| (1405/3/18 , 22:31) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
چقدر به ما بر میخورد وقتی به ما می گفتند:
" شما ملتی دزد و کلاهبردارید... "
سال ۱۳۴۷ دانشجوی سال اول رشته جامعه شناسی در دانشسرای عالی بودم.
استاد دکتر ابراهیم بنی احمد که استاد انسان شناسی دانشسرا بود، روزی سر کلاس گفت:
پنج شنبه هفته آینده پروفسور پوپ در دانشگاه پهلوی شیراز سخنرانی دارد. من شخصا خواهم رفت ؛ کسانی که علاقمند هستند می توانند با هم جمع شوند اتوبوس بگیرند و به شیراز برای این سخنرانی بیایند.
بعد هم توضیحاتی در مورد زندگی پروفسور پوپ داد که او ایران شناس و تاریخ شناس برجسته آمریکایی است.
خلاصه آنقدر تعریف کرد که ما علاقمند شدیم برویم سخنرانی پروفسور پوپ...
استاد خودش بخاطر مسیر طولانی با هواپیما رفت. ما هم نفری ۵۰ تومن دادیم و رفت و برگشت با اتوبوس تی بی تی رفتیم.
اتوبوس ساعت ۱۰ شب چهارشنبه حرکت کرد و ساعت ۱۳ ظهر شیراز بودیم.
ساعت ۴ بعدازظهر سخنرانی شروع شد.
پرفسور دو ساعت سخنرانی کرد که من گوشه ای از سخنرانی ایشان را که بیاد دارم برایتان می نویسم:
اگر رشد اقتصادی توام با رشد فرهنگی جامعه ، و به موازات هم حرکت نکند ، نقطه تلاقی آن ها به از هم پاشیدگی اقتصاد جامعه ختم خواهد شد!
نمی شود در یک جامعه سنتی ، مدرن زندگی کرد و در یک جامعه مدرن ، سنتی رفتار کرد.
نقطه برخورد این دو بهم ، باعث از هم پاشیدگی اجتماعی خواهد شد.
شما ملتی هستید دزد! و کلاهبردار!!!
۳۰ میلیون همه در کنار هم دوستانه زندگی می کنید ؛ بزرگ می شوید ؛ ازدواج می کنید و صاحب فرزند می شوید و همچنان نسل های آینده خود را می سازید ؛ اما زیر بنای فکری شما شبیه آدم نیست.
هروقت خواهان جامعه ای مترقی و مدرن بودید، باید در کشورتان «آدم» تربیت کنید.
آینده خوبی برای شما متصور نیستم ؛ رشد اقتصادی شما بیشتر از رشد فرهنگی شماست و...
سخنرانی ساعت ۷ شب تمام شد و ما همه دمق و ناراحت به تهران برگشتیم.
شنبه سر کلاس از دکتر بنی احمد پرسیدیم:
آقا حالا حتما باید این سخنرانی را می رفتیم که به ما بگویند شما ملتی دزد و کلاهبردارید؟
استاد گفت:
آنچه او می بیند من و تو نمی بینیم...
او ۵۰ سال بعد را میبیند ، ما امروز را ...
سال ها گذشت و من بارها به چشم خود دیدم چگونه جامعه من بخاطر فقر فرهنگی از هم پاشید ؛ تا این که دیشب با دوستی که پناهنده اروپا است صحبت میکردم.
او گفت: اینجا خیلی به من بد میگذرد. حتی پول برای آب خوردن ندارم. مادرم ۵ میلیون تومن داده ، بهم ۳۰۰ یورو داده اند...
بهش گفتم چرا برای ۵ میلیون تومن ۳۰۰ یورو داده اند؟ اینجوری که یورو می شود ۱۶۶۶۰ تومان؟ در صورتیکه یورو ۱۴ هزار تومن است.
گفت: صراف های ایرانی می دانند ما اینجا پشت مرز گرفتاریم ، یورو را هرچقدر بخواهند حساب می کنند. بعد چند تا عکس از خودش از پشت سیم خاردار فرستاد...
کجایی پرفسور پوپ...
۵۰ سال پیش، من را از من بیشتر می شناختی!
نادر گرامیان
* آرامگاه پرفسور پوپ ، بنا به درخواست او در کنار زاینده رود اصفهان است.
یادش گرامی❤️❤️❤️
#پروفسور_پوپ
" شما ملتی دزد و کلاهبردارید... "
سال ۱۳۴۷ دانشجوی سال اول رشته جامعه شناسی در دانشسرای عالی بودم.
استاد دکتر ابراهیم بنی احمد که استاد انسان شناسی دانشسرا بود، روزی سر کلاس گفت:
پنج شنبه هفته آینده پروفسور پوپ در دانشگاه پهلوی شیراز سخنرانی دارد. من شخصا خواهم رفت ؛ کسانی که علاقمند هستند می توانند با هم جمع شوند اتوبوس بگیرند و به شیراز برای این سخنرانی بیایند.
بعد هم توضیحاتی در مورد زندگی پروفسور پوپ داد که او ایران شناس و تاریخ شناس برجسته آمریکایی است.
خلاصه آنقدر تعریف کرد که ما علاقمند شدیم برویم سخنرانی پروفسور پوپ...
استاد خودش بخاطر مسیر طولانی با هواپیما رفت. ما هم نفری ۵۰ تومن دادیم و رفت و برگشت با اتوبوس تی بی تی رفتیم.
اتوبوس ساعت ۱۰ شب چهارشنبه حرکت کرد و ساعت ۱۳ ظهر شیراز بودیم.
ساعت ۴ بعدازظهر سخنرانی شروع شد.
پرفسور دو ساعت سخنرانی کرد که من گوشه ای از سخنرانی ایشان را که بیاد دارم برایتان می نویسم:
اگر رشد اقتصادی توام با رشد فرهنگی جامعه ، و به موازات هم حرکت نکند ، نقطه تلاقی آن ها به از هم پاشیدگی اقتصاد جامعه ختم خواهد شد!
نمی شود در یک جامعه سنتی ، مدرن زندگی کرد و در یک جامعه مدرن ، سنتی رفتار کرد.
نقطه برخورد این دو بهم ، باعث از هم پاشیدگی اجتماعی خواهد شد.
شما ملتی هستید دزد! و کلاهبردار!!!
۳۰ میلیون همه در کنار هم دوستانه زندگی می کنید ؛ بزرگ می شوید ؛ ازدواج می کنید و صاحب فرزند می شوید و همچنان نسل های آینده خود را می سازید ؛ اما زیر بنای فکری شما شبیه آدم نیست.
هروقت خواهان جامعه ای مترقی و مدرن بودید، باید در کشورتان «آدم» تربیت کنید.
آینده خوبی برای شما متصور نیستم ؛ رشد اقتصادی شما بیشتر از رشد فرهنگی شماست و...
سخنرانی ساعت ۷ شب تمام شد و ما همه دمق و ناراحت به تهران برگشتیم.
شنبه سر کلاس از دکتر بنی احمد پرسیدیم:
آقا حالا حتما باید این سخنرانی را می رفتیم که به ما بگویند شما ملتی دزد و کلاهبردارید؟
استاد گفت:
آنچه او می بیند من و تو نمی بینیم...
او ۵۰ سال بعد را میبیند ، ما امروز را ...
سال ها گذشت و من بارها به چشم خود دیدم چگونه جامعه من بخاطر فقر فرهنگی از هم پاشید ؛ تا این که دیشب با دوستی که پناهنده اروپا است صحبت میکردم.
او گفت: اینجا خیلی به من بد میگذرد. حتی پول برای آب خوردن ندارم. مادرم ۵ میلیون تومن داده ، بهم ۳۰۰ یورو داده اند...
بهش گفتم چرا برای ۵ میلیون تومن ۳۰۰ یورو داده اند؟ اینجوری که یورو می شود ۱۶۶۶۰ تومان؟ در صورتیکه یورو ۱۴ هزار تومن است.
گفت: صراف های ایرانی می دانند ما اینجا پشت مرز گرفتاریم ، یورو را هرچقدر بخواهند حساب می کنند. بعد چند تا عکس از خودش از پشت سیم خاردار فرستاد...
کجایی پرفسور پوپ...
۵۰ سال پیش، من را از من بیشتر می شناختی!
نادر گرامیان
* آرامگاه پرفسور پوپ ، بنا به درخواست او در کنار زاینده رود اصفهان است.
یادش گرامی❤️❤️❤️
#پروفسور_پوپ
| (1405/3/28 , 22:52) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
آرش کمانگیر ،
اسطوره میهنپرستی
🔻اسطوره #آرش_کمان_گیر که در میان ماجرای صلح بین دو کشور ایران و توران خلق شد، یکی از زیباترین، شیرینترین و دلنشینترین داستانهای حماسی ایرانی است.
🔻در داستان آرش کمانگیر، طبق توافق بین افراسیاب شاه توران و منوچهر پادشاه ایران، پرتاب تیری از سوی یک تیرانداز ایرانی مرز ایران و توران را معین میساخت. روز اول تیرماه افراسیاب بر ایرانیان غلبه کرد و منوچهر پادشاه ایران را با سپاهیانش در طبرستان محاصره نمود. منوچهر به ناچار تقاضای صلح کرد و روز سیزدهم تیر (تیر روز)، قرار تعیین مرزهای ایران و توران را گذاشتند.
🔻در کتاب روضهالصفا، نوشته خاوندشاه، درباره صلح میان منوچهر و افراسیاب از زبان افراسیاب آمده است : « مشروط بر آنکه از سر کوه دماوند تیری بیندازد هر کجا آن تیر فرود آمد میان دو مملکت آن محل باشد، و آرش به قله دماوند رفت و تیری بجانب مشرق افکند از شست رها کرد آن تیر از وقت طلوع آفتاب تا نیمروز در حرکت بود و هنگام ظهر بر کنار رود جیحون افتاد. »
🔻حکیم توس ، فردوسی نامدار ، از آرش سخن گفته است و او را جد اعلای اشکانیان دانسته است :
🔻بزرگان که از تخم آرش بدند /
دلیر و سبک سار و سرکش بدند
🔻ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه مینویسد « … فرشته اسفندارمذ حاضر شد، امر کرد تا تیر و کمانی چنانکه در اوستا بیان شده برگزینند؛ آنگاه آرش را که مرد شریف و حکیم بود برای انداختن تیر بیاورند، آرش برهنه شد بدن خویش به حاضرین نشان داد و گفت : ای پادشاه، ای مردم، به بدنم بنگرید مرا زخم و مرضی نیست ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده و فدای سرزمینم و شما خواهم گردید. پس از آن دست به چله کمان برد بقوت خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان تسلیم نمود.
🔻خداوند به باد امر فرمود تا تیر را حفظ کرده، آن تیر از کوه رویان بلندای رشته البرز (احتمالا آنگونه که در تاریخ آمده کوه دماوند) به دورترین نقطه مشرق رسید و به ریشه درخت گردکان که در دنیا بزرگتر از آن درختی نبود نشست. آن موضع را مرز ایران و توران قرار دادند. منوچهر و افراسیاب به همین مقدار زمین صلح کردند و این حرکت و عمل در چنین روزی بود که مردم آنرا بزرگ داشته و تاکنون جشن می گیرند. »
🔻داستان تیراندازی آرش در جنگ منوچهر و افراسیاب برای تعیین حدود خاک ایران و توران در ادبیات و تاریخ ما معروف است. چنانکه فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین گوید :
اگر خوانند آرش را کمانگیر /
که از ساری بمرو انداخت یک تیر
تو اندازی بجان من ز گوراب /
همی هر ساعت صد تیر پرتاب
🔻محمد جریر طبری نیز داستان تیراندازی آرش را در کتاب خود یاد کرده است. « و هر دو مَلِک بر این عهد بستند و صلحنامه نوشتند، پس آرش را اختیار کردند و آرش مردی بود که از وی تیراندازتر نبود و برتلی (کوه) شد، در آن حدود از آن بلندتر کوهی نیست و تیری را نشان کرد و بینداخت برلب جیحون بزمین آمد.(تاریخ بلعمی) »
🔻تیری را که آرش رها میکند ، تیری است که کسی را به هلاکت نمیرساند ؛ تیری است که یک قربانی دارد و آن قربانی کسی نیست جز خودش. پس آرش اولین شهید آگاه عشق در جهان است.
🔻برگرفته از مقاله « جشن تیرگان » نوشته بابک مهربد، نشریه فَروَهر
#آرش_کمانگیر
#اسطوره_آرش_کمانگیر
#اسطوره_میهن_پرستی
#باستانی_ایران
اسطوره میهنپرستی
🔻اسطوره #آرش_کمان_گیر که در میان ماجرای صلح بین دو کشور ایران و توران خلق شد، یکی از زیباترین، شیرینترین و دلنشینترین داستانهای حماسی ایرانی است.
🔻در داستان آرش کمانگیر، طبق توافق بین افراسیاب شاه توران و منوچهر پادشاه ایران، پرتاب تیری از سوی یک تیرانداز ایرانی مرز ایران و توران را معین میساخت. روز اول تیرماه افراسیاب بر ایرانیان غلبه کرد و منوچهر پادشاه ایران را با سپاهیانش در طبرستان محاصره نمود. منوچهر به ناچار تقاضای صلح کرد و روز سیزدهم تیر (تیر روز)، قرار تعیین مرزهای ایران و توران را گذاشتند.
🔻در کتاب روضهالصفا، نوشته خاوندشاه، درباره صلح میان منوچهر و افراسیاب از زبان افراسیاب آمده است : « مشروط بر آنکه از سر کوه دماوند تیری بیندازد هر کجا آن تیر فرود آمد میان دو مملکت آن محل باشد، و آرش به قله دماوند رفت و تیری بجانب مشرق افکند از شست رها کرد آن تیر از وقت طلوع آفتاب تا نیمروز در حرکت بود و هنگام ظهر بر کنار رود جیحون افتاد. »
🔻حکیم توس ، فردوسی نامدار ، از آرش سخن گفته است و او را جد اعلای اشکانیان دانسته است :
🔻بزرگان که از تخم آرش بدند /
دلیر و سبک سار و سرکش بدند
🔻ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه مینویسد « … فرشته اسفندارمذ حاضر شد، امر کرد تا تیر و کمانی چنانکه در اوستا بیان شده برگزینند؛ آنگاه آرش را که مرد شریف و حکیم بود برای انداختن تیر بیاورند، آرش برهنه شد بدن خویش به حاضرین نشان داد و گفت : ای پادشاه، ای مردم، به بدنم بنگرید مرا زخم و مرضی نیست ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده و فدای سرزمینم و شما خواهم گردید. پس از آن دست به چله کمان برد بقوت خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان تسلیم نمود.
🔻خداوند به باد امر فرمود تا تیر را حفظ کرده، آن تیر از کوه رویان بلندای رشته البرز (احتمالا آنگونه که در تاریخ آمده کوه دماوند) به دورترین نقطه مشرق رسید و به ریشه درخت گردکان که در دنیا بزرگتر از آن درختی نبود نشست. آن موضع را مرز ایران و توران قرار دادند. منوچهر و افراسیاب به همین مقدار زمین صلح کردند و این حرکت و عمل در چنین روزی بود که مردم آنرا بزرگ داشته و تاکنون جشن می گیرند. »
🔻داستان تیراندازی آرش در جنگ منوچهر و افراسیاب برای تعیین حدود خاک ایران و توران در ادبیات و تاریخ ما معروف است. چنانکه فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین گوید :
اگر خوانند آرش را کمانگیر /
که از ساری بمرو انداخت یک تیر
تو اندازی بجان من ز گوراب /
همی هر ساعت صد تیر پرتاب
🔻محمد جریر طبری نیز داستان تیراندازی آرش را در کتاب خود یاد کرده است. « و هر دو مَلِک بر این عهد بستند و صلحنامه نوشتند، پس آرش را اختیار کردند و آرش مردی بود که از وی تیراندازتر نبود و برتلی (کوه) شد، در آن حدود از آن بلندتر کوهی نیست و تیری را نشان کرد و بینداخت برلب جیحون بزمین آمد.(تاریخ بلعمی) »
🔻تیری را که آرش رها میکند ، تیری است که کسی را به هلاکت نمیرساند ؛ تیری است که یک قربانی دارد و آن قربانی کسی نیست جز خودش. پس آرش اولین شهید آگاه عشق در جهان است.
🔻برگرفته از مقاله « جشن تیرگان » نوشته بابک مهربد، نشریه فَروَهر
#آرش_کمانگیر
#اسطوره_آرش_کمانگیر
#اسطوره_میهن_پرستی
#باستانی_ایران
| (1405/3/29 , 19:28) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین، شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت:
"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد.
اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد!
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
" اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست؛چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنینت را بکشی!
بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن ، دخترت را قربانی کنی ، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد! "
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم ، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است ؛
و تنها یک گناه در جهان است و آن جهل است.
#گناه
#جهل
#فضیلت
#آگاهی
"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد.
اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد!
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
" اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست؛چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنینت را بکشی!
بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن ، دخترت را قربانی کنی ، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد! "
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم ، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است ؛
و تنها یک گناه در جهان است و آن جهل است.
#گناه
#جهل
#فضیلت
#آگاهی
| (1405/3/31 , 09:46) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
دكتر لوئی پاستور:
در هر حرفهای که هستید، نه اجازه دهید که به بدبینیهای بیحاصل آزرده شوید، و نه بگذارید بعضی لحظات تأسفبار که برای هر ملتی پیش میآید ، شما را به یأس و ناامیدی بکشاند.
در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانههایتان زندگی کنید؛ نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خود آموزی چه کردهام؟ سپس همچنانکه پیشتر میروید بپرسید : من برای کشورم چه کردهام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادیبخش و هیجانانگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته باشید؛ اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد هنگامیکه به پایان تلاشهایمان نزدیک میشویم، هر کداممان باید حق آنرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
من آنچه را که در توان داشتهام، انجام دادهام.
در هر حرفهای که هستید، نه اجازه دهید که به بدبینیهای بیحاصل آزرده شوید، و نه بگذارید بعضی لحظات تأسفبار که برای هر ملتی پیش میآید ، شما را به یأس و ناامیدی بکشاند.
در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانههایتان زندگی کنید؛ نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خود آموزی چه کردهام؟ سپس همچنانکه پیشتر میروید بپرسید : من برای کشورم چه کردهام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادیبخش و هیجانانگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته باشید؛ اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد هنگامیکه به پایان تلاشهایمان نزدیک میشویم، هر کداممان باید حق آنرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
من آنچه را که در توان داشتهام، انجام دادهام.
| (1405/4/1 , 21:20) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
برای زنگ تفریح دوستان عزیز:
زمان شاه یه عده ای از طرف نمیدونم کدوم اداره ای میومدن روستای ما و شبهای تابستون در بازارچه روستا فیلم سینمایی میذاشتن .
فکر کنم کارمندان اداره فرهنگ وهنر بودن ..
برق و تلویزیون و از این چیزها که نداشتیم در آن بی همه چیزی فیلم سینمایی اوج خوشحالی ما بود یه پارچه سفیدی به دیوار با میخ میکوبیدن و فیلم شروع میشد .خودشون یه وسیله ای داشتن که برق ذخیره داشت نمیدونم چطوری روشن میشد .
در فصل تابستون دوسه بار برامون فیلم میاوردن .
همه اهالی روستا جمع میشدیم با دیدن فیلم سینمایی حال میکردیم انگار دنیا را به ما داده بودن..
یه شب برعکس همیشه زمستون بود که گفتن فیلم سینمایی اوردن ما خوشحال دویدیم طرف بازارچه روستا ..
گفتن امشب براتون یه فیلمی اوردیم بنام گل پری جون ما هم شروع کردیم به دست زدن و می گفتیم تشکر تشکر ..
هرچه گشتن اون پارچه سفید یا همون پرده سینما را پیدا نکردن گفتن متاسفانه یادمون رفته پارچه را بیاریم و امشب باید خودتون زحمتشو بکشید یه پارچه پیدا کنید .همه هی به هم نگاه میکردیم که یهو یادم به مشهدی نسا که یه پیرزن حدود نود ساله بود افتاد که چند سال پیش یه کفن برای خودش خریده بود و همیشه به من میگفت خانعلی یه ملای خیلی خوب پیدا کن تا یه دعایی روی کفن من بخونه و بنویسه .قدیما منطقه ما بعضی پیرمرد پیرزنها برای خودشون کفن میخریدن و اماده میذاشتن داخل یه صندوقچه ..گفتم صبر کنین من الان پرده سینما میارم و دویدم طرف خونه مشهدی نسا گفتم کفن را زود بده که یه ملایی اومده تا ببرم برات روش دعا بخونه که با سرعت صوت بری بهشت ...
مشهدی نسا کفنو داد کلی هم برام دعا کرد گفت خانعلی تو چقدر خوب و مهربونی که بفکر من هستی ..
دویدم طرف محل نمایش فیلم گفتم این هم پرده سینما .کفن مشهدی نسا را میخکوب کردیم به دیوار و فیلم گل پری جون که بیک ایمانوردی و میری و جمیله در ان بازی می کردن شروع شد خدایی چقدر ان شب خندیدیم و جمیله چه رقص قشنگی داشت .
بعد از پایان فیلم کفنو بردم دادم مشهدی نسا خیلی برام دعا کرد ...
روزی که مشهدی نسا رحمت خدا رفت گذاشتیمش در همون کفن و وقتی داشتیم خاکش می کردیم همش فیلم گل پری جون و اون رقص جمیله در نظرم بود چند شب پیش خواب دیدم که رفتم اون دنیا مشهدی نسا را دیدم که خیلی خوشحاله گفتم کدوم قسمت از بهشت هستی گفت خانعلی دستت درد نکنه منو انداختن قسمت هنرمندان و اینجا خیلی خوش میگذره خدا بیامرز یه رقصی هم می کرد که گور بابای محمد خردادیان...
زمان شاه یه عده ای از طرف نمیدونم کدوم اداره ای میومدن روستای ما و شبهای تابستون در بازارچه روستا فیلم سینمایی میذاشتن .
فکر کنم کارمندان اداره فرهنگ وهنر بودن ..
برق و تلویزیون و از این چیزها که نداشتیم در آن بی همه چیزی فیلم سینمایی اوج خوشحالی ما بود یه پارچه سفیدی به دیوار با میخ میکوبیدن و فیلم شروع میشد .خودشون یه وسیله ای داشتن که برق ذخیره داشت نمیدونم چطوری روشن میشد .
در فصل تابستون دوسه بار برامون فیلم میاوردن .
همه اهالی روستا جمع میشدیم با دیدن فیلم سینمایی حال میکردیم انگار دنیا را به ما داده بودن..
یه شب برعکس همیشه زمستون بود که گفتن فیلم سینمایی اوردن ما خوشحال دویدیم طرف بازارچه روستا ..
گفتن امشب براتون یه فیلمی اوردیم بنام گل پری جون ما هم شروع کردیم به دست زدن و می گفتیم تشکر تشکر ..
هرچه گشتن اون پارچه سفید یا همون پرده سینما را پیدا نکردن گفتن متاسفانه یادمون رفته پارچه را بیاریم و امشب باید خودتون زحمتشو بکشید یه پارچه پیدا کنید .همه هی به هم نگاه میکردیم که یهو یادم به مشهدی نسا که یه پیرزن حدود نود ساله بود افتاد که چند سال پیش یه کفن برای خودش خریده بود و همیشه به من میگفت خانعلی یه ملای خیلی خوب پیدا کن تا یه دعایی روی کفن من بخونه و بنویسه .قدیما منطقه ما بعضی پیرمرد پیرزنها برای خودشون کفن میخریدن و اماده میذاشتن داخل یه صندوقچه ..گفتم صبر کنین من الان پرده سینما میارم و دویدم طرف خونه مشهدی نسا گفتم کفن را زود بده که یه ملایی اومده تا ببرم برات روش دعا بخونه که با سرعت صوت بری بهشت ...
مشهدی نسا کفنو داد کلی هم برام دعا کرد گفت خانعلی تو چقدر خوب و مهربونی که بفکر من هستی ..
دویدم طرف محل نمایش فیلم گفتم این هم پرده سینما .کفن مشهدی نسا را میخکوب کردیم به دیوار و فیلم گل پری جون که بیک ایمانوردی و میری و جمیله در ان بازی می کردن شروع شد خدایی چقدر ان شب خندیدیم و جمیله چه رقص قشنگی داشت .
بعد از پایان فیلم کفنو بردم دادم مشهدی نسا خیلی برام دعا کرد ...
روزی که مشهدی نسا رحمت خدا رفت گذاشتیمش در همون کفن و وقتی داشتیم خاکش می کردیم همش فیلم گل پری جون و اون رقص جمیله در نظرم بود چند شب پیش خواب دیدم که رفتم اون دنیا مشهدی نسا را دیدم که خیلی خوشحاله گفتم کدوم قسمت از بهشت هستی گفت خانعلی دستت درد نکنه منو انداختن قسمت هنرمندان و اینجا خیلی خوش میگذره خدا بیامرز یه رقصی هم می کرد که گور بابای محمد خردادیان...
| (1405/4/6 , 05:54) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
🖌 ﺩﺭﺧﺘﻬﺎ ﻣﯿﻤﯿﺮﻧﺪ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻋﺼﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺗﺒﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮ ﻧﺴﻞ ﺧﻮﯾﺶ ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﺗﺒﺎﺭ ﺧﻮﺩ ؛
ﻭ .......
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎ .
ﺷﻤﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﺟﻨﺲ ﺑﻮﺩﯾﺪ؟؟؟
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ اﯼ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ؛
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﺵ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﮑﻨﯿﻢ ....
ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ ، ﻣﻬﻨﺪﺱ ، ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ
ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ، ﺭﻓﺘﮕﺮ ، ﻣﺴﺘﺨﺪﻡ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ .
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﺗﺮ ﻧﺒﯿﻨﯿﻢ ...
ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ؛
ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ .....
ﭘﺲ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺏ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺑﺪﻫﯿﻢ ....
ﺻﻮﺭﺕ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮ ....
ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﭼﺮﻭﮎ ...
ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻤﯿﺪﻩ ....
ﻣﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
😍❤️" ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻠﺐ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ "❤️😍
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻋﺼﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺗﺒﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮ ﻧﺴﻞ ﺧﻮﯾﺶ ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﺗﺒﺎﺭ ﺧﻮﺩ ؛
ﻭ .......
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎ .
ﺷﻤﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﺟﻨﺲ ﺑﻮﺩﯾﺪ؟؟؟
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ اﯼ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ؛
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﺵ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﮑﻨﯿﻢ ....
ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ ، ﻣﻬﻨﺪﺱ ، ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ
ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ، ﺭﻓﺘﮕﺮ ، ﻣﺴﺘﺨﺪﻡ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ .
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﺗﺮ ﻧﺒﯿﻨﯿﻢ ...
ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ؛
ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ .....
ﭘﺲ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺏ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺑﺪﻫﯿﻢ ....
ﺻﻮﺭﺕ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮ ....
ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﭼﺮﻭﮎ ...
ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻤﯿﺪﻩ ....
ﻣﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
😍❤️" ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻠﺐ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ "❤️😍
| (1405/4/8 , 23:16) | [#] |
| ムЯƗყム انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
#پند
یک ژنرال بزرگ، در همه جبههها نمیجنگد. او میداند که شکست، اغلب به خاطر جنگیدن با دشمن اشتباه است.
آیا انرژی ذهنی شما صرف نگرانیهای بیارزش، بحثهای بیهوده و آدمهای سمی میشود؟
از استراتژی هزینه پنهان بهره گیرید
یعنی بفهمید که چطور یک بحث ۱۰ دقیقهای، ۳ ساعت از مطالعه مفید شما را به خاطر ترشح کورتیزول و پسماند توجه نابود میکند.
یاد بگیرید چرا برای سریعتر بودن، باید بارهای اضافی ذهنتان را دور بریزید و گلوله های طلایی انرژی ذهنیتان را خرج کلاغهای سیاه نکنید.
یک ژنرال بزرگ، در همه جبههها نمیجنگد. او میداند که شکست، اغلب به خاطر جنگیدن با دشمن اشتباه است.
آیا انرژی ذهنی شما صرف نگرانیهای بیارزش، بحثهای بیهوده و آدمهای سمی میشود؟
از استراتژی هزینه پنهان بهره گیرید
یعنی بفهمید که چطور یک بحث ۱۰ دقیقهای، ۳ ساعت از مطالعه مفید شما را به خاطر ترشح کورتیزول و پسماند توجه نابود میکند.
یاد بگیرید چرا برای سریعتر بودن، باید بارهای اضافی ذهنتان را دور بریزید و گلوله های طلایی انرژی ذهنیتان را خرج کلاغهای سیاه نکنید.



خانه
در کل : 0 عضو / 6 مهمان