نوشتن بلاگ
میکرو بلاگ
| FAZi (1399/6/19 , 01:00) |
شبتون پرتقالی❤...
| تریاق (1399/6/18 , 21:40) |
دنا توربو شده ۴۸۰ میلیون، بعد یکی میاد میگه زندگیتو خودت بساز، حیوون ما از صفر کلوین هم پایین تریم.?
| AlirezaM (1399/6/18 , 19:57) 《Admin》 |
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از ذهن
حرفهای من
افتاد
...
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از ذهن
حرفهای من
افتاد
...
| آگرین (1399/6/18 , 17:28) |
قطاری سمت خدا حرکت کرد
همه مردم سوار شدن
وقتی به ایستگاه بهشت رسید همه پیاده شدن
بی توجه به اینکه مقصد همه گی خدا بود
نه بهشت!
همه مردم سوار شدن
وقتی به ایستگاه بهشت رسید همه پیاده شدن
بی توجه به اینکه مقصد همه گی خدا بود
نه بهشت!
| setel (1399/6/18 , 14:16) پزشک فرعون |
و به کجا میتوانستیم فرار کنیم،
اگر "خواب" نبود...
[c][/c]
اگر "خواب" نبود...
[c][/c]
| setel (1399/6/18 , 11:40) پزشک فرعون |
کل امیدمون تو زندگی به اینه که دائما یکسان نباشد حال دوران
| FAZi (1399/6/17 , 23:52) |
شبتون پرتقالی...❤?
| FAZi (1399/6/17 , 22:42) |
میدونی، هر خواستنی به داشتن ختم نمیشه... بعضی خواستن ها رو باید بذاری گوشهی دلت؛ چشماتو ببندی و تو رویا باهاشون زندگی کنی.
?حسین حائریان
?حسین حائریان
| kakojavad (1399/6/17 , 21:13) desert |
کلِ " زندگی "خلاصه میشه تو یه مصرع از
جنابِ حافظ:
"چه توان كرد كه سعیِ منو دل باطل بود"
جنابِ حافظ:
"چه توان كرد كه سعیِ منو دل باطل بود"
| kakojavad (1399/6/17 , 20:43) desert |
شکفته باش گرت غیرِ عشق نیست غمی
غمی که عشق بوَد از کدام عیش کم است؟
? طالب آملی
غمی که عشق بوَد از کدام عیش کم است؟
? طالب آملی
| pedram (1399/6/17 , 14:43) شخصی باش که میخوای تو زندگیت داشته باشی |
در خیالات خودم درزیر بارانی که نیست
میرسم باتوبه خانه،از خیابانی که نیست
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
بازمیخندی ومیپرسی که حالت بهتر است؟
بازمیخندم که خیلی,گرچه میدانی که نیست
میرسم باتوبه خانه،از خیابانی که نیست
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
بازمیخندی ومیپرسی که حالت بهتر است؟
بازمیخندم که خیلی,گرچه میدانی که نیست
| pedram (1399/6/17 , 13:38) شخصی باش که میخوای تو زندگیت داشته باشی |
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب...
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست
که در بیشهٔ عشق
قهرمانان را بیدار کند.
خواهم انداخت به آب...
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست
که در بیشهٔ عشق
قهرمانان را بیدار کند.
| pedram (1399/6/17 , 12:57) شخصی باش که میخوای تو زندگیت داشته باشی |
فصل بهار بود،در گوشه ای از بیشه 5گل زیبا متولد شدند..
2گل ارکیده،2گل مروارید و1گل رز صورتی...
گلهای ارکیده و مروارید تا چشمشان به یکدیگر افتاد،
دلبسته ی یکدیگر شدند؛شاید چون جفت بودند...اما گل رز که زیباترین گل
بیشه بود،تنها ماند و جفتی برای خود نیافت...
روزها گذشت ارکیده ها و مرواریدها شاد بودند،عاشقانه و بامحبت باهم زندگی میکردند،
اما رز صورتی خود را تنها و تنهاتر حس میکرد..
حس تنهایی چنان در او اثر کردکه آیه ی یاس و تنهایی دلش راپر کرد...
و دیگر زندگی بدون عشق برای رز صورتی معنایی نداشت...
کارش این بود که تنها گوشه ای بنشیند و عشق و محبتی که بین گلهای دیگر جاری بود را
نظاره کند و از دیدن آنها و خیالاتی که به ذهنش می رسید،لذت ببرد...
مدت ها اینگونه گذشت تا اینکه شبی طاقتش تمام شد و در خلوت و سکوت
شروع به گریستن کرد،ندایی آمد...
خدا گفت:رز صورتی چرا گریه میکنی؟
رز صورتی گفت:چرا دیگران جفت خود را پیدا کردند اما من نه!چرا باید تنها بمانم؟
چرا چون زیباترم باید عذاب بکشم؟!
خدا گفت:نه تنها یک آزمون است...
رز صورتی گفت:چرا دیگران نباید این آزمون را پس بدهند!آیا این آزمون فقط مختص من است؟
خدا گفت:دیگران هم آزمون خودشان را میدهند،اما تو از آنها مقرب تری
پس آزمون تو را سخت تر میگیرم...
رز صورتی گفت:خداوندا..تو خودت میدانی که زندگی بدون عشق برایم معنا و
مفهومی ندارد حاضرم هر آزمون سختی را پشت سر بگذارم
اما به شرط اینکه تو مرا از این آزمون معاف کنی...
2گل ارکیده،2گل مروارید و1گل رز صورتی...
گلهای ارکیده و مروارید تا چشمشان به یکدیگر افتاد،
دلبسته ی یکدیگر شدند؛شاید چون جفت بودند...اما گل رز که زیباترین گل
بیشه بود،تنها ماند و جفتی برای خود نیافت...
روزها گذشت ارکیده ها و مرواریدها شاد بودند،عاشقانه و بامحبت باهم زندگی میکردند،
اما رز صورتی خود را تنها و تنهاتر حس میکرد..
حس تنهایی چنان در او اثر کردکه آیه ی یاس و تنهایی دلش راپر کرد...
و دیگر زندگی بدون عشق برای رز صورتی معنایی نداشت...
کارش این بود که تنها گوشه ای بنشیند و عشق و محبتی که بین گلهای دیگر جاری بود را
نظاره کند و از دیدن آنها و خیالاتی که به ذهنش می رسید،لذت ببرد...
مدت ها اینگونه گذشت تا اینکه شبی طاقتش تمام شد و در خلوت و سکوت
شروع به گریستن کرد،ندایی آمد...
خدا گفت:رز صورتی چرا گریه میکنی؟
رز صورتی گفت:چرا دیگران جفت خود را پیدا کردند اما من نه!چرا باید تنها بمانم؟
چرا چون زیباترم باید عذاب بکشم؟!
خدا گفت:نه تنها یک آزمون است...
رز صورتی گفت:چرا دیگران نباید این آزمون را پس بدهند!آیا این آزمون فقط مختص من است؟
خدا گفت:دیگران هم آزمون خودشان را میدهند،اما تو از آنها مقرب تری
پس آزمون تو را سخت تر میگیرم...
رز صورتی گفت:خداوندا..تو خودت میدانی که زندگی بدون عشق برایم معنا و
مفهومی ندارد حاضرم هر آزمون سختی را پشت سر بگذارم
اما به شرط اینکه تو مرا از این آزمون معاف کنی...
در کل: 15461









خانه
در کل : 0 عضو / 4 مهمان