میکرو بلاگ » رای ها
| ? Ramin 7 ? (1402/4/3 , 17:15) ازخونمونمیادفقطدرداشبهیادم |
پادشاهی داشت از کنار سرباز رد میشد
به سرباز گفت سرده امشب سختت نیست اینجا نگهبانی بدی؟
سرباز گفت من دیگه عادت کردم به این سرما چیزی به پایان زمستان نمونده این چند روزم میگذره..
پادشاه گفت ولی امشب خیلی سرده بمون من برات پتو میارم
پادشاه رفت تو قصر ولی فراموش کرد پتو بیاره
صبح گفتن سرباز یخ زده ولی یه نامه نوشته برای پادشاه
نوشته بود: من تنم به سرما عادت داشت...
وعده ی پتوی تو جان من را گرفت !
به سرباز گفت سرده امشب سختت نیست اینجا نگهبانی بدی؟
سرباز گفت من دیگه عادت کردم به این سرما چیزی به پایان زمستان نمونده این چند روزم میگذره..
پادشاه گفت ولی امشب خیلی سرده بمون من برات پتو میارم
پادشاه رفت تو قصر ولی فراموش کرد پتو بیاره
صبح گفتن سرباز یخ زده ولی یه نامه نوشته برای پادشاه
نوشته بود: من تنم به سرما عادت داشت...
وعده ی پتوی تو جان من را گرفت !
در کل: 8


خانه
در کل : 3 عضو / 8 مهمان