میکرو بلاگ » رای ها
| A R I Y A (1404/12/28 , 18:49) انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
وصیتنامه یک جنگجو: (آریا)
من، فرزند این خاک کهن،
که در بادهای سوزان تاریخ ایستادم و در میدانهای آتش و خون جنگیدم، این سطور را نه از سر اندوه، که از سر آگاهی و آرامش مینویسم.
من برای وطنم جنگیدم.
هیچگاه چیزی برای خود نخواستم؛ نه نام، نه نان، نه مقام.
هرچه بود و هرچه خواستم، برای همهی ملت ایران بود.
در روزگاری که تاریکی میخواست بر این سرزمین سایه بیفکند، من و یارانم ایستادیم؛ نه برای آنکه قهرمان خوانده شویم، بلکه برای آنکه فرزندان این خاک، روزی آزادانه نفس بکشند.
جنگیدم تا انسان ایرانی، سرافراز بماند.
جنگیدم تا آزادی، واژهای زنده باشد نه رویایی دور.
اکنون که مرگ، دروازهای دیگر از نیستی را به رویم گشوده است، از شما میخواهم بر مزارم قرآن نخوانید و آخوند دعوت نکنید.
مرا در حصار آیینهای خشک و اندوههای تکراری زندانی نکنید.
اگر قرار است یادی از من باشد، بگذارید با ساز و آواز باشد؛
با خنده، با رقص، با جامی که به سلامتی زندگی بالا میرود.
شاد باشید.
بخندید.
بنوشید و زندگی را جشن بگیرید.
این رسم یک پارتیزان ایرانی است.
ما برای آن جنگیدیم که زندگی جاری بماند، نه آنکه در سوگ و سیاهی متوقف شود.
مرگ برای من پایان نیست؛ پلی است از خاک به ایرانجانی،پس من جان ایرانم و نامم جاوان است.
اما شما که هنوز در این سوی پل ایستادهاید، وظیفهتان زیستن است؛ زیستنِ شجاعانه، آزادانه و سرشار.
و شما که پس از من میآیید، شما که آیندهی این سرزمین در دستانتان شکل میگیرد، نام فرزندان خود را ایرانی بگذارید؛ نه فقط در زبان، که در جانشان.
کودکانتان را بر مزارم بیاورید؛ نه برای گریه، که برای آموختن.
برای آنان شاهنامه بخوانید؛
از رستم بگویید و سیاوش، از آرش که جان داد تا مرز ایران بماند.
بگذارید بدانند که این خاک، بر شانههای دلیران ایستاده است.
داستان مرا نیز برایشان بازگو کنید؛ نه برای ستایش، که برای فهمیدن.
بگویید انسانی بود که خواست آزاد زندگی کند و آزاد بمیرد.
به آنان بیاموزید شجاعت تنها در میدان جنگ نیست؛
در راستگویی است،
در دفاع از حقیقت است،
در ایستادن برابر ظلم است، حتی اگر تنها باشند.
وطندوستی را از جنس عشق به آنان بیاموزید، نه از جنس نفرت.
اخلاق را در جانشان بکارید، تا بدانند بزرگی در قدرت نیست، در کرامت است.
محبت را چراغ راهشان کنید، تا ایران را نه با کینه، که با مهر بسازند.
جشنهایتان را بر مزارم برگزار کنید.
بگذارید خندهی کودکان و نوای موسیقی، خاک را گرم کند.
اینگونه ثابت کنید که خاص هستید؛
که مرگ، شما را نمیشکند
و اندوه، شما را به زانو درنمیآورد.
با زندگی کردن،
با شاد بودن،
با پاسداشت فرهنگ و شکوه ایرانی،
گریه و ماتم تحمیلی و هر آنچه روح این ملت را خم میکند از ایران دور کنید.
ایران با اشک ساخته نمیشود؛
با آگاهی ساخته میشود،
با شجاعت،
با اخلاق،
و با شادی.
اگر روزی بر مزارم ایستادید،
به جای آه کشیدن،
به افق نگاه کنید و با خود بگویید:
«او رفت، اما راه آزادی ماند.»
و تا زمانی که این راه در دل شما زنده است،
من نیز زندهام.
من، فرزند این خاک کهن،
که در بادهای سوزان تاریخ ایستادم و در میدانهای آتش و خون جنگیدم، این سطور را نه از سر اندوه، که از سر آگاهی و آرامش مینویسم.
من برای وطنم جنگیدم.
هیچگاه چیزی برای خود نخواستم؛ نه نام، نه نان، نه مقام.
هرچه بود و هرچه خواستم، برای همهی ملت ایران بود.
در روزگاری که تاریکی میخواست بر این سرزمین سایه بیفکند، من و یارانم ایستادیم؛ نه برای آنکه قهرمان خوانده شویم، بلکه برای آنکه فرزندان این خاک، روزی آزادانه نفس بکشند.
جنگیدم تا انسان ایرانی، سرافراز بماند.
جنگیدم تا آزادی، واژهای زنده باشد نه رویایی دور.
اکنون که مرگ، دروازهای دیگر از نیستی را به رویم گشوده است، از شما میخواهم بر مزارم قرآن نخوانید و آخوند دعوت نکنید.
مرا در حصار آیینهای خشک و اندوههای تکراری زندانی نکنید.
اگر قرار است یادی از من باشد، بگذارید با ساز و آواز باشد؛
با خنده، با رقص، با جامی که به سلامتی زندگی بالا میرود.
شاد باشید.
بخندید.
بنوشید و زندگی را جشن بگیرید.
این رسم یک پارتیزان ایرانی است.
ما برای آن جنگیدیم که زندگی جاری بماند، نه آنکه در سوگ و سیاهی متوقف شود.
مرگ برای من پایان نیست؛ پلی است از خاک به ایرانجانی،پس من جان ایرانم و نامم جاوان است.
اما شما که هنوز در این سوی پل ایستادهاید، وظیفهتان زیستن است؛ زیستنِ شجاعانه، آزادانه و سرشار.
و شما که پس از من میآیید، شما که آیندهی این سرزمین در دستانتان شکل میگیرد، نام فرزندان خود را ایرانی بگذارید؛ نه فقط در زبان، که در جانشان.
کودکانتان را بر مزارم بیاورید؛ نه برای گریه، که برای آموختن.
برای آنان شاهنامه بخوانید؛
از رستم بگویید و سیاوش، از آرش که جان داد تا مرز ایران بماند.
بگذارید بدانند که این خاک، بر شانههای دلیران ایستاده است.
داستان مرا نیز برایشان بازگو کنید؛ نه برای ستایش، که برای فهمیدن.
بگویید انسانی بود که خواست آزاد زندگی کند و آزاد بمیرد.
به آنان بیاموزید شجاعت تنها در میدان جنگ نیست؛
در راستگویی است،
در دفاع از حقیقت است،
در ایستادن برابر ظلم است، حتی اگر تنها باشند.
وطندوستی را از جنس عشق به آنان بیاموزید، نه از جنس نفرت.
اخلاق را در جانشان بکارید، تا بدانند بزرگی در قدرت نیست، در کرامت است.
محبت را چراغ راهشان کنید، تا ایران را نه با کینه، که با مهر بسازند.
جشنهایتان را بر مزارم برگزار کنید.
بگذارید خندهی کودکان و نوای موسیقی، خاک را گرم کند.
اینگونه ثابت کنید که خاص هستید؛
که مرگ، شما را نمیشکند
و اندوه، شما را به زانو درنمیآورد.
با زندگی کردن،
با شاد بودن،
با پاسداشت فرهنگ و شکوه ایرانی،
گریه و ماتم تحمیلی و هر آنچه روح این ملت را خم میکند از ایران دور کنید.
ایران با اشک ساخته نمیشود؛
با آگاهی ساخته میشود،
با شجاعت،
با اخلاق،
و با شادی.
اگر روزی بر مزارم ایستادید،
به جای آه کشیدن،
به افق نگاه کنید و با خود بگویید:
«او رفت، اما راه آزادی ماند.»
و تا زمانی که این راه در دل شما زنده است،
من نیز زندهام.
در کل: 7


خانه
در کل : 1 عضو / 6 مهمان