میکرو بلاگ » رای ها
| آگرین (1402/5/16 , 18:21) |
بند بُگسل، باش آزاد ای پسر
چند باشی بندِ سیم و بندِ زر
گر بِریزی بَحْر را در کوزهای
چند گُنجد قسمت یک روزهای
کوزهی چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کُلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوشسودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسمِ خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جانِ طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نِی من گفتنیها گفتمی
هرکه او از هم زبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود چون بود
آینهت دانی چرا غمّاز نیست
زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست
مولوی
چند باشی بندِ سیم و بندِ زر
گر بِریزی بَحْر را در کوزهای
چند گُنجد قسمت یک روزهای
کوزهی چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کُلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوشسودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسمِ خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جانِ طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نِی من گفتنیها گفتمی
هرکه او از هم زبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود چون بود
آینهت دانی چرا غمّاز نیست
زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست
مولوی
در کل: 0


خانه
در کل : 0 عضو / 6 مهمان