شب بخیر، مهمان شب

آخرین فعالیت

انجمن » مباحث ادبی » داستان های ادبی
جستجو
  حکایت و داستان‌های پند آموز
1 2 >>
(1405/3/5 , 08:19)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت


"حکایتی جالب از ریچارد فرای شرق شناس و ایران شناس برجسته"

"ریچارد فرای "بیش از ۷۰ سال از زندگیاش را صرف "مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران" کرد.

در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در" دانشگاه پهلوی شیراز" به "تدریس" اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به "شغلی آزاد" (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت "دانشگاه هاروارد" بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت."دکتر ویلیام پیرویان" استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که؛ زمانی در "آمریکا" در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام "پرسش و پاسخ" اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم.ایشان اجازه داد و من از "علت ترک درس" و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از "خیابانهای شیراز" قدم می زدم. به در مغازه "گوشت فروشی" رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت.
دیدم بین "صاحب گوشت فروشی" و "جوان مشتری" آرایشگاه دعوایی پیش آمده است.
"قصاب" از آن "جوان" می خواست که موتورش را از مقابل قصابی بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت؛ بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم.
دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت "ساطور" برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد.
"من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم."
بسیار "متاثر" شدم. از آنجا رفتم...
کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز "ازدحام" مردم وجود دارد. از یکی از "حاضران" سوال کردم که چه شد؟آن شخص جواب داد:
جوانی به همسر این قصاب "نظر سوء" داشته و قصاب او را کشته است.

من که "حادثه" را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که "اینگونه" نبود.
ناگهان "شوکی" به من وارد شد.
حادثه ای که چند ساعت بیشتر از "وقوع" آن نمی گذشت، چنین "تحریف" شده بود.
من چگونه می خواستم "حوادث دو هزار سال قبل" را بشناسم.!
"تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد."
باعث شد "تدریس را رها کنم" و به "مغازه داری" روی آورم.



#تاریخ
#ریچارد_فرای
#تحریف_تاریخ
#حکایت_ریچارد_فرای
(1405/3/5 , 08:21)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت

میگویند اسکندر پس از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود؛ از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید: کتابهایشان را
بسوزان بزرگان و خردمندانشان را بکش ...

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران به
قول برخی، ارسطو پاسخ میدهد:

نیازی به چنین کاری نیست!
از میان مردم آن سرزمین،
آنها را که نمی فهمند و کم سوادند،
به کارهای بزرگ بگمار؛
و آنها که می فهمند و باسوادند،
به کارهای کوچک و پست بگمار ...

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت!!!

فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!!!


#اسکندر
#ارسطو
(1405/3/5 , 08:55)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت

📣 نامه اینشتین درباره خدا نزدیک به سهمیلیوندلار ارزش داشت

▪️یک دستنوشته آلبرتاینشتین که در آن دیدگاه فلسفی و دینیاش را بیانکرده در حراجی در نیویورک دومیلیون و ۹۰۰هزاردلار فروخته شد- قبلاز حراج حداکثر یکونیممیلیوندلار بر آن قیمت گذاشتهبودند.
▫️اینشتین این متن، مشهور به «نامه خدا» را در سال ۱۹۵۴ یکسال پیشاز مرگاش و در پاسخبه اریک گوتکیند، فیلسوف آلمانی، نوشته و در مجادلات میان علم و دین متنمهمی است.
▫️در این نامه که اصلاش به آلمانی است، این فیزیکدان برنده جایزه نوبل، مخالفتاش را با باور به خداوند بیان میکند.
▫️اینشتین مینویسد کتابمقدس یهودیانومسیحیان، مجموعهایاستاز افسانههای قابلاحترام، اما همچنان اولیه.» و میافزاید:«هیچ تفسیری یا نکتهای هرقدرهم زیرکانه نمیتواند نظرم را دراینباره تغییر دهد.»
▫️اینشتین که یهودیاست با احترامبه یهودیان، درباره هویتیهودیاش مینویسد «تجسم خرافاتاولیه» است.
▫️قبلا هم نامههایی از اینشتین بهفروش رفته: یادداشتاش درباره نسبیت ۱۰۳هزاردلار و نامهاش درباره «زندگیشاد»، به یکمیلیون و۵۶۰هزاردلار.
(1405/3/5 , 11:05)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت_سیستم_معیوب


♨️ سیستم معیوب چه ویژگی هایی دارد؟ ♨️

۱- در یک سیستم معیوب: سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

۲- در یک سیستم معیوب: هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

۳- در یک سیستم معیوب: اگر مدیرتان ۳ یا ۴ ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او ۴۳ ایراد دارد!

۴- در یک سیستم معیوب: می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید!

۵- در یک سیستم معیوب: ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.

۶- در یک سیستم معیوب: با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشکل، شما هستید!

۷- در یک سیستم معیوب: اشتباهات یک مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد.

۸- در یک سیستم معیوب: با انجام کارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلکه برای این کار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط کافیست همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید!

۹- در یک سیستم معیوب: اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

۱۰- در یک سیستم معیوب: همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

۱۱- در یک سیستم معیوب: تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

۱۲- در یک سیستم معیوب: تنها انگیزه ای که می تواند شما را وادار به کار کند «کسب روزی حلال» است.

۱۳- در یک سیستم معیوب؛ آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه؛ مگر اینکه با گربه نسبتی داشته باشید!


🔹 چگونه جهان را اداره کنیم؟/ وینستون چرچیل

ویرایش شد ムЯƗყム (1405/3/5 , 11:11) [1]
(1405/3/5 , 11:45)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
حکایتی زیبا درباره حق الناس :

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ از ﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتشان کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ و ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ، که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ به خواب ﺭﻓﺖ
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ نکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ می پرسند ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ (ﺧﺮ ) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ!
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭا ندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭ فلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و ...
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ میشود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست

هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست...
(1405/3/5 , 19:08)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایتی جالب و پندآموز از چرچیل



چرچیل تا ۸۰ سالگیاش نخستوزیر ماند و حاضر به استعفا نبود.

در زمانی که حتی به سختی راه میرفت و به سختی مینشست و چرتهای ملوکانهاش در جلسات زبانزد شده بود ، وینستون آنقدر محبوبیت داشت که سیاستمداران انگلیسی از مقابله با وی پرهیز کنند؛ اما در واقعیت چرچیل پیر شده بود و بخشی از اقداماتش داشت زمینه را برای کاستن از محبوبیت او فراهم می کرد!

چرچیل کم کم تبدیل به نماد گذشته شده بود و جوانترهای جنگ نادیده را بازی نمی داد ؛ بر ایدههای خود اصرار می کرد و هیچ ایدۀ جدیدی را برنمیتابید.

با این حال چه کسی توانست چرچیل بداخلاق و بزرگ را به وادار به استعفا کند؟!!


برای تولد ۸۰ سالگی چرچیل خانوادۀ سلطنتی و نمایندگان مجلس اعیان تصمیم به برگزاری یک جشن ملی برای او می گیرند که این جشن قرار بود از تلویزیون هم به صورت مستقیم پخش شود.
هدیۀ تولد نقاشی پرتره ای از خود اوست که به او هدیه می شود ، کنایه از اینکه چیزی با ارزشتر برای تو نیافته ایم!

کشیدن این نقاشی به نقاش مطرح بریتانیایی «گراهام ساترلند» جوان و نوگرا سپرده می شود.

ساترلند اما در پس نقاشی چهره به دنبال حقیقت است. او چرچیل را چندین نوبت میبیند و در موردش تحقیق میکند.

چرچیل اما خودش نقاش است و برای همین به ساترلند یادآوری میکند که:
او نباید نقاش چهرۀ چرچیل باشد ؛ باید تصویرگر جایگاه او گردد!

روز تولد در محل مجلس از نقاشی رونمایی شد و چرچیل از دیدن خویش در آن آیینه برآشفته می شود ؛ آنقدر که درصدد بازپس فرستادن نقاشیاست اما ساترلند هنرمندی نیست که بشود به سادگی از او گذشت و این صحنه چرچیل را بفکر فرو می برد!

ساترلند صریحتر از آن بود که چرچیل بزکشده را بکشد ؛ او همان آئینهای را میسازد که چهرۀ واقعی چرچیل را نشان میدهد!

ساترلند خود به دیدن چرچیل میرود و به صراحتا به او میگوید که من هم مانند تمام بریتانیا شما را دوست دارم و قابل ستایش و احترام میدانم ؛ اما «پیر شدهای آقای چرچیل!!!»
شما به جنگ سن و سالتان رفتهاید ، به نبرد با طبیعت آدمی برخاستهاید و فرد پیر بدون آنکه خود بخواهد، دلبستۀ افکار کهنه است. این طبیعت آدمیست و نباید با طبیعت به جنگ برخاست.

طولی نکشید که آن نقاشی به دستور همسر چرچیل به آتش کشیده شد؛ اما آتش اصلی به جان چرچیل افتاده بود تا واقعیت را به او بفهماند که وقتش رسیده استعفای خود را اعلام کند.

چرچیل از دیدن خویش در آیینۀ هنر به واقعیت برد و برای حفظ احترام خودش و کشورش کنار رفت!!!

هر چند نقاشی ساترلند شاهکاری از دست رفته محسوب می شود اما او نشان داد که هنر میتواند تنها امید آدمی برای بیان صریح حقیقت باشد و همان نقاشی بود که انگلستان آن روز را از اشتباهات بزرگترین سیاستمدار تاریخش رهانید و چقدر سیاست ما اینروزها به هنری نیاز دارد که به خیلیها در زمان بیداریشان یادآوری کند کمی پیر شدهاید آقایان و چه بهتر که در قاموس یک الزام تفاهم آمیز ، یک درک جانانه ، یک تحول کلان و محبوبیت آفرین صحنه را به جوانترها بسپارید!!!!

#چرچیل
#ساترلند
(1405/3/5 , 19:35)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت برگی از خاطرات ایرج پزشکزاد:


ایرج پزشکزاد روزنامه نگار و نویسنده معروف، سالها قبل نوشته بود:

من در کلاس سوم دبستان که درس می خواندم، بچه بسیار درسخوان و تر و تمیز و منظمی بودم....

یک روز مدیر مدرسه ، من و سه - چهار دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا کرد و پرونده مان را زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراجمان کرد.....!!!

شب گریه کنان جریان را به پدرم گفتم....
فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید.....!!!

مدیر گفت: چون بچه های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند، از مرکز دستور داده اند برای اینکه بچه های سالم ، مبتلا به کچلی نشوند، هر بچه کچلی که در مدرسه هست، اخراج کنیم....!!!

پدرم به مدیر گفت: اما پسر من که کچل نیست......!!

مدیر مدرسه گفت: بله منم می دانم پسر شما کچل نیست؛ اما اگر قرار بود کچل ها را از مدرسه اخراج کنیم، باید درِ مدرسه را می بستیم.....!!!
این بود که چهار- پنج بچه ای که کچل نبودند را اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود.....!!!


حالا حکایت ِ جامعه ما و مبارزه با فساد هم، مثل حکایت آقای پزشکزاد شده است......
حالا که نمی شود همه دزدها ورانت خوران و مختلسین را گرفت و یا زندانی و اخراج کرد!!! ، پیشنهاد می کنیم همین تعداد معدود افراد ِ سالم و غیر دزد را، از مملکت اخراج کنید!!! تا هم مملکت یکدست شود ، و هم تعطیل نشود........!!!

#کچلی
(1405/3/7 , 02:20)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت

پادشاهی وزيری داشت كه هر اتفاقی میافتاد، میگفت: خير است!
روزی دست پادشاه در سنگلاخها گير كرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند؛ وزير در صحنه حاضر بود و گفت: خير است! پادشاه که از درد به خود میپيچيد، از رفتار وزير عصبی شد و او را به زندان انداخت.
یک هفته بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبيلهای گرفتار شد كه بنا بر رسم خود، هر سال یک غریبه را سر میبریدند و لازمه اعدام آن شخص اين بود كه بدنش سالم باشد. وقتی ديدند اسير يكی از انگشتانش قطع شده است، وی را رها كردند.
آنجا بود كه پادشاه به ياد حرف وزير افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خير است!
پادشاه بعد از برگشت دستور آزادی وزير را داد. وقتی وزير آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنيد، گفت: خير بود!
پادشاه گفت: ديگر چرا؟!
وزير گفت: از اين جهت خير بود كه اگر من را به زندان نينداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، من را به جای تو اعدام میكردند!
(1405/3/7 , 16:19)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت

روزی حاکمی از وزیرش پرسید: چه چیزی است که از همه چیزها بدتر و نجس تر است؟
وزیر در جواب ماند و نتوانست چیزی بگوید.
از حاکم مهلت خواست و از شهر بیرون رفت تا در بیابان به چوپانی رسید که گوسفندانش را میچرانید.
سلام کرد و جواب گرفت.
به چوپان گفت: من وزیر حاکم هستم و امروز حاکم از من سوالی پرسید و نتوانستم جواب دهم.
این بود که راه خارج از شهر را گرفتم.
اکنون این سوال را از تو میپرسم و اگر جواب صحیح دادی تو را از مال دنیا بی نیاز میکنم.

بعد هم سوال حاکم را مطرح کرد
چوپان گفت: ای وزیر پیش از اینکه جوابت را بدهم مژدهی برایت دارم. بدان که در پشت این تپه گنجی پیدا کرده ام و برداشتن آن در توان من تنها نیست.
بیا با هم آن را تصرف کنیم و در اینجا قصری بسازیم و لشکری جمع کنیم و حاکم را از تخت بزیر کشیم تو حاکم باش و من وزیرت.
وزیر تا این حرف را شنید خوشحال شد و به چوپان گفت: عجله کن و گنج را نشان بده.
چوپان گفت: یک شرط دارد.
وزیر گفت: بگو شرطت چیست؟
چوپان گفت: تو عمری وزیر بودی و من چوپان برای اینکه بی حساب شویم باید سه بار زبانت را به مدفوع سگ من بزنی.
وزیر پیش خود فکر کرد که کسی اینجا نیست من اینکار را میکنم و بعد که حاکم شدم چوپان را میکشم.
پس سه بار زبانش را به مدفوع سگ چوپان زد و گفت: راه بیفت برویم سراغ گنج.
چوپان گفت: قربان گنجی در کار نیست.
من جواب سوالت را دادم تا بدانی هیچ چیزی در دنیا بدتر و نجس تر از طمعکاری نیست...
(1405/3/7 , 20:04)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت

"حکایتی جالب از ریچارد فرای شرق شناس و ایران شناس برجسته"

"ریچارد فرای "بیش از ۷۰ سال از زندگیاش را صرف "مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران" کرد.

در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در" دانشگاه پهلوی شیراز" به "تدریس" اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به "شغلی آزاد" (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت "دانشگاه هاروارد" بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت."دکتر ویلیام پیرویان" استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که؛ زمانی در "آمریکا" در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام "پرسش و پاسخ" اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم.ایشان اجازه داد و من از "علت ترک درس" و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از "خیابانهای شیراز" قدم می زدم. به در مغازه "گوشت فروشی" رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت.
دیدم بین "صاحب گوشت فروشی" و "جوان مشتری" آرایشگاه دعوایی پیش آمده است.
"قصاب" از آن "جوان" می خواست که موتورش را از مقابل قصابی بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت؛ بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم.
دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت "ساطور" برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد.
"من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم."
بسیار "متاثر" شدم. از آنجا رفتم...
کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز "ازدحام" مردم وجود دارد. از یکی از "حاضران" سوال کردم که چه شد؟آن شخص جواب داد:
جوانی به همسر این قصاب "نظر سوء" داشته و قصاب او را کشته است.

من که "حادثه" را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که "اینگونه" نبود.
ناگهان "شوکی" به من وارد شد.
حادثه ای که چند ساعت بیشتر از "وقوع" آن نمی گذشت، چنین "تحریف" شده بود.
من چگونه می خواستم "حوادث دو هزار سال قبل" را بشناسم.!
"تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد."
باعث شد "تدریس را رها کنم" و به "مغازه داری" روی آورم.



#تاریخ
#ریچارد_فرای
(1405/3/7 , 21:29)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
سال ۱۹۶۹، جنگ ویتنام کسری بودجه داشت. نیکسون به مجلس پیشنهاد داد بودجهی تلویزیون فرهنگی آمریکا را نصف کنند.

سناتور پستوری، از مسئولان بررسی پیشنهاد کاهش بودجه، معروف بود به سختگیری و بدخلقی. روز بررسی پیشنهاد، مسئولان تلویزیون PBS دفاعیات خود را خواندند. سناتور پستوری که متقاعد نشده بود، گفت از روخوانی حرفهای تکراری خسته شده.

#فرد_راجرز که مجری برنامهی کودکان بود و به مجلس رفته بود، تصمیم گرفت از رو نخواند. او با حرفهای چنددقیقهای و «بیان جادوییاش» باعث شد سنا بودجه را به ۲۲ میلیون دلار افزایش دهد!

فرد راجرز ۳۲ سال در تلویزیون سراسری آمریکا برای بچهها برنامه ساخت و سال ۲۰۰۲ (یک سال قبل از مرگش) نشان رسمی افتخار آزادی را دریافت کرد.

حالا ویدئوی را با صدای بلند تماشا کنید و بشنوید (زیرنویس فارسی هم دارد).


منبع:
https://www.youtube.com/watch? ... ZL25I
(1405/3/7 , 21:38)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
«ابلیسِ قدیس»


مرموزترین مردی است که تا به امروز دنیای سیاست به خود دیده است؛ بلندقامت با شانههای پهن و چشمهایی که بسیاری را جادو کرده بود، ریش بلند و نامرتب، موهای پریشانی که گاه بر چهرهاش میریخت و نگاه نافذی که هر مخاطبی، حتا مخالفانش را مقهور میساخت. دهقانزادهای فقیر بود که هیچکس نمیدانست از کجا آمده است، نه مدرسه رفته بود و نه هیچ جایگاه اجتماعی داشت، اما چونان پیامبری هرزه نگاه دوست و دشمن را به خود خیره کرده بود: «راسپوتین»

در دو نوشتار، نگاهی به زندگی «گرگوری راسپوتین» میاندازیم. مردی که ظاهری قدیسانه داشت و نیرویی فراانسانی به او نسبت میدادند و همسر تزار او را نمایندۀ خدا روی زمین میدانست، اما همزمان شایعاتی از هرزگی و بدکارگی او نقل محافل بود، هالهای بیکران از شایعات گرداگرد او را گرفته بود، چنانکه میتوان فراز و فرود زندگی راسپوتین را به عنوان بهترین نمونۀ تأثیر شایعات بر حیات سیاسی یک ملت مورد مطالعه قرار داد. عجیب نیست که پس از قتل او حتا دربارۀ آلت تناسلیاش شایعه بافتند؟

راسپوتین، در ۱۸۶۹، در روستایی کوچک در غرب سیبری به دنیا آمد. در آن زمان تنها ۴ درصد مردم آن ناحیه از روسیه باسواد بودند، راسپوتین هم بیسواد بود. از دوران جوانی او اطلاعات چندانی در دست نیست، تنها مهمترین چیزی که از زندگی او میدانیم این است که راهبی جهانگرد بود و برای شنیدن موعظۀ دینی از شهری به شهری میرفت. با تعلیم دینی و چوپانی نانی به کف میآورد. پس از سالها در خانهاش در همان روستا آرام گرفت و اتاقی از خانهاش را به عبادتگاهی تبدیل کرد (۱۹۰۳) و به شیوۀ خاص خود کلام خدا را به گوش مردم میرساند که هیچ خوشایند روحانی روستا نبود. اما این شروع مسیر طول و دراز زندگی روحانیـدنیویِ او بود؛ مسیری که خیلی زود او به سنپترزبورگ رساند. به زودی او به عنوان راهبی که بیماران را با نیروی معنویاش شفا میداد شناخته شد.

در روسیۀ دهقانی و اورتدوکس باور به شفای دینی باوری همهگیر بود، از عوام بیسواد تا اشراف درباری. از قضا (به راستی باید گفت «از قضا») بیماری خردسال و درمانناپذیر هم در دربار بود که رنجهای او قلب آلکساندرا، همسر تزار را خون کرده بود: الکسی، تنها پسر تزار و ولیعهد روسیه مبتلا به هموفیلی بود و در آن زمان این بیماری لاعلاج بود. حرفهایی که دربارۀ توانایی درمانگری راسپوتین میزدند، باعث شده بود توجه برخی اشراف به او جلب شود و خبر تواناییهای خارقالعادهاش به گوش ملکه هم رسیده بود. آلکسی، فقط سه سال داشت که در پی زمین خوردنی دچار خونریزی داخلی شد. حاذقترین پزشکان دربار از درمان آلکسی عاجز شدند و آلکساندرا، برای نجات فرزند خردسالش حاضر بود به هر امکانی چنگ بزند. راسپوتین! وقت آن بود که معلوم شود آیا او بهراستی شفا میدهد؟

به خواست الکساندرا، راسپوتین از درِ پشتی وارد کاخ شد، بر بالین پسر حاضر شد، ایستاد و دعا خواند، و در کمال شگفتی ولیعهد خردسال بهبود یافت، و البته این آغاز ایمان آوردن ملکه به راسپوتین بود؛ ایمانی که هیچگاه خدشهای به آن وارد نشد. این درمانگریِ عجیب در سال ۱۹۰۷ رخ داد و تا روزی که راسپوتین زنده بود (۱۹۱۶) بارها این اتفاق افتاد، او فرشتۀ نجات الکساندرا و فرزندش بود و شاهدان بسیاری تأثیر درمانگرانۀ راسپوتین را به چشم دیدهاند. هر گاه الکسی دچار خونریزی میشد و پزشکان درمانده میشدند، ملکه دستبهدامان راسپوتین میشد، و او با دعا حال پسر را خوب میکرد.

اما بیماری الکسی راز دربار بود، برای همین رفتوآمدهای راسپوتین به دربار دستمایۀ هزاران شایعه شد، تا جایی که از رابطۀ جنسی راسپوتین با درباریان، حتا با ملکه، سخن میگفتند. زنبارگی و مِیگساریِ راسپوتین هم داستان هر محفلی بود. در نظر جامعۀ دهقانی روسیه، راسپوتین درست یکی از مردم عادی بود که حالا چهرۀ خاکستری دربار شده بود، در نظر انقلابیها که دشمن تزار بودند، راسپوتین بهترین سوژه برای بدنام کردن دربار بود، و برای درباریان، راسپوتین موجودی اضافی، شیاد و خطرناک بود که میشد همۀ مشکلات کشور را به گردنش انداخت.

راسپوتین بسیار بیپروا و صریح بود، حتا در برابر تزار. هرقدر در تواناییهای او تردید کنیم، یک چیز را نمیتوان انکار کرد: او پیامبری بود که بسیار کوشید مانع ورود تزار به جنگ شود، تا حدی که با انذارهای خود تزار را خشمگین کرده بود. اما او درست پیشگویی کرده بود: ورود روسیه به جنگ فرجام تاریکی داشت.

مرگ و شکست و انقلاب نزدیک و نزدیکتر میشد، اما پیش از همۀ اینها باید خون راسپوتین ریخته میشد، به دست درباریانی که دیگر تاب دیدنش را نداشتند. در نوشتاری دیگر، از مرگ راسپوتین خواهم گفت...

#راسپوتین،
#روسیه،
#تزار،
(1405/3/9 , 01:48)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت


روباهی به فرزندش گفت:

فرزندم از تمام این باغ ها میتوانی انگور بخوری
غیر از آن باغی که متعلق به "ملای"ده است!
حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ آن باغ نرو!
روباه جوان از پدرش پرسید:
چرا مگر انگور آن باغ سمی است؟
روباه به فرزندش پاسخ داد:
نه فرزندم
اگر "ملا" بفهمد که ما از انگور باغش خورده ایم،
فتوا می دهد و گوشت روباه را حلال می کند و دودمانمان را به باد می دهد!

با این جماعت که قدرتشان
بر "جهل مردم" استوار است،
هیچ وقت در نیفت!!!
(1405/3/9 , 07:28)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
#حکایت

حدود چهل سال پیش که در دانشگاه تهران تحصیل میکردم. روزی امتحان تاریخ داشتیم؛ استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت.
"مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟"

از هر کدام از همکلاسی هایم پرسیدم نمیدانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت اما براستی هیچکس چیزی نمیدانست.
همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی:
ازشجاعت او - از مهارت در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواریِ او - از تقوا ، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او ! خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم!

استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت. چند روز بعد موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ، در تابلو مقابل اسامی همه نوشته شده بود:
مردود ‼️‼️

برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم.
استاد گفت: کسی اعتراض دارد؟
همه گفتیم آری.
گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟
استاد گفت: "در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی ، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است . پاسخ صحیح ، "نمیدانم" بود .
همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد:
" نمیدانم "

ملتی که فکر میکند، همه چیز میداند، در واقع ناآگاه است. بِروَید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا ، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد"

#نمیدانم
(1405/3/11 , 02:53)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
فردریک کبیر، که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت میکرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن میدانست. مشهور است كه او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابانهای برلین میگذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند.
فردریک آن را به دقت خواند و گفت:
“بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسباندهاند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت میافتند. آن را بکنید و پایینتر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”.
یکی از همراهان با حیرت گفت: «اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است».

فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعاً به مردم ظلم کرده و آنقدر بیثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد..."


#حکایت
(1405/3/11 , 02:54)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
یکی از خان های بختیاری هر روز که فرزندانش را به مدرسه میفرستاد، خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندانش میفرستاد تا مراقب آنها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد و همان جا میماند تا مدرسه تعطیل میشد و دوباره آنها را به منزل میبرد. دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل میکردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.

دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلا برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت! میگفت "سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است! القصه.. دکتر جردن از پنجره دفتر کارش میدید که هر روز جوانی قوی هیکل، چند دانش آموز را به مدرسه می آورد. یک روز که ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد، دکتر جردن از کار ابوالقاسم خوشش آمد و او را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمیدهد؟ ابوالقاسم گفت چون سنم بالا رفته و پول کافی برای تحصیل ندارم و با داشتن سه فرزند قادر به انجام دادن این کار نیستم.

دکتر جردن با شنیدن این حرفها، پذیرفت که خودش شخصا، آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد بر عهده بگیرد! او بعلت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و سرانجام در سن 55 سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت.

دکتر ابوالقاسم بختیار، اولین پزشک ایرانی است که تا سن 39 سالگی تحصیلات ابتدایی داشت!! جالب اینکه فرزندان اون نیز پزشک شدند!

دکتر ساموئل مارتین جردن معلم آمریکایی از سال 1899 تا 1940 ریاست کالج آمریکایی را در تهران بر عهده داشت. او ايران را وطن دوم خود می ناميد و همواره از آن به نيكی ياد میكرد. جردن به دانش آموزانش میگفت من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند. به پاس خدمات بی حد این مرد بزرگ، خیابانی در تهران بنام خیابان جردن برای بزرگداشت و زنده نگاه داشتن نام او نامگذاری شد.

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

#دکتر_جردن_ساموئل_مارتین
(1405/3/12 , 02:09)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
ایرَج میرزا دَر وَصفِ حِماقَتِ مَردُم چنین مینویسد:

ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ، ﻧﺤﻮﻩٔ ﺭِﺣﻠَﺖ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ و ﺭﻭﺯِ ﻣﺮﮒ ﻭ ﻣَﺤﻞِ ﺩَﻓﻦِ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻦ ﻭ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﯿﺴﺖ!!
ﻭﻟﯽ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪٔ ﺍَﺳﺐِ ﺷِﻤﺮ ﻭ ﯾﺎﺑﻮﯼ ﺣُّﺮِ ﺑﻦِ ﺭﯾﺎﺣﯽ، ﺭﻭ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺍﺯ ﺣِﻔﻆ ﻫﺴﺘﻦ.
ﺍﺯ ﺁﺧِﺮَﺕ، ﺍﺯ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺳَﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎ حَّضرَتِ ﺁﺩَﻡ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ ﺟُﻮﺭﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﻨﻢ، باز هم میبینم ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺣُﻀﻮﺭ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻫَﻤﺶ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﺪ! ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺍَﺻﻞِ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ.
شِگِفتا که ﺟُﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻭ ﺟُﺰﯾﯿﺎﺗِﺶ ﺳُﺨﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍِﻧﮕﺎﺭﯼ
ﻗﺴﻤت هاﯾﯿﺸَﻢ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪِ ﻣﯿﺮَﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ و ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻥ.

ﯾﻪ ﺁﺧﻮﻧﺪﯼ ﻧﺤﻮﻩ ﯼ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪِ ﺣَﻀﺮَﺕ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺣﺎﻝِ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﻭ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺗﻮ یه ﭼﯿﺰﯼ ﻣُﻮﻧﺪَﻡ که ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﺍَﺣﻤَﻖ ﻓَﺮﺽ ﮐﺮﺩﻥ
ﯾﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ
ﯾﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎﺵ ﻭ ﯾﺎ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺗﺎﺵ ...
(1405/3/12 , 02:10)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
چه کسی " خِرَد گرا " است؟



کارل پوپر فیلسوفِ اطریشی- انگلیسیِ معاصر معتقد بود:

" یک خِرَدگرا شخصی است که برای او یادگیری ، از اثبات ِ حقّانیتِ اش مهمّ تر است؛ کسی که مایل به یادگیری از دیگران است، نه فقط با مصادره ِ عقایدِ دیگران، بلکه با اجازه ِ رضایتمندانه به دیگران برای نقدِ عقایدِ خودش و علاقه به نقدِ عقاید دیگران...
یک خِرَدگرای واقعی فکر نمی کند که وی یا هر کسِ دیگر حقیقت را در اختیار دارد. در این اندیشه هم نیست که صِرفِ انتقاد هم او را در دست یافتن به عقایدِ جدید کمک می کند. امّا قطعاً فکر می کند فقط بحثِ انتقادی می تواند به ما در جدا ساختن ِ دوغ از دوشاب یاری رساند. فقط بحث انتقادی می تواند بلوغ ِ لازم را به ما بدهد تا یک عقیده را از جهاتِ بیشتری ببینیم و داوریِ درستی نسبت به آن داشته باشیم...
رویکرد ِ خِرَدگرایان را می توان به شکل زیر توصیف کرد:
شاید من اشتباه می کنم و شما بر حقّ هستید. در هر حال ما می توانیم امیدوار باشیم که بعد از این بحث، هر دو، مسایل را روشن تر از قبل ببینیم و این فقط تا زمانی است که به خاطر داشته باشیم نزدیک شدن ِ ما به حقیقت، مهمّ تر از آن است که کدام یک بر حقّ هستیم..."

زندگی، سراسر حلّ مسئله است.



#خردگرا
#کارل_پوپر
#فلسفی_آموزشی
(1405/3/17 , 15:37)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
چه مسلمان ، چه ارمنی ، یک انسان واقعی!

در خیابان سعدی رشت، منطقه ای بوده متعلق به هموطنان ارمنی و در آن منطقه مزاری بود متعلق به یک انسان آزاده به نام "آرسن میناسیان"
آرمن در شهر رشت زاده شد.
دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود. در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود،
روزی مادرش برای آرمن پالتویی خریداری میکند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی میپوشاند اما در برگشت آرسن پالتو را به همراه نداشت... .
وقتی با سوال مادر روبرو میشود، میگوید: یکی از همکلاسهای مسلمانش لباس مناسب نداشته پالتو را به وی بخشیده .
بعدها آرمن به داروسازی تجربی رو آورد.
شهرت آرسن از همین جا شروع شد.
آن مرد بزرگ غالبا مشاهده میکرد که افرادی هستند که حتی هزینه داروهای خود را ندارند و یا به دلیل فقر اصولا دسترسی به دارو ندارند. در آنزمان ایران دچارفقر فراگیر بوده.آرمن با هزینه خودش نیمه شبها به سمت تهران راه می افتاده و صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری یا تامین میکرد یا مواد آنرا تهیه میکرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت میرساند و از بعد از ظهر داروهای مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین ایشان توزیع میکرد.
در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابر مرد دست به اتهام زنی و شایعه پراکنی کردند و با تاکید بر ارمنی بودن وی ، داروها را حرام دانستند. چند بار آرسن بخاطر همین ناجوانمردیهای و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاد مرد عزم داشت که مسیح رشت بشود! زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاد مرد اعتماد کردند .داروخانه آرسن تبدیل شد به قبله و ماوای بیپناهان و مستضعفان رشت .
اما آرسن خسته نشد .آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد تا علمای رشت به دیدار او رفتند .آنزمان امام جماعت مسجد جامع رشت در اختیار حضرت آیه الله ضیابری بود .آیه الله به حریم و آزادگی آرمن اعتقاد پیدا کرد و دست در دست آن بزرگمرد گذاشت و اولین داروخانه شبانه روزی ایران را در شهر رشت بنا نهادند .مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرسن هجوم می آوردند. تجار شهر پول خود را به آیه الله ضیابری میدادند و آیه الله نیز پول را دو دستی تقدیم آرمن مینمود تا صرف هزینه دارو و درمان فقرا شود .بعدها آیه الله ضیابری و آرسن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمودند و بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شدند .
پس از رشت آرمن تلاشی وافر را برای سرای تاسیس سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد که هر سه بنای خیر آرمن تا کنون به فعالیت خود ادامه میدهند .هم داروخانه شبانه روزی رشت و هم سرای سالمندان رشت و هم سرای سالمندان کهریزک.
در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار در گذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت.
روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد . جا برای سوزن انداختن نبود .مردم گیلان از هر فرقه و آیین آمدند.و عظمتی خلق شد به نام تشیع جنازه مسیح رشت.
جنازه ساعتها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمیکرد.
بر روی تابوت یک مسیحی چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود .مردم تکبیر گویان و صلوات فرستان جنازه یک ارمنی را تشییع میکردند. در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابر مرد در قبرستان ارامنه را نمیدادند و میخواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند .اما با میانجی گری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید .ساعتها مردم رشت کلیسا را مانند کعبه ای در برگرفتند و انروز مسلمان و ارمنی یک کعبه داشتند و آنهم کلیسای کوچک رشت بود.نهایتا جسد آن آزاد مرد را در همان جا دفن کردند .
آری آرمن میناسیان عنوان مسیح رشت را پیدا کرد ودر هنگام مرگ سروسوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت اما دنیایی را در سوگ خود نشاند. شاید ارج و قرب این ارمنی در پیشگاه آفریدگار از بسیاری مسلمانان شناسنامه ای بیشتر باشد.

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم کلید زندگیست

گفت فرزند: زین معیار در شهر ما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست  


#آرسن_میناسیان
#انسان_واقعی
(1405/3/18 , 06:55)[#]
ムЯƗყム ムЯƗყム 
انتقام حمورابی خواهیم گرفت
🔍 " سندرم قلب شکسته "


دل میشکند،
مغز فرمان میدهد و
قلب آسیب میبیند!


وقتی ناراحت میشوید و دلتان میشکند، قلب شما اذیت میشود و این فرآیندی است که احتمالا توسط مغز انجام میشود.
این نتیجه تحقیق دانشمندان سوئیسی در مورد وضعیت نادری به نام سندرم "قلب شکسته" است.


این نارسایی خیلی سریع رخ میدهد و زمان آن معمولا پس از یک واقعه استرسزا یا احساسی مانند سوگواری است.

در مورد این قضیه اطلاعات زیادی در دسترس نیست ولی "نشریه قلب اروپا" میگوید که مغز در واکنش نسبت به استرس نقش ایفا میکند.



نفستنگی و درد؛ سندروم قلب شکسته چیست؟

این سندرم به نام "سندرم تاکوتسوبو" هم شناخته میشود. دلیل این نامگذاری، شکل قلب افراد دارای این شرایط است که به کوزهای ژاپنی به همین نام شباهت دارد. دلیل سندرم قلب شکسته میتواند شوکه شدن فرد باشد.

این بیماری با حمله قلبی ناشی از انسداد عروق متفاوت است اما شباهتهایی هم به آن دارد؛ از جمله تنگی نفس و احساس درد در قفسه سینه.

اغلب یک واقعه ناراحتکننده عامل شروع بیماری است اما اتفاقات خیلی هیجانانگیز مانند عروسی یا پیدا کردن شغل جدید هم میتواند با آن مرتبط باشد.

شاید بیماری موقتی باشد و عضلات قلب پس از چند روز، هفته یا ماه خودشان را بازسازی کنند، ولی برای برخی این نارسایی میتواند به مرگ هم منجر شود.

گفته میشود که سالانه حدود ۲۵۰۰ نفر در بریتانیا به این بیماری مبتلا میشوند.
هنوز دلیل قطعی این بیماری مشخص نیست اما دانشمندان معتقدند که میتواند با بالا رفتن میزان هورمونهای استرس مانند آدرنالین مرتبط باشد.



معما

دکتر یلنا قدری و همکارانش در بیمارستان دانشگاه زوریخ، فرآیندی که در مغز ۱۵ بیمار مبتلا به قلب شکسته رخ داد را زیر نظر گرفتند.

اسکنهای مغزی نشان از تفاوتهای قابل توجه بین آنها و اسکن مغزی ۳۹ فرد سالم داشت.

در مغز آنها بین قسمتهایی که در کنترل احساسات دخیل هستند، همکاری کمتری با قسمتهایی که اعمال ناخودآگاه یا خودکار مثل ضربان قلب را کنترل میکنند، دیده شد. اینها قسمتهایی از مغز هستند که تصور میشود، واکنش ما نسبت به استرس را کنترل میکنند.

دکتر قدری گفت:
"احساسات در مغز پردازش میشوند و بنابراین منطقی است که بیماری در مغز ایجاد شود و تاثیر آن تا قلب ادامه پیدا کند."

مسیر دقیق این فرآیند هنوز مشخص نیست و هنوز به تحقیق بیشتری نیاز دارد. اسکن مغزی بیماران قبل یا زمانی که سندرم قلب شکسته آنها گسترش مییابد، در دسترس نیست و در نتیجه دانشمندان نمیتوانند بگویند که کاهش ارتباط بین بخشهای مغز موجب سندرم تاکوتسوبو میشود یا برعکس.

جوئل رز، مدیر اجرایی "موسسه بیماریهای ماهیچهای قلب" بریتانیا، گفت:
"این بخشی مهم از تحقیقی است که به ما کمک میکند تا آگاهیمان راجع به ماهیچههای قلب را شکل دهیم؛ بخشی که تا به حال شبیه یک معما بوده"

پروفسور دانا داوسن از دانشگاه آبردین هم در این رابطه گفت:
"این تحقیق، پشتیبان عملکرد متقابل مغز و قلب در تاکوتسوبو است؛ فرضیهای که ما مدتها نسبت به آن مطمئن نبودیم."



📌 منبع: مطالعه کامل

https://www.bbc.com/persian/sc ... 47593

#قلب_شکسته

ویرایش شد ムЯƗყム (1405/3/18 , 06:59) [1]
  در کل: 27
1 2 >>

فیلتر بر اساس نویسنده ی پست
دانلود تاپیک

رفتن به انجمن

New at the top
خانه
در کل : 0 عضو / 9 مهمان