میکرو بلاگ » رای ها
| آگرین (1402/10/5 , 10:19) |
توی جنگل سبز کنار یک برکه ی زیبا روباه پیری زندگی میکرد
روباه تو بچگی و جوانی خیلی شیطون و بازیگوش بود ولی حالا پیر شده بود و کمر درد و پادرد داشت و نمیتونست بدوه و شکار کنه بخاطر همین خیلی لاغر و نحیف شده بود و همش تو لونش بود..
یک روز خرگوش خانم که همسایش بود داشت از جلوی لونه ی روباه رد میشد که صدای ناله شنید،آروم داخل رفت و دید روباه دراز کشیده و آه و ناله میکنه
بهش گفت:چی شده آقا روباهه؟!چرا ناله میکنی؟!
روباه جواب داد:خیلی گرسنمه دارم میمیرم...
خانم خرگوشه خیلی ناراحت شد و گفت:الان میرم برام یه سوپ هویج خوشمزه میارم تا جون بگیری..
بعدم رفت و با یه ظرف بزرگ سوپ هویج داغ برگشت
روباه خیلی خوشحال شد و تشکر کرد و شروع کرد به خوردن..
شب موقع خواب روباه با خودش گفت:چرا وقتی خانم خرگوشه با پای خودش اومد تو لونه شکارش نکردم و مجبور شدم سوپ بخورم،اینبار اگه اومد یه لقمه ی چپش میکنم و با این فکر خوابید...
فرداش خانم خرگوشه کیک هویج درست کرد و تصمیم گرفت برای روباه هم ببره..
وقتی رسید جلوی لونه ی روباه دید آقا خرسه داره اونجا قدم میزنه،باهاش سلام و احوال پرسی کرد و رفت تو لونه ی روباه
آقا خرسه خیلی تعجب کرد و با خودش گفت:چرا رفت پیش روباه؟نمیترسه که اونو بخوره؟!
که یکدفعه صدای جیغ و داد شنید و خانم خرگوشه با بدن زخمی از لونه پرید بیرون و پا گذاشت به فرار..
روباه هم لنگان لنگان بیرون اومد و خورد به آقا خرسه.
خرسه گفت:به به!جناب روباه چه عجب از لونتون اومدین بیرون و تا خواست سمتش حمله کنه روباه جست زد و پرید تو لونه..
آقا خرسه گفت:این بار تونستی فرار کنی ولی دفعه ی بعد نمیذارم،خانم خرگوش بهت لطف کرد و برات غذا آورد ولی تو میخواستی اونو بخوری.خیلی بی چشم و رو هستی و راه افتاد رفت سمت لونه ی خرگوش..
خانم خرگوشه داشت کنار برکه زخمهاشو تمیز میکرد و آروم آروم گریه میکرد
آقا خرسه بهش گفت:امیدوارم دیگه هیچوقت برای حیوانات درنده دلسوزی نکنی چون هر چقدر هم پیر و ناتوان باشن باز هم میتونن شکارت کنن..
این داستان راجب بعضی آدما هم صدق میکنه
هزاریم که بهشون خوبی کنی
نه تنها خوبیتو نادیده میگیرن
بلکه در پی ضربه زدن و زمین زدنت هستن!!
روباه تو بچگی و جوانی خیلی شیطون و بازیگوش بود ولی حالا پیر شده بود و کمر درد و پادرد داشت و نمیتونست بدوه و شکار کنه بخاطر همین خیلی لاغر و نحیف شده بود و همش تو لونش بود..
یک روز خرگوش خانم که همسایش بود داشت از جلوی لونه ی روباه رد میشد که صدای ناله شنید،آروم داخل رفت و دید روباه دراز کشیده و آه و ناله میکنه
بهش گفت:چی شده آقا روباهه؟!چرا ناله میکنی؟!
روباه جواب داد:خیلی گرسنمه دارم میمیرم...
خانم خرگوشه خیلی ناراحت شد و گفت:الان میرم برام یه سوپ هویج خوشمزه میارم تا جون بگیری..
بعدم رفت و با یه ظرف بزرگ سوپ هویج داغ برگشت
روباه خیلی خوشحال شد و تشکر کرد و شروع کرد به خوردن..
شب موقع خواب روباه با خودش گفت:چرا وقتی خانم خرگوشه با پای خودش اومد تو لونه شکارش نکردم و مجبور شدم سوپ بخورم،اینبار اگه اومد یه لقمه ی چپش میکنم و با این فکر خوابید...
فرداش خانم خرگوشه کیک هویج درست کرد و تصمیم گرفت برای روباه هم ببره..
وقتی رسید جلوی لونه ی روباه دید آقا خرسه داره اونجا قدم میزنه،باهاش سلام و احوال پرسی کرد و رفت تو لونه ی روباه
آقا خرسه خیلی تعجب کرد و با خودش گفت:چرا رفت پیش روباه؟نمیترسه که اونو بخوره؟!
که یکدفعه صدای جیغ و داد شنید و خانم خرگوشه با بدن زخمی از لونه پرید بیرون و پا گذاشت به فرار..
روباه هم لنگان لنگان بیرون اومد و خورد به آقا خرسه.
خرسه گفت:به به!جناب روباه چه عجب از لونتون اومدین بیرون و تا خواست سمتش حمله کنه روباه جست زد و پرید تو لونه..
آقا خرسه گفت:این بار تونستی فرار کنی ولی دفعه ی بعد نمیذارم،خانم خرگوش بهت لطف کرد و برات غذا آورد ولی تو میخواستی اونو بخوری.خیلی بی چشم و رو هستی و راه افتاد رفت سمت لونه ی خرگوش..
خانم خرگوشه داشت کنار برکه زخمهاشو تمیز میکرد و آروم آروم گریه میکرد
آقا خرسه بهش گفت:امیدوارم دیگه هیچوقت برای حیوانات درنده دلسوزی نکنی چون هر چقدر هم پیر و ناتوان باشن باز هم میتونن شکارت کنن..
این داستان راجب بعضی آدما هم صدق میکنه
هزاریم که بهشون خوبی کنی
نه تنها خوبیتو نادیده میگیرن
بلکه در پی ضربه زدن و زمین زدنت هستن!!
در کل: 4


خانه
در کل : 1 عضو / 4 مهمان