میکرو بلاگ » رای ها
| آگرین (1403/2/13 , 09:02) |
نگاهم به دندونای یکی درمیون با مزه ش بود...
پرسیدم:
- کلاس چندمی خانوم کوچولو؟!
با سر انگشت موهاشو لمس کرد
+ کوچولو نیستم دیگه! بزرگ شدم! دیگه قراره برم کلاس سوم!
خنده م گرفت
- یعنی کلاس دومی بودی امسال؟!
سرشو تکون داد
+ اوهوم!
دست زدم زیر چونه م
- دوست داری زودتر بزرگ شی؟!
چشماش برق زد از شوق
+ اوهوم!
خیره شدم به چشمای سیاه شفافش. دلم میخواست بهش بگم همه ی آدم بزرگای دور و برت یه روزی مثلِ تو بودن، منم مثل تو بودم، دلم میخواست بهش بگم همهمون مثل تو بودیم...
همه ی ما به ظاهر آدم بزرگا، یه روزی توو بچگیامون، یواشکی یکی دو سال گذاشتیم رو سن واقعیمون که بزرگتر به نظر بیایم، که خفن تر باشیم مثلا، که زودتر بزرگ شیم که بلکهم قدمون برسه به قامتِ آرزوهامون ولی سن و سال دار که شدیم دیدیم ای دل غافل! عمرمون گذشته و شدیم آدم بزرگه ای که قبلا آرزوشو داشتیم اما هیچی به هیچی تر از قبلمونیم و نه اثری مونده از دلخوشیِ بچگیامون و نه خبری هست از زرق و برقی که انتظار داشتیم از بزرگیامون!
خواستم بهش بگم الانم مثل همیم! ما آدم بزرگا هم وقتی یکی از سن و سالمون میپرسه، با تردید عدد و رقمارو میذاریم کنار هم، نه برای کم کردنش؛ برای اینکه وحشت نکنیم از هیبت عددا، برای اینکه هولمون نگیره از گذر زمان، که وهم نگیردمون از فرصتایی که هدر دادیم، که دلمون نگیره از زمانِ کمی که باقی مونده برامون...
دلم میخواست بگم اما سکوت کردم! یه حرفایی گفتنی نیست، شنیدنی ام نیست، فقط باید به وقتش تجربه شون کنی تا بفهمی...
پرسیدم:
- کلاس چندمی خانوم کوچولو؟!
با سر انگشت موهاشو لمس کرد
+ کوچولو نیستم دیگه! بزرگ شدم! دیگه قراره برم کلاس سوم!
خنده م گرفت
- یعنی کلاس دومی بودی امسال؟!
سرشو تکون داد
+ اوهوم!
دست زدم زیر چونه م
- دوست داری زودتر بزرگ شی؟!
چشماش برق زد از شوق
+ اوهوم!
خیره شدم به چشمای سیاه شفافش. دلم میخواست بهش بگم همه ی آدم بزرگای دور و برت یه روزی مثلِ تو بودن، منم مثل تو بودم، دلم میخواست بهش بگم همهمون مثل تو بودیم...
همه ی ما به ظاهر آدم بزرگا، یه روزی توو بچگیامون، یواشکی یکی دو سال گذاشتیم رو سن واقعیمون که بزرگتر به نظر بیایم، که خفن تر باشیم مثلا، که زودتر بزرگ شیم که بلکهم قدمون برسه به قامتِ آرزوهامون ولی سن و سال دار که شدیم دیدیم ای دل غافل! عمرمون گذشته و شدیم آدم بزرگه ای که قبلا آرزوشو داشتیم اما هیچی به هیچی تر از قبلمونیم و نه اثری مونده از دلخوشیِ بچگیامون و نه خبری هست از زرق و برقی که انتظار داشتیم از بزرگیامون!
خواستم بهش بگم الانم مثل همیم! ما آدم بزرگا هم وقتی یکی از سن و سالمون میپرسه، با تردید عدد و رقمارو میذاریم کنار هم، نه برای کم کردنش؛ برای اینکه وحشت نکنیم از هیبت عددا، برای اینکه هولمون نگیره از گذر زمان، که وهم نگیردمون از فرصتایی که هدر دادیم، که دلمون نگیره از زمانِ کمی که باقی مونده برامون...
دلم میخواست بگم اما سکوت کردم! یه حرفایی گفتنی نیست، شنیدنی ام نیست، فقط باید به وقتش تجربه شون کنی تا بفهمی...
در کل: 7


خانه
در کل : 0 عضو / 2 مهمان