تاپیک: کلبه ی تنهایی های آگرین
| تریاق [#] (1405/2/31 , 02:26) |
در میدان اصلی شهر به طرز احمقانه ای پاچه ی یک سرباز را گرفتم، فقط چون لباس نظامی تنش بود. بچه ای که احتمالا سرباز بود.. برگشتم پیدایش کنم و دلجویی کنم، رفته بود... روی سکویی نزدیک بیمارستان نشستم و چهاربار فیلم مادر حامد دلدار را نگاه کردم و گریه کردم. هربار که آخ حامد میگوید و صدایش را میکشد، شبیه صدای مامان است و انگار مامان دارد لباسهای مرا که کشته شده ام نوازش میکند. آقای میانسالی برایم آب آورد و پرسید میتواند کمک کند؟ فیلم را نشانش دادم. همانجا کنارم نشست.
در خودم فرو رفته ام. در پیامهای خانواده های تحت پوشش خیریه. در دنبال خانه گشتن و فهم میزان فقر. در پیدانشدن قرصهای اعصاب. در شبی یک ساعت خوابیدن و دیدن کابوسهای تکراری. در بیخبری از همه و بیهودگی. چه چیزی برای نوشتن مانده؟
تمام عمر از عشق نوشتم و تمام عمر بهره ای از عشق نبردم. حالا دیگر عاشقهای زیادی را دیده ام و فهمیده ام نه، عشق یک دروغ منقرض شده نیست. حتما میتوانم مدتها درباره ی همه چیز ساکت بمانم روحی که گوشه ی اتاق ایستاده و پریشانی مادرش را میبیند، بدون این که بتواند حرفی بزند یا کاری کند. میتوانم برای آگهی فروش کلیه گریه کنم که پسر جوان زیرش با خودکار نوشته: تو رو خدا پاره نکنید گیرم.
همین.
در خودم فرو رفته ام. در پیامهای خانواده های تحت پوشش خیریه. در دنبال خانه گشتن و فهم میزان فقر. در پیدانشدن قرصهای اعصاب. در شبی یک ساعت خوابیدن و دیدن کابوسهای تکراری. در بیخبری از همه و بیهودگی. چه چیزی برای نوشتن مانده؟
تمام عمر از عشق نوشتم و تمام عمر بهره ای از عشق نبردم. حالا دیگر عاشقهای زیادی را دیده ام و فهمیده ام نه، عشق یک دروغ منقرض شده نیست. حتما میتوانم مدتها درباره ی همه چیز ساکت بمانم روحی که گوشه ی اتاق ایستاده و پریشانی مادرش را میبیند، بدون این که بتواند حرفی بزند یا کاری کند. میتوانم برای آگهی فروش کلیه گریه کنم که پسر جوان زیرش با خودکار نوشته: تو رو خدا پاره نکنید گیرم.
همین.

خانه
در کل : 0 عضو / 8 مهمان