صبح بخیر، مهمان صبح
میکرو بلاگ » رای ها
همه | مثبت | منفی
 مآه  (1402/10/3 , 06:09)
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستان ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان ات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
رای ها (3)
لایک (3) | دیس لایک (0)
در کل: 0

برگشت

خانه
در کل : 2 عضو / 3 مهمان