بیابان
تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچکی نفهمیده چی شده
پنداری دود شد رفت آسمان!!
#دایی جان ناپلئون ایرج پزشکزاد
+والا بابام جان دروغ چرا!!
اون که ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را میخواهی اون وقتی که نمیبینیش توی دلت پنداری یخ میبنده !
وقتی میبینیش یه هورمی توی این دلت بلند میشه پنداری تنور نانوایی را روشن کرده اند!
یعنی اونی که ما دیدیم اینجوری بود
که همه چیز دنیا را
همه مال و منال دنیا را برای او میخواهی . پنداری حاتم طایی شدی
خلاصه آرام نمیگیری مگر آن دختر را برات شیرینی بخورند
اما اینهم هست اگر خدایی نکرده آن دختر را به یکی دیگر شوهر بدهند
آنوقت دیگر واویلا
ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود
یک شب آن دختر را برای یکی دیگه شیرینی خوردند
صبح آن همشهری ما زد به بیابان
تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچکی نفهمیده چی شده
پنداری دود شد رفت آسمان!!
#دایی جان ناپلئون ایرج پزشکزاد
| Roksana (1400/11/13 , 22:16) از اولش خدا بوده از اینجا به بعدشم هست |
قوی بمان عزیزدلم!
و بخند،
و سبز بمان،
و امیدوار باش.
امیدوار و مؤمن به تابش نور از پسِ این تاریکی.
خورشید، خلاف وعده نمیکند هرگز،
و خداوند همیشه به موقع از راه میرسد.
نگرانی و هراس را از خودت دور کن و ایمان داشتهباش که درست میشود همه چیز.
ایمان داشتهباش به رسیدن بهارهای بعد از زمستان،
به طلوع خورشیدهای بعد از تاریکی،
و به آرامشهای بعد از طوفان.
ایمان داشتهباش.
که برای رسیدن به بکرترین مقصدها همیشه از دشوارترین مسیرها باید عبور کرد و میدانم که احتمالا اینروزها تو در سختی بسیاری و بار اندوه غلیظی روی شانههای مهربان تو سنگینی میکند و جهان در نگاه استیصالهای گاهگاه تو، مانند بنبستیست که در آن گیرافتادهای. اما میدانم قوی هستی. میدانم چیزی حریف امید و ارادهی آدمیزاد و قدرت آفرینندهی هستی نخواهد شد.
ادامه بده عزیز دلم که روزهای خوبِ تو هم میرسند و پرندهی شادی به درختانِ در انتظارِ بهار تو باز خواهد گشت.
تو را دعوت میکنم به عشق، به تصورات خوب، به آرامش...
و از کائنات، برای لبخندهای عمیق و چشمهای آرام تو، قول میگیرم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
و بخند،
و سبز بمان،
و امیدوار باش.
امیدوار و مؤمن به تابش نور از پسِ این تاریکی.
خورشید، خلاف وعده نمیکند هرگز،
و خداوند همیشه به موقع از راه میرسد.
نگرانی و هراس را از خودت دور کن و ایمان داشتهباش که درست میشود همه چیز.
ایمان داشتهباش به رسیدن بهارهای بعد از زمستان،
به طلوع خورشیدهای بعد از تاریکی،
و به آرامشهای بعد از طوفان.
ایمان داشتهباش.
که برای رسیدن به بکرترین مقصدها همیشه از دشوارترین مسیرها باید عبور کرد و میدانم که احتمالا اینروزها تو در سختی بسیاری و بار اندوه غلیظی روی شانههای مهربان تو سنگینی میکند و جهان در نگاه استیصالهای گاهگاه تو، مانند بنبستیست که در آن گیرافتادهای. اما میدانم قوی هستی. میدانم چیزی حریف امید و ارادهی آدمیزاد و قدرت آفرینندهی هستی نخواهد شد.
ادامه بده عزیز دلم که روزهای خوبِ تو هم میرسند و پرندهی شادی به درختانِ در انتظارِ بهار تو باز خواهد گشت.
تو را دعوت میکنم به عشق، به تصورات خوب، به آرامش...
و از کائنات، برای لبخندهای عمیق و چشمهای آرام تو، قول میگیرم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
| roya (1400/11/13 , 17:41) ܩܠܭܘ ߊܨ ܢ̣ߊܚ݅ܓ ܭܘ ࡅ߳ܝ̇ߺܣߊیܨ ܩیܥܼܝ̇ߺܭَܘ . . ? |
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست
| roya (1400/11/13 , 17:01) ܩܠܭܘ ߊܨ ܢ̣ߊܚ݅ܓ ܭܘ ࡅ߳ܝ̇ߺܣߊیܨ ܩیܥܼܝ̇ߺܭَܘ . . ? |
تو این زمونه
همه دنبال ظاهر خوب و قشنگن،
ولی او چیزی که مهمه ذاته…
ذات خوب…
همه دنبال ظاهر خوب و قشنگن،
ولی او چیزی که مهمه ذاته…
ذات خوب…
در کل: 15459





خانه
در کل : 0 عضو / 2 مهمان