شب بخیر، مهمان شب
نوشتن بلاگ
فقط برای کاربران عضو
میکرو بلاگ
<< 1 ... 175 176 177 178 179 ... 766 >>
 مهدی  (1401/11/22 , 04:43)
لعنت به فردا که نذاشت امروز را زندگی کنیم.

آهنگ تو نباشی از میثم ابراهیمی
 Ramin 7  (1401/11/22 , 01:14)
از‌خونمون‌میاد‌فقط‌درداش‌به‌یادم
 مهدی  (1401/11/22 , 00:35)
لعنت به فردا که نذاشت امروز را زندگی کنیم.

 Nazanin 7  (1401/11/21 , 23:12)
خدایا، قربون آسمون آبیت💙

 مـᬼــحســᬼـــن  (1401/11/21 , 21:31)
تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده‌ ام❤
+ شازده کوچولو : دیگه مهم نیست !
- روباه : مهمترين خاطره ها همونايى هستن كه ميگيم ديگه مهم نيست ♥️
 شبگرد  (1401/11/21 , 20:33)
خب حق داری تو هر جمعی میشینی میری از من میگی اگه از خودت بگی که همه پا میشن میرن!
 آگرین  (1401/11/21 , 17:42)
متاسفانه این روزهای تکراری که داره میگذره عمرمونه.
تو رابطهایی که قراره
همش اشتباهات طرف رو ببخشی
یبار خودت رو برای انتخاب اشتباهت
ببخش و تمومش کن . . .
 آگرین  (1401/11/21 , 12:27)
در جریان جنگ سرد، مرز بین آلمان و جمهوری چک با فنس الکتریکی مسدود
شد که باعث شد آهوهای جنگلی که
در چک و در نزدیکی این مرز زندگی
میکردن نتونن وارد آلمان بشن!
الان ۲۸ ساله که این حصار الکتریکی
برداشته شده و آهوهایی که امروز اونجا
زندگی میکنن هیچکدوم اون حصارها رو
ندیدن اما نتایج یک تحقیق نشون داده
که آهوهای نسل جدید هم جرات عبور
از مرز رو ندارن! انگار این ترس از
والدینشون بهشون به ارث رسیده!
این قضیه واسه خیلی از ماها هم صادقه
که با ترسهایی که واقعی نیستن و از
قدیمیترها به ما رسیده زندگی میکنیم...
 مـᬼــحســᬼـــن  (1401/11/21 , 10:43)
تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده‌ ام❤
ی وقتایی
آدم باید کسی رو
داشته باشه که...
از دست خودش
بهش پناه ببره...
 FAZi  (1401/11/21 , 00:31)
«از رها کردن نترس…
هیچکس نمیتواند چیزی که مال توست را از تو بگیرد؛ و تمام دنیا نمیتوانند؛ چیزی که مال تو نیست را حفظ کنند..»
 آگرین  (1401/11/20 , 20:13)
درونگرا بودن اینجوریه که هر حرفی میخوای بزنی، حس میکنی لزومی نداره اینو بگی، میخوای از مشکلاتت صحبت کنی، میگی خب مگه اینا میتونن واسم کاری کنن؟! بگم که چی؟! اینجوریه که دیگران فکر میکنن افسردهای، درصورتی که فقط از اضافهگویی خوشت نمیاد.❤️❤️
 ❤جانان?  (1401/11/20 , 19:44)
https://tamasha.com/v/Mb3o7
خاله مثله مادره خواهر زاده مثل فرزند ادمه ?
 Nazanin 7  (1401/11/20 , 17:59)
خدایا، قربون آسمون آبیت💙
 Ramin 7  (1401/11/20 , 13:55)
از‌خونمون‌میاد‌فقط‌درداش‌به‌یادم
اخرين حاضري هاي من
1
01/11/20 13:54
2
01/11/19 13:44
3
01/11/18 10:04
4
01/11/17 08:43
5
01/11/16 16:01
6
01/11/15 08:30
7
01/11/14 09:49
8
01/11/13 15:51
9
01/11/12 08:24
10
01/11/11 21:09
11
01/11/09 08:45
12
01/11/08 09:30
13
01/11/07 02:06
14
01/11/06 02:50
15
01/11/05 14:26
 آگرین  (1401/11/20 , 12:14)
جهان یادگار است و ، ما رفتنی
به گیتی نماند بجز گفتنی
بنام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست!!

#فردوسی
 آگرین  (1401/11/20 , 09:01)
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای “ننهنخودی” بود. ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود. میگفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب میزده، برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما “نخودی” مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت. مامان میگفت: “جگرش داغه!”
□ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش “کاسهی ننهنخودی” بود. ننه با خانهی ما ندار بود. درِ کوچه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک “پسرم” میگفت. سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم…
●یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو. بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد. بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: “ننه! از این بهبعد در بزن!”
○ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت. و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد. کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست. یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: “دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!”
■قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان. درِ خانهی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارتزدن بود برای ورود به شرکت خودش. او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک “پسر”. برای اثبات مادرانگیاش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیهی مادرها مجاز به انجامش نبودند، “بیدر زدن به خانهی پسرش رفتن!”
□یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که “پسرش” پسرش نبوده! ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود. یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه…
___
* مراقب دل های همدیگه باشیم
زیرا خیلیا با یک کلمه میمیرن!!
 Ramin 7  (1401/11/20 , 00:27)
از‌خونمون‌میاد‌فقط‌درداش‌به‌یادم
مَن بُریدم که هیچ!
نمیدونم چه مرگمه!
خنده به من نیومده!
نمیشه اوضاع دیگه بدتر از این!
نمیخوام ببینمت فقط همین...


#هیچ
 مـᬼــحســᬼـــن  (1401/11/19 , 23:39)
تو روشنیِ قلبِ منی ، خودم را به هدر نداده‌ ام❤
حسرت واقعى را آن روزى ميخورى
كه ميبينى، به اندازه ى سن و سالت زندگى نكرده اى ...

????
 ❤جانان?  (1401/11/19 , 21:18)
تو کتاب ملت عشق یه جا میگه:
"ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست.
آنقدر دقیق است که در سایهاش همه چیز سر موقعش اتفاق میافتد.
نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر"
همینقدر زیبا و امیدوار کننده.
 آگرین  (1401/11/19 , 19:22)
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:«آقا پسر شما اینجاست.» پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد. پیرمرد بیمار در انتظار پسر پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت. آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود. در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید:«این مرد که بود؟» پرستار با حیرت جواب داد:«پدرتون!» سرباز گفت:«نه اون پدر من نیست، من تا بحال او را ندیده بودم.» پرستار گفت:«پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟» سرباز گفت:«میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟» پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:«آقای ویلیام گری…» دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید. ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.
در کل: 15304
<< 1 ... 175 176 177 178 179 ... 766 >>

خانه
در کل : 1 عضو / 7 مهمان