نوشتن بلاگ
میکرو بلاگ
| مآه (1402/10/16 , 20:25) |
ذات انسان قانع است ، انسان در غمگین ترین حالتش با بوی باران آرام می شود ، با شنیدن موسیقی مورد علاقه اش به وجد میاید ، با سپردن خیالش به سکوت شب درد هایش را تسکین می دهد ، انسان با کوچیک ترین لبخنده زندگی امیدوار خواهد بود.


| ڳیټآڔ gÎŦԹя (1402/10/16 , 18:20) |
یکی از فانتزیام☺
بریم رستوران
اووووف مانتو جلوباز سفید و کراپ صورتی نارنجی فداااتم
بزار خودم بندکفشاتو ببندم اووومم بووس کنم کفشاتو بعد بپوش
رستوران هر چی میخوای سفارش بده
نه هر چی بخوری منم میخورم منو دست توعه☺
واسا صندلیمو کنارت بزارم اوووف دستم رو شونه ات
اره با قاشق دهنیت میخولم
ویرایش توسط ڳیټآڔ gÎŦԹя (1402/10/16 , 18:24) [1]
بریم رستوران
اووووف مانتو جلوباز سفید و کراپ صورتی نارنجی فداااتم
بزار خودم بندکفشاتو ببندم اووومم بووس کنم کفشاتو بعد بپوش

رستوران هر چی میخوای سفارش بده
نه هر چی بخوری منم میخورم منو دست توعه☺
واسا صندلیمو کنارت بزارم اوووف دستم رو شونه ات
اره با قاشق دهنیت میخولم

ویرایش توسط ڳیټآڔ gÎŦԹя (1402/10/16 , 18:24) [1]
| مـᬼــحســᬼـــن (1402/10/16 , 15:45) تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده ام❤ |
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
| مآه (1402/10/16 , 14:48) |
قبل از اخلاق خوب و شخصیت جذاب، بهترین و واجب ترین صفتی که یه انسان می تونه داشته باشه
«امن» بودنه
امن باشیم برای هم...
«امن» بودنه
امن باشیم برای هم...
| مآه (1402/10/16 , 13:24) |
فهمیده بود که باید کمتر به دل می گرفت و کمتر دلگیر می شد و کمتر روی کوچکترین رفتار و واکنش آدم ها فکر می کرد. فهمیده بود که دنیا آنقدرها هم جدی نبود که بخواهد با تمام مسائل و رویدادها، احساسی و عمیق برخورد کند...
فهمیده بود که خوشحال ترینِ آدم ها، بی تفاوت ترین شان بود...
فهمیده بود چقدر بیهوده خودش را از فرصت های خوشبختیِ بسیاری محروم کرده بود...
نرگس صرافیان طوفان
فهمیده بود که خوشحال ترینِ آدم ها، بی تفاوت ترین شان بود...
فهمیده بود چقدر بیهوده خودش را از فرصت های خوشبختیِ بسیاری محروم کرده بود...
نرگس صرافیان طوفان
| مآه (1402/10/15 , 15:26) |
کسی را که با او خندیدی
فراموش خواهی کرد
ولی کسی را که با او گریستی از یاد نخواهی برد...
فراموش خواهی کرد
ولی کسی را که با او گریستی از یاد نخواهی برد...
| مـᬼــحســᬼـــن (1402/10/15 , 01:17) تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده ام❤ |
چقده سخته خدایا???
| مآه (1402/10/14 , 18:57) |
| آسو (1402/10/14 , 12:39) |
چه جالب تویی که دیروز توی سطل زباله ی ما بودی به ما درس اخلاق بدی

| مآه (1402/10/13 , 21:16) |
من
نه کنجکاوِ بهشتم
و نه دوزخ؛
چرا که من
مادرم را
هم به گاهِ خندیدن دیدم
و هم به گاهِ گریستن..
نه کنجکاوِ بهشتم
و نه دوزخ؛
چرا که من
مادرم را
هم به گاهِ خندیدن دیدم
و هم به گاهِ گریستن..
| مآه (1402/10/12 , 13:44) |
| آگرین (1402/10/12 , 12:57) |
ما جایی زمین خوردیم
که یادمون رفت جز خودمون کسی نداریم
و به بقیه تکیه کردیم
تا اومدیم یادمون بیاد
دیدیم با سر خوردیم زمین!
که یادمون رفت جز خودمون کسی نداریم
و به بقیه تکیه کردیم
تا اومدیم یادمون بیاد
دیدیم با سر خوردیم زمین!
| ڳیټآڔ gÎŦԹя (1402/10/12 , 01:48) |
| آسو (1402/10/11 , 15:21) |
من : دیر سین کرد دیگه برای همیشه تمامه
۲ ساعت بعد من
؛ یعنی الان داری به کی شب بخیر میگی؟

۲ ساعت بعد من
؛ یعنی الان داری به کی شب بخیر میگی؟

| مآه (1402/10/11 , 07:38) |
احساس مى كنم
كسى كه نيست
كسى كه هست را
از پا درمى آورد. . .
كسى كه نيست
كسى كه هست را
از پا درمى آورد. . .
| آسو (1402/10/11 , 05:58) |
جای تمام وقتایی که گفتم “نه بابا، عیب نداره ناراحت نشدم درک میکنم.”، این بار میخوام بگم درد داشت لعنتی، عیب داره، دیگه نمیتونم درک کنم.
| Ramin 7 (1402/10/11 , 02:11) ❄️☔🌙🌠 |
سرآغاز راهی بودم که مقصدی نامعلوم داشت
خیابانی پویشده از ترس و دوشیده از عشق
سرانجام حالی بودم که آینده ای نامشروع داشت
و من چه بی پروا در پی پروانه شدن
و چی دیوانه و بی بال در پی پرواز ?
خیابانی پویشده از ترس و دوشیده از عشق
سرانجام حالی بودم که آینده ای نامشروع داشت
و من چه بی پروا در پی پروانه شدن
و چی دیوانه و بی بال در پی پرواز ?
| ڳیټآڔ gÎŦԹя (1402/10/11 , 01:26) |
چرا بهم پیام نمیدی☺ برگرد وقتش رسیده
گفتم نگی نگفت ولی خواهشن پیامم بده اینجا
گفتم نگی نگفت ولی خواهشن پیامم بده اینجا
| ڳیټآڔ gÎŦԹя (1402/10/10 , 20:14) |


در کل: 15410


خانه
در کل : 0 عضو / 6 مهمان