تاپیک: حکایت و داستانهای پند آموز
| ムЯƗყム [#] (1405/3/7 , 02:20) انتقام حمورابی خواهیم گرفت |
#حکایت
پادشاهی وزيری داشت كه هر اتفاقی میافتاد، میگفت: خير است!
روزی دست پادشاه در سنگلاخها گير كرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند؛ وزير در صحنه حاضر بود و گفت: خير است! پادشاه که از درد به خود میپيچيد، از رفتار وزير عصبی شد و او را به زندان انداخت.
یک هفته بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبيلهای گرفتار شد كه بنا بر رسم خود، هر سال یک غریبه را سر میبریدند و لازمه اعدام آن شخص اين بود كه بدنش سالم باشد. وقتی ديدند اسير يكی از انگشتانش قطع شده است، وی را رها كردند.
آنجا بود كه پادشاه به ياد حرف وزير افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خير است!
پادشاه بعد از برگشت دستور آزادی وزير را داد. وقتی وزير آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنيد، گفت: خير بود!
پادشاه گفت: ديگر چرا؟!
وزير گفت: از اين جهت خير بود كه اگر من را به زندان نينداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، من را به جای تو اعدام میكردند!
پادشاهی وزيری داشت كه هر اتفاقی میافتاد، میگفت: خير است!
روزی دست پادشاه در سنگلاخها گير كرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند؛ وزير در صحنه حاضر بود و گفت: خير است! پادشاه که از درد به خود میپيچيد، از رفتار وزير عصبی شد و او را به زندان انداخت.
یک هفته بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبيلهای گرفتار شد كه بنا بر رسم خود، هر سال یک غریبه را سر میبریدند و لازمه اعدام آن شخص اين بود كه بدنش سالم باشد. وقتی ديدند اسير يكی از انگشتانش قطع شده است، وی را رها كردند.
آنجا بود كه پادشاه به ياد حرف وزير افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خير است!
پادشاه بعد از برگشت دستور آزادی وزير را داد. وقتی وزير آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنيد، گفت: خير بود!
پادشاه گفت: ديگر چرا؟!
وزير گفت: از اين جهت خير بود كه اگر من را به زندان نينداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، من را به جای تو اعدام میكردند!

خانه
در کل : 2 عضو / 6 مهمان