میکرو بلاگ » رای ها
| مآه (1402/10/3 , 06:09) |
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستان ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان ات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستان ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان ات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
در کل: 3


خانه
در کل : 2 عضو / 4 مهمان