صبح بخیر، مهمان صبح
میکرو بلاگ » رای ها
همه | مثبت | منفی
 مآه  (1402/10/3 , 06:09)
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستان ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان ات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
رای ها (3)
لایک (3) | دیس لایک (0)
+1 «MaHsA» (1402/10/4 , 06:41)
+1 ?زیبای وحشی ? (1402/10/3 , 15:01)
+1 مـᬼــحســᬼـــن (1402/10/3 , 13:12)
در کل: 3

برگشت

خانه
در کل : 2 عضو / 4 مهمان