‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬       ‫رمانسرا‬



  ‫نام کتاب : 15 سال کابوس‬
‫نويسنده: مهسا خوش قامت المع‬

               ‫» رمان سرا «‬




       ‫منبع:/‪http://forum.98ia.com‬‬



                                        ‫1‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬




‫پونزده سال کابوس ... پونزده سال نابودی...پونزده سال بدون آرامش وحتی یک ساعت خواب راحت...کابوسی که‬
   ‫تمومی نداشت وروز به روز شدت می یافت.کی فکرشو میکرد این میراث جهنمی ادامه پیداکنه... راکون سیتی و‬
                                                                      ‫آمبرال نابودشد ولی میراث جهنمیش‬

                                                                                         ‫ادامه پیدا کرد.‬

‫نابودی خود‬     ‫آمبرال دراارر فط یه شرکت داروسازی مممولی به حااب میومد اما رازپنهانی داشت اون رازکه باع‬
                                                ‫آمبرال وحتی راکون سیتی شده بود رمان تولید ویروس بود...!‬

       ‫شرکت آمبرال درسال1968توس اسپنچر,دکترمارکوس ودکتر وسکر تاسیس شد.اسپنچر سمی داشت به‬

  ‫کمک سرمایه خود و وسکر شرکت دارویی بزرگی به اسم آمبرال وسکر تاسیس کنن.!درواقع وسکر طراح ومدیر‬
                                 ‫اصلی تاسیس آمبرال بود واسه رمین اسم شرکت آمبرال وسکر نامیده شد دکتر‬

                ‫مارکوس و وسکر درتحطیطات وآزمایشات خود در حال کار بر روی ویروس جدیدی به نام ویروس‬

         ‫پروجنیتورا بودن ,ویروسی که یکی از اولین تولیدات پنهانی شرکت آمبرالوسکر محاوب میشد و دارای‬

                                              ‫شرای بایار نامتمادلی بودکه نیازبه سالهاتات وبرسی داشت...!‬

 ‫درسالهای ابتدایی تاسیس آمبرال,اسپنچر از قصر مرموز خود که در اقامتگاری درتپه رای آرکلی شهر راکون سیتی‬
                                         ‫قرارداشت به عنوان محل آزمایشات وتحطیطات خود استفاده میکرد...!‬

             ‫درحالی که آن طرف تر وخارج ازشهر راکون سیتی دکترمارکوس وبطیه اعضای جدید به کار گرفته اش‬

                                                     ‫دریک آزمایشگاه درحال تحطیطات مجزای خودبودن...!.‬

   ‫دررمان سالهای ابتدایی شرکت آمبرال ادوارد وسکر به طرز مرموزی به قتل رسید وپارش آلبرت وسکر پات‬
                                                                  ‫پدرشو دراین شرکت به عهده گرفت ....!‬

       ‫در طول سی سال اولیه تاسیس شرکت آمبرالوسکر ,دراارر فمالیت رای خود را درتولید قرصای آسپیرین‬
                              ‫وسرماخوردگی ادامه داد وخیلی زود به یکی از غولهای داروسازی دنیا تبدیل شد .‬

  ‫دکترمارکوس باالخره تونات ویروس ‪T‬راتولیدکند که این ویروس ازرمان ترکیب پروجنیتورادرست شده بود.!‬




                                                                                               ‫2‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

  ‫تات این ویروس ابتدا برروی جاد یک فرد مرده آزمایش شد که عالوه بر آنکه توانات جان تازه ای به اوبدرد‬
                                                   ‫توانات برخی توانایی رای محدودی را برای او ایجاد کند .‬

   ‫بمداز به قتل رسیدن مارکوس ,ویلیام به عنوان فرداصلی برروی تولید پروژه ی سالح بیوتکنولوژی قرارگرفت و‬
                                     ‫آلبرت رم نیز به پات باالیی دردپارتمان پلیس راکون سیتی منصوب شد.‬

  ‫دخترویلیام بیرکین به نام شری بیرکین ازفمالیت رای پنهانی پدرش وبه قتل رسیدن مارکوس خبرنداشت وبدون‬
                                                                              ‫اطالع به پدرش کمک میکرد.‬

    ‫طولی نکشید که بیش تر پاتای اصلی راکون سیتی دراختیار کامل شرکت آمبرالوسکر قرارگرفت واین شهر به‬
                                                               ‫نوعی به مطر شرکت آمبرالوسکرتبدیل شد...!‬

  ‫الکااندره که عموی آلبرت وسکر بود نیزساختمان اختصاصی خود را که درجزیره راکفورت تاسیس کردبه رمراه‬
       ‫دوفرزند دوقلوی خود آلفردوآلکایا مشغول به کارشد .آلفردو آلکایا ازپدرخود متنفر بودن چون اون دوتا‬
                                    ‫اِ‪DNA‬مادربزرگ خود که ورونیکا نام داشت بوجود اومده بودن وبه این دلیل‬

                                                                        ‫خاطره خوشی از پدرشان نداشتن...!‬

     ‫طولی نکشید که آلکایا در دوران جوانی خود ویروس ‪T‬ورونیکا روتولید کرد,ویروسی که خیلی شبیه ویروس‬
                                                                                      ‫‪T‬دکترمارکوس بود.‬

‫آلکایا باتات این ویروس بر روی پدرش اورا به ریوالی وحشتناکی تبدیل کرد. پس ازمرگ پدرش,آلکایا متوجه‬
      ‫شد که این ویروس به یک چرخه پنجاه ساله احتیاج دارد برای درست کار کردن . آلفرد درتمام این مدت به‬
                                                                                 ‫خواررش کمک میکرد...!‬

‫آلکایا برای اینکه نال خودرا برای ادامه این چرخه پنجاه ساله ادامه درد دوفرزند خود رلنا ودبرا برای برای کمک‬
                          ‫به خودش واداشت پدررلنا ودبرا پلیس شهربود وبه شدت مخالف کارای رمارش بود.‬

‫پدررلنا ودبرا را برای کار توپلیس تشویق میکرد ولی خوب می دانات که آلکایا فرد خطرناکیه ,رلنا ودبرا ازانجام‬
         ‫ویروس وفمالیت رای آن خودداری میکردن ولی چون میترسیدن ازمادرشون ,مجبور به رمکاری میشدن .‬

    ‫پدرشان زیر نظر آلبرت وسکر فمالیت میکرد وفکر میکرد آلبرت فردمورد اعتمادی است برای رمین فرزندان‬
       ‫خودرا به دوراز چشم آلکایا وارد گارد ریاست جمهوری کرد ولی دبرا چون خیلی ترسیده بود پیش مادرش‬
                                                              ‫برگشت دوباره به رمکاری بامادرش ادامه داد .‬

 ‫رلنا دختری با چشای قهوه ای تیره صورتی کشیده پوست نه سفید نه تیره قد بلند بامورای لخت بلند مشکی درکل‬
                                    ‫خوشگل بود و برخالف خواررش که کامل سفید مثه یخ با مورای کوتاه بود.‬



                                                                                                 ‫3‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

‫رلنابه کمک پدرخود آموزش دید ویکی از اعضای گروه ‪B.O.W‬در گارد امنیتی عضو شد.در تمام این مدت آلبرت‬
‫پنهانی از رلنا به آلکایا گزارش میداد وچون آلکایا شوررشو مانع انجام کاراش میدید به آلبرت گفت که شوررشو‬
                                                                                    ‫پهانی به قتل برسونه .‬

 ‫پدررلناو دبرا به دست آلبرت کشته شد ورلنا درگیر پرونده قتل پدرش شد و خبرنداشت که آلبرت و مادرش در‬
                                                                                      ‫پی کشتن او راتن .‬

‫درسال 1668دکتر مارکوس جلوی مرگ احتمالی خودرا به کمک ویروس ‪T‬گرفت وبا یک حمله فاجمه آسا به کاخ‬
    ‫اسپنچر درتپه رای راکون سیتی منجر به آلوده شدن جنگل رای اطراف کاخ وحتی آزمایشگاه شخصی اش شد.‬

  ‫اسپنچرمردو مارکوس به خواسته اش رسید ,نیرورای ‪S.T.A.R.T‬که تحت نظر آلبرت فمالیت میکردن خیلی‬
                                                    ‫زود وارد عمل شدن تا بتونن رمه چیو زیر سلطه بگیرن .‬

 ‫وسکر به کمک یکی از اولین تای رانت رای اولیه یمنی رمان سالح بیو لوژیکی به خود تزریق کرد وتوانات قدرت‬
      ‫بزرگی رانصیب خود کند و توانات قصر را به کلی نا بود کند . پس از این حوادث افرادی نظیر :ربکا چمبرس‬
                                               ‫,کریس ردفیلد ,جیل ولنتاین تواناتن جان سالم به دربرن ...!!!‬

     ‫تادوماه بمداز این فاجمه طاقت فرسا کل افراد ساکن در راکون سیتی به زامبی تبدیل شدن رئیس جمهور سمی‬
  ‫دربهبود این شهرداشت نام رئیس جمهور وارن بود که نتوانات کاری ازپیش ببرد...آلکایا ووسکرودبرا بافمالیت‬
                                                                             ‫راویروس جی روتولید کردن.‬

     ‫ویروس‪ G‬ازویروس‪T‬خیلی قوی تر عمل میکرد.رلناچون قبال درتولیدویروس نطش داشته احااس گناه میکرد‬
       ‫زمانیکه تیم ریکاوری اعزام شد تاویروس‪G‬را تحویل بگیرد آلکایابه خواسته آلبرت از دادن ویروس امتناع‬
                                            ‫کردوباتزریق آن به بدنش منجر به تبدیل موجود وحشتناکی شد.!‬

‫این ویروس باویروسای دیگه خیلی متفاوت بود چون حتی موجودات تبدیل شده رم متفاوت بودن واین تفاوت برای‬
                             ‫آلبرت خیلی مهم بود,آلبرت درواقع دیگه یک اناان نبود قدرتی فناناپذیرداشت .‬

‫کریس ولئون آلکایا رو کشتن گرچه دیگه اون موجود چندش آورآلکایا سابق نبود تو اون راگیر واگیر ودرگیری‬
                                                                     ‫آلبرت از فرصت استفاده کردو دبرارو‬

           ‫بیهوش وباآخرین نمونه ویروس فرارکرد و به جزیره راکفورت پناه بردو اقامتگاه جدیدی ماتطر کرد.‬

‫لئون وکریس ررکاری برای پیدا کردن آلبرتو ودبرا کردن ولی تالششون بی نتیجه ماند .شهر راکون سیتی نابود شد‬
    ‫وتوس یک بمب اتمی به خاک نشات اما آلبرت با نمونه رایی که دردست داشت سمی کردآمبرال رو احیا کنه .‬




                                                                                                 ‫4‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

‫دبرا خیلی برای پیدا کردن خواررش تالش کردوحتی چن بار ازپیش آلبرت فرار کرد اماآلبرت مانمش شدو اونو تو‬
                                                              ‫آتش جهنمی میراث باقی مانده آمبرال غرق کرد.‬

    ‫رمان طورکه گفته شد رلنا یکی از اعضای تولید ویروس بود البته به طور ناخوسته دست به این کار زده بود وبه‬
 ‫رمین دلیل خودرا گنارکار میدانات ومرگ پدرومادرشو تطصیر خود گذاشته بود وبا پیوستن به گاردامنیتی ونجات‬
                                                                             ‫خواررش سمی برجبران داشت .‬

    ‫راکون سیتی درناحیه غربی آمریکا قرار داشت ویازده سال رربری آن بدست وارن افتاد وارن ازرو بی تجربگی‬
  ‫ونادانی تمام فمالیتای مردم شهر را به آمبرال سپرده بود . پنجاه درصد مردم کارمندان شرکت آمبرال بودن ووارن‬
                                        ‫باباخبر شدن این موضوع وکل ماجرای سازمان تروریاتی توس کریس‬

                                                                               ‫نیرورایی برای مطابله باسازمان‬

 ‫تروریاتی آمبرال انجام داد . سرانجام توس آلبرت وسکر به طور النی به قتل رسید ... وبا روی کار اومدن آدام بن‬
                                                      ‫فورد وواردشدنش به این جریانات داستان شروع میشود.‬

‫آدام بن فورد رئیس جمهور ایاالت متحده آمریکا دراین شهر عهده دار کاراشد ,ولی وقتی میبیند کاری ازش ساخته‬
          ‫نیات مجبور به رمکاری با وسکر میشود وبه طور نمایشی و غیر واقمی آمبرال وراکون سیتی را نابود کند.‬

‫جیل بن فورد که درواقع به جیل ولنتاین شناخته شده بود از کارای پدرش کامال بی اطالع بود وفامیلی او ولنتاین نبود‬
                                ‫او تنها فرزند رئیس جمهور یمنی آدام بن فورد بود ووقتی درگارد ریاست جمهور‬

   ‫آدام بن فورد بود ووقتی درگارد ریاست جمهوری واردشد ازپدرش خواست که با یه شناسنامه قالبی به اسم جیل‬
                                                                   ‫ولنتاین درگارد امنیتی مشغول به کار شود .‬

                  ‫درواقع برای اینکه نمیخواست رمکارانش ازرویت او با خبر شود تاراحت به کارش ادامه درد...!‬

                                                                                                 ‫جیل****‬

     ‫جیل: وای بابا خوارش میکنم بس کن یه جوری بارام رفتار میکنی انگار بچه ام فک نمیکنی دیگه بزرگ شدم.!‬

  ‫آدام: نمیدونم احااس خوبی ندارم خوب تنها بچمی نمیتونم نابت بهت بی ارمیت باشم تازه خیلی شبیه مامانتی .‬

   ‫جیل:آخه نه اینکه شما دوتا خیلی بهم عالقه داشتید که حاال چونکه شبیه مامانم شمام چون عالقه شدیدی به مامان‬
                                                             ‫داشتین دلتنگ من میشین واقما که ماخره است .‬

                                                 ‫آدام:منو مادرت توافطی از رم جدا شدیم چه ربطی داره ببین...‬




                                                                                                    ‫5‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

   ‫باباز شدن دراتاق پدر دیگه ادامه ندادو نگارمون به سمت در چرخید باواردشدن یه مرد سراپا سیاه پوش نگارم‬
                                   ‫رنگ تمجب گرفت . یه عینک دودی با بارونی مشکی خیلی برام عجیب بود .‬

                                               ‫آدام:ا اومدی بیا تو جیل بهتره دیگه بری دخترم خیلی کار دارم .‬

                                                                      ‫جیل: شما به کارتون برسین من راحتم .‬

   ‫نگاری که بابام بهم انداخت فهمیدم برم بهتره . رمیشه وقتی بابام این طوری نگام میکرد باید سریع جیم میشدم .‬
                                                                      ‫باالخره رئیس جمهورو جذبه اش دیگه!‬

 ‫موقع رفتن کامال روبروی مردسیاه پوش بودم چهره اش آشنا بود ولی یادم نمی اومد کجا دیدمش درم برام باز کرد‬
‫چه پررو بود مملوم نیس چه خری رس بهم لبخند زد منم با عصبانیت از در خارج شدم در پشت سرم باته شد یمنی‬
                                                        ‫کی بود مملوم بود با بابا خیلی صمیمی بوده ,البد حرف‬

                                                                     ‫خصوصی داشتن دیگه که با کمال احترام‬

                                                                                              ‫بیرونم کردن.‬

 ‫رمین طوری تو رارروی دفتر راه میرفتم که محکم به یه چیزی خوردم با سر افتادم زمین فکرکنم آدم بود ,باگیجی‬
                                                                  ‫ازرو زمین بلند شدم تازه توناتم ببینم کیه !‬

     ‫نگارمون که بهم افتاد بررسیش کردم یه پار جوون درحد مرگ خوشگل پوستش نه سفید بود نه تیره مورای‬
                      ‫روشن رمون نکافه ای بود استیل بدنشم عالی بود باچشای طوسی تیره عجب جیگری بودا..!‬

                                                                           ‫اگه دید زدنت تموم شد برو کنار !‬

                                                           ‫کثافت برخالف تیپ بیاتش اخالقش مزخرف بود.‬

                                                                                  ‫ـ ری کجایی تو نمیشنوی؟!‬

                                                ‫جیل: درس صحبت کن اصا میدونی من ک....اصا تو کی راتی؟‬

                                             ‫ادامه حرفمو خوردم نباید میفهمید من کیم با نفرت بهش نگا کردم‬

                                                    ‫ـ داشتی میگفتی چرا ادامشو نگفتی تومگه کی راتی ران؟‬

                                                       ‫جیل: دیدم به تو ربطی نداره من کیم گفتم ادامشو نگم .‬

                                                                               ‫آران سوختی !!! نوش جونت .‬



                                                                                                    ‫6‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

           ‫جیل: حاال تو کی راتی انگار خیلی عجله داشتی واسه رفتن تو اتاق رئیس جمهور (پوزخندی بهش زدم)‬

       ‫ـ چون داری از فوضولی میمیری بهت میگم ناکام نمونی لئون اس کندی محافظ رئیس جمهور وگارد ریاست‬
                                          ‫جمهوری ورئیس کل گروه ‪B.O.W‬راتم اگه کمه بازم اطالعات بدم‬

‫کفم برید بابا ایول عجب بشریه پس این محافظ پدرمه حیف که نمیخوام کای بفهمه وگرنه حالیش میکردم من کیم.‬

                                             ‫لئون: صبرکن ببینم نکنه تو رمون آموزش دیده تازه واردراتی ؟‬

                                                                              ‫جیل:آره درسته خوب که چی؟‬

                                                  ‫لئون:رمون طور که فکر میکردم حواس پرتو بی دستو پایی.‬

                                                                           ‫بیشمور ررچی دلش میخواد میگه‬

                                                  ‫لئون: تو اینجاچیکار میکنی چه جوری اجازه ورود بت دادن؟‬

                                                              ‫خاک برسرم االن میفهمه چی بهش بگم آخه .!!!!‬

                                             ‫جیل:خوب... ر..راستش ...ای بابا مملومه اومده بودم دنبال تو دیگه‬

                                                                           ‫لئون:مشکوک میزنی اسمت چیه؟‬

                                     ‫جیل:اسمم جیل ولنتاینه خوب دیگه االنم که تورودیدم حاال باید کجا بریم؟‬

                                                   ‫لئون:اوال تو نه شما درضمن تو االن نمیدونی باید کجا بریم؟‬

                                                        ‫عطده ای حاال شما نه تو چه فرقی داره بیشمور عوضی.‬

                     ‫جیل: مملومه جزیره راکفورت بمدشم میریم چین ولی چیزه... ببین میتونیم نریما خیلی دوره‬

                    ‫لئون:حوصله این شروورارو ندارم خوبه الاقل میدونی کجا میخوایم بریم دنبالم بیا ...سربه روا‬

   ‫اه اه این دیگه کیه واقما چطد گنداخالقه بابا خیلی ازش تمریف میکرد خاک برسر فط خوشگله اخالق نداره که..!‬

                         ‫لئون: دوباره که رفتی توفکر من موندم تو که رمش توفکری چجوری تا االن زنده ای ؟!‬

                                  ‫دیگه داشت خونمو به جوش می آورد!مرتیکه نفهم ای کاش میدونس من کیم‬




                                                                                                   ‫7‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

‫لئون:ببین واسه من اگه حتی دختر رئیس جمهورم میبودی فرقی نمیکرد زودباش راه بیفت یا رمش توفکره یا سربه‬
                                                                                                        ‫رواست ...!‬

  ‫تاحاال ریچ کای جرات نداشت با من این طوری حرف بزنه حتی بابام .! باراش را افتادم سمت خروجی ... سوار یه‬
 ‫ماشین خیلی شیک شد مشکی بدون سطف رمون بنت لی خودمون بود رمه بهش احترام میذاشتن ارو چه ابهتی من‬
                                                                  ‫که چشم ودل سیرم انطد سوار اینجور ماشینا‬

                                                                   ‫شدم که دیگه حالم به رم میخوره حاال فک‬

                                                                 ‫میکنه من تا حاال سوار این جور ماشینا نشدم .‬

           ‫لئون: بمد رسیدن به مطر سوار رلی کوپتر میشیم حواستو جمع کن من دیگه نمیتونم جمع وجورت کنم .‬

                                  ‫جیل:الزم نکرده بهم بگی خودم میدونم حاال با رلی کوپتر کجا میخوایم بریم ؟‬

                                                 ‫لئون: فرودگاه راکلی میریم باید یه عده ای رو نجات بدیم ..؟!‬
                                                                                   ‫جیل:حاال کیا گیر افتادن ؟‬

                                                               ‫لئون:سناتورو کلر با چن نفر دیگه گیر افتادن...‬

                                                ‫موبایلش زنگ خورد ,گوشیشو از توجیبش درآورد و جواب داد‬

                                                                                ‫لئون: کلر وضمیت چه طوره ؟‬

                                                                                     ‫....................................‬

                                                                           ‫لئون:باشه...باشه االن میرسیم فمال.‬

                                                                                  ‫با کنجکاوی بهش نگا کردم‬

‫لئون:خودت که باید بدونی البته بمید میدونم یادت باشه به این جونورا میرسی باید به سرشون شلیک کنی اینطوری‬
                              ‫جلوگیری ازبین رفتن مهمات میشی رم اون جونورارو تحریک نمیکنی!...‬                   ‫رم باع‬

                 ‫جیل: خودم میدونم نیازی به رارنمایی جنابمالی ندارم ...درضمن من آموزش دیدم نگران نباش..!‬

                                    ‫لئون:نگران تو نیاتم نگران خودمم که تودستوپایی رمش باید مرقبت باشم.‬

 ‫وایییییییییییییییییییی...! این دیگه ازکدوم گوری پیداش شد اصا چرا بین این رمه آدم من باید به این بیفتم پارری‬
                                                                                                     ‫نفهم عوضی!‬



                                                                                                            ‫8‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

             ‫لئون:مطمئنم االن داشتی جدوآبادمو حاابی با فشات آباد میکردی یا شایدم به خودم بدو بیراه میگفتی‬
                                                                                           ‫درسته؟(پوزخند زد)‬

                         ‫جیل: چطدر فکرت ممیوبه به چه چرتو پرتایی فکر میکنی واقما که آدم مزخرفی راتی ؟‬

                             ‫لئون: ررچی رم که باشم از تو بی دستوپای چلفتی بهترم عوضش خرابکار نیاتم ره!‬

  ‫االن فط کافیه اسلحمو ررچی تیر داره تومغز این خالی کنم به جای اینکه تو سر زامبیای بدبخت خالی کنم این از‬
                                                                                                  ‫زامبیم بدتره!‬

   ‫باالخره به فرودگاه رسیدیم یادم میاد سناتور یه دفه منو با پدرم دیده بود خدا کنه فط منو به یاد نیاره که بیچاره‬
      ‫میشم .دلو زدیم به دریا وراری شدیم ,مجبورشدیم از نططه مرکزی فرود رلی کوپتر به سمت فرود بیایم ,من‬
                                              ‫نمیدونم اصا کلر کیه ؟ سناتورم به جهنم رمون گیر زامبیا بیفته بهتر‬

                                                                              ‫یه کشور ازدسش راحت میشدن .‬

‫ازباال که به سمت پائین رفتیم رمه جا تاریک بود اونطدر تاریک بود که مجبورشدیم چراغ قوه روشن کنیم من خیلی‬
  ‫سریع از پله را پائین می اومدم ولی لئون خیلی بااحتیاط حرکت میکرد ورمش بهم اخطار میداد که این طوری برو,‬
                                                     ‫این کارو نکن , اسلحتو درس بگیر, چراغ قوتو خاموش نکن‬

                                                                             ‫اه که چطدر این بشر گیر میداد ....!‬

   ‫لئون:صد بار بهت گفتم از پیشم تکون نخور اگه یکی از اون لمنتیا بهت حمله کنن که کارت تمومه میفهمی یا نه؟‬

                                    ‫جیل:تو کار من فوضولی نکن توزیادی شلی من مثه تو اینطد فس فس نمیکنم !‬

                                            ‫لئون:خوش خیال آخرش خودتو به باد میدی ببین کی گفتم دنبالم بیا!‬

‫رمون طور که حرکت میکردیم صدارایی میشنیدم که بیشتر تحریکم میکرد تا به سمت صدا برم واسه رمین به لئون‬
                                                                                                 ‫عالمت دادم...!‬

                                       ‫لئون:صدای رمون جونوراست باید سریع پیداشون کنیم اینجا آنتن نمیده !‬

‫بدجوری دلم میخواست برم طرف اون صدارا واسه رمین دیگه پشت لیون نرفتم و به سرعت سمت صدا رفتم ...صدا‬
‫ررلحظه نزدیک تر میشد اخرسر به پشت درقرمزرنگ رسیدم ...صدا ازپشت درمی اومد باترس دروآروم باز کردم‬
                                                        ‫چراغ قوه امو تو کل اتاق چرخوندم نگارم به زنی افتاد که‬




                                                                                                       ‫9‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

                                                                                         ‫روی زمین بود سریع‬

                                                                      ‫رفتم کمکش با دستم زیر بغلشو گرفتم .‬

                                                               ‫جیل:صدامو میشنوی نگران نباش کمک توراره .‬

         ‫اومدم بلندش کنم که یهو به طرفم حمله ورشد که خداروشکر لئون به موقع سررسید وازپشت منو گرفت‬

                              ‫داشتم سکته میکردم ... ولی برای اینکه جلوش کم نیارم گفتم:چیکار میکنی احمق!‬

                                ‫لئون: اگه االن من اینجا نبودم که توام شده بودی یکی مثه اینا ... خوب نگا کن ...‬

‫مثه مورو ملخ زامبی میومد طرفمون ...لئون منو کشید عطب و به سر رمون زامبی که بهم حمله ور شد شلیک کرد...‬

                                                      ‫واقما صحنه عذاب آوری بود دیگه دلشو نداشتم نگا کنم.‬

                                                                         ‫جیل:چیکارمیکنی بی رحم کشتیشون !‬

                                              ‫لئون:نه اینکه یکیشون داشت نازت میکرد که حاال زدم کشتمش !‬

                           ‫عصبی شده بود ...از عصبانیت سرخ شده بود تواون لحظه حاابی ازش ترسیده بودم .‬

                                                                            ‫لئون:زودباش باید کلرو پیدا کنیم!‬

   ‫باالخره ازاون جا به رر سختی که بود خارج شدیم ...ولی اگه اون موقع لئون به دادم نرسیده بود االن اینجا نبودم‬
                                                                                               ‫شانس آوردم...‬

                     ‫لئون:جیل تو رمین جا بمون تا من برم دنبال سناتورو کلر ررصدایی اومد سریع خبرم کن ...‬

‫جیل:اوففففففففف!!! حاال انگار من اینجا برگ چغندرم که رراتفاقی افتاد تورو خبر کنم .مگه بی دستوپام الزم نکرده‬
                                                                                          ‫از پس خودم برمیام!‬

                                 ‫باغرور نگاش کردم که محکم دستمو گرفت وفشار داد... دستم داشت له میشد‬

                                                                       ‫جیل: روانی دستمو له کردی ده ولم کن‬

  ‫لئون :دلم میخواد فط یه بار دیگه !...فط یه بار یگه زبون درازی کنی دس واست نمیذارم فهمیدیییییییی؟!!! یا یه‬
                                                                                        ‫جور دیگه حالیت کنم‬




                                                                                                      ‫11‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                      ‫انطد دستم درد گرفته بود که نا نداشتم جوابشو بدم فط سرتکون دادم اشکم داش درمیومد.‬

                                                              ‫لئون:آفرین حاال شدی دختر خوب من رفتم فمال!‬

‫توروحت .... دستمو شکوندی عوضی فط ریکل گنده کرده ریچی حالیش نیس !به ثانیه نرسید که صدای یه دختر به‬
                                                                                              ‫گوشم رسید...!‬

                                                              ‫_:کی اونجاس ؟...جواب بده گفتم کی اونجاس ؟!‬

                                                                                    ‫ترجیح دادم جواب ندم ...‬

                                                                       ‫_:جواب نمیدی اصال نشونه خوبی نیس .‬

      ‫به طرفش رفتم ...دیدم با یه چتر بدست ایاتاده چون تاریک بود سایشو میدیدم چراغ قوه رو روشن کردم و‬
                                                                                          ‫روصورتش گرفتم .‬

                                        ‫رمینکه اومدم یه سوال ازش بپرسم یه زامبی از پشت سرش داش میومد‬

                                                                                   ‫جیل: بگیر بشین عجله کن!‬

                                                                                                     ‫_:چی ؟‬

                                                                                      ‫جیل:ده یاال گفتم بشین !‬

                  ‫رمینکه نشات بدون ممطلی یه تیر توسرش زدم وازپشت دختره افتاد ! یه نفس راحت کشیدم .‬

                                                                                            ‫_: تو کی راتی؟‬

                 ‫جیل:اینو باش به جای تشکرش میگه تو کی راتی تواین دوره وزمونه نمیشه به کای کمک کرد!‬

                                      ‫_:خیله خوب حاال ممنون خوب نمیشناسمت حاال میشه خودتو ممرفی کنی ؟‬

                                                                     ‫جیل:اسمم جیل ولنتاینه حاال فهمیدی کیم!‬

                                                    ‫_:فهمیدم تو رمون تازه واردی که عضو گروه شدی درسته؟‬

‫جیل:ای بابا چرا ررکی به ما میرسه میگه تازه وارد انگار که االن خودشون کهنه واردن که من حاال تازه واردم.اصال تو‬
                                                                                 ‫بگو ببینم تو کی راتی ران؟‬




                                                                                                     ‫11‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                             ‫از حرفم خنده اش گرفت ...‬

                                                                          ‫_:چطدر بانمکی تو حاال ببخشید.‬

                                                                                       ‫دستشوآورد طرفم‬

                                  ‫_:من کلر ردفیلد راتم ازآشناییت خوش حالم خیلی شیرین حرف میزنی!‬

                   ‫منم متطابال دستمو دادم طرفشو گفتم: منکه قبلش خودمو ممرفی کردم به ررصورت ممنون !‬

                                            ‫لئون:اگه احوال پرسیتون تموم شد اجازه میدید مام حرف بزنیم‬

                                      ‫باصدای لئون برگشتم طرفش مثه عجل مملق میمونه یهو اارر میشه!!!‬

                                  ‫کلر: لئون باالخره اومدی آخر مجبور شدم خودم بیام یه سرگوشی آب بدم.‬

                                      ‫لئون نگاری به زامبی افتاده روزمین انداخت واشاره کرد که چی شده؟!‬

  ‫کلر: دوست تازه...(حرفشو خوردو ریز خندید)ببخشید منظورم جیل بود که به موقع نجاتم داد راستی عضو جدید‬
                                                     ‫گرورمون خیلی با نمکه منکه خیلی ازش خوشم اومد‬

                                               ‫دستمو روشونش گذاشتم و گفتم: مرسی نظر لطفته عزیزم.!‬

                                                     ‫لئون خندید به منو گفت: راستی سناتورو بطیه کجان؟!‬

                                                       ‫کلر: دنبالم بیاین باید سریع ازاینجا خارج بشیم...!!!‬

                                                                             ‫*****************‬

                                                                                              ‫لئون****‬

‫جیل دختر بدی نیس فط یه موقع رایی حواس پرته که اونم به خاطر تازه وارد شدنش به این گروره فط امید وارم‬
                                                             ‫زود جا بیفته درغیر این صورت پدرم درمیاد.‬

   ‫به چهره اش که نگاه میکنم مورای قهوه ای روشن پوست سفید بینی متناسب چشای قهوه ای خیلی روشن لبای‬
   ‫متوس درکل با نمک و خوشگل بود بیشتر بانمک وتو دل برو بود چون زود تو دل کلر جا شده بود ولی یه موقع‬
                                                                           ‫رایی اعصاب خورد کن میشد .‬

            ‫کلررم دختر خوشرویی بود مورای مشکی چشای مشکی مایل به طوسی البته از دور رمون مشکی بود‬



                                                                                                  ‫21‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                            ‫پوست سفید لبای متوس به بزرگ بینی متناسب چن سالی میشه که بارم رمکاریم.‬

‫موبایلم زنگ خورد صفحه نمایش نشون داد که رانی گی باید باشه حتما اطالعات جدیدی بدست آورده سریع دکمه‬
                                                                                 ‫اتصالو زدمو جواب دادم.‬

                                                                             ‫لئون:رانی گن میشنوم بگو ..!‬

                                          ‫رانی گن:آه .. لئون حالت خوبه نگرانت شده بودم کلر رم اونجاس؟‬
                                                                ‫لئون: نگران نباش ریشکی اینجا نیس بگو .‬

‫رانی گن: گفته بودی که درمورد جیل ولنتاین تحطیق کنم یه سری اطالعات در موردش بدس آوردم ولی زیاد نیس‬
 ‫..ویه دختر نوزده ساله که قبال تو گروه آزمایشات آلبرت وسکر کارمیکرد ولی ازکارای وسکر بی خبر بود اینو که‬
                                                                                                ‫میدونی ؟‬

‫لئون:آره میدونم االن اینجا پیشمه راستی دختر رئیس جمهور چی اونم اسمش جیل بن فورد بود درسته االن کجاس‬
                                                                                                        ‫؟!‬

 ‫رانی گن: آره اونم اسمش جیله خیلی عجیبه لئون اسم عضو جدید گروه به اسم دختر رئیس جمهور یکیه ولی فمال‬
              ‫ریچ اطالعی از جیل بن فورد بدس نیووردم نگران نباش به محض گرفتن اطالعات بهت خبر میدم .‬

                                                                                    ‫لئون:باشه مرسی فمال‬

                                                                       ‫گوشیو قطع کردم و دنبال کلر رفتم.‬

         ‫خیلی به جیل شک کرده بودم اگه اون دختر رئیس جمهور باشه کارم دراومده باعصبانیت وارد دفترشدم!‬

                                                                               ‫لئون:سناتور االن تو اتاقه ؟‬

‫کلر:آره بدبخت ترسو اال ن رفت سوراخ قایم شده قبل از حادثه سطوط رواپیما داش پنهانی ازفرودگاه فرار میکرد.‬

‫جیل:آره ترسو تر از این بشر جای دیگه ای ندیده بودم توقع داش با اون شرکت داروسازی ویل فارما به کجا برسه‬
                           ‫آمبرال کم واسمون دردسر درس کرد اینم یه شرکت داروسازی دیگه تاسیس کرده .‬

‫جیل:جوابی نشنیدم سرمو برگردوندم طرف کلرو لئون دیدم از تمجب ماتشون برده به من ...خاک برسرم گند زدم‬
  ‫لمنت به من نباید چیزی میگفتم آخه منی که مثال یه دختر مممولیم این رمه اطالعاتو از کدوم گوری آوردم آخه .‬

                                               ‫لئون: صبر کن ببینم تو اینا رو از کجا میدونی مشکوک میزنی ؟‬




                                                                                                 ‫31‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                 ‫کلر: بیش تر نفوذی به نظر میای تا یه تازه وارد درسته؟‬

                                            ‫جیل: ای بابا این حرفا چیه خوب منم از دیگران شنیدم دیگه !‬

                                                                      ‫لئون:اه نه بابا حاال از کیا شنیدی ؟‬

                          ‫خوب مملومه از بابام ,از مالقاتاش با سناتور حاال چی بگم واییییییی خدا کمکم کن‬

                                                             ‫به طور ممجزه آسایی صدای یه بچه اومد ..!‬

                                        ‫_: خاله کلر ..خاله کلر کجایی تورو خدا زود باش بیا من میترسم !‬

                                                        ‫کلر:رانیه زودباشین باید بریم بچه خیلی ترسیده!‬

‫کلر رفت به سمت بچه لئون اومد طرفم وگفت:باشه این دفه توناتی در بری ولی باالخره که میفهمم کی راتی .‬

                                   ‫کثافت آشغال برو بمیر خودتو بکشی ریچی بهت نمیگم خاک تو سرت‬

                                                  ‫وارد اتاق شدیم بچه که اسمش رانی بود پرید بغل کلر.‬

                                                           ‫کلر: عزیزم دیدی بهت گفتم زود برمیگردم !‬

                                                ‫سناتور: کدوم گوری بودین من یکی که مردم از نگرانی .‬

                                                     ‫جیل:بایدم نگران باشی جز این کاری ازت بر نمیاد !‬

                                                        ‫سناتور نگارشو ماتطیم تو چشای جیل انداخت !‬

                                                     ‫سناتور: با این سنت گنده تر از درنت حرف میزنی .‬

                       ‫جیل:اونش به خودم مربوطه تو مراقب خودت باش که یه وقت این وس کله پا نشی .‬

                                                                            ‫سناتور:نکنه رمین دونفرید‬

                                                                       ‫لئون با خوناردی تمام گفت:آره‬

                                    ‫سناتور: یمنی چه؟ چجوری باید از بین اون جونورای لمنتی رد بشیم ؟‬

                                                                          ‫لئون: طول سالونو می دوییم !‬




                                                                                                ‫41‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

                                 ‫سناتور:نمیفهمم چی توسرته جوونک انتظارم نداشته بتش از حرفات پیروی کنم.‬

                                                                      ‫لئون:انتظاری ندارم میتونی نیای مهم نیس‬

‫کردن‬    ‫از حرفای لئون خندم گرفته بود واقما خیلی خوناردانه لج سناتورو در میاورد. یهو دیدم سناتور دست از بح‬
                              ‫برداشتو به من نگاه کرد سنگینی نگاش داشت اذیتم میکرد بااخم بهش نگاه کردم .‬

                                                           ‫لئون رم از نگاه رای سناتور به من متمجب شده بود .‬

 ‫لئون:خیله خوب بهتره دیگه راه بیفتیم ررکی میخواد یا رمین االن راه بیفته یا(به سناتور با کنایه پوزخند زد و ادامه‬
                                                                          ‫داد) انطد بمونه که یکی مثه زامبیا بشه.‬

    ‫رمه بدون ریچ حرفی راه افتادیم سناتورم مجبور بود اطاعت کنه من آخرین نفری بودم که از در خارج شدم که‬
                                                ‫سناتور محکم منو گرفتو یه گوشه برد. با بی تفاوتی نگاش کردم .‬

                    ‫سناتور:فکر کردی نشناختمت دختر کوچولو ,دختر رئیس جمهور که دیگه این حرفا رو نداره .‬

                                  ‫جیل:خفه شو سناتور خیالت تخت رمه میدونن باور نمیکنی از خودشون بپرس .‬

                                                  ‫سناتو ر با تمجب نگام کرد یه پوزخند جانانه ای تحویلش دادم‬

                                     ‫جیل:ره!!!رمیشه دیر خبردار میشی سناتور زودتر بیا تا خوراک زامبی نشدی‬

                                     ‫سناتور: یه روزی میرسه که من تورو بکشم واسه اونروز لحظه شماری میکنم.‬

                                                        ‫جیل:باشه حاال حرص نخور منم وای میام نگات میکنم .‬

                                                                         ‫رامو کشیدم که برم لئون جلوم وایااد.‬

                                                                            ‫جیل:چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟‬

                                       ‫لئون:تو کی راتی؟ تطریبا رمه حرفاتونو شنیدم بهتره خودت راستشو بگی‬

                                                                   ‫جیل:تو که شنیدی دیگه سوال کردنات چیه ؟‬

                    ‫اومدم برم دوباره جلومو گرفت با بی حوصلگی نگاش کردم که بفهمه داره حوصلمو سر میبره .‬

                                                                       ‫لئون: رمشو نشنیدم تو دختر کی راتی ؟‬




                                                                                                        ‫51‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                     ‫کلر:بچه را چرا نمیاین بابا عجله کنید.‬

                                                                                 ‫خدارو شکر کلر نجاتم داد.‬

                                                                ‫جیل: االن وقت این حرفا نیات زود باش بیا‬

                 ‫سریع فلنگو باتم خدایا اصال فکرشو نمیکردم واسه پنهان کردن رویتم اینطدر باید اذیت بشم..!‬

   ‫لیون(به رارم ادامه دادم زمان خودش رمه چیو مشخص میکنه باالخره میفهمم که این دختره کیه چه االن چه چن‬
                                                                                                ‫وقته دیگه (‬

                                                             ‫لئون:جیل از کنار من تکون نمیخوری فهمیدی؟‬

                                                                                                ‫جیل:یمنی...‬

                                                                                         ‫نذاشتم ادامه بده...‬

                                                                       ‫نکن !‬      ‫لئون:رمینکه گفتم بامن بح‬

                    ‫کل فرودگاه با خاک یکاان شده بود دور برمون زامبی ریخته بود دیگه داشتم کالفه میشدم .‬

                                                                    ‫سناتور :یمنی میخوایم از بین اینا بریم؟‬

‫لیون :ما یه راه صافو ماتطیم به سمت خروجی اصلی فرودگاه داریم رر چطدر که بتونیم میکشیم بمدش خارج میشیم‬
                                                                                                            ‫!‬

  ‫تاجایی که امکان داشت زامبی کشتیم تطریبا در حال اتمام بود که سناتور به طرفم خیز برداشت اسلحه ام از دستم‬
                                                                   ‫پرت شد و با رانی دوتایی افتادیم پائین .‬

 ‫رانی از ترس بهم چابیده بود و سه زامبی به طرف ما داشتن می اومدن حاال من به جهنم رانی رم پیشم بود سناتور‬
                                                              ‫دیگه به آرزوش رسیده خودمو مرده میدیدم .‬

                                                                               ‫لئون: جیل بیا اسلحه رو بگیر !‬

                       ‫لئون اسلحه رو به سمتم پرتاب کرد و منم سریع اسلحه رو گرفتمو رر سه تاشونو کشتم .‬

                                                                            ‫جیل:رانی عزیزم حالت خوبه ؟‬

                                                                                                ‫رانی: خاله!!!‬



                                                                                                    ‫61‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

           ‫محکم منو بغل کرد بیچاره این بچه چطدر زجر کشید با کمک لئون باال اومدم رانی رم پرید تو بغل کلر.‬

                                                                                           ‫لئون: حالت خوبه؟‬

                        ‫جیل: آره مرسی بیا اینم اسلحه ات ببخشید خودمم باورم شده که واقما یه دستو پاچلفتیم !‬

                                                         ‫لئون:ساتور کدوم گوری رفت اه... رمش مایه دردسره!‬

                      ‫کلر:اونو ولش کن ترسید یه وقت بمیره فرار کرد خیله خوب رارم که باز شده بهتره بریم !‬

‫رمون موقع از فرودگاه زدیم بیرون سربازا مارو به مرکز بهداشت بردن تا برای احتیاط واکاینه بشیم سناتورو دیدم‬
      ‫که بایه لیوان چایی ویه پتو دورش اونجا وایااده بود حتما منو ببینه تمجب میکنه به خیالش االن باید میمردم .‬

‫عوضی بی رمه چیز ...رانی دیدم که بادیدن خالش رفت به طرفش ولی سربازا اجازه نمیدادن ... کلر رفت پیش رانی‬
                                                                                              ‫تا آرومش کنه .‬

                                              ‫سناتور:از رمه بچه را متنفرم رمشون نفرت انگیزو دردسر سازن .‬

   ‫تمام عصبانیتمو تو دستام جمع کردمو رفتم پیش سناتور چنان سیلی محکمی بهش زدم که یه متر پرت شد اونور‬
 ‫...یطشو گرفتمو گفتم: احمق عوضی به خاطر حماقت تو احتماال اون بچه باید تاآخدعمرش کابوس ببینه ! چیه دیدی‬
                                                        ‫زندم تمجب کردی آره من تا تورو نکشم خودم نمیمیرم‬

                                                                                      ‫لئون اومد جلومو گرفت‬

                                                                          ‫لئون:جیل باه آروم باش ولش کن !‬

                                                                          ‫منو بزور ازش جدا کرد و کشید کنار‬

                                                              ‫لئون:چرا سناتور باید از مردن تو خوشحال بشه ؟‬

    ‫اوفففففف! حاال کی جواب اینو بده تلفنش زنگ خورد ! خداروشکر که این تلفنش نجاتم داد خیلی به موقع بود !‬

                                                                           ‫لئون یه گوشه ای رفت و جواب داد‬

                                                               ‫لئون: رانی گن چی شد اطالعات بدست آوردی؟‬

                                   ‫رانی گن: نه رنوز نوناتم چیزی بدست بیارم متاسفم بازم تالش خودمو میکنم‬




                                                                                                     ‫71‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                     ‫لئون:ایرادی نداره ررخبری بدست آوردی خبرم کن فمال!‬

               ‫نمیدونم شک کردن به این دختره الزمه یانه رفتم به طرف جیل ... وای دوباره با سناتور بحثش شده‬

                         ‫دوباره جداشون کردم این دختر چه انرژی داره که این قدر خودشو با سناتور در میندازه‬

                                                                                  ‫لئون:جیل تمومش کن دیگه!‬
‫جیل:مگه نمیبینی به اون بچه یه نگا بنداز تا االن دیوونه نشده جای تمجب داره !انطدر مغروره که به خاطر نجات جون‬
                                                                         ‫خودش جون یه نفر و به خطر میندازه.‬

                                ‫لئون: باشه...باشه حق با توئه ولی االن دور ,دور اونه میتونه به راحتی اخراجت کنه‬

        ‫جیل:اون کای نیات که بخواد اخراجم کنه حتی رئیس جمهورمنمیتونه اخراجم کنه چه برسه به اون احمق!‬

                                                                           ‫لئون:چه قدر مطمئن حرف میزنی ؟!‬

                                    ‫جیل: ای بابا مام که ررچی میگیم تو یه آتو ازم بگیرمن رفتم پیش کلرو رانی.‬

                                                          ‫لئون:رمیشه دنبال یه راه واسه فرار از گفتن حطیطتی !‬

    ‫به حرفش توجهی نکردمو رفتم تو چادری که کلرو رانی بودن با دیدن رانی که خواب بود دلم براش ضمف رفت‬
                                                  ‫چطدر ناز خوابیده بود کلر بهم لبخندی زدو گفت برم پیشش!‬

                                                                                ‫کلر: خوب با سناتور در افتادیا!‬

                                                           ‫جیل:حطشه ! نامرد تازه بازم حاضرم باراش در بیفتم‬

                                                                                      ‫کلر خنده اش گرفته بود‬

       ‫جیل: خوب حاال باه رانی االن بیدار میشه راستی کلر این بچه پدر مادرش کجاست تو از کجا پیداش کردی؟‬

                                                                                                      ‫کردی؟‬

                                                                          ‫کلر:باشه بهت میگم خوب گوش کن!‬



                                                                                      ‫کلر************‬

                      ‫من بی خبر وبدون اطالع پامو به سیاتل گذاشتم حتی از کارای جدید آلبرت بی خبر بودم ....!‬




                                                                                                      ‫81‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                ‫بادیدن دوستم که قبال باراش رمکاری میکردم رفتم طرفش ...‬

                                                        ‫کلر: ربکا عزیزم سالم خوبی مرسی که استطبالم اومدی‬

                                      ‫ربکا: خوارش میکنم عزیزم خوش اومدی ...انگار خیلی خاته ای درسته؟‬

                                             ‫کلر:آره این دوست جدیدم یه ذره ام نذاشت بخوابم حاابی خاته‬

                                                      ‫با صدای بچه ای که کنار ربکا بود توجهم بهش جلب شد.‬

                                                                         ‫ـ:خاله من خاته ام بریم خونه دیگه!‬

‫ربکا:ببخشید عزیزم حواسم بهت نبود االن میرم ماشینو میارم ..کلر ببخشید میشه حواست به رانی باشه تا من ماشینو‬
                                                                                     ‫بیارم ممکنه طول بکشه!‬

            ‫کلر:حتما ... خیالت راحت باشه برو.......خوب خانوم کوچولو اسم من کلر ردفیلد میتونی کلر صدام کنی‬

                                                                                         ‫ـ:اسم منم رانیه خاله‬

                                                                ‫کلر: چه اسم قشنگی عزیزم . حاال چن سالته؟‬

                                                                                            ‫رانی:پنج سالمه !‬

                                                                ‫کلر:بیا بریم بشینیم تا خاله بیاد باراش بریم .‬

                                                                          ‫تو سالن انتظار نشاتیم تا ربکا بیاد‬

                                                           ‫ـ:انگار امروز تیمارستان به بیماراش مرخصی داده !‬

                                                                  ‫توجهم جلب شد به مردی که این حرفو زد .‬

‫کلر:دلیلش واضحه به خاطر خرابکاریای سناتور ران دیویس به عالوه موجی از رسانه رای شلوغ کن رم اینجا راتن‬
                                                                                                            ‫.‬

                         ‫ـ:نه...نه با این حرفتون موافق نیاتم سناتور اسمش بد دررفته وگرنه آدم خوبو ممطولیه !‬

                                         ‫کلر:پس دراین مورد حرف نزنیم بهتره چون بارم اختالف نظر داریم !‬

                                                   ‫ـ:منکه دیگه از منتظر موندن خاته شدم ...روز خوش خانم!‬




                                                                                                     ‫91‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                       ‫مرد خیلی عجیبی بود مملوم بود یکی از دارو دسته رای خود سناتوره ...!‬

                                                                     ‫رانی :اه خاله کلر آدم بده رمون فراریه!‬

    ‫باگفتن این حرف سریع سرمو برگردوندم ...آره خودش بود ...ولی وایااد چون یه سری مردم که تظاررات تو‬
‫بیرون فرودگاه راه انداخته بودن بمضیاشون خودشونو شکل زامبی درس میکردن و به آزارو اذیت راه انداخته بودن!‬

                 ‫از قضا یکی از رمون آدم گیر سناتور افتاد و اونو اذیت کردوبه شروع به ترسوندن سناتور کرد !‬

‫منم دیدم اوضاع قمر در عطربه به رانی گفتم بشینه تا من بیام !به طرف اون مردی که رنوزم داشت سناتورو ماخره‬
                                                                ‫میکرد رفتم وماسکو از روصورتش کشیدم!...‬

                                                                        ‫کلر:باه دیگه بی مزه خجالت بکش!‬

‫مرد از ترسش که یه وقت دستگیر نشه فرار کرد که گیر محافظ سناتور افتاد واونو دستگیر کرد!...دوباره یکی دیگه‬
    ‫از رمین مردا رفت به طرف سناتور ولی واقما این یکی بهش میخورد زامبی باشه ....نه این یه زامبی واقمی بود .‬

                                                                ‫کلر: زود باش ازش دور شو اون یه زامبیه ....‬

                      ‫ولی مرد اصال حواسش نبود توس زامبی گاز گرفته شد ...باصدای جیغ رانی از جا پریدم ...!‬

      ‫دیگه خیلی دیر شده بود سه تا محفظای سناتور گاز گرفته شدن وازبین رفتن ررچن که اونام تبدیل به زامبی‬
                                                                                                   ‫میشدن!‬

 ‫فرود به شکل وحشتناکی بهم ریخت وصدای دادو جیغ مردم به روارفت چون سه تا محافظای سناتور وبارمون فرد‬
                                     ‫زامبی به مردمای دیگه حمله ور شدنو تمدادزامبیا ری بیشترو بیشتر میشد!‬

                                                                    ‫تو این گیرودار رانی رورم گمش کردم !‬

                      ‫توبین مردم پیداش کردم خواستم برم طرفش که کای دستمو محکم کشید ...سناتور بود!‬

                                                                        ‫سناتور:خوارش میکنم کمکم کن ...‬

   ‫رمون موقع رواپیمایی داشت به سمت فرودگاه میومد ولی مملوم بود که داره سطوط میکنه رمه ی مردم به طرف‬
                                   ‫خروجی را فرار کردن و رواپیما ازشیشه عور کردوتا وس سالن کشیده شد!‬

                                                                 ‫فط یه ذره فاصله اشت وگرنه مرده بودم...!‬




                                                                                                   ‫12‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

  ‫باگیجی ومنگی ازروزمین بلند شدم ..حالم بدبود وبا صحنه ای که جلو روم دیدم حالم بدتر شد ...کل افراد داخل‬
                                                             ‫رواپیما بدون استثنا تبدیل به زامبی شده بودن ...‬

                                                       ‫کلر: وای... خدا اینجا چه خبره... . .نه این امکان نداره !‬

  ‫باصدای گریه وجیغ رانی سرمو چرخوندم وسریع رفتم رانی رو بغل کردم...طفلی انطد ترسیده بود که زبونش بند‬
 ‫اومده بود باسناتورو منشیش به یه اتاق امن رفتیم که البته سناتور میگفت اتاق کارشه مطمئنم دروغ میگفت درای‬
                                             ‫خروجی رمه به طور خودکار قفل شده بود و ما گیر کرده بودیم..!‬

                                                                  ‫رانی مدام گریه میکردو خالشو میخواست ..‬

                                                          ‫سناتور:اون بچه رو خفش کن ...اعصابمو خوردکرد!‬

  ‫کلر:سناتور نذار زبونتو کوتاه کنم خودت داشتی مثه بید میلرزیدی از من کمک میخواستی از این بچه چه توقمی‬
                                                                                                     ‫داری؟...!‬

‫باکمک منشیش به گارد امنیتی پیام دادم که برای نجات ما سریع بیان زیاد امیدوار نبودم که بیاین ولی برای احتیاط‬
                                                                                             ‫به لئون خبر دادم‬
                                                                                                              ‫.‬
  ‫دیدم رنوز ریچ خبری نشده تصمیم گرفتم خودم برم بیرون یه سرو گوشی آب بدم تاخواستم برم رانی با گریه‬
                                                                                                ‫دستمو گرفت!‬

                                                                 ‫کلر: آروم باش عزیزم میرم زود برمیگردم !‬

‫رانی:نه خاله توروخدا نرو اگه بری دیگه نمیای ...بابامم موقمی که میخواست بره گفت که میخواد بره کمک مامانم‬
                                                              ‫ولی نیومد مامانمم نیومد تورم بری نمیای خاله!‬

                                                              ‫دلم براش ریش شد این بچه چطدر زجرکشیده!‬

                                                                 ‫کلر: نه عزیزم من میام بهت قول میدم باشه؟‬

   ‫چشمک بهش زدمو بوسش کردم... ازاتاق این سناتور قالبیه بیرون اومدم یه چتر فط دستم بود ... واقما که این‬
                                 ‫سناتور یه سالحم نداره آخه این چتر چی داره که من بخوام ازش استفاده کنم!‬

                                                            ‫یه صدایی شنیدم صدای راه رفتن یه نفرو شنیدم !‬

                                                                                            ‫کلر: کی اونجاس؟‬




                                                                                                      ‫12‬
‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                  ‫رمانسرا‬

                                                         ‫*********************‬

                                                                              ‫جیل*****‬

                                                               ‫جیل:پس قضیه اینطور بوده؟‬

          ‫کلر:آره دیگه اینم از سفرمون خیر سرم پاشدم بیام تفریح کنم اومدم از دماغم دراومد!‬

                                                                          ‫بارم خندیدیم...‬

                               ‫به رانی نگاه کردم به اون چشای ممصومش دلم براش سوخت...‬

                                                          ‫جیل:کلر پدر مادر این بچه کجان؟‬

            ‫کلر باتاسف گفت:توحادثه راکون سیتی کشته شدن اونام مثه ما یه زمانی پلیس بودن!‬

                                                                       ‫لئون اومد توچادر...‬

                                        ‫لئون:جیل موقع رفتنه کلر توچی کارمیکنی باما میای؟‬

                                 ‫کلر:نه بمد اینکه رانی رو بدم به خالش باید نبال کریس باشم!‬

                                                           ‫لئون:باز زده به سرش کجا رفته؟‬

                                        ‫کلر:نمیدونم کجا غیبش زده این داداش مام دیوونس!‬

                                                       ‫لئون:باشه پس بمدا میبینمت!جیل بیا!‬

                                  ‫جیل:کلر کریس رمون پاریه که تو آزمایشگاه کار میکرد؟‬

                                                       ‫کلر:آره مثه اینکه بارم رمکار بودین!‬

         ‫جیل: نه من پیش وسکر کار میکردم اون تویه قامت دیگه بود فط از دور دیده بودمش‬

                                                          ‫کلر:تو باوسکر رمکاری میکردی؟‬

                                                                ‫باناراحتی سرمو تکون دادم‬

        ‫جیل:ولی باورکن نمیدوناتم آلبرت چه عوضیه وگرنه ریچ وقت باراش رمکاری نمیکردم!‬




                                                                                  ‫22‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                     ‫لئون:آره کلر جیل راس میگه اون ناخواسته اینکارو کرد!‬

                    ‫کلر به طرف من اومدو دستشو روشونم گذاشتوگفت: مملومه که باور میکنم اتفاقیه که افتاده !‬

                ‫بمد رمدیگرو بغل کردیمو رفتم رانی رو طوری که بیدار نشه بوسش کردم وازچادر بیرون اومدیم!‬
‫تو رلی کوپتر نشاتیم و من رمش توفکر آلبرت لمنتی بودم اگه میدوناتم داره چه غلطی میکنه پامو میکشیدم کنار.‬

                                                                                  ‫لئون:بیا این فرمو پرکن!‬

                                                                                         ‫جیل: واسه چی؟‬

                                  ‫لئون:وقتی یه کاری میگم انجام بده نه اینکه ری سئوال کنی زد باش پرش کن!‬

                                                         ‫جیل:نچ! پرش نمیکنم باید بدونم واسه چی میخوای؟‬

                                                       ‫لئون:پ میکنی یا خودم از رلی کوپتر پرتت کنم پائین!‬

   ‫باعصبانیت فرمو گفتم پرش کردم حاال اسم پدر من از کدوم گوری بیارم آخه ,اینکه نمیدونه من کیم ..باکلی فکر‬
      ‫فرمو پر کردم وررچی چرت بود توش نوشتم ...فرمو دادم بهش سریع نگاه کرد دیدم از تمجب داره شاخ در‬
                                                                                    ‫میاره!وا دیوونس اینم.‬

                                                                 ‫لئون:تو واقما شیش تا خوارر برادر داری ؟‬

  ‫خودمم از چییزایی که تو فرم نوشته بودم داشتم شاخ در میاوردم واسه اینکه جلوی خندمو بگیرم فط سرمو تکون‬
                                                                                                    ‫دادم.‬

                                                                                   ‫لئون:اونا چن سالشونه؟‬

    ‫وایییییی! خدا االنه که دیگه بفهمه خداکنه موبایلش زنگ بزنه...صدای زنگ موبایلم دراومد کاشکی میگفتم کاش‬
                ‫موبایل خودم زنگ بزنه که برعکاش موبایل اون زنگ بخوره واهلل به خدا اینجا رمه چی برعکاه!‬

                           ‫موبایلمو از تو کیفم درآوردم و بادیدن عکس بابام چشام چهار تاشد سریع جواب دادم‬

                            ‫جیل:سالم بابا خوبی ؟چه خبر مامان وداداشا خوبن مخصوصا گفتم که لئون شک نکنه‬

                                              ‫بابا:سالم بابا خوبی ؟خوب گوش کن جیل باید بهم یه قولی بدی؟‬

                                                                                  ‫صداش خیلی گرقته بود‬
                                                                                                        ‫.‬



                                                                                                 ‫32‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                     ‫جیل:بابا چی شده چرا صدات اینطوریه؟‬

  ‫بابا:من خوبم عزیزم ببین ممکنه که دیگه ریچ وقت منو نبیینی من به عمت گفتم بیاد سیاتل پیشت باشه منو ببخش‬
                         ‫عزیزم نه رئیس جمهور خوبی بودم نه پدر خوبی بودم نه رمار خوبی واسه مامانت بودم‬

                                              ‫اشکم دراومده بود :بابا توروخدا من االن میام پیشتچی شده مگه؟‬

                                                                       ‫تلفن قطع شد حالم دست خودم نبود.‬

                                                                               ‫لئون:چی شده اتفاقی افتاده؟‬

                                ‫جیل:زود باش به خلبان بگو پیادم کنه بگو یه جا فرود بیا د حال بابام خوب نیس!‬

                                                                        ‫لئون:مگه بابات یه شهر دیگه نبود ؟‬

   ‫جیل:لئون االن وقت این حرفا نیس گفتم زود باش بهش بگو فرود بیاد باید برم دفتر رئیس جمهور. لئون رم دید‬
                                                             ‫حالم خوب نیس سریع به خلبان گفت فرود اومد‬

                                                           ‫مثه جت پیاده شدم دیدم لئون رم دنبالم داره میاد‬

                                                                  ‫جیل: تو کجا میای تو باید بری به راکفورت‬

  ‫دیدم اصرار فایده نداره یه ماشینو دیدم که رانندش پیاده شد منم سریع رفتم رانندرو کنار زدمو سوار ماشین شدم‬
‫لئون دیگه نتونس دنبالم بیاد ولی از بدبختی فهمید کجا دارم میرم. یک ساعت بمد رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم‬
                                                         ‫و به طرف دفتر رفتم کل اونجا بهم ریخته یه سری از‬

                                                                                       ‫کارمندا پخش زمین‬

  ‫شده بودن یه عالمه برگه تو روا پخش بود سریع رفتم به سمت دفتر پدرم درو باز کردم پدر نبود تموم کتابخونش‬
   ‫شکاته بود از پشت کتابخونه یه صدارای عجیبی از پشت کتابخونه میومد بغض گلومو گرفته بود نفام بند اومده‬
                                                                      ‫بود باترس به سمت کتابخونه رفتم.....‬

                                                                               ‫لئون**************‬

                                                                             ‫دختره دیوونه باید برم دنبالش‬

                                                                     ‫_:قربان نمیاین سوارشین حرکت کنیم؟‬

                                                                  ‫لئون:نه تو رمین جا باش تا من بیام فمال…‬



                                                                                                  ‫42‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

   ‫سریع سوار ماشین شدمو مثه برق به سمت دفتر رئیس جمهور رفتم ولی.. چرا جیل خواست بره دفتر پذرش که‬
  ‫اینجا نبود؟ دیگه مطمئن شده بودم که جیل تااالن دروغ گفته اون دختر خود رئیس جمهوره سرعتمو بیشتر کردم‬
                                                                                          ‫باید زود میرسیدم !‬

                                                                                                     ‫............‬

   ‫وارد دفتر شدم ...باصحنه ای که پیش روم دیدم داشتم شاخ در می آوردم رئیس جمهور چرا این طوری شده چه‬
                                                              ‫بالیی سرش اومده...میخواست بهجیل حمله کنه...‬



                                                                                     ‫***************‬

                                                                                               ‫جیل******‬

‫با بغض به صورت بابا نگاه کردم ولی اون دیگه منو نمی شناخت از دیدن لئون تمجب نکردم میدوناتم دنبالم میاد .‬

                                                               ‫لئون اسلحه شو در آوردوآماده باش قرار گرفت‬

                                    ‫جیل:نه... ریچ کاری نکن لئون خوارش میکنم ....برو بیرون! مگه کری باتوام‬

                                                               ‫لئون به حرفم گوش ندادو به کار خودش ادامه !‬

   ‫بابا ررلحظه بهم نزدیک تر میشدو بارر قدمش من عطب تر میرفتمو اشک میریختم !ریچ وقت این طوری گریه‬
  ‫نکرده بودم ...آخرش خوردم به دیوار دیگه جا واسه عطب رفتن نداشتم فط منتظر بودم باباکارمو تموم کنه دیگه‬
                                                 ‫زنگی بدون بابام واسم ممنی نداشت چشامو باتمو منتظر مرگم‬

                                                                                         ‫شدم...فهمیدم بابا به‬

                                         ‫طرفم خیز برداشت که باصدای شلیک گلوله ...دیگه ریچی نفهمیدم.....‬

‫با صدای رانی کوچولو چشامو باز کردم ....تو یه اتاق بودم رمه چیزش سفید بود البد مردم ...ولی مرگم راحته را چه‬
                                     ‫باحال مردم اصا دردنداشت ...دوباره صدای رانی رو شنیدم ...نکنه اوم مرده!‬

                                                                          ‫رانی:خاله چطدر میخوابی پاشو دیگه !‬

    ‫باگیجی ازجام پاشدم تازه داشت یادم می اومد چه اتفاقی افتاده بود...بابا...زامبی شدنش...لئون...شیک اسلحه ...‬

                              ‫کلر:باالخره رضایت دادین مادمازل بیدر شین خواب به خواب بری انطدر میخوابی؟‬



                                                                                                     ‫52‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                               ‫جیل:بابام کو؟‬

                                                                           ‫کلر لبخندش محو شدو نگام کرد.‬

                                                          ‫کلر:چرا حطیطتو نگفتی چرا نگفتی پدرت کیه؟چرا...‬

                       ‫باعصبانیت نفاشو داد بیرون ...مم بدون توجه به حرفاش دوباره گفتم:کلر گفتم بابام کو؟‬

    ‫کلر:باشه...چرا داد میزنی ببین جیل اون دیگه پدرت نبود میخواست بهت حمله کنه که لئون به موقع نجاتت داد.‬

‫اشکام دوباره سرازیر شد پس مرده بود آخه مگه چه بالیی سرش اومده بود رانی اومد پیشم بغلش کردم بوسیدمش‬
 ‫باز منکه نوزده سالمه مامانم رات این بچه بااین سنه کمش ریچ کومو نداره ررچن مم انگار مامان ندارم اونکه بهم‬
                                                                         ‫سر نمیزنه پس با مرده فرقی نداره!‬

   ‫رانی:خاله گریه نکن تورم دیگه مثه من مامان بابا نداری ؟غصه نخور خاله ربکا میگه اونا یه جای خوب میرن مام‬
                                                                                       ‫بمدن میریم پیششون.‬

 ‫دلم واسه شیرین زبو نیاش ضف رفت محکم تر بغلش کردم ...باید قوی باشم نباید زود تالیم بشم باید بفهمم کی‬
                                                               ‫بابارو به این روز درآورده ...باید زنده بمونم...‬

                                                                           ‫لئون:بهوش اومدی؟ حالت خوبه؟‬

                                                                                           ‫سرمو تکون دادم !‬

                                                                                ‫جیل:جنازه بابامو کجا بردن ؟‬

  ‫لئون:واسه برسی بردن پزشک قانونی باالخره فهمیدم جیل ولنتاین درواقع جیل بن فورد ختر رئیس جمهور. واسه‬
                                                                                            ‫چی دروغ گفتی؟‬

                                                                 ‫جیل: به خودم مربوطه ولم کن میخوام برم !‬

                                                                     ‫از روتخت بلند شدم و آماده رفتن شدم‬

                                             ‫لئون:کجا میخوای بری تو عضو این گروری نباید سرخود کار کنی‬

       ‫جیل:من دیگه عضو این گروه نیاتم ازاین گروه متنفرم میخوام از این به بمد خودم کار کنم می فهمی یا نه؟‬

                                                                   ‫لئون:مگه دست خودته لجبازی نکن جیل !‬



                                                                                                     ‫62‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                   ‫ندارم دس از سرم بردار‬     ‫جیل: حوصله بح‬

  ‫ازچادر اومدم بیرون چاره ای جز فرار نداشتم با سرعت میدویدم یه ماشین نزدیکی رمون حوالی پیدا کردم لئون‬
                                                      ‫داش دنبالم می اومد که باماشین زدم به چاک و ده فرار..!‬

                                                    ‫ولی لئون زرنگ تر از این حرفا بود مطمئنن دنبالم می اومد!‬

 ‫به رر حال فرار بهتر از این بود که توی اون گروه لمنتی بمومنم و نتونم ریچ کاری بکنم ... دیگه حتی از عمه ام رم‬
‫خبری ندارم مثالقرار بود بیاد دنبالم حس تنهایی بدجور گریبانمو گرفته بود ولی قول داده بودم که دیگه گریه نکنم‬
                                                ‫...درس مثه یه سنگ که ریچ وقت نه میشکنه نه گریه میکنه ...!‬

                                                                                              ‫*********‬

                                                                                             ‫لئون*******‬

                                     ‫کلر:لئون چرا وایاادی برو دنبالش ...اصالمن میرم از تو بخاری بلند نمیشه !‬

                                                ‫کلر رفت که ماشین بیارمنم خونارد به کارای کلر لبخند میزدم‬

                                                 ‫کلر:میشه بپرسم کجای کار من خنده داره که اینطدر میخندی؟‬

                                      ‫لئون:نمیخواد نگران باشی ردیاب داره میدونم کجاس! بیخود زحمت نکش‬

‫کلر:من اینجا این رمه حرص بخورم تورم با خوناردی بگی ردیاب داره نمیتوناتی زود تر بگی!رمیشه خوناردی!‬

                                                                           ‫موبایلم زنگ خورد ..رانی گن بود !‬

                                                                                           ‫لئون:رانی گن بگو!‬

                                                                               ‫رانی گن: خبر داری که جیل...‬

                                            ‫لئون:آره میدونم دختر رئیس جمهوره چیز جدیدی پیدا کردی یانه؟‬

              ‫رانی گن: رمیشه عجولی لئون صبر کن بهت میگم... االن داری به چین میری یا به جزیره راکفورت؟‬

                                                                                      ‫لئون:جزیره راکفورت!‬




                                                                                                    ‫72‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

 ‫رانی گن: پس باید قبلش یه چیزایی رو بهت بگم... کریس رد فیلد وبا افرادش در ناحیه غرب جزیره میرن بوسیله‬
                   ‫بالگردی قرار بود باراش بیای به اون ناحیه برو.. خوب گوش کن فط به ناحیه غربی برو باشه؟‬

                                                             ‫لئون:واسه چی ناحیه شرق جزیره چه خبره مگه؟‬
   ‫رانی گن: توی ناحیه شرقی جزیره نوع خاصی زامبی جدید وجود داره که مذربین و قوی ترن وخوب دونفر پدرو‬
‫پار به اسمای ستلر و ساالزارکه االن اصال موقمیته خوبی واسه رفتن به اونجا نیس اگه بری رم باآلبرت درگیری پیدا‬
                                                                      ‫میکنی رم با اون دوتا به نفمته که نری!‬

              ‫لئون:خیلی جالبه تو اینارو از کجامیدونی ؟راستی گفتی که گروه مذربین یمنی چه خوصوصیاتی دارن!‬

 ‫رانی گن:خوب منم برنامه خودمو دارم ! این گروه مزربی اسمشون لوسینو میناتوسه راستش تا اینجا رمین اطالعاتو‬
                                                                                    ‫دارم دیگه چیزی ندارم!‬

                                                                             ‫لئون:تا رمینجاشم کافیه ممنون!‬

                                                           ‫لئون:راستی رانی گن ردیاب جیلو کنترل میکنی که‬

                   ‫رانی گن:متاسفانه ردیاب حذف شد فکر کنم فهمید مگه ردیابو کجا گذاشتیش دیگه نمیبینمش‬

                                                 ‫لئون:اینم بدشانای ..!باشه مشکلی نیس خودم پیداش میکنم..!‬

      ‫رانی گن: فط اینو بدون جیل حتما به سمت جزیره حرکت میکنه پس زود تر اونجا باش تا بتونی پیداش کنی!‬

                                                                               ‫لئون:آره رمین کارم میکنم !‬

     ‫رانی گن:خبر مردن رئیس جمهورو شنیدم خیلی مراقب خودت باش مرتب بامنم در تماس باش فمال خداحافظ‬

                                                                                       ‫لئون:باشه خداحافظ!‬

                                                                                    ‫کلر: لئون داری میری؟‬

                                                         ‫لئون: آره باید زود تر حرکت کنم چیه کاری داشتی؟‬

                                                                               ‫کلر: یه خانومی کارت داره ؟‬

                                                                                        ‫لئون:نفهمیدی کیه؟‬

                                                                                                   ‫کلر: نه!‬




                                                                                                   ‫82‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                               ‫لئون:االن نمیتونم باید برم!‬

                                                            ‫کلر: ااا! لئون میگه کارش واجبه در مورد جیله !‬

   ‫منم به سرعت طرف مرکزرفتم بادیدن یه خانوم تطریبا سی ورفت رشت ساله حدس زدم که باید خودش باشه!‬

                                                                                        ‫کلر:خانوم اومدن!‬

                                                                      ‫ـ:شما آقای لئون اس کندی راتید؟‬

                                                                                        ‫لئون:درسته شما؟‬

                                                                  ‫ـ:اینجا نمیشه باید خصوصی صحبت کنم!‬

                                                                                        ‫کلر:پس من برم!‬

                                                                                    ‫ـ:بارردوتون کاردارم‬

                                                       ‫داخل یه چادر رفتیم نشاتیمو منم منتظر گوش دادم‬

 ‫ـ:من الرا بن فورد خوارر رئیس جمهور وعمه جیل راتم رنوزم باورم نمیشه برادرمو از دس دادم بهم خبرداد منم‬
                                                    ‫خودمو رسوندم اومدم ببینم اینجا چه خبره جیل کجاس؟‬

                                                                ‫رنگ کرده بودم حاال چه جوری به این بگم‬

                                                           ‫لئون:من تالیت میگم بهتون ببخاید ولی شما...‬

         ‫الرا:من رئیس کل مرکز پلیس مخفی راکون سیتی راتم حاال فهمیدی کیم ؟ پس قضیه رو کامل بهم بگو‬

   ‫حرفی نداشتمو بالخره خیلی ازم بزرگتر بودو به طور کل اتفاقاتو براش گفتم حتی ردیابو فرار کردن جیل وباقی‬
                                                                                                 ‫قضایا...!‬

‫الرا:من ریچ وقت جیلو ندیدم به خاطر لجبازی بامادرش نوزده سال ازدیدنش محروم شدم حتی برادرمو ندیدم االنم‬
         ‫بمد از جداییشون تصمیم گرفتم بیام تا جیلو ببینم ولی ولی بازم فرصت نشد ببینمش ,حاال جیل کجاست؟‬

                                                                            ‫لئون:کارت شناساییتونو ببینم!‬

                                                                                ‫کلر:لئون این چه رفتاریه؟‬




                                                                                                 ‫92‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

‫منم عصبانی گفتم:به اندازه کافی دیرم شده نمیتونم وقتمو واسه کای که ممکنه دروغ گفته باشه بزارم از کجا مملوم‬
                                                                                             ‫که راست بگه؟‬

                      ‫الرا:آره راس میگه باید مطمئن بشه بیا اینم کارت شناسایی ... میشه حاال بگی جیل کجاس؟‬

                                                                                            ‫لئون:فرار کرده!‬

                          ‫الرا: وای خدا کارم در اومد واسه چی فرارکرده..... دختره احمق قرار بود منتظرم باشه!‬

                                               ‫لئون:باید برم جزیره راکفورت قطما اونجا میره شمام باما بیاین!‬

 ‫الرا:نه من خودم دنبالش میگردم تورم کارتو انجام بده اینطوری اگه بارم باشیم بدتر میشه پس من جداگانه میرم‬
                                                            ‫دنبالش فمال خداحافظ رر خبری شد خبرم کنین.‬

                                                                                       ‫لئون:حتما خداحافظ..‬

                                ‫بمد از خداحافظی با کلر به سرعت با رلی کوپتر به راکفورت حرکت کردم.......!‬

                                                                                             ‫*********‬

     ‫بمد از چند ساعت به جزیره رسیدم ...نابت به قبل خیلی فرق کرده بود آلبرت حاابی اونجارو تغیر داده بود‬
  ‫احتماال فمال اولین کایم که به جزیره رسیدم ...خودمو به ناحیه غربی جزیره رسوندم رمه فضا رای اونجا شبیه به‬
                                                              ‫کلیاا بود ...باید با رانی گن تماس میگرفتم ....‬

   ‫لئون:رانی گن سالم من به جزیره رسیدم االنم ناحیه غربی جزیره ام حاال باید کجا برم اینجا رمش کلیااش من‬
                                                                                 ‫نمیدونم دقیطا کجا باید برم!‬

                                                   ‫رانی گن: خداروشکر سالم رسیدی چر اینطدر دیرکردی ؟‬

                                                                                ‫لئون:این جواب سئوالم بود؟‬

      ‫رانی گن:باشه بابا! ببین اونجا جمما پنج تا کلیاا وجود داره تو باید بری کلیاای سومی که اولین کلیااست !‬

                                                                  ‫لئون:اگه اولین کلیااست پس چرا سومیه؟‬

                     ‫رانی گن:چون که سومین کلیاا ست که ساخته شده ,اولین کلیاا وسطیه حاال متوجه شدی ؟‬

                                                                                             ‫لئون:آره فمال !‬




                                                                                                    ‫13‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

‫وارد رمون کلیاایی شدم که رانی گن گفت وارد که شدم مورچه پر نمیزد رمه چی اونجا بود ولی ریچ کای نبود‬
                            ‫رمین طوری که مشغول دیدزدن اونجا بودم یه اسلحه پشت سرم گذاشته شد...!‬

                                            ‫ـ:دستاتو بزار پشت سرت طوری که بتونم ببینمشون زود باش!‬

                                                ‫لئون:ولی من اصال عادت ندارم به حرف خانوما گوش کنم !‬

 ‫ـ:تا بهت شلیک نکردم دستاتو ببر باالمنم عادت ندارم به مردا ارمیت بدم حتی یه زره پس اگه نمیخوای بمیری‬
                                                                                         ‫دستاتو ببر باال!‬

    ‫این دیگه از کجا پیداش شد ...به سرعت چاقومو در آوردم و به طرفش خیز برداشتم ولی به سرعت جاخالی‬
        ‫داد...ولی من زرنگ تر بودم زودی گرفتمش ودستاشو تو دستام قفل کردم ...خوب که دقت کردم دیدم‬
                               ‫ایداست...درس میبینم...چن بار پلک زدم...آره رمونه ...مورای مشکی لخت,‬

                                                                                       ‫صورت بین گردو‬

                                        ‫کشیده, پوست سفید, چشای طوسی و بینی متناسب ,لبای قلوه ای !‬

                                              ‫لئون:ایدا تو اینجا چی کار میکنی میدونی چن وقته ندیدمت؟‬

                                   ‫ایدا:لئون..!فکر نمیکردم تورو اینجا ببینم حاال چی شده که اینجا اومدی؟!‬

                      ‫لئون:این سئوالو من باید ازت بپرسم ,رمیشه عادت داری بی اراده به کای حمله کنی؟‬

                                                                                 ‫ایدا:تو بهم حمله کردی!‬

                                                  ‫لئون:میخواستی اسلحتو پشتم نذاری !چن وقته اینجایی؟‬

                                                         ‫ایدا:دورفته ای میشه اومدم تو واسه چی اینجایی؟‬

                                                                ‫لئون:ماموریت داشتم ببینم کریس اومده؟‬

                                                ‫ایدا:آره اومده منم االن فراریم کریس وگرورش دنبالمن !‬

                                                                                         ‫لئون:واسه چی؟‬

      ‫ایدا:فکر میکنه من نمونه آخرین ویروس جی و برداشتم در حالی که من واسه چیز دیگه ای اومدم اینجا..!‬

                                                                     ‫لئون:اونوقت واسه چی اومدی اینجا؟‬



                                                                                                ‫13‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                 ‫ایدا:اومدن من به اینجا و این که میخوام چیکارکنم وکجا برم به خودم مربوطه!‬

                     ‫لئون:اونکه صد البته !رمیشه مارموز رفتار میکردی کار خ.دتم انجام میدادی از بس لجبازی!‬

‫ایدا: من لجبازم یا اون رئیس جمهور عوضی که با بی شرمی منو اخراج کرد درحالی که بی گناه بودم ولی کاسه کوزه‬
                                                                                    ‫را سرمن شکاته شد!‬
                                                    ‫لئون:توباید ثابت میکردی نه اینکه واسه خودت کار کنی‬

 ‫ایدا:به درک..! اخراج شدنم مهم نیس مهم اینه که االن تو کارم موفطم واسه خودمم قرار نیس به کای گزارش بدم‬
                                                         ‫زیر دست کس دیگه باشم واسه خودم عشق میکنم.‬

                                           ‫لئون:آره دروغم که میگی پس عمه منه که با وسلر رمکاری میکنه.‬

 ‫ایدا:نگران نباش من دراارر باراش کار میکنم من ویروسو تحویل وسلر ندادم به جلش به رئیس جمهور دادم ولی‬
‫اون عوضی رمه گند کاریایی که خودش انجام داد گردن من گذاشت و بیهوده اخراجم کرد.بیچاره وسلر خبر نداش‬
                                                                        ‫که من طبق نطشه راش پیش نمیرم!‬

                                                                             ‫لئون:گفتم واسه چی اینجایی؟‬

                                                                               ‫ایدا:منم گفتم که به خودم...‬

                                                                                 ‫نذاستم حرفشو ادامه بده!‬

                                                                       ‫لئون:اینطدر تفره نرو جواب منو بده!‬

                                                                             ‫ایدا:مجبور نیاتم جوابتو بدم!‬

                ‫لئون:مجبوری چون من میگم ایدا میدونی که وقتی عصبی بشم چی میشه پس مثه آدم جواب بده!‬

                                                                                 ‫ایدا:واسه کشتن یه نفر...!‬

                                                                                                ‫لئون:کی؟‬

                                                                                      ‫ایدا:آلبرت وسکر..!‬

                                                                              ‫لئون:مگهئ چیکارت کرده؟!‬




                                                                                                  ‫23‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

‫ایدا:رئیس جمهور به واسطه رمین آلبرت لمنتی تحیریک شد که منو اخراج کنه که کردو آلبرت به ردفش رسید‬
‫واسه رمین یه نفری رو شبیه به من با ویروس جی وترکیب ‪DNA‬خودم بوجود آورد. از طریق یه فیلم اونو پخش‬
                                        ‫کرد طوری که گرورای پلیس حتی کریس وافرادش دنبالمه منم یه‬

                                                                                      ‫فراری وراری واسه‬

                                                                                       ‫اثبات بی گناریم.‬

                                            ‫لئون:واسه چی این کارا رو باتو کرده بیخودی که کاری نمیکنه!‬

                                                                          ‫ایدا:نمیتونم بگم...! اصرار نکن!‬

                                                                   ‫لئون:اصرار نمیکنم چون مجبوری بگی!‬

                          ‫ایدا:لئون باه نمیگم چرا اینطدر پافشاری میکنی نمیخوام تورم وارد این بازی کنم!‬

                                                         ‫ایداداشت با ناراحتی کلیاا رو ترک میکرد که ...!‬

                              ‫لئون:یادته بهم قول دادی رمیشه رمه اتفاقاتیو که واست بیفته بهم بگی! یادته!‬

                                                                                            ‫ایدا وایااد...‬

        ‫ایدا:من خودمم نمیتونم نجات بدم اگه توام وارد این بازی کنم تورم با من غرق میشی !پس اصرارنکن!‬

                                                                              ‫لئون دستشو گرفت:بگو...!‬

               ‫ایدا: میخوای بدونی باشه بهت میگم آلبرت بهم درخواست ازدواج داد خوب اون روزویادمه ...!‬



                                                                 ‫************************‬

                                                    ‫آلبرت:تو بامن ازذواج میکنی یمنی مجبوری فهمیدی؟!‬

                                    ‫ایدا:خفه شوووو...! ررزه منو تا اینجا کشوندی که این اراجیفو بهم بگی !‬

                          ‫آلبرت: حرص نخور خانوم کوچولو میدونی که اگه به حرفام گوش نکنی چی میشه‬

                                                                                       ‫قهطهه ری سرداد‬

        ‫ایدا:رر غلطی میخوای بکنی بکن من ایدا وانگم عمرا به حرفات گوش بدم حاالم گورتو گم کن رریییی!‬



                                                                                                 ‫33‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                                       ‫آلبرت :خواریم دید!‬

                                                                              ‫******************‬

   ‫ایدا:حاال فهمیدی واسه چی دنبالشم بمداز جواب من آلبرت کاری کرد که پدرمو تبمید کنن چون پلیس بود بابامو‬
   ‫فرستادن جایی که نه من نه مادرمو داییم دیگه ریچ خبری ازشون نداشتیم آخرشم خانوادمو به خاطر اون بی رمه‬
                                                   ‫چیز ازدست دادم!ازاون موقع مثه سنگ شدم دیگه دلم واسه‬

‫ریچ کای نمیاوزه خشک شدم و تصمیم گرفتم واسه خودم کار کنمو رمه رو سر کار بزارم یه نمونشم وسلر بدبخت‬
                                                                 ‫که فک میکنه من طبق نطشه راش پیش میرم‬

                                                        ‫لئون:آروم باش نگگران نباش من اون عوضیو میکشم!‬

                                                                    ‫ایدا:نه نمیخوام تو قاطی شی برگرد لئون!‬

                                                                                                 ‫دادزدم..!‬
                  ‫لئون:یمنی چی ایدا باه دیگه نمیزارم رمش خودسر باشی تارمینجاشم زیادی بهت فرصت دادم!‬

 ‫ایدا:ببین لئون تو مائول من نیاتی فهمیدی درسته قبال بهت قول داده بودم رر اتفاقی بیفته بهت بگم ولی این قضیه‬
           ‫خیلی فرق داره من دیگه ریچ کای واسم نمونده اگه تورم بمیری دیگه حتی یه آشنا رم ندارم میفهمی؟‬




                                                                    ‫لئون:با این حرفات نظر من عوض نمیشه.‬

  ‫ایدا:به جهنم که عوض نمیشه پس عواقبش پای خودت در ضمن بیا این فیلمو بگیر این رمون اثبات بیگناریمه اگه‬
  ‫اینو بدست کریس برسونی اونم میده به دادستانی اونوقت بی گناریم ثابت میشه من اگه اینو به کریس بدم میمرم‬
                                ‫رروقت بهم برخوردیم امون نمیداد که واسش توضیح بدم ,دست تو باشه بهتره !‬

                                                                                          ‫سی دیو گرفتم...!‬

‫لئون:باشه نگران نباش فیلمو میدم اگه به حرفای منم گوش بده خودت میدونی که کریس لجباز تر از این حرفاست!‬

‫به سیدی نگاه کردم حرفاش تو سرم میچرخید بمد از چن دقیطه دیدم ایدا دوباره غیبش زده ...رمیشه رمینطور بوده‬
                                                                             ‫خودخواه و غیرقابل پیش بینی .‬

                                                                                          ‫ایدا********‬




                                                                                                  ‫43‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

  ‫ایدا بمد از ازاخراج شدنش از گروه ‪B.O.W‬تصمیم گرفت برای خودش کار کند و واباته به گروه دیگری نشه از‬
  ‫اون موقع ومرگ خانوادش خودساخته شد مهربون بود ولی احااس نداشت درس مثه سنگ آشنایی اون بالئون از‬
                                      ‫جایی شروع میشه که که توی یه دانشگاه درس میخوندن و حتی وقتی که ایدا‬

                                                                                 ‫میخواست آموزش ببینه مربی‬

‫شد از یه لج و لجبازی بین این دونفر دوستای خوبی رم در کنار رم باشن ویه عالقه ی کمرنگی‬         ‫اون لئون بود وباع‬
   ‫شد این عالقه ادامه پیدا نکنه .‬    ‫بینشون اتفاق بیفته ولی چون ایدا ازکارش برکنار شدو خانوادشو از دس داد باع‬

‫قبل از کار اون تواین گروه اون تو آزمایشگاه سری آلبرت کار میکرد و مثل جیل و کریس اونجا فمالیت میکرد وبمد‬
 ‫از مشغول شدنش تو گروه آدام بمد نابود کردن راکون سیتی اونو با کمک آلبرت اخراج کردولی جیل بمد از باخبر‬
                               ‫شدن این موضوع باپدرش به شدت مخالفت کردو جلوشو گرفت ولی فایده نداشت!‬

                                                       ‫جیل:پدر واسه چی ایدا رو اخراج کردی نکنه زده به سرت!‬

                                    ‫آدام:جیل درس صحبت کن مگه اخراج کردن یه آدم غریبه چطدبر برات مهمه ؟‬

 ‫جیل:رمن قدر که بی دلیل اخراجش کردی واسم مهمه رئیس جمهوری که منطق نداره و ریچی سرش نمیشه رمون‬
                                                                                           ‫بهتر که اخراج بشه!‬

                                                                ‫آدام باسیلی زد تو صورت جیل سر جاش نشات!‬

                                         ‫جیل:باشه اشکالی نداره اگه تو نزنی پس کی بزنه باید منو رم اخراج کنی .‬

                                                                                    ‫آدام:تمیتونم تو فرق دار...‬

                                                                         ‫جیل نذاشت ادامه حرفشو بزنه و دادزد‬

  ‫جیل:نه من ریچ فرقی با بطیه ندارم از کوچیکی تو باعثش بودی که رمه ازم کناره بگیرن که چرا چون دختریه مطام‬
                      ‫داره اگه طوریش بشه ما محکومیم آلبرتو رمتون برید به جهنم من که میدونم چی تو سرته ..‬

                                                                                  ‫درو محکم کوبید ورفت ......!‬

 ‫جیل باینکه مخالف پدرش بود سمی داشت ایدا رو برگردونه ولی ایدا رم طور دیگه ایی در مورد جیل فکر میکرد و‬
                         ‫ازش متنفر بود درحالی که خبر نداش جیل به خاطر اون با پدرش جنگ راه انداخته بود ..!‬


                                                                                              ‫جیل*******‬




                                                                                                      ‫53‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

‫با تغیر لباسی که داده بودم غیر ممکن بود که منو بشناسه یه پالتوی مشکی بلندیش تا زانو بود بایه چکمه چرم بلند و‬
 ‫یه لباس سفید برای زیر پالتو رمونم غنیمته چون من ریچ وقت پالتو نمیپوشیدم االن سخت تر میتونن منو شناسایی‬
                                                                                                       ‫کنن...!‬

   ‫باالخره بابدبختی خودموبه مرز پلیس رسوندم باید واسه رفتن به جزیره یه رلی کوپتر میدزدیدم ..بیشتر مردم از‬
                          ‫مردن رئیس جمهورو دختر فراریش اطالع داشتن واگه منو میدیدن تو دردسر می افتم .‬

     ‫کل فینکس(‪)Cole phoenix‬رئیس گروه پلیس یکی از بهترین دوستای پدرم بود و منو خوب میشناخت‬
                                               ‫دخترش سارا یکی از دوستای صمیمیم بود خیلی رم مهربون بود!‬

                                                                                        ‫باسارا تماس گرفتم ...!‬

                                                                                                     ‫سارا:بله؟‬

                                                                                     ‫جیل:الو سارا خودتی سالم‬

                                                             ‫سارا:جیل ریچ مملومه کدوم گوری راتی کجایی؟‬

 ‫جیل:االن وقت این حرفا نیس ببین باید یه کاری کنی . زنگ بزن به پدرت اونو به یه بهونه ای از دفترش خارج کن!‬

      ‫سارا:چی میگی جیل بابام تحت ریچ شرایطی از اونجا نمیاد بیرون اگه سنگم روسرم بباره اون نمیاد بمد من چه‬
                                                                                ‫جوری اونو بکشونمش بیرون؟‬

                                                    ‫جیل:یه کار ازت خواستم عرضه نداری انجامش بدی!خدافظ‬
                                   ‫سارا:باشه بابا قطع نکن ببینم چی میشه بهت خبر میدم!اصال واسه چی میخوای؟‬

          ‫جیل:من دم دفتر پدرتم باید یواشکی برم داخل اتاقش تو رم به یه بهونه ایی باباتو بکش بیرون فهمیدی؟!‬

                                              ‫سارا:باشه راستی جیل ببین وارد اتاق بابام شدی لپ تابمو برام بیار!‬

     ‫جیل:امر دیگه ای نیس....!!! مگه من دارم میرم گردش دیوونه باید با طناب برم باال چه جوری واست بیارم آخه!‬

                                                             ‫سارا:ببین یه کار ازت خواستم عرضه نداری دیگه!‬

                                              ‫جیل:حرف خودمو به خودم پس نده متطلب باشه ببینم چی میشه ؟!‬

                                                                      ‫سارا:خودتم که حرف منو به خودم زدی !‬

                                                                                                   ‫جیل:پررو!‬



                                                                                                      ‫63‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

                                                                                                    ‫سارا:فضول‬

                                                  ‫جیل:برو گمشووووووو!توام اینج واسه من بازیش گرفته!خدافظ‬

‫با اینکه پدر سارا بهم آموزش داده بود ولی مرد ریزی بود و از وفتی مادر سارا فوت کرد بیشموربازیاش شروع شد.‬

‫بمداز تماس با سارا خودمو به پشت ساختمون رسوندم میدوناتم اتاق فینکس آخرین طبطه است واسه رمین ارتفاع‬
 ‫تا اون طبطه خیلی زیاد بود مجبور شدم با طناب برم باال اول باید یه سری مدارک از دفتر فینکس بر میداشتم بمد به‬
                                                                                ‫طرف مرکز رلی کوپتر میرفتم.‬

         ‫وقتی از محکم شدن طناب مطمئن شدم دوتا پارامو رو دیوار گذاشتمو سریع به سمت باال حرکت کردم ..!‬

‫حدودا یه ربمی طول کشید تا به طبطه باال برسم دستمو به پنجره گرفتمو داخل شدم خداروشکر پنجره باز بود وگرنه‬
                    ‫کارم مشکل تر میشد...اونج باتمداد زیادی اتاق روبه رو شدم حاال کدوم اتاق مال فینکس بود؟!‬

 ‫باالخره پیداش کردم ریچ کس اونجا نبود پس سارا کارشو انجام داده بود ...فوری از پنجره پائینونگاه کردم دوباره‬
     ‫سارا خودشو جلوی یه ماشین انداخته بود...کار رمیشگیش بود انطدر مارر بود که یه بار بهش گفتم اگه رر دفه‬
                                                       ‫خودشو جلوی یه ماشین بندازه با گرفتن دیه پولدار میشه!‬

       ‫سری درو باز کردم و داخل اتاقش شدم چطدر شلوغ بود باید کلی وقت میذاشتم تا اون مدارکارو پیدا کنم...!‬

  ‫اول سراغ بایگانی رفتم...نه اونجا نبایدباشه این مدارکا امنیتیه باید یه جای خاص باشه به اطراف نگا کردم ...سه تا‬
  ‫میز کوچیک مثه میز تلفن گوشه رای اتاق بود که روی رر کدوم یه اررم بود ...رفتم رو یکی از اونا رو نگاه کردم‬
                                                 ‫عکس بال یه پرنده بود رمینکه دستمو رو میز گذاشتم یه دکمه‬

 ‫فرو رفت داخل میز...وا...این چی بود دیگه باالی اتاق یه پرژکتور قرارداشت که وقتی اون دکمه فرو رفت عکس یه‬
      ‫پرنده اارر شد دقت که کردم بالش شبیه عکس رو اررم بود فوری روی سه تا میز اررمارو چرخوندم وشکل‬
                                           ‫پرندرو درس کردم قاب عکای که رو دیوار بود افتادو یه گاو صندوق‬

                                                                                      ‫بازشده ازش بیرون اومد .‬

                                                      ‫داخل گاوصندوق رمه مدارکا بود سریع رمه رو برداشتم...‬

                                                                      ‫رنوزم اون لحظه رو کامل به یاد دارم........‬

                                                                                           ‫************‬




                                                                                                        ‫73‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                           ‫فینکس:آفرین مملومه که رم مهارتشو داری رم استمداد..عالی بود.‬

                                                                  ‫جیل:مرسی ممنون راستی چرا سارا نیومد؟‬

                          ‫فینکس:کار داشت راستی خوشم نمیاد منو فینکس صدام کنی کل صدام کنی راحت ترم‬

        ‫یه جوری شدم لهنش خیلی چندش آور بود مرتیکه عوضی حیف که بابای ساراست وگرنه حالیش میکردم!‬

                                                                        ‫فینکس:کجایی دختر توباغ نیاتیا؟‬

                                                    ‫جیل:ه..ریچی ببخشید آقای فینکس یهو حواسم پرت شد!‬

 ‫فینکس:باز که به فامیلیم صدام کردی ببین اگه بخوای با اسم صدام نکنی کالمون میره تو رما که گفتم که کل صدام‬
                                                                                                     ‫کن!‬

                  ‫پس بگو واسه چی سارا رو نیورد واسه راحتی خودش ...مرتیکه عوضی حاال فهمیدم چه نا مردیه!‬

                                  ‫جیل:آقای فینکس دیگه بهتره من برم امروز به اندازه ی کافی تمرین کردیم!‬

                                                                      ‫به حرفم توجهی نکردو به طرفم اومد!‬

‫از پشت کامل بهم چابیده بود طوری دستامو گرفت که ناخودآگاه ماشه رو کشیدم بمدش سریع ازش فاصله گرفتم‬
                                                      ‫...عوضی حالم ازش بهم خورد مرتیکه نفهم بیشمور....!‬

                                                         ‫فینکس:چی کار میکنی جیل؟ امروز یه جوری شدیا!‬

‫منم که از عصبانیت قرمز شده بودم گفتم:من حالم خوبه ولی مثل اینکه شما حالتون زیاد خوب نیات درضمن آقای‬
                                     ‫فینکس بار آخرت باشه که منو به این اسم صدا میکنی؟واسه امروز کافیه !‬

‫اسلحه رو گذاشتم واومدم به سمت دفتر پدرم ترجیح داده بودم مکان تمرین پدرمو که طبطه پائین بود تمرین کنم .!‬

                                                       ‫بدون در زدن وارد شدم و خودمو پرت کردم رو مبل !‬

          ‫آدام:جیل صد بار بهت گفتم بدون در زدن وارد نشو عین مامانتی دیگه رنوز نتوناتم اخالقتو عوض کنم!‬

                                            ‫جیل: این حرفا رو ول کن بابا..! میشه مربی تیراندایمو عوض کنی؟‬

                                                                       ‫آدام:چرا عزیزم مگه مشکلی داری؟‬
                                                                                 ‫جیل: ازش خوشم نمیاد !‬



                                                                                                ‫83‬
‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

     ‫آدام:آقای فینکس مرد خیلی خوبیه بخصوص که با دخترش ساراخیلی جوری پس مشکلی نداری!‬

                                        ‫جیل:بادخترش دوستم از باباش خوشم نمیاد عوضش کنین‬

                                                                                   ‫آدام: نمیشه‬

                                                                                 ‫جیل: چرااااا!!!!‬

             ‫آدام: تو خیلی لوسی جیل در مورد بزرگترت درس صحبت کن مثل اینکه جای پدرته را!‬

                                                        ‫جیل:آره کاش خودشم اینطوری فکر کنه!‬

                                                       ‫صدای در اومد که منو پدر ساکت شدیم!....‬

                                                                            ‫آدام:بفرمائید داخل!‬

       ‫اه...اه... باز قیافه نحس این مرتیکه رو دیدم کم تو طول روز میبینمش اینجام باید تحملش کنم!‬

                             ‫منم از لجم پامو رومبل راحتی دراز کردم و اونم درس روبروم نشات!‬

                                                           ‫آدام:جیل این چه وضمیه درس بشین!‬

                                                                        ‫جیل:درس نشاتم پدر !‬

                                                    ‫فینکس:اشکالی نداره خوب خاته شدن دیگه!‬

      ‫خاک توسر ترسوت کنم جرات داری با افمال دوم شخص مفرد بارام حرف بزن!بدبخت بیچاره!‬

                                                                ‫آدم:جیل بهت گفتم درس بشین!‬

                                                                        ‫فینکس:ای بابا گفتم که..‬

                                                                             ‫نذاشتم ادامه بده...‬

                                                                  ‫جیل:کای از شما نظر نخواست‬

                                                   ‫آدام:باه جیل بی ادب نشو بلند شو برو بیرون!‬

   ‫از اتاق اومدم بیرون ولی پشت در ایاتادم آخه فینکس با بابام چی کار داشت؟‬     ‫منم بدون جرو بح‬



                                                                                       ‫93‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                                 ‫صداشونو به وضوح میشنیدم!‬

                                                                                           ‫آدام:آوردیشون ؟‬

                                                                                   ‫فینکس:بله آوردمشون..بیا!‬

                                                 ‫یه کم الی درو باز کردم تا ببینم چی داشتن ردو بدل میکردن!‬

                                                                                            ‫آدام:رمین دوتا؟‬

                                         ‫فینکس: رمه نمونه رارو واست آوردم آلبرت به کارش وارده باور کن!‬

             ‫آدام:اونکه صددرصد ولی یکم نگرانم نمیخوام مشکلی وتاه جیل پیش بیاد اون از رمه چی بی خبره!‬

                     ‫باناباوری جلوی درنمو گرفتم باورم نمیشد پدرم با آلبرت رمکاری کنه....باز گوش وایاادم!‬

                                                        ‫فینکس:بیا اینارو امضاکن!...باالخره این یه ممامله است!‬

                                                                                          ‫آدام:چه ممامله ای!‬

                     ‫فینکس:یه قامت که بر میگرده به دریافت ویروسا قامت دیگه شم خودت که میدونی چیه!‬

                                                ‫آدام:نه با اون قامت موافق نیاتم اخراج ایدا وانگ درس نیس!‬

                                        ‫فینکس:اون با ازدواج با آلبرت موافطت نکرده پس بهتره اخراجش کنی!‬

 ‫آدام:چرتو پرت نگو فینکس خودت میدونی که ایدا خیلی جوونه به درد آلبرت نمیخوره منم اگه جاش بودم بهش‬
                                                          ‫جواب رد میدادم بمدشم با چه مدرکی اخراجش کنم!‬

                                                                                  ‫صدای خنده فینکس اومد...!‬

           ‫فینکس:تو نگران اونی واقما که(دوباره خندید)بیا اینم مدرک به نظر که رمش واقمیه دیگه چی میگی؟!‬

‫داشتم سکته میکردم یمنی بابای منم با آلبرته ...اشکام سرازیر شد این از مادرم این از پدرم من واقما بدبختم سریع‬
           ‫از اتاق دور شدمو رفتم ....با گریه وناراحتی از پله را پائین اومدم که باصدای کای از فکر بیرون اومدم!‬

                                                                                       ‫متیو:جیل چیزی شده؟‬

                        ‫باز این کنه اومد سراغم دیگه به ریچ کای اعتماد نداشتم حتی به خودمم اعتماد نداشتم !‬



                                                                                                     ‫14‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                         ‫جیل:چیزی نیس!‬

                            ‫داشتم رد میشدم که دستمو گرفت باعصبانیت دستمو از تو دستش بیرون کشیدم !‬

                                 ‫جیل:بار آخرت باشه که به من دس میزنی سرت به کار خودت باشه فهمیدی!‬

                                                                        ‫متیو:باشه...باشه چرا عصبانی میشی!‬

               ‫وای ناادم به بطیه چرتو پرتاش گوش کنم زودی سوار ماشین شدمو به سمت خونه راه افتادم....!‬

                                                                                   ‫**************‬

  ‫بایادوری اون خاطره نکبت بار اشکام دوباره سرازیر شد بابام بد کاری با ایدا کرد...بامنم بد کاری کرد ولی دلم‬
                                                                          ‫براش تنگ شده خیلی تنگ شده!‬

              ‫فینکس:به...به تو آسمونا دنبالت میگشتم اینجا تو دفترم پیدات کردم ال اقل زود تر خبر میدادی !‬

                                              ‫اه...! سارا یه کار ازت خواستم این دیگه اینجا چیه غلطی میکنه!‬

                                                          ‫اومدم برگردم که اسلحه شو گذاشت پشت سرم...!‬

                                              ‫فینکس:ازجات تکون نخور وگرنه تورم میفرستم ال دست بابات!‬

 ‫تا سه شمردم . از پشت سیع برگشتم با لگد اسلحشو انداختم و با آرنج دستم محکم پشت سرش زدم بیهوش رو‬
                                                                                              ‫زمین افتاد...‬
‫رمه برگه رارو از تو گاو صندوق برداشتم...فط مونده بود دو نمونه ویروس ...خیلی گشتم ولی پیدا نکردم چشمم‬
                                        ‫به یه کیف سام سونت نطره ای اقتاد به طرفش رفتم رمز داشت لمنت!‬

                       ‫صدای عوضیشو شنیدم:اونا رو واسه چی میخوای..آی سرم نامرد چرا اینطدر محکم زدی!‬

                                                                     ‫جیل:خفه شو فینکس! شماره رمزو بگو!‬

                                                                                            ‫فینکس:نمیگم!‬

                                                                   ‫بلند شدم یه سیلی خوابوندم تو صورتش!‬

                                                                                  ‫جیل:شماره رمزو بگویاال!‬




                                                                                                  ‫14‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                          ‫فینکس:من فط ...‬

                                                                 ‫جیل:خفه شو...الل شو فط شماره رمزو بگو !‬

                                                  ‫شماره رمزو گفت درشو باز کردم جای یه ویروس خالی بود!‬

                                                                     ‫جیل:اون یکیو چه غلطی باراش کردی ...‬

                                                                        ‫فینکس:پدرت به خودش تزریق کرد!‬

  ‫یه سیلی دیگه خوابوندم تو صورتش:خفه شو اون خودش تزریق کرد یا تو اون آلبرت عوضی!بهش تزریق کردی‬
                                                                                                      ‫ران؟!‬

                                                                  ‫فینکس آره آلبرت بهش بهش تزریق کرد!‬

    ‫با اسلحه ام زدم پشت سرش باید با طناب میباتمش به زور رو سندلیش نشوندمش با طناب باتمش درنشم با‬
                                                          ‫چاب محکم باتم که من رفتم دادو بیداد راه ندازه!‬

          ‫جیل:خوب ال...ال کن آقای کل فینکس ...من به سارا رحم کردم تورو نکشتم.. ولی تو به من رحم نکردی‬

                                                                                                 ‫یادت باشه!‬

     ‫کلید اتاقم از پنجره پرت کردم پائین سریع از پله را باال رفتم رلی کوپتر دقیطا روبروم بود بدون ممطلی سوار‬
                                                               ‫شدم...خیلی راحت به طرف جزیره رکت کردم!‬

                                                                                             ‫*********‬

                                                                                            ‫لئون*******‬

          ‫نمیدونم جیل اومده به جزیره یا نه ...دختره بی فکر آخه این چه کاری بود کرد! ردیابشم که گم کردیم!‬

    ‫ولی از یه ورم خوش حال بودم که توناتم ایدا رو ببینم حق داشت واسه خودش کار کنه رئیس جمهور بد کاری‬
                                                                                               ‫بارش کرد...!‬

                ‫یهو ایدا رو بایه پاره که وارد کلبه شدن دیدم ...اینجا چه خبره ایدا با این پاره چه غلطی میکرد!‬

‫رمین طوری که تو فکر بودم ...اومدم برم طرفشون که به طور نا گهانی یه سرنگ حاوی ماده بیهوشی تو شونه دستم‬
                                                                 ‫فرو رفت سات شدم ...دیگه چیزی نفهمیدم!‬




                                                                                                    ‫24‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                                                   ‫*****‬

                      ‫ـ:ری یارو چه خبرته بیدارشو دیگه...! خواب به خواب بری تو بابا ...!ده بلند شونکنه مردی‬

                            ‫باتکون محکمی که بهم خورد بهوش اومدم...چشام تارمیدید ولی کم کم عادی شد...‬

   ‫اطرافم کامال نا آشنا بود ولی مملوم بود رمون کلبه رات...یکی محکم زد تو پهلوم رمون پاره عوضی بود..تازه‬
                                          ‫موقمیتمو دیدم با طناب محکمی اپشت به این پاره باته شده بودم .‬

                                                                          ‫-:باالخره کپه مرگتو بلند کردی؟‬

                                                   ‫لئون:تودیگه از کدوم قبرستونی پیدات شد اینجا کجاست!‬

           ‫ـ:با من درس صحبت کن !مثه فیل میخوابیا ...خواب به خواب بری ..یه کاری بکن االن میان میکشنمون!‬

                                                     ‫لئون:احمق آخه من با این دست باه چیکار میتونم بکنم!‬

                                                                             ‫ـ:اسمم لوئیز وین اسم تو چیه؟‬

         ‫لئون:لئون اس کندی!پس لوئیزوین تویی بزار دستامو باز کنم یح حاابی من از تو برسم اون سرش ناپیدا‬

                                                                 ‫لوئیز:بی جا میکنی مگه من چیکارت کردم؟‬

                               ‫لئون:اونش بمدا مملوم میشه یه کم به اون ریکلت تکونی بده دستامونو باز کنیم!‬

 ‫رر کاری کردیم نشد خیلی سفت باته بودن...در با صدای قیژی باز شد یه نفر با سرو صورت خونی و وحشتناک با‬
                                                                        ‫تبر تو اون دستش اومد به طرفمون!‬

 ‫لوئیز:خاک تو سرمون شد این دیگه کیه ای خدا من جوونم یه رحمی به جوونیم بکن...تو دعایی خواسته ایی چیزی‬
                                                                        ‫نداری ال اقل یارو بزار یه دعا بکنیم!‬

‫لئون:خفه شو چی زرتو پرت میکنی ...خوب گوشاتو واکن ببین چی میگم تا سه میشمرم رر وقت شماره سه رو گفتم‬
                                                                                      ‫خودتو می کشی جلو!‬

                                                                                       ‫لوئیز:کارمون تمومه!‬

 ‫لئون:خفه شو یک... لوئیز:خدایا غل کردم ...لئون:دو...لوئیز زر نزن...مرد تبر به دس رر لحظه نزدیکو نزدیک تر‬
                                                                                                     ‫میشد!‬




                                                                                                   ‫34‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

   ‫لئون:سه...حاال رردومون خودمونو به سمت جلو رل دادیم و به جای اینکه مارو ردف بگیره طنابمونو پاره کرد‬
                    ‫....باالفاصله اسلحمو برداشتمو به سرش شلیک کردم ...تبر از دستش افتاد و نطش زمین شد‬

                  ‫لوئیز:آره,رمینه آفرین بابا کارت درسته چطدر ماررانه عمل کردی دیدی چه نطشمون گرفت!‬
                                                                   ‫لئون:نطشمون..!!! ببخشید کدوم نطشمون!‬

                          ‫لوئیز:ای بابا چه قدر خنگی رمین قضیه طنابو,خودمونورل بدیم جلو ازاین حرفا دیگه!‬

                                   ‫لئون:آران من بودم که داشتم از ترس سکته میکردم تو داشتی میشمردی !‬

                                                                                            ‫لوئیز:باشه بابا‬

                                          ‫لئون:یادته گفتم دستم باز بشه چی میشه دیگه یادته یا یادت بندازم!‬

                                                                               ‫لوئیز:آ....آره...خوب یادمه!‬

                                                          ‫یطشو چابوندم اسلحه مو گذاشتم وس پیشونیش!‬

        ‫لئون:با ایدا داشتی چه غلطی میکردی!ران؟ بگو وگرنه رمین جا میفرستمت پیش رمین تبر به دسته یاال!‬

                         ‫لوئیز:ای بابا یطه رو ول کن چر قاطی میکنی اسلحه رو بردار میتونیم بارم حرف بزنیم!‬

                         ‫لئون:اگه نگی نه تنها ولت نمیکنم بمدشم با این اسلحه یه گلوله تو مخت حروم میکنم !‬

                                          ‫لوئیز:باشه...ررچی توبگی ولی اینطوری که نمیتونم توضیح بدم که !‬

             ‫با تردید ولش کردم از اونجا بیرون اومدیم شب بود یه جایی پیدا کردیم و آتیش روشن کردیم ....!‬

                                                                                       ‫لئون:منتظرم بگو...!‬

                                                                                         ‫لوئیز:باشه ولی...‬

                                                                                       ‫لئون:کش نده بگو!‬

‫لوئیز:من پلیام مثه توبا ادوارد رارپرکه دخترشم اونجا بود کار میکردیم من به رلنا عالقه مند بودم پدرش ادوارد‬
     ‫مرد خیلی خوبی بود که توس آلبرت به قتل رسید از اون موقع رلنا وضمیت روحیش بهم ریخت االنم دنبال‬
                                            ‫خواررش دبراراتش ..خیلی سمی کردم بهش کمک کنم حتی تو‬




                                                                                                  ‫44‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

‫بیشتر ماموریتایی که بهم میخورد سمی داشتم با خودم ببرمش حطیطتش پرونده قتل پدرش خیلی داشت کش پیدا‬
                                                                                                  ‫میکرد!‬

    ‫منم گفتم به جایی نمیرسیم تا اینکه نمیدونم کدوم ابلهی از کجا پیداش شد صحنه سازی کردو قتل پدر رلنارو‬
                                                                                     ‫انداخت گردن من...!‬

 ‫منو رلنام که تصمیم گرفته بودیم بارم ازدواج کنیم از رمون شروع پاپوش واسه من رلنا بارام یه جوری شد حتی‬
                                                ‫حاضر نشد واسش توضیح بدم !خیلی مدرک علیه من داشت!‬

                                                           ‫لئون:خوب حاال یه چیزی بینتون بوده تموم شده!‬

                               ‫لوئیز:چی میگی بابا من دوسش دارم...تازه اون االن زنمه ما بارم ازدواج کردیم!‬

                                                               ‫لئون:یمنی...خاک توسرت خوب بمدشو بگو!‬

         ‫لوئیز:درخواست طالق داد ولی من قبول نکردم تازه چون من قبل از این پاپوشا گفته بودم پرونده ببندیم‬

  ‫اونم شیر شده بود که من واسه این گفتم پرونده رو ببندیم که قاتلو که من باشم پیدا نکنیم درحالی که من واسه‬
‫خودش گفتم که بیش تر از این زجر نکشه ولی من طالقش نمیدم زنمه حطمه االنم به قدر کافی ازش ناراحتم مملوم‬
                                                  ‫نیس کدوم گوریه یه لحظه رم حاضر نیس به حرفام گوش‬

                                                                                                      ‫کنه!‬

                                                               ‫لئون:ولی قاتلش به وضوح مملومه که آلبرته!‬

     ‫لوئیز:آره ولی علیه آلبرت ریچ مدرکی نداشتن وقتی علیه من مدرک دارن دیگه اونو ول میکنن منو میچابن‬
   ‫دیگه!منه احمطم خومو به زوروضرب به اینجا رسوندم تا آلبرتو خفتش کنم که یه موجود نمیدونم چی بود گیرم‬
                                                     ‫انداخت...اسمش..اسمش چی بود...آران..آران نمایاه‬

                                              ‫این دختره منو پیدا کرد سه روز بیهوش بودم اون باال سرم بود!‬

                                                                     ‫لئون:واسه چی باالی سرت بود ؟ران؟‬

                                               ‫لوئیز:خوب بابا چیه بهش عالقه داری چیه بابا دختره مغرور...‬

                                     ‫یطشو گرفتم چابوندمش به درخت اعصابمو دیگه داشت خورد میکرد...‬

                                                                ‫لئون:یه بار دیگه بگو چی زرزر کردی!ران؟‬




                                                                                                 ‫54‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                     ‫لوئیز:ای بابا بیا بشین چرا قاطی میکنی خوب مال خودت!‬

                                                                                   ‫***************‬

                                                                                              ‫لوئیز*****‬

     ‫چشامو آروم باز کردم رمه جا تاریک بود کم کم چشام به نور عادت کرد...یه دختر دم پنجره وایااده بود...!‬

  ‫ایدا:باالخره به روش اومدی ! کم کم دیگه داشتم نا امید میشدم گفتم رفتی تو کما میخواستم ببرمت چالت کنم!‬

                                                           ‫لوئیز:تو کی راتی؟!اینجا دیگه کدوم گورستونیه؟!‬

                                   ‫ایدا:تو اول بگو کدوم گورستونی تشریف میبرید خودم میبرمت چالت میکنم‬

                                                   ‫لوئیز:دنبال آلبرت عوضیم !که ررچی میکشم از دست اونه‬

                                            ‫ایدا:من مجانی واسه کای کار نمیکنم نجاتت دادم باید جبران کنی!‬

                                                                                   ‫لوئیز:برو بابا دلت خوشه!‬

                                                                          ‫یهو دیدم یه چاقو اومد زیر گلوم...!‬

             ‫ایدا:واسه من کشتن تو مثه آب خوردنه ریچ احدی رم نمیفهمه فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم!‬

     ‫لوئیز:ب...با..باشه بابا میتونیم بارم حرف بزنیم تو منو نجات دادی منم یه کاری واست میکنم...ممامله خوبیه!‬
              ‫ایدا:آفرین حاال شد ولی خوب توناتی پدر نمایاو دربیاری مملومه خیلی زرنگی از پاش برمیای!‬

                                                                      ‫چاقورو آروم از زیر گردنم برداشت ..!‬

                                                                ‫ایدا:خوب گوشاتو باز کن ببین چی بهت میگم‬

‫لوئیز:روی حواست باشه را من نوکرت نیاتم رمین االنم میتونم ولت کنم برم چون از پاش برمیام ولی رر چیزی‬
                                                                 ‫حدو مرزی داره درس صحبت کن فهمیدی؟‬

                                                                   ‫ریچی نگفت رمینشم خوبه دختره پررو...!‬

   ‫ایدا: سه تا برگه مهرو موم شده زیر یه آینه طالیی تو یه کلبه خرابه است وقتی وارد شدی پشت آینه رو خراب‬
                                      ‫میکنی اون برگه رارو واسم بیار من رمون دورو ورام پس کاله سرم نزار!‬




                                                                                                    ‫64‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                        ‫لوئیز:خوب خودت چرا نمیری؟‬

                                                                                           ‫ایدا:نمیتونم!‬

  ‫لوئیز:منم نمیتونم انجام بدم اصا تو کی راتی نکنه جاسوسی ببین من کاری رو که دلیلشو نفهمم انجام نمیدم!‬
                                                      ‫فهمیدی یا به قول خودت یه جور دیگه حالیت کنم!‬

          ‫ایدا:محرمانه است حاال برو دیگه فکر کن من مثل خواررتم بو دیگه لفتش نده بمدا شاید بهت بگم!‬

                                                                     ‫*********************‬

                                      ‫لوئیز:فط تویه چیزی موندم ...ماکه از کلبه بیرون اومدیم ایدا نیومد!‬

                                                                                          ‫لئون:نیومد!؟‬

 ‫لوئیز:آره نیومد چون سه تا برگه رو که برداشتم یکی از پشت منو گرفت وبدش تورو بیهوش آوردن با طناب‬
                                                                ‫باتنمون! بمدشم که دیگه خودت بودی!‬

                                           ‫لئون:یمنی چه بالیی سرش اومده احمق چرا حواست بهش نبود!‬

‫لوئیز:بروبابا توام اگه اسمشو بیارم که ولم نمیکنی خودت باید حواست بهش باشه من رفتم به اندازه کافی دیگه‬
                                                                       ‫اعصابمو شمادوتا خورد کردین ...‬

                                                                                        ‫*********‬

                                                                                        ‫ایدا*******‬

‫بمد از مالقات با لئون احااس امید کردم به خودم که نمیتوناتم دروغ بگم از ته دل دوسش داشتم قلبم واسش‬
                             ‫دیوانه وار می تپید امید وارم مدرکی که بهش دادم سریع تر به کریس برسونه!‬

                                                                             ‫با کرازر مالقات داشتم ....!‬

                                                          ‫توی میدون اصلی کلیاا باراش قرار داشتم ....‬

                                                                     ‫کرازر:سالم خانوم خانوما میگفتی...‬

                                                  ‫ایدا:کرازر خفه شو زرتو بزن میخوام برم باز چه مرگته!‬

                                                  ‫کرازر:باشه عزیزم حاال چرا جوش میاری ...ویروسو بده!‬



                                                                                               ‫74‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                           ‫خندم گرفته بود...‬

                                                ‫ایدا: )با پوزخند )خیلی احمطی که فکر میکنی ویروسا دسته منه !‬

                                                   ‫کرازر: ایدا اون روی سگ منو باال نیارا ویروسارو رد کن بیاد!‬

                       ‫ایدا:اگرم دستم بود تحویل تو حیف نون نمیدادم من ویروسو دست یه مریض روانی نمیدم!‬

                                                                ‫کرازر:پس دستته آره منکه میدونم دسته توئه!‬

                                                                    ‫ایدا:دوناتن یا ندوناتن تو اصال مهم نیس!‬

                                                                      ‫داشتم از میدون اسلی خارج میشدم که !‬

                                                                    ‫کرازر:صبر کن خانوم کوچولو کارت دارم!‬

                                              ‫یه سیلی محکم نثارش کردم چون میدوناتم عوضی چیکارم داره !‬

                       ‫ایدا:بهت اجازه نمیدم با من اینطور صحبت کنی برو به رر عوضی که میخوای راپورتمو بده!‬

                                             ‫کرازر:کار سیلی که بهم زدیو جبران میکنم بمدا میبینمت ایداوانگ!‬

                                                                                          ‫ایدا:چراکه نه حتما!‬

                                                                                                    ‫*****‬

‫بمد از مالقات با کرازر لوئیزو مالقات کردم که بمداز گفتن اون سه تا برگه مهروموم شده فرستادمش تو اون کلبه....‬
  ‫قیافه جذابی داشت صورتش گرد بود موراشم لخت بود ویه کمیشم تو پیشونیش ریخته بود رنگ موراش نزدیک‬
                                                        ‫طالیی بود ولی طالیی کثیف بودالبته تیره پوستش سفید‬

  ‫بود,نه اونطدر سفید ولی تیره رم نبود بینی ولباشم متوس بود چشای آبی داشت تطریبا نیلی رنگ بوددر کل جذابو‬
                                                                                                   ‫زیبا بود..!‬

                                                                                                   ‫******‬

                                                                 ‫پس چرا نمیاد لوئیز....مگه داره چیکار میکنه!‬

                        ‫با دیدن لئون که بیهوش رو دوش یه نفر بود قلبم از جا کنده شد...اون اینجا چیکار میکرد!‬




                                                                                                     ‫84‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

‫فط نگران بودم بالیی سر جفتشون نیاد مونده بودم برم کمکشون یا نه حس بدی داشتم ...یهو با اومدن یه مردی که‬
‫تبر دستش بودوفهمیدم حالت عادی نداره شوکه شدم تصمیم گرفتم برم کمکشون این طوری لوئیز به خاطر خواسته‬
                                                                       ‫منو لئون که خیلی دوسش داشتم از بین‬

                                          ‫میرفتن...ولی یه چیز محکم توسرم خورد که دیگه چیزی نفهمیدم......!‬

 ‫کم کم صدارای وزوز یه عده ای باالی سرم بهوشم آورد الی یکی از پلکامو آروم باز کردم دیدم دارن باال سرم دعا‬
   ‫میخونن یه نفرم که خیلی شبیه رمون مردیکه تبر دستش بود باالی سرم بود ولی اون نبود یکی از رمونا بود! بابا‬
                                                                              ‫اینجا رسما یه دیوونه خونه است!‬
  ‫یه کمی که دقت کردم دیدم منو تو تابوت گذاشتن وا... اینا چرا اینطوری میکنن..مرده تا اومد با تبر منو ناکار کنه‬
 ‫سریع جاخلی دادم و از تابوت بیرون اومدم! با یه تیر خالصش کردم ولی به اندازه موی سرم زامبی ریخته بود اونجا‬
                                                               ‫منم به جای اینکه مهماتو ردر بدم فرار کردم...!‬

      ‫ازین ورنگران لئون و لوئیز بودم از اون ور مونده بودم اینا دیگه از کجا پیداشون شد حدسم می گفت لوسینو‬
                                                ‫میناتوس بودن ولی اونا باید ناحیه شرقی جزیره باشن ن اینجا....‬

 ‫طرفای صبح بود به رمون جا رفتم سریع داخل کلبه شدم ولی کای نبود جز رمون آدمی که تبر دسش بود که اونم‬
                                                                                                   ‫مرده بود!‬

      ‫خیلم راحت شد که لئون ولوئیز از پاش بر اومدن ..موبایلم زنگ خورد!وسلربود پس کرازر فضول خبر داده‬
                                                      ‫بود!قطع کردم...دوباره تماس گرفت عجب سیریشی بودا!‬

                                                                                             ‫ایدا:میشنوم بگو!‬

                                                                           ‫وسلر:سالمت کو؟ چرا قطع کردی ؟‬

                                                                            ‫ایدا:دلم خواست !حاال حرفتو بزن!‬

                                                   ‫وسلر:آدم به پرروئی تو ندیده بودم واقما که مثال من رئیاتم!‬

   ‫ایدا:ترمزکن ترمز کن...تو رئیس من نیاتی شاید کرازر حمالت باشه ولی من دارم بهت کمک میکنم پس مراقب‬
                                                                                            ‫حرف زدنت باش!‬

                                             ‫وسلر:چرا ویروسا رو تحویل کرازر ندادی؟!اصال ویروسا کجاست؟!‬

                                                                   ‫ایدا:توجیب منه من چه میدونم کدوم گوریه!‬

                                                                          ‫وسلر:یادت نره تو به من قول دادی!‬



                                                                                                     ‫94‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                      ‫ایدا:یادم نمیاد بهت قولی داده باشم!‬

                                                                         ‫وسلر:اخراجت کردن پرروشدی!‬

                                                           ‫ایدا:ررجور دوس داری فکر کن برام مهم نیس!‬

‫گوشیو قطع کردم,من باجرات بودم وگرنه وسلرو کرازر خیلی خطرناک بودن با اینکه ااررم نشون میده که ازشون‬
                                                       ‫نمیترسم اما ته دلم نگران بودم که بالیی سرم بیارن!‬

                                       ‫خیلی راه رفتم آخر دم یه سرپناه بایه آتیش خاموش شده دیدمشون!‬

                                       ‫رفتم طرفشون ....منم دقیطا پشت لوئیز بودمو لئون روبروم نشاته بود‬

            ‫لوئیز:ولی خدائیش این ایدا چیه که میخوای بارش ازدواج کنی خیلی پرروئه!اگه اینجابود میگرفتم...‬

                      ‫لئون که رم از دیدن من خنده اش گرفته بود رم خیلی عصبانی بود به لوئیز اشاره کرد..!‬

                                                         ‫ایدا:خوب میگفتی حاال اینجام میخوای چیکار کنی؟‬

                                                        ‫لوئیز فط میخندید اینم خجاته بود واسه خودش !‬

                                                                    ‫لئون دستمو کشید و بردم یه گوشه ...‬

                                                                            ‫لئون:باوسلر رمکاری میکنی؟‬

                                                                                        ‫ایدا:نه واسه چی؟‬

                                                              ‫لئون:صد بار بهت نگفتم بهم دروغ نگو ران؟‬

                                                            ‫ایدا:خیله خوب چرا داد میزنی سرمن داد نزن!‬

                                                                                     ‫لئون:جواب منو بده!‬

                                                     ‫جوابی ندادمو فط به چشای خاکاتریش خیره شدم...‬

                            ‫لئون:اخراج کردنت درست,ولی دلیلی نمیبینم بخوای با اون عوضی رمدست بشی!‬

                                                            ‫بازم نگاش کردم ترجیح دادم فط نگاش کنم!‬




                                                                                                 ‫15‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

   ‫یه دفه دستمو محکم کشید چابوند به تنه درخت ...ترسیده بودم ولی اصال به روم نیا وردم خیلی ریلکس نگاش‬
                                                                                                  ‫میکردم.‬

                                                                         ‫ایدا:که چی اصال به تو مربوط نیس!‬

                                        ‫لئون:به من مربوط میشه یه بار دیگه میپرسم با وسلر چه غلطی میکنی؟‬

                                                                         ‫ایدا:این اراجیفا رو کی بهت گفته؟!‬

                                                                ‫لئون دادزد:سئوالمو با سئوال جواب نده ایدا!‬

                                                                           ‫ایدا:قراره براش ویروسارو ببرم!‬

                                                   ‫لئون:تو خیلی غل میکنی که میخوای رمچین کاری کنی ...‬

                                                                  ‫خواستم از درخت جدا بشم که مانمم شد!‬

                                                                     ‫ایدا:شنیدی دیگه ولم کن میخوام برم !‬

‫لئون:ولت کنم!؟ ولت کردم که رر کاری دلت میخواد میکنی ولت کردم که االن باید با اراذالیی مثه وسلرو کرازر در‬
                                                                 ‫ارتباط باشی ولی از االن دیگه ولت نمیکنم!‬

    ‫جووونم غیرت!!!! نمیدونم چرا اینطدر از حرفاش خوشم میومد رنوزم روم تمصب داشت باالخره لئون خودمونه‬
                            ‫دیگه!خل بودم دیگه رم از حرفاش خوشم میومد رم از لجبازی بارش لذت میبردم!‬

                                                            ‫ایدا:باه لئون دستمو کندی ولم کن میخوام برم!‬

‫لئون:ولت نمیکنم لمنتی آخه چرا خودت خودتو بادستای خودت میندازی توچاه مگه نمیفهمی تو واسه وسلر فط یه‬
                                                                        ‫وسیله ایی رمین آخرشم میکشتت.‬

             ‫باالخره دستمو ول کرد...سرشو بین دستاش گرفته بود مملوم بود عصبی شده ولی من خونارد بودم!‬

                                                                              ‫ایدا:خوب دیگه من باید برم!‬

                                                                      ‫لئون:ریچ جایی نمیری رمرارم میای!‬

                                                                                             ‫ایدا:نمیخوا...‬
      ‫لئون:ساکت شو نمیخوام چیزی بشنوم رمینی که گفتم!ایدا خودت منو میشناسی اگه بخوام کاریو بکنم میکنم‬




                                                                                                  ‫15‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                                               ‫پس ادامه نده!‬

                                                                     ‫گفتم دوسش دارم ولی دیگه نه اینطدر...!‬

              ‫موبایلم زنگ خورد....واییییییییییییی! االن لئون سرمو میبره وسلر بمیری میمردی بمدا زنگ میزدی!‬

                                                                                      ‫لئون:گوشیتو بده ببینم!‬

                               ‫ایدا:یمنی چی تو اصال فضول منی که میخوای ببینی کی داره به موبایلم زنگ میزنه!‬

                                                             ‫گوشیمو ازدستم گرفت دیگه کفری شده بودم....!‬

‫دیدم ررچی دری وریه داره نثار وسلر میکنه این دفه مردنم حتمیه چون بدست وسلر میمیرم با این حرفایی که لئون‬
                                                                 ‫بهش زد منم اگه جاش بودم طرفمو میکشتم!‬

                                                                              ‫گوشیو ازش گرفتم قطع کردم!‬

                                  ‫ایدا:باه لئون اینا چیه میگی رمینو میخواستی آره اگه پیدام کنه مردنم حتمیه!‬

                ‫لئون:توکه تنها جایی نمیری بامنی یمنی دیگه نمیزارم جایی بری به اندازه کافی اینورو اونور بودی!‬

   ‫از وقتی که لئون و دیدم یه ذره از عالقه اش به من کم نشده بود ورمین تاکینم میداد ولی با اینکه خیلی دوسش‬
                                             ‫داشتم کنارش باشم باید میرفتم نمیخواستم اونو درگیر بازی کنم .‬

                                                                                   ‫ایدا:لئون باید برم وگرنه...‬

   ‫لئون:وگرنه چی...ران؟ وگرنه چی نمیخوام از دستت بدم خیلی بی ممرفتی کم تو دانشگارو مرکز آموزشی اذیتم‬
                                                                 ‫کردی که النم داری به لجبازیات ادامه میدی!‬

    ‫بایاد خاطرات اون دوره ناخودآگاه خنده ام گرفت لئون رم بی اختیار خندید اونطدر خندیدیم که رودربر شدیم‬
                                                                   ‫بیچاره لوئیزاالن میگفت اینازده به سرشون!‬

‫ایدا:لئون یادته اونروز از درخت باال رفتم چوب کندم باراش رم شیشه ماشین استادو شکوندم رم با تیزیش الستیک‬
                                                                                         ‫ماشینو پنچر کردم؟!‬

 ‫لئون:خیلی بی پروا بودی ررچی بهت گفتم نکن گوشت بدرکار نبود تازه مدرسه رم که خیلی اذیت میکردی چطدر‬
                                                        ‫حرصم دادی از مدرسه تاحاالجوون مرگ نشدم خیلیه!‬

                                                ‫یهو لئون بغلم کرد...جاخوردم ولی آغوش گرمشو دوس داشتم‬



                                                                                                     ‫25‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

‫ایدا:لئون خوارش میکنم این دفه رم به حرفم گوش کن باید مدرک پیدا کنم تازه تو با کریس میخوای مالقات کنی‬
 ‫اگه منو ببینه ولم نمیکنه باید مدرک بیشتری جمع کنم با اینکه ریچ وقت تا االن توزندگیم ازکای خوارش نکردم‬
                                                                        ‫ولی االن خوارش میکنم بزار برم ...!‬

                                                                                          ‫لئون:اگه نزارم؟!‬

                                                                             ‫ایدا:بزورمیرم مگه دست توئه!‬

                                                                                     ‫از بغلش بیرون اومدم!‬

  ‫لئون:عاشق رمین لجبازیاتم باشه برو فط چونکه نمیخوام کریس بالیی سرت بیاره میزارم بری ولی خیلی مراقب‬
                                                                 ‫خودت باش!حاال تاسریع پشیمون نشدم برو‬

                                                                                  ‫ایدا:باشه قول میدم! فمال!‬

                  ‫به طرف لوئیزرفتم:زیاد تمجب نکن ما از این کارا زیاد میکنیم راستی بابت کمکت ممنونم فمال!‬

                                                                                            ‫لئون******‬

                               ‫با این حرفاش تا حدودی قانع شدم ولی دلم اجازه نمیداد رمینطوری ولش کنم...‬

‫لوئیز:شما دوتا احیانن سرتون به یه جایی نخورده اون چن دقیطه پیش که داشتین رمو قورت میدادین اون از قهطهه‬
                                                                                  ‫تون اونم ازبغل کردنتون!‬

  ‫لئون:عادت میکنی!تو فمال زیاد با رلنا نبودی چون تا میای میبینی در عرض چن دقیطه رم باراش دعوا کردی رم‬
                                                                             ‫بغلش کردی رم گریه کردی!‬

                                          ‫لوئیز:من دیگه باید برم از مصاحبت با شما دوتا خل خوشحال شدم...‬

                                                                                ‫لئون:بیشتر بمون کجا حاال؟‬

  ‫لوئیز:نه میترسم راری تیمارستانبشم برم بهتره خوبه مندختر نیاتم وگرنه االن میگفت کجا باکی قرار داری!فمال!‬

                                            ‫بارفتن لوئیز بیشتر تو فکر رفتم...یمنی جیل االن به جزیره رسیده!‬

                                                                                   ‫موبایلم زنگ خورد.......‬

                                                                              ‫لئون:رانی گن سالم چه خبر؟‬



                                                                                                  ‫35‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

           ‫رانی گن:سالم لئون حالت خوبه باید بگم از جیل ریچ خبری ندارم..ولی جای آبرتو تطریبا پیدا کردم!‬

                                                                                     ‫لئون:خوب کجاس؟!‬

‫رانی گن:بیشتر اوقات به کلیاای مرکز اصلی جزیره میاد ولی مکان اصلیش باید یه جای دیگه باشه که اونم پیدا‬
                                                                                                  ‫میکنم!‬

                                           ‫لئون:باشه مرسی که خبر دادای سمی کن از جیل خبری پیدا کنی!‬

                                                                                 ‫رانی گن:باشه خداحافظ!‬

                                                                                          ‫*********‬
                                                                                         ‫پیرس******‬

               ‫از ماشین پیاده شدم ...باورم نمیشه کریس اینجا باشه ...داخل بارشلوغ بود به سرباز بغلیم گفتم‬

                                                              ‫پیرس:کریس رد فیلد اینجاست تو مطمئنی؟‬

                               ‫ـ:بله قربان رمین جاست حتی بطیه گروه خودشونو رویت کردن مطمئن باشید!‬

                                                                         ‫پیرس:باشه رمین جا منتظر باش!‬

                       ‫امیدوار بودم قبول کنه...رفتم داخل باردوست داشتم ررکایو اینجا ببینم جز کریس...!‬

‫بدون اینکه به طرف کریس نزدیک بشم یه گوشه ازیه میزصندلی کنار دیوارو انتخاب کردم رفتم نشاتم کریس‬
 ‫منو نشناخت ولی من واقما خوارانش بودم ...رمیشه آرزوشو داشتم که کاپیتان گرورم یا کریس رد فیلد باشه یا‬
                                                 ‫لئون اس کندی که کریس بهم افتادو خیلی خوشحال شدم!‬

                                            ‫تو گروه ‪B.S.AA‬قبول شدم وباید کریاو برگردونم به گروه‬

                                                       ‫توجه:تمام این اتفاقات قبل از اومدن لئون وایدا بوده‬

  ‫به اارر مشغول خوندن روزنامه شمو واسه خودم استیک خونی سفارش دادم!زیر زیر نگاش میکردم مرتب به‬
                                              ‫گارسون سفارش مشروب میداد کامال مملوم بود مات کرده!‬

                                                               ‫دیدم صاحب بارداره باراش بگومگو میکنه!‬

                                                      ‫ـ:باه خیلی زیاده روی کردی میخوای خودتو بکشی!‬



                                                                                                 ‫45‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                     ‫کریس:به تو مربوط نیات کارتو بکن!‬

‫صاحب بار لیوانی که کریس داشت توش مشروب میریخت ازش گرفتو گفت:دلم نمیخواد جنازتو از رو زمین مغازه‬
                                                                                             ‫ام جمع کنم!‬

                                                                                   ‫به طرف کریس رفتم...‬

                                                    ‫دستشو گرفتم:باه کاپیتان دیگه کافیه خیلی کار داریم ...‬

                                                              ‫کریس:دستتو بکش فهمیدی به تو ربطی نداره‬

                                                ‫پیرس:نه نمیکشم اجازه نمیدم خودتونو از بین ببرین کاپیتان!‬

                                                                   ‫کریس یطه مو گرفت چابوند به دیوار....‬

                                                             ‫صاحب بار:اگه میخواین دعوا کنین برید بیرون!‬

                                              ‫کریس:ببین پار کوچولو نمیزارم به من دستور بدی...فهمیدی !‬

        ‫دیدم صاحب باربه دورو وری را یه اشاره کرد...بطیه رم از سر میز بلند شدن و به طرفمون حمله ور شدن...‬

                                                                        ‫پیرس:مثل اینکه اینجا یه خبرائیه؟!‬

   ‫کریس منو ول کرد چون یه نفر دیگه بهش حمله ور شده بود..دوتائیمون درگیر شده بودیم حاال نزن کی بزن....‬

‫یکیشون چاقوشو به سمتم در آورد.... جاخالی دادم که چاقوش تو میز فرو رفت...ولی سریع تو بازوم فرو کرد صدای‬
        ‫دادم به روا رفت سربازا ریختن داخل ..از دستم خون به شدت میزد بیرون...بمد از اومدن سربازاو دستگیر‬
                                                               ‫کردنشون کریس منو باخودش بیرون برد ....‬

                                                                    ‫کریس:گند زدی به نطشه رام گند زدی!‬

                                                            ‫دستم میاوخت...جواب دادم:چرا کاپیتان ...من!‬

   ‫کریس:فکر کردی اونطدر احمطم که پامو رمچین آشغال دونی بزارم...نخیرمن با نطشه رفتم جلو قرار بود سناتور‬
                                                ‫والکس میومدن امشب اینجا حاال جنابمالی خراب کردی رفت!‬

                                                                               ‫پیرس:میشه توضیح بدین...!‬




                                                                                                 ‫55‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                     ‫رمانسرا‬

                                        ‫کریس:بدجور زخمی شدی بیا دستتو پانامان کنی بمدش بهت میگم!‬

                                                                                        ‫کریس*****‬

                                                             ‫بمد از پانامان دستم کریس ماجرا روگفت...‬

‫کریس:رر شب تو اون خراب شده سناتوربا الکس میومدن... امشب منم رفتم که تا از نزدیک شارد حرفاشون باشم‬
                                                                  ‫که جنابمالی لطف کردین کمکم کردین!‬

                                ‫پیرس:متاسفم کاپیتان نمیدوناتم...راستش من با گفته خواررتون اومدم اینجا!‬

                                                                              ‫کریس:خواررم؟کجاست؟‬

                                                                                 ‫پیرس:راستش قربان ؟‬

                                                                                          ‫کریس: بگو!‬

   ‫یرس:رمون موقع که داشتیم بارم حرف میزدیم پلیاا ریختن داخل دستگیرش کردن به علت رمکاری با دختر‬
                                                                                         ‫رئیس جمهور!‬

                                                                     ‫کریس:لمنت بهشون!کجا بردنشون!‬

                                    ‫پیرس:بردنشون مرکز پلیس شهراصلی اسم رئیس پلیاشون کل فینکس!‬

  ‫کریس:(به راننده ماشین اشاره کرد) عجله کنین باید بریم مرکز پلیس,راستی گفتی دختر رئیس جمهور؟ اسمش‬
                                                                                                 ‫چیه؟‬

                                                                        ‫پیرس:جیل بن فورد!االنم فراریه!‬

‫کریس(درس مثه ایدا وانگ باالخره گیرش میارم دختره عوضی صد بار به لئون گفتم این دختره به دردت نمیخوره‬
 ‫ولی گوش نکرد حاالم باید دنبالش باشم ولی به خاطر لئون یه موقع رایی پشیمون میشم!مطمئنم یه روزی به خاطر‬
                                                                    ‫این دختره بین منو لئون بهم میخوره!‬

                                                                                        ‫پیرس:رسیدیم!‬

‫بدون ممطلی داخل شدیم...ااررا رمه چی مرتب بود...چون نیرورای اونجا منو میشناختن جلومونو نگرفتن...ماتطیم‬
                      ‫به طرف دفتر فینکس رفتم در زدم ولی کای جواب نداد دستیگه درو چرخوندم...قفل بود!‬

                                                                      ‫پیرس:چه خبره در چرا باز نمیشه!؟‬



                                                                                              ‫65‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                               ‫کریس:نمیدونم...برو عطب باید درو بشکنیم!‬

                                       ‫پیرس:یه لحظه صبر کن افار نگهبان اومده بزار شاید کلید داشته باشه!‬

                                                                                   ‫ـ:ببخشید چیزی شده؟‬

                                                                ‫کریس: بله در اتاق آقای فینکس باز نمیشه!‬

                                                                                ‫یه دختربه طرف ما اومد...‬

                                                                       ‫ـ:کلید دست منه االن درو باز میکنم!‬

                                                                                            ‫کریس:شما؟‬

                                                               ‫ـ:من سارا فینکس دختر آقای فینکس راتم!‬

 ‫بمد از باز شدن در سارا به طرف پدرش دوید بیهوش روزمین افتاده بود...رفتم طنابوبا چاب دور درنشو باز کردم!‬

                                 ‫به افار نگهبان گفتم یه لیوان آب بیاره سارا رم که مرتب پدرشو صدا میکرد!‬

                                                                         ‫کریس:کلیدو از کجا پیدا کردی؟‬

                                            ‫با من و...من جواب داد:خوب رو زمین افتاده بود منم برش داشتم!‬

                              ‫کریس:دروغم بلد نیاتی بگی مگه رر چیزی رو زمین پیدا میشه باید مال توباشه؟‬

‫سارا:ریچی به گوشی بابام زنگ زدم جواب نداد اومدم محل کارش که یه کلید جلو پام بود چون این جاسوئیچی بهش‬
                                              ‫وصل بود فهمیدم باید مال پدرم باشه منم اومدم که شمارو دیدم!‬

                                                    ‫مملوم بود داره چرند میگه صورتش مثه گچ سفید شده...!‬

                                               ‫افارنگهبان آب و آورد یه کم بهش دادیم تا حالش جا اومد...!‬

                                ‫کریس:آقای فینکس حالتون خوبه؟ میشه بگید اینجا چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده‬

                                                                               ‫فینکس:مرسی حالم خوبه...‬

                                                     ‫بمدبا عصبانیت رو کرد به دخترش:رمه اینا زیر سر توه!‬




                                                                                                 ‫75‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

                                                                       ‫سارا: بابا چرا چرت میگی به من چه!‬

    ‫فینکس: به توچه!یه به تو چه ایی بهت نشون بدم که حالت جا بیاد باز دختره چی بهت گفت که حا ضر شدی منو‬
                                                                                               ‫بفروشی؟‬

‫سارا:رر بالیی سرت بیاد حطته بابا فکر کردی نمیدونم دوست دختر داری و چه کثافت کاریایی انجام میدی! آره جیل‬
                                   ‫مرگ پدرش تو بودی!‬      ‫بهترین دوستمه براش ررکاری رم میکنم چون باع‬

                                                                        ‫داشتم شاخ در میاوردم یمنی چی..‬

                                             ‫کریس:اینجا چه خبره آقای فینکس ؟ سارا دوست صمیمی جیله؟‬

                          ‫فینکس:دخترمو ررجا میخواین ببرید ببریدش! ازش بازجویی کنین خیلی چیزا میدونه!‬

                                           ‫کریس:اونکه بله حتی شمارم تو کشتن رئیس جمهور مطصر میدونه!‬

                                               ‫فینکس:داره چرند میگه من ریچ کارم مدرکی علیه من ندارین!‬

                                                                          ‫سارا:پس مدرکی علیه منم نیس!‬

                                                                              ‫داشت میرفت که گرفتمش!‬

                                          ‫کریس:کجا؟تا رمه چی روشن نشه ریچ احدی از اینجا بیرون نمیره!‬

                                                        ‫قرار شد پیرس از فینکش باز جویی کنه منم از سارا!‬

                                                                                           ‫********‬

                                   ‫کریس:سارا اگه چیزی نگی رم برای خودت رم دوستت اتفاق بدی می افته!‬

                         ‫سارا که داست گریه میکردگفت:میتونم یه تماس با رمارم بگیرم االن کلی نگران شده!‬

                                                                                        ‫کریس:نه نمیشه!‬

   ‫سارا:خوارش میکنم ازتون االن نگرانم شده اونم مثه شما پلیاه کلکی تو کار نیس اصال شمارشو میگیرم خودتون‬
                                                                                        ‫بهش اطالع بدید!‬

‫دلم براش سوخت ولی خودم با رمارش صحبت کردم! اسم شوررش دنیل بود واسه رمین منو یاد دوست قدیدمیم‬
                                                               ‫دنیل انداخت نا خود آگاه حالم دگرگون شد!‬



                                                                                                ‫85‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                        ‫سارا:چیزی شده نکنه دنیل باراتون بد صحبت کرده!‬

                               ‫کریس:نه یهو یاد دوستم که اسمش دنیل بود افتادم !ولی به خاطر من کشته شد!‬
                                                                                       ‫سارا:واقما متاسفم!‬

                                                               ‫کریس:خوب بگذریم...رابطه ات با جیل چیه!‬

                                                                                  ‫سارا:من چیزی نمیدونم!‬

                                       ‫کریس:سارا میخوای دوستت بمیره؟ ران؟ پس باید بگی اون کجا رفته؟‬

                                                   ‫سارا: باور کنید راست میگم خیلی وقته ازش خبری ندارم!‬

‫رر کاری میکردم ریچی نمیگفت دیگه اعصابمو ریخته بود بهم بادادو بی داد ازش حرف کشیدم حتی دنیلم که اومده‬
                                        ‫بود زیادنتونات کاری از پیش ببره عین دوستش بودلجبازو یه دنده...‬

                         ‫موقع رفتن کلرو با خودمون بردیم...کلر با گریه اومد بغلم....یک سال بود که ندیدمش!‬

                             ‫وقتی کلر حالش بهتر بود...به طرف فینکس حمله ور شد که پیرس جلوشو گرفت!‬

   ‫کلر:ررزه عوضی فط چون ازدست جیل حرص داشتی منو دستگیر کردی...حیف که از نطشه توسرت خبر ندارم.‬

                                                                        ‫کریس:کلر باه دیگه باید بریم ...!‬

                                                                            ‫موقع رفتن سارا صدامون کرد!‬

   ‫سارا:نمیدونم گفتن این حرفا درسته یانه ولی نگرانشم من دوست صمیمی جیل راتم فکر میکنم تازه یک ساعت‬
   ‫شده که با رلی کوپتر رفته اگه برین زود بهش میرسین ! در ضمن جیل تو ریچ کار پدرش دخالت نداشته اون بی‬
                                                   ‫گناره باور کنین راست میگم فط برای اثبات بی گناریش‬

   ‫نمونه ویروسا و با چن تا برگه رو با خودش برده ...فط برید دنبالش!رفته جزیره راکفورت سمت غرب جزیره...‬
                                                                                        ‫رمینا رو میدونم!‬

                  ‫ازش تشکر کردیمو فورا به سمت رلی کوپتر رفتیم وبه سمت جزیره راکفورت حرکت کردیم!‬

                                                                                       ‫***********‬

                                                                                              ‫کلر****‬



                                                                                                 ‫95‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

               ‫کریس:کلرباه دیگه این حرفا ممنی نداره از رردوشون بدم میاد از کجا مملوم سارا راس بگه!‬

              ‫کلر:من مطمئنم که سارا راس میگفت این تویی که نابت به رمه بدبینی واقما که برات متاسفم!‬

                                                                        ‫کریس:اصال تو از کجا میدونی؟‬

                                       ‫کلر رم کل قضیه فرودگارو مالقات با جیل و لئون و تمریف کرد...‬

                                             ‫پیرس:خیلی عجیبه که فهمیدین جیل دختر رئیس جمهوره!‬

                                                                      ‫کلر:مثال اگه تو بودی میفهمیدی؟‬

                                                                             ‫پیرس:مملومه سرکار الیه!‬

                                         ‫کلر:عین کریس تخس و لجبازو کله شطی دوتائیتون لنگه رمین!‬

    ‫پیرس:پس تو رم شبیه مایی چون باالخره به برادرت رفتی دیگه! دیدم داشتی فینکس و میکردی تو دیوار!‬

                                                                       ‫کلر:اون روی منو باال نیارا پررو!‬

                                                           ‫پیرس:میخوام روتو ببینم چه جوری باال میاد!‬

                                        ‫کریس:باه دیگه مثه سگ وگربه بهم بپرید عین بچه را میمونید!‬

                                       ‫کلر:اتفاقا شما دوتا عین بچه رایید درضمن ایشون اول شروع کرد!‬

                                                                              ‫پیرس:دروغم که میگی !‬

                                                  ‫کلر:ازتو پر مدعا خیلی بهترم ...!نزار درنم باز بشه را!‬

                                             ‫پیرس قهطه زد:خوب باز بشه مگه با درن باه حرف میزنی!‬

                                                                          ‫دیگه داشتم کفری میشدم ...!‬

 ‫قیا فه شو داشتم نگا میکردم صورت کشیده وچونه مربمی که نشان صالبتشو نشون میداد مورای قهوه ایی تیره‬
‫چشای عالی تیره که خیلی خیره کننده و جذاب بود عضالت ساق دستش خیره کننده بود درس مثل کریس بود‬
                                              ‫ولی چشای کریس عالی روشنه صورتشم مربمی تره ...نه‬

                                                                             ‫داداشم خیلی جذاب تره...‬



                                                                                               ‫16‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬


                                                                                                 ‫********‬

                                                                                                ‫جیل******‬

‫باالخره پام به این جزیره لمنتی رسید...باید انتطام پدرمو میگرفتم حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه انتطاممو میگیرم!‬
         ‫ساعت سه نصف شب بود رلی کوپترو یه جا بین درختای شکاته با بدبختی فرود آوردم بمدش ازش پیاده‬
      ‫شدم...تطریبا جایی رو نمیدیدم ترس ورم داشته بود که پام از روسنگ لیز خورد وپرت شدم پائین سرم داشت‬
                                            ‫میترکید از درد دستمو سمت سرم بردم دیدم داره خون میاد ..کم کم‬

                                                                            ‫چشام سنگین شد و چیزی نفهمیدم!‬

                                                                                            ‫***********‬

                                                                                        ‫رلنا***********‬

   ‫فط گریه آرومم میکرد...کای که اینطدر شادو سرحال بود وصدای خندراش تا آسمون میرفت االن باید این قدر‬
                             ‫تنها وغمگین باشه...خدایا پدرو مادرمو که گرفتی خواررو شوررمم میخوای بگیری...!‬

           ‫کای که عاشطانه میپرستمش حاال باید قاتل پدرم باشه رمش یه ماه بیشتر نیس که باراش ازدواج کردم!‬

‫چیکار کنم که دوسش دارم نمیتونم ازش جدا شم!بابا منو ببخش ببخش که اینطور راحت دارم از قاتل پدرش صرف‬
                                                                                                   ‫نظر میکنم!‬

                                                                   ‫درباز شدو ریبت نحس آلبرتو جلو روم دیدم‬

   ‫آلبرت:سالم عزیزم چرا چشات قرمزه ای بابا من دختری که اینطوری بخواد بهم حال بده دوس ندارما بهت بگم!‬

                                                                         ‫رلنا:خفه شو کثافت رذل دبرا کجاس؟‬

                                                           ‫آلبرت:اونم میبینیش ...ولی قبلش با خودت کار دارم.‬

            ‫اومد طرفم دورم چرخی زدوکنارم نشات:این اتاق به این بزرگی اونوقت اینجا چرا نشاتی ؟جا قحطه؟‬

                                                                                    ‫دستاشو تارو بازوم کشید...‬

       ‫آلبرت:حیفه این بدن به این صافیو بی نصیب بزارم ولی خودمونیما لوئیز عجب تیکه ایی گرفته واسه خودش!‬




                                                                                                      ‫16‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                       ‫رلنا:کثافت ررزه حاضرم بمیرم ولی دستت بهم نخوره برو گمشوعوضی خواررم کجاس؟‬

                    ‫آلبرت:رمتون مال خودمین,یکی از یکی بهترخواررت سرویس خوبی داد حاابی کوک شدم!‬

                                        ‫رلنا:خیلی رذلی چیکارش کردی اگه دستام باز بود ریز ریزت میکردم!‬

                                                                                         ‫یه سیلی بهم زد....!‬

                                             ‫بد بختیش شد نه من‬      ‫آلبرت:درنتو ببند عوضی اون مادرت باع‬

                                                               ‫پرده گوشم از عربده راش داشت پاره میشد!‬

‫به محافضش اشاره کرد...چن دقیطه بمد دبرا رو آوردن وضمش این قدر وحشتناک بود که قابل توصیف نیات تمام‬
                                                          ‫بدنش کبود بود...!دستم باز نبود که برم بغلش کنم!‬

                                              ‫رلنا:دبر...عزیز دلم چه بالیی سرت اومده چرا این شکلی شدی!‬

                                           ‫دبرابا بی حالی گفت:رلنا برو فرار کن زندگی من دیگه نا بود شده !‬

                                                                             ‫رلنا:نه...بدون تو ریچ جا نمیرم!‬

                                       ‫آلبرت:باه ببرش!دیگه دیدن خواررت واست آرزو میشه مطمئن باش!‬

                                                                        ‫فط داد میزدمو دبرارو صدا میکردم!‬

                                               ‫آلبرت:خفه شو اون دیگه خواررت نیات اومیکی میشه مثه ما!‬

‫رمینطوری که گریه میکردم منو باخودش میکشوند...ازجام بلندشدم چون دیگه دست و پام باته نبود لگد محکمی‬
 ‫بهش زدم افتاد رو زمین دو زانو رو شکمش نشاتم و تا میتوناتم زدمش ولی اونم بی نصیبم نذاشتو حاابی ازش‬
                                                          ‫کتک خوردم...آخرش با دستش داشت خفم میکرد‬

                                                                                      ‫بهتر...عوضش بهتر از‬

   ‫این بود که این عوضی بهم دست درازی کنه! داشتم مرگو تجربه میکردم ....که باشلیکی که به آلبرت شد حلطه‬
     ‫دستش شل تر شد!تا اینکه منو انداخت روزمین...با کنجکاوی به دختری که به آلبرت شلیک کرد داشتم تگاه‬
                                                                                                   ‫میکردم!‬

‫من رو زمین ولو شده بودمو مرتب سرفه میکردم با ناباوری به لوئیز نگاه کردم تو دلم عروسی بودچون بی از اندازه‬
                                    ‫به لوئیز عالقه داشتم ولی باز به خاطر اون پرونده نمیتوناتم باراش باشم..!‬



                                                                                                    ‫26‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                       ‫لوئیز:رلنا حالت خوبه؟اون عوضی چه بالیی سرت آورد!‬

                                                                                ‫رلنا:ولم کن نمیخوام ببینمت!‬

‫خواستم بلند شم که سرم گیج رفت یهو از زمین کنده شدم که دیدم تو بغل لوئیزم تطال کردم که بیام پلئین ولی مگه‬
                                         ‫از پس این بر میومدم چون از سرم خون ریزی کرده بود جون نداشتم!‬

                                                    ‫ایدا:لئون ,لوئیز عجله کنین سریع باید از اینجا خارج بشین!‬

                                                                        ‫لئون:مگه دست خودته تو رم بیا بریم!‬

                                                                 ‫ایدا:نه من سرشو گرم میکنم شمام زود برین!‬

                                                                           ‫لئون:مگه باتو نیاتم میگم بیابریم!‬

   ‫لئون به سمت ایدا رفت بزور دستشو گرفت ولی ایدا ممانمت کرد لئون رم باعصبانیت ایدا رو بغل کردو بارم از‬
                                                                                       ‫اونجا بیرون اومدیم...!‬

  ‫آلبرت رم که تمام بدنش پراز تیر شده بود ولی تیرا از بدنش خارج شدو به حالت اولیه اش برگشت چشاش مثه‬
                                                    ‫خون شده بود لبخند کجی رولبش میزدو مرتب قهطه میزد!‬

                                                                                           ‫***********‬

                                                                                               ‫ایدا******‬

                            ‫ایدا:لئون ولم کن.......ولم کن دیوونه اصال به تو چه منو بگو که میخواستم کمک کنم!‬

                                                                       ‫وس راه لئون ایدا رو روزمین گذاشت!‬

                                              ‫لئون:چته دوباره رار شدی که اصال تو اینجا چه غلطی میکنی ران‬

                                                               ‫انطدر محکم داد زد که ترسیدم انم دیوونه بودا!‬

                              ‫ایدا:چرا دادمیزنی لئون ! گفتم که به تو ربطی نداره ررجا دلم بخواد میام به تو چه!‬

‫بهم نزدیک شد اونطدری که سرش تا زیر گوشم رسید! فط نگام کرد بمدش قهطه زد..از کارش خیلی عصبانی شدم‬
                                                                                                   ‫ماخره ...‬




                                                                                                     ‫36‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                      ‫ایدا:روآب بخندی کجای این کار خنده داره ماخره؟منو ماخره میکنی!‬

                                                   ‫لئون:مگه کای جرات داره تورو ماخره کنه علیا حضرت!‬

                                                                   ‫اومدم جوابشو بدم که لوئیز صدامون کرد!‬

                                                                     ‫بیچاره رلنا اصال حال مااعدی نداشت....‬

               ‫لوئیز:کثافت عوضی ببین چه بالیی سرش آورده باید رلی کوپتر پیدا کنیم اینطوری رلنا تلف میشه!‬

                                         ‫ایدا:من رلی کوپتر دارم بیاین باید رمونجایی که مخفیش کردم باشه!‬

  ‫به طرف رلی کوپتر راه افتادم اونام پشت سرم بهشون اشاره کردم که بیاین سوار شن ولی درجا خشکم زد...چون‬
‫لوئیز خیلی خاته شده بود لئون رلنارو بغل کرده بود..داشتم آتیش میگرفتم باید یه کاری منم میکردم به خودم که‬
                                                         ‫نمیتونم دروغ بگم دوسش داشتم عاشطش بودم حتی‬

                                                                                           ‫حاضر بودم جونمو‬

                                                             ‫براش بدم ولی غرورم بهم این اجازه رو نمیداد...‬

                                      ‫از عصبانیت حس میکردم تمام بدنم درحال منفجر شدنه ولی دم نمیزدم!‬

                                                                                    ‫***************‬

                                                                                            ‫لئون*******‬

‫یه جورایی فهمیدم ایدا از کارم ناراحت شده وحاودی میکنه واسه رمین مدام جلوی خندمو میگرفتم میدوناتم بهم‬
‫عالقه داره منم دوسش داشتم واسه رمین تارسیدن به مطصد اصال حرف نمیزدتا االن ریچ وقت یه بارم حاودی,گریه‬
                                                       ‫وناراحتی ایدا رو ندیده بودم گاری اوقات فکر میکردم‬

                                                                                         ‫از سنگه چون بمد از‬

                                                ‫از دست دادن پدر مادرش فط عصبی بود حتی اشکم نریخت!‬

                                    ‫لوئیز:لئون! کری مگه ررچی صدات میکنم چرا جواب نمیدی اینجا نیاتی !‬

                                                                                                  ‫لئون:چیه؟‬

                                         ‫لوئیز:اینجا کمکای اولیه پیدا میشه یا نه باید سر رلنا رو پانامان کنم!‬



                                                                                                     ‫46‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                              ‫بمد از پانامان کردن سر رلنا و وصل سرم لوئیز پکر وگرفته یه گوشه ای نشات!‬

                                                                                            ‫لئون:چرا پکری؟‬

‫لوئیز:چون اونطور باید ازش خوب مراقبت نکردم مطصر اصلی منم که کوتاری کردم حق داشت درخواست طالق بده!‬

    ‫لئون:خودتو سرزنش نکن تو بی گناری فکر میکنم رلنا رم به این نتیجه رسیده باشه که مرگ پدرش تطصیر تو‬
                                                                                                       ‫نبوده!‬

                                                                                            ‫ایدا:موضوع چیه؟‬

                                                                             ‫لئون:ریچی خانوم حاودلوئیز...‬

                                    ‫ایدا:ترمز کن ترمزکن...به من میگی حاود واقما که فکرت ماموم و خرابه!‬

                                                ‫منم که ازاینکه لج ایدا رو واسه اولین بار در بیارم لذت میبردم!‬

                                               ‫لئون:دیدمت از سرت دود بلند شده بود که رلنارو گرفته بودم!‬

 ‫ایدا:نخیر میگم که فکرت مامومه من اصال به تو توجهی نداشتم!به منم ربطی نداره که چیکار میکنی چیکار نمیکنی!‬

                                                     ‫ازاونجا بود که جدال منو ایدا مثل رمیشه فوران کرد!......‬

                                                                                  ‫****************‬

                                                                                                  ‫جیل****‬

                                  ‫چشاموباز کردم...حدس زدم از تکونایی که میخورم باید تو رلی کوپتر باشیم!‬

                                                               ‫نور چشامو میزد به سختی چشامو باز کردم.....‬

                                                                        ‫ـ:داره بهوش میاد...باالخره بیدار شد!‬

                                          ‫چشمم به کلر افتاد...از دیدنش تمجب کردم اون اینجا چیکار میکرد!‬

                          ‫کلر:جیل عزیزم حالت خوبه نمیدونی چطدر نگرانت بودم حاال خوبی سرت درد نمیکنه!‬

                                               ‫کریس:کلر بیا اینور نمیخواد نی نی به الالی علیاحضرت بزاری!‬




                                                                                                     ‫56‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

‫نگام به پاری جوونو خوشگلی افتاد...واقما تودل برو جذاب بود ....عجب جیگری بود..خاک توسرم به جای اینکه یه‬
                                  ‫چیزی بگم دارم پار مردمو دید میزنم ولی از لحن حرف زدنش عصبی بودم!‬

                                                  ‫تازه متوجه وضمیتم شده بودم منو مثه زندانی را باته بود !‬

                                                        ‫جیل:تو کی راتی به چه اجازه ای منو باتی بازم کن!‬

                                   ‫کریس:بیخود تطال نکن تازه گیرت آوردم بازت کنم که فرار کنی عمراااااا...!‬

                                  ‫جیل:با من درس صحبت کن مگه چیکار کردم که مثه جانیا بارام رفتار میکنی!‬

                                                       ‫کریس:اگه بخوای جیغ و داد را بندازی درنتم میبندم !‬

                                                ‫جیل:تو خیلی بی جا میکنی عوضی باتوام میگم دستامو باز کن !‬

‫کریس:از خداتم باشه باسر رفته بودی مالقات دره...به موقع نجاتت دادم حاالم طلبکاری!موندم چه جوری زنده ایی !‬

                                                                           ‫جیل:به کوری چشم تو زنده ام !‬

                              ‫کریس:حاال دیگه به ریچ عنوان بازت نمیکنم حاال بیخود واسم سرتق بازی درنیار!‬

                                                                             ‫کلر:کریس باه بازش کن ...!‬

 ‫جیل:فط جرات داری منو باز نکنی ...پس برادر کلر باید باشی بیچاره کلر که یه رمچین برادری داره ازت تمریف‬
                                             ‫کرده بود ولی رمچین آش درن سوزیم نیاتی! درواقع مزخرفی!‬

 ‫کلر:محض رضای خدا باه !سرمو بردین بابا کریس گفتم بازش کن مگه نمیبینی چن ساعته رمون جوری خوابیده‬
                                           ‫خوب خودتم اگه جای اون بودی خاته میشدی خوارشا بازش کن!‬

                ‫اومد طنابو باز کرد...آروم دم گوشم گفت:فط به خاطر کلر بارات را میام وتحملت میکم وگرنه...‬

 ‫جیل:وگرنه چی؟ ران زیاد امیدوار نالش ررجور شده فرار میکنم از پس فینکس براومدم مملومه ازپس تویکی که‬
                                                                                        ‫کاری نداره واسم!‬

                                                                ‫یه پوزخند تحویلش دادمو کنار کلر نشاتم!‬

               ‫چون رلی کوپتر خیلی بزرگ بود قامت کابین فرماندری جدا بود...یه پاری از کابین بیرون اومد‬

                                                                      ‫ـ:چه خبرتونه کریس چرا داد میزنی؟‬



                                                                                                 ‫66‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                              ‫کلر:شما بفرمائید مشکل حل شد!‬
                                                                 ‫ـ:خیلی دلت میخواد دوباره بگو مگو کنیم ران؟‬

‫ما تموم شده اعصاب ندارما!پیرس برو تو‬     ‫تا کلر اومد جوابشو بده کریس گفت:شما دوتا شروع نکنید دیگه تازه بح‬
                                                                           ‫خوارشا,تازه شمارو ازرم جدا کردم!‬

                                                                   ‫کریام به رمراه پیرس به اون قامت رفتن!‬

    ‫جیل:چه رلی کوپتر بزرگی راستش تا اونجایی که من رلی کوپتر دیدم رمشون بزرگ بودن ولی نه به این اندازه‬

      ‫کلر:آره این رلی کوپترو کریس طراحی کرده بود راستش شاید باورت نشه وخیلی عجیب باشه ولی پا فشاری‬
                                                                     ‫ساخت یه رمچین چیزی شد!‬        ‫کریس باع‬

                                                                ‫جیل:رلی کوپترشم مثه خودش عجیب و غریبه!‬

‫کلر:کریس و اینطور نبین خیلی مهربونه از وقتی دوستاشو از دست داده رفتارش ازاین رو به اون رو شده پرخاشگرو‬
                                                                                                       ‫عصبی!‬

                                                   ‫جیل:چه کاپیتان مهربونی یمنی انطدر به سربازاش عالقه منده؟‬

                                       ‫کلر:آره االن خیلی وقته از اون ماجرا میگذره ولی رفتارش اصال تغیر نکرده!‬

                                                                                          ‫جیل:این پاره کیه؟‬

                      ‫کلر:امش پیرس نیوانس ازش متنفرم قبل از اومدن تو نمیدونی اینجا شده بود میدون جنگ!‬

                                                                          ‫جیل:یمنی انطدر به خونش تشنه ایی؟‬

                                                                     ‫کلر:اونکه ریچی نمیخوام سر به تنش باشه!‬

                                                                            ‫جیل:حاال قضیه دوستاش چی بوده؟‬

                                                                                      ‫کلر:دوس داری بدونی؟‬

     ‫جیل:خوب آره برام جالبه چون ریچ فرمانداری اینطدر که به فکر خودشه به فکر افرادش نیات!یمنی تا االن که‬
                                                                                                   ‫انطور بوده!‬

                                                                        ‫کلر:باشه تمام ماجرا رو برات میگم.....!‬



                                                                                                      ‫76‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                                 ‫***************‬

                                                                                          ‫کریس*****‬

‫تمام اون صحنه را مثه فیلم از جلو چشمم رد میشد...صحنه رایی که ریچ وقت نتوناتم حتی یه قامتشو فراموش‬
                                                                                                    ‫کنم!‬

                                                                                            ‫********‬

                                                                       ‫کریس:بچه را پیاده شید رسیدیم....‬

                                                                                ‫بادیدن دنیل کفری شدم...‬

                         ‫کریس:دنیل مگه بهت نگفتم نیا چه جوری اومدی که من متوجه ات نشدم یاال برگرد!‬

                                     ‫دنیل:کاپیتان من به میل خودم اومدم باور کنید نمیخوام از گروه جداشم!‬

                                                          ‫کریس:این یه دستوره ,از دستورم سرپیچی نکن !‬

                         ‫دنیل:کاپیتان جاارتمو ببخشید ولی من سرپیچی نکردم فط به وایفه ام عمل میکنم!‬

 ‫آخر حریفش نشدم ولی به بطیه سپردم که مراقبش باشن..آخه تازه بچه دار شده بود یه دختر شش ماره به اسم‬
                                                                ‫لوسی که عکاشو رمیشه رمرارش داشت!‬

  ‫به طرف کانتینرا رفتیم پشت کانتینرا یه کشتی باری خیلی بزرگی بود که ازش به عنوان انبار استفاده میکردن!‬

‫به بچه را اشاره کردم با احتیاط عمل کنن چون نیرو به اندازه کافی نیوورده بودیم داخل کشتی شدیم ااررا کای‬
             ‫اونجا نبود رمنطور که به رارمون ادامه میدادیم یهو زیر پامون خالی شد و رممون به پائین افتادیم!‬

‫اینطدر گردو خاک را افتاده بود که تا چن ثانیه رمو نمیدیدیم...در واقع یه چیزی شبیه ماکت بود یه کشتی واقمی‬
                                                                                                    ‫نبود!‬


                                                 ‫تو فکر بودم که با سرو صدای بچه را از فکر بیرون اومدم !‬



                                                     ‫ـ:نترسین من باراتون کاری ندارم میخوام کمکتون کنم!‬

                                   ‫کریس:اوال ما نترسیدیم درضمن نیازی به کمک شما نیات تو کی راتی؟‬



                                                                                                 ‫86‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                                    ‫ـ:من ایدا وانگ راتم !‬

                                                                ‫کریس:اسمت مهم نیس اینجا چیکار میکنی!‬

‫-:نگران نباشید منم یکی مثل شمارام مخالف سرسخت و رمیشگی آلبرت!در ضمن دوست صمیمی لئون اس کندی‬
                                                                                                      ‫راتم!‬

                                                                ‫چب چب نگاش کردم که خنده اش گرفت!‬

                                               ‫ـ:ای بابا گفتم که میخوام بهتون کمک کنم اینم ارت شناسائیم!‬

                                ‫کارت و ازش گرفتم ...رمه چیزش درس بود ولی تمیتوناتم بهش اعتماد کنم!‬

       ‫-:میدونم اعتماد کردن سخته حق دارین میتونین خودتون رارتونو برین فط میخواستم کمکی کرده باشم!‬

                                                                  ‫کریس:نه مشکلی نیس رارو نشومون بده!‬

                                                                           ‫ایدا با لبخند جلومون راه افتاد ...‬

                                                            ‫-:راستی شما از دختر رئیس جمهور خبر دارین؟‬

                                                                 ‫کریس:واسه چی ؟مگه خیلی واست مهمه؟‬

            ‫-:نه ولی راپرتشو دارم ...از فینکس آموزش دیده ولی نمونه ویروسارو میبره تو بازار سیاه میفروشه !‬

                                                                ‫کریس:توقع که نداری چرندیاتتو باور کنم؟!‬

                                       ‫ـ:(خندید)خوب مملومه من من الکی حرفی نمیزنم رمه با مدرکواسناده!‬
    ‫یه سری کاغذو مدارک دستم داد...منم با دقت برسی کردم ولی دراارر مدرک درس بود...شایدم جملی باشه!‬

                                                   ‫کریس:اینا رمش تطلبیه خیلی زود باوری خانوم ایدا وانگ!‬

 ‫برگه رارو بهش دادم و به رارمون ادامه دادیم ...از عصبی بودنش مملوم بود که لجش گرفته! منم میتونم یه سری‬
                                                              ‫برگه جمع کنم علیه کای این که کاری نداره!‬

                                                             ‫-:ولی من تمام چیزی روکه گفتم رمش حطیطته!‬

              ‫کریس:واسم مهم نیس! بمدشم تو اومدی رارو نشونمون بدیم یا اینکه تو کار دیگران فضولی کنی!‬




                                                                                                    ‫96‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                   ‫با ان حرفم کل گروه خنده اشون گرفت...ایدام که از عصبانیت سرخ شده بود!‬

      ‫رمینطوریکه به رارمون ادامه میدادیم ...به طور ناگهانی ایدا منو داخل راررو سمت راست رل داد...اونجایی که‬
                             ‫مابودیم دو راررو بیشتر نداشت رمینکه اومدم ببینم داره چیکار میکنه یه سری میله‬

  ‫جلوی راررو رو بات بمدش شیشه جلوی میله رام باته شد!ایدام یه کنترل از تو جیبش در آوردبا پوزخند نشونم‬
                                                                                                        ‫داد!‬

                                                                        ‫-:نگران نباش بهشون خوش میگذره!‬

                                                        ‫کریس:عوضی این درو باز کن چه غلطی داری میکنی؟!‬

                                                    ‫با مشت سمی میکردم شیشه رو بشکونم ولی فایده نداشت!‬

‫دکمه رو فشار داد...وسریع از اونجا خارج شد در کامال باته شدو من ریچی نتوناتم ببینم فط صدای فریاد افرادم به‬
‫گوش میخورد...به ایدا لمنت فرستادم ...باصدای منفجر شدن رمون مکانی که افرادم بودم یه متر به عطب پرت شدم‬
                                                                                                         ‫....‬

                                                                                      ‫*************‬

                                                                                                ‫جیل****‬

                                        ‫جیل:رنوزم باورش برام سخته که کریس اینطدر قلب رئوفی داشته باشه !‬

    ‫کلر:خیلی مهربونه ...اونطدر که گاری اوقات من از اینکه خواررشم به خودم شک میکنم چون من عصبیم وبا اون‬
                                                                                            ‫خیلی فرق دارم!‬

                                                                                 ‫جیل:پس چرا االن اینطدر ...‬

                               ‫کلر:اگه منظورت پرخاشگریه که بایدا بگم از وقتی که دنیل مرد اونم اینطوری شد!‬

                                                                              ‫جیل:االن بچه دنیل چن وقتشه؟‬

               ‫کلر:باید نه مارش باشه بیچاره اون بچه که باید به خاطر خود خواری یه عده ایی پدرش قربانی بشه!‬

                                    ‫جیل:تو آزمایشگارم که بارم کار میکردیم خیلی رمه زش تمریف میکردن !‬

                        ‫کلر:جیل یه خوارشی ازت ارم میدونم قبول کردنش سخته ولی اگه میشه باراش مدارا کن!‬




                                                                                                   ‫17‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

‫جیل:کی به فکر منه باز خوبه یه برادر داری که حامی ت باشه من چی بگم که جز پدرم ریچ کایو نداشتم االنم تنهام!‬

                                                             ‫اشکام سرازیر شدن کلر بغلم کردو دلداریم داد!‬

                                                   ‫کلر:دیگه این حرفو نزن پس ما اینجا برگ چغندریم آره؟!‬

                                                                             ‫بین اشکام خنده ام گرفته بود..‬

                                              ‫با اومدن کریس اشکامو پاک کردم دلم نمیخواست اشکامو ببینه!‬

                                                                    ‫کریس:تو با ایدا رمکاری میکنی درسته؟‬

                                                                    ‫جیل:مملومه که نه من حتی نمیشناسمش!‬

                                                                        ‫کریس:جیل تمومش کنو حطیطتو بگو!‬

  ‫جیل:چرا اینطدر اصرار داری به حطیطت دروغی تو اعتراف کنم؟!گفتم که من نمیشناسمش از نزدیکم ندیدمش چه‬
                                                                         ‫برسه به اینکه باراش رمکاری کنم!‬

   ‫کریس:چرااینطدر لجبازی میکنی چرا نمیخوای واقمیتو بهم بگی !ببین اگه بهم بگی قول میدم تو مجازاتت تخفیف‬
                                                                                                       ‫بدم!‬

                                    ‫ای بابا مادوتا زبونه رمو اصال نمیفهمیم ررچی من میگم نره این میگه بدوش!‬

                      ‫با این موجودو نداشتم پس ساکت باشم بهتره!‬     ‫رنوزم یکم سرم درد مکرداصال حوصله بح‬

                                                           ‫کریس:باال بری پائین بیای اسیر منی ولتم نمیکنم !‬

  ‫محلش نذاشتم تنهافکرم فرار بود ...تورمین اثنا یهو رلی کوپتر تکون شدیدی خورد اونطدر شدید تکون خورد که‬
     ‫افتادم تو بغل کریس...از خجالت داشتم آب میشدم ولی دلمم نمیومد از بغلش بیام بیرون خیلی گرمو نرم بود!‬

                                                                                  ‫کریس:بد نگذره یه وقت!‬

              ‫خاک برسرت بلند شو خودتو جمع کن چطدر من بد شده بودم تازگیا بابام دیگه نبود واسم مهم نبود !‬

                                                                                 ‫ازبغلش فورا بیرون اومدم!‬

                                      ‫جیل:به من چه رلی کوپتر تکون خورد تورم رمچین مملومه بدت نیومده !‬




                                                                                                  ‫17‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

 ‫دوباره رلی کوپتر تکون خورد...یکی محکم به در میزد...من رفتم درو بازکردم باناباوری به یه دختر پار جوون که‬
                                                                           ‫داشتن داخل میشدن نگاه کردم!‬

                                                                              ‫کریس:باید درو باز میکردی!‬

                                                             ‫جیل:آقای عطل کل مثل اینکه کمک میخواستننا!‬

                                                ‫ولی عجیب این بود که این دوتا بین زمینو روا چیکار میکردن!‬

                                                                    ‫جیل:شما دوتا از کجا یهو اارر شدین؟!‬
  ‫باید ببخشید که تر سوندیمتون ولی رلی کوپتر ما در اثر برخورد به صخره از بین رفت مام چون کنار شما حرکت‬
                                          ‫میکردیم قبل از اینکه رلی کوپترمون با صخره اصابت کنه پریدیم ...‬

                                                                                  ‫-:من جیک مولر راتم !‬

                                                                                   ‫کریس:فامیلیتون چیه؟‬

 ‫جیک:فامیلیمو ولش کن با رمین اسم صدام کنی راحت ترم اینم رمکارم والبته دوست خیلی صمیمیم شری بیرکین!‬

                                                ‫با شری و جیک دست دادیم ...رلی کوپتر دوباره تکون خورد!‬

                                ‫جیل:میدونین االن دیگه یاد اون قصه مهمون ناخونده شدم اینجام یه خبرائیه را!‬

                                 ‫رمه خندیدن حتی کریس خندشو واسه اولین بار میدیم خیلی قشنگ میخندید!‬

                                                                           ‫جیک: ولی من میدونم این کیه؟‬

  ‫شری:مملومه نمایاه اون رلی کوپتر مارو به این روز انداخت خیلی سگ جونه تا حاال چهار دفه نفلش کردیم ولی‬
                                                                                        ‫ریچ چیش نمیشه!‬

     ‫رممون اسلحه بدست مراقب بودیم که نمایس یکی از درای رلی کوپترو بازکرد ولی چون جثه بزرگی داشت‬
                                                                                       ‫نتونات بیاد داخل‬

‫جیک و کریس شروع به تیر اندازی کردن...بمد چن دقیطه فهمیدیم که فراندری رلی کوپتر زخمی شده و خیلی وقته‬
                                                                                         ‫که بیهوش شده!‬

                                   ‫کریس: جیل کلر برین رلی کوپترو کنترلش کنین !پیرس روامو داشته باش!‬

                                                                   ‫با ترس ودلهره رفتیم روصندلی نشاتیم!‬



                                                                                                 ‫27‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                                           ‫کلر:واردی که؟‬

                                                   ‫جیل:آره ولی دلهره دارم نمیدونم چرا خیلی استرس دارم!‬

                                                                               ‫کلر:نگران نباش آماده ایی؟‬

  ‫سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و رلی کوپترو کنتر لش کردیم ولی نمایس ول کن نبود وبا تکونای که به رلی‬
                                                               ‫کوپتر میداد ررآن ممکن بود که سطوط کنیم!‬

  ‫بمدش حاابی شیرتوشیر شده بود ومنه که دیدم کلر حواسش به من نیات کوله چتر نجاتو برداشتمو جیم شدم‬
                                                                      ‫گیره چترو باز کردمو ردایتش کردم!‬

                                                                                             ‫********‬

 ‫وقتی فرود اومدم نگران بچه را بودم که نکه یه وقت اتفاقی واسشون اتاده باشه...ولی از فرار کردنم پشیمون نبوم‬
 ‫چونکه باید به کریس بیگناریمو ثابت میکردم یه حس خاصی بمد از دیدنش پیدا کردم به خصوص اون موقمی که‬
                                                      ‫افتادم توبغلش این حس تشدید ترو قوی تر از قبل شد‬

                                                                             ‫بایادواریش قلبم به تپش اقتاد‬

                                                                                      ‫وبی خودی خندیدم!‬

                                                                                            ‫کریس****‬

‫چتر نجاتو از خودم جدا کردم فکر اینی که رلی کوپترم داغون شده بودو از اون ورم فرار جیل اعصابمو ریخت بهم!‬

                                                                               ‫با مشت کوبیدم به درخت...!‬

                                                                      ‫کریس:چرا بطیه حواستون بهش نبود!‬

           ‫کلر:منم اگه جاش بودم فرار میکردم از بس واسش خ ونشون کشیدی منم جاش بودم فرار میکردم!‬

                                     ‫روا خیلی سرد بود واسه رمین ریزم جمع کردیمو آتیش روشن کردیم!...‬

                                                            ‫کریس:کلر تازگیا خیلی با خالفکارا موافطی تا منا‬

    ‫کلر:من از حق دفاع میکنم آخه تو از کجا میدونی اون مطصره توکه مدرکایی رو که از ایدا گرفتی باور نکردی!‬




                                                                                                  ‫37‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

     ‫باشنیدن اسم ایدا کارد میزدی خونم در نمیومد دوباره یاد دنیل افتادم ...انگار کلر فهمید درون من چه آشوبیه!‬

                                                 ‫کلر:راستی جیک میشه ماجراتو از اومدن به این جزیره بگین ؟‬

        ‫جیک: راستش...خوب واقما نمیدونم چجوری بگم فکر میکنم رمتون آلبرت وسکر که پدرمهرو میشناسین؟‬

                                                                                          ‫کریس:آره چطو....‬

                                                                     ‫باگفتن کلمه پدرم یه آن مغزم رنگ کرد‬

                                                                                       ‫کریس:تو چی گفتی ؟‬

                                                                                        ‫کلر:یه بار دیگه بگو؟‬

                                                                  ‫جیک: من خودمم تازه فهمیدم آلبرت پدرمه!‬
                                                                                    ‫کریس:پس مادرت کیه؟‬

 ‫جیک:اسمش آلکایا ست البته آلبرت شورر دومش بوده دو خوارر ناتنی رم دارم مامانم قبل از ازدواج با آلبرت با‬
‫یه مردی به اسم ....نمیدونم اسمش چی بود فاملیش رارپره...بمدش مامانم با آلبرت ازدواج میکنه و منو به دنیا میاره‬
                                                                                                 ‫البته پنهانی!‬

‫منو میاپره دست یه دایه پولم بهش میده اون موقع رلنا ودبرا رمون خوارر ناتنیام تازه یک سالشون شده بوده ولی‬
                                                                                  ‫باپدرشون زندگی میکردن!‬

                 ‫یه آن تمام کلماتی که میخواستم به زبون بیارم یادم رفت ...یمنی آلبرت پار داره؟وای خدای من!‬

  ‫جیک:خون من پادزرر ویروس ساخته شده پدرمه چون باالخره رم خونشم شری رم شرای منو داره اونم پدرش‬
  ‫ویلیام بیرکین رمان بال سرش اومد االن خون منو شری برای آلبرت خیلی با ارزشه واسه رمین نمایس در به در‬
                                                                                                  ‫دنبالمونه !‬

  ‫کریس:عجب شیر تو شیری شد باید بگم واقما گیج شدم البد فردام چن نفر دیگه میان میگن ما خواررو برادرتیم‬
                                               ‫کریس!دیگه به پدر مادرخودمم اعتماد ندارم چه برسه به آلبرت!‬

                                                                                               ‫رمه خندیدن!‬

    ‫کلر(اون شب پیرس وکریس خیلی سربه سر رم گذاشتن حال وروامون حاابی عوض شد منم کم کم از پیرس‬
                                                                   ‫داشت خوشم میومد پار جذاب نمکی بود...‬




                                                                                                     ‫47‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                                               ‫****************‬

                                                                                               ‫ایدا****‬

                           ‫صدایی از البه الی شاخ وبرگا توجهمو جلب کرد...دیدم قشنگ داشت تکون میخورد!‬

                                  ‫بلند شدم جلو رفتم...دقیطا پشتش به من بود...!اسلحمو گذاشتم پشت سرش‬

                                                                         ‫ایدا:تکون بخوری خالصت میکنم!‬

     ‫شد‬    ‫-:تو به گور رفت جدوآبادت خندیدی اگه اینکارو بکنی! به طور ناگهانی لگد به سمتم پرت کرد که باع‬
                                                            ‫جاخالی بدم...بد جوری بارم درگیر شده بودیم!‬

                                            ‫دستو پامون تورم گره خورده بود رردومون بارم زمین خوردیم!‬

‫دوتئیمون بارم بلند شدیم ورمینکه اومدیم دوباره به رم حمله کنیم لئون با سرعت اومد بینمون وگفت:باه تمومش‬
                                                                           ‫کنید دیگه شورشو در آوردین!‬

                                  ‫ایدا:لئون تو از کجا پیدات شد!مگه نمیبینی خیلی پرروئه باید حاابشو برسم!‬

                                                                                           ‫-:غل میکنی!‬

                                                                      ‫رفتم بزنمش که لئون جلومو گرفت!‬

                                 ‫لئون:روانی شدی ایدا!(بمد درگوشم گفت)دختر رئیس جمهوره جیل بن فورد!‬

                                       ‫وقتی فهمیدم کیه بیش تر حریص شدم که بزنمش ولی لئون نمیذاشت!‬

                                                            ‫ایدا:تمام ردفامو تو خراب کردی دختره احمق!‬

          ‫جیل:اوال احمق خودتی بمدشم من به ردفای بیخود تو چیکار دارم !برو رر غلطی میخوای بکن به من چه!‬

                                                                                       ‫ایدا:تو اون پدره...‬

                          ‫جیل:مراقب حرف زدنت باش درس صحبت کن نزار رمیجا بگرم به قصد کش بزنمتا!‬

                                   ‫یکی من میگفتم یکی اون انطدر بارم کل کل کردیم که لئون یه داد بلند زد!‬

                              ‫لئون:باه دیگه مگه بچه این شما دوتا!جیل تو اینجا چیکار میکنی سرت چی شده!‬




                                                                                                 ‫57‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                        ‫جیل:به کای الخصوص تو ربطی نداره...فمال خداحافظ!‬

                                                                            ‫لئون جلوشو گرفت ونذاشت بره!‬

                               ‫جیل:بابا ولم کنین چرا رمتون با من مثه قاتال رفتار میکنین دست از سرم بردارین!‬

       ‫لئون:جیل عمه ات دنبالت میگرده! درضمن این تویی که رمش از ما را فرار میکنی نمیذاری بهت کمک کنیم!‬

‫جیل:نمیخوام کمکتونو نمیخوام رمتون برین به جهنم از رمتون بیزارم حالم از خودم بهم میخوره تنها کارم فط انتطام‬
                                                                              ‫از آلبرته دیگه ریچی نمیخوام !‬

  ‫یه آن دلم براش سوخت رممون یه جور زجر کشیده بودیم ولی مثل اینکه جیل اصال صبور نیات فمال تو فکر این‬
   ‫بودم که خودم فرار کنم...ولی گیر لئون افتادم رمچین محکم منو گرفت که افتادم توبغلش البته داشتم میخوردم‬
                                                                              ‫زمین که به موقع به دادم رسید!‬

                                                                                      ‫لئون:کجا با این عجله !‬

                                                       ‫ایدا:(باطمنه)نه دیگه بیش تر از این مزاحمتون نمیشم ...‬

                                                       ‫انطدر محکم گرفته بود منو که مگه زورم بهش میرسید!‬

                                             ‫ایدا:لئون ماخره بازی در نیار ولم کن خیلی کارای نیمه تموم دارم!‬

                                                                      ‫لئون:بارم انجامش میدیم نگران نباش !‬

                                                                                           ‫ایدا:لجبازی نکن..‬

                                                                      ‫لئون:میدونی که عصبانی بشم چی میشه!‬

                                                                           ‫ایدا:نه نمیدونم عصبانی بشو ببینم!‬
  ‫محکم لباشو گذاشت رولبام منم رنگ کرده بودم که این چرا عصبانیتشو به این شکل نشون داد.نه باراش رمراری‬
                              ‫میکردم نه خودداری میکردم فط تو بهت بودم...وقتی باالخره رضلیت داد ولم کرد!‬

                                                                          ‫ایدا:این چه کاری بود کردی احمق!‬

                                         ‫لئون:رمون کاری رو که باید خیلی وقت پیش انجام میدادمو انجام دادم!‬

                                                   ‫بمدش شروع کرد به خندیدن منم بشتر از قبل حرصی کرد!‬




                                                                                                    ‫67‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                 ‫ایدا:زرر مار روآب بخندی‬

                                                                                           ‫دیدم جیل نیات‬

                                                                           ‫ایدا: بفرما گند زدی آقا فرار کرد!‬

                                    ‫لئون:نگران نباش پیداش میکنم مهم این بود که ازیه بوس بی نصیب نموندم‬

                                                                           ‫ایدا:میخوای بمیری لئون درسته؟‬

                                                      ‫لئون:آره بدست تو خیلی رم رماتیک میشه بیا منو بکش!‬

  ‫داشتم جوش میاوردم تاحاال کای بارام اینطوری حرف نزده بود! دنبالش کردم...مثه دوتا بچه دنبال رم میکردیمو‬
                                                                                 ‫منم بیشتر حرص میخوردم!‬



                                                                              ‫******************‬

                                                                                                 ‫جیل****‬

             ‫خوب شد بارم دعواشون شد الاقل رم خودشون به یه نون ونوایی عاشطانه رسیدن رم من فرار کردم!‬

‫از فکر خودم خنده ام گرفت...دورو برمو نگاه کردم...بله!!! گم شدم اصال رم نمیدوناتم کجام راستش خیلی ترسیده‬
                                                                                                    ‫بودم...!‬

   ‫روارم تاریک تر میشدو منم کمتر به نتیجه میرسیدم...یادم اومد لئون از عمه ام حرف میزد یمنی اون االن تو این‬
                                    ‫جزیره است! خیلی دوس داشتم ببینمش فکر کنم تنها کای بود که داشتم.!‬

             ‫گوشیم به صدا دراومد خیلی وقت بود اصال حواسم به گوشیم نبود...با بهت به شماره مامانم نگاه کردم‬

                                                                           ‫باورم نمیشد که این مامامنم باشه!‬

                                                                               ‫نمیدوناتم جواب بدم یانه....‬

                                                                                                    ‫جیل:الو!‬

                                                                                  ‫-:الو جیل خودتی عزیزم؟‬

                                                    ‫جیل:مامان باورم نمیشه تویی چجوری شمارمو پیدا کردی؟‬




                                                                                                    ‫77‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                           ‫-:قضیه اش مفصله باید ببینمت!‬

                                                                  ‫جیل:ولی من ماموریتم مامان نمیتونم بیام!‬

 ‫-:جیل رو حرف من حرف نزن منکه میدونم میخوای انتطامه باباجونتو بگیری آره اصال تاحاال دلت واسم تنگ شده‬
                                                                                          ‫باید بیای لندن!‬

                                   ‫جیل:مامان ول کن توروخدا گیریم که تو درس میگی ولی بازم نمیتونم بیام!‬

                                                         ‫-: دختر مگه من باتو نیاتم رمینیکه گفتم وگرنه...‬

  ‫جیل:وگرنه چی بابا عاشق بچه بود ولی تو فط حاضر شدی منو به دنیا بیاری درحالی آرزوی یه برادریا یه خوارر‬
    ‫رودلم موند رمیشه خونه نبودی اصال وقتی منو به دنیا آوردی یه بارم بغلم کردی؟نه حتی یادمه انطدر که مملم‬
                                            ‫سرخونه ام بهم محبت کرد تونکردی بابا رم نکرد فط فکر منافع‬

                                                                                   ‫خودتون بودین االنم به‬

‫خاطر منفمت خودته که میخوای منو بیاری لندن ,اینو بهت بگم مامان حاضرم تو این جزیره بمونم ولی بهاون خراب‬
                                                                                      ‫شده نیام فهمیدی؟!‬

 ‫گوشیو قطع کردم...به اشکام اجازه ی ریختن دادم ...به پهنای صورت اشک میریختم ریچ کای منو به خاطر خودم‬
                                                                                                ‫نخواست!‬

   ‫میدوناتم متیو جاسوس مامانمه واسه رمین سمی داشت خودشو بهم نزدیک کنه و لی من فهمیده بودم به خاطر‬
                               ‫رمین بود که مامانم بهم زنگ زده بود دیده ریچی گرش نیومده بهم زنگ زده!‬

                                                                                                 ‫-:جیل !‬

  ‫رمونجا میخکوب شدم کی بود داشت منو صدا میکرد...به طرف صدا برگشتم ودیدم که یه زنی تطریبا سی ورفت‬
                                                                                     ‫رشت ساله جلورومه!‬

                                                                                    ‫جیل:شما کی راتین؟‬

                           ‫توتاریکی چهره اشو به خوبی نمیتوناتم ببینم خیلی برام عجیب بود که این زن کیه!‬

                                        ‫-:من الرام عزیزم خوارر پدرت یادته یه دفه تلفنی بامن حرف زدی؟‬




                                                                                                 ‫87‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

‫با شنیدن اسمش محکم بغلش کردم اونم منوبا آغوشه گرمش گرمم کرد خیلی گریه کردم میدوناتم خیلی مهربونه‬
                                                                               ‫از مامانم بیشتر دوسش داشتم!‬

                                            ‫الرا:عزیزم باالخره توناتم از نزدیک ببینمت خوبی سرت چی شده؟‬

                                       ‫خنده ام گرفت:عمه تو این تاریکی چه جوری فهمیدین سرم آسیب دیده!‬

                                                                     ‫الرا:اون مهم نیس نگفتی سرت چی شده؟‬

             ‫جیل:ریچی وقتی رسیدم اینجا از رلی کوپتر که پیاده شدم پام سر خورد ابمدشم دیگه چیزی نفهمیدم!‬

    ‫الرا:باید بیشتر مراقب باشی سر به روا حاال باه دیگه اینجا خوب نیس وایایم بریم یه جایی آتیش روشن کنیم‬
                                                                    ‫بمدشم کل ماجرا رو باید برام تمریف کنی!‬

                 ‫بمد از روشن کردن آتیش رمه اتفاقاتو از موقمی که از بابام جدا شدم تااالن موبه مو براش گفتم !‬

                                                    ‫الرا:جیل من میدونم چرا مادرت ازت خواسته که بری لندن!‬

                                                                                 ‫با تمجب به عمه نگاه کردم...‬

            ‫الرا:به خاطر منه اون میدونات من میخوام تورو مالقات کنم واسه رمین ازت خواست پیشش برگردی!‬

                                                                        ‫جیل:حاال که برنگشتم االنم پیشه شمام‬

                                             ‫الرا:جیل من کمکت میکنم تا انتطام بگیری پس نگرانه ریچی نباش !‬
                                                                                                  ‫ایدا****‬

‫با کلی کل کل بالئون و اینکه چطدر زور زدم تا اجازه داد بیام ...تودلم عروسی بود واقماخیلی ذوق زده شده بودم اون‬
     ‫لحظه....واییییییییییی!چطدر خوشحالم تا حاال تو عمرم اینطدر خوشحال نبودم ای کاش ریچ وقت تموم نمیشد! از‬
                                            ‫فکری که کردم رم خنده ام گرفته بود رم خودمو سرزنش میکردم!‬

                  ‫روام تازه روشن شده بود که بمداز کلی دعوا کردن با خودم راه افتادم...توراه گوشیم زنگ زد...‬

                                                                                                    ‫ایدا:الو؟‬

                                                                                       ‫وسلر:بارات کار دارم!‬

                                                                                     ‫ایدا:من باتو کاری ندارم‬




                                                                                                    ‫97‬
‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                ‫وسلر:میدونی که اگه نیای چی میشه!‬

                                                                                          ‫ایدا:خفه!‬

‫باید از زیر دریایی استفاده میکردم اینطوری کمتر بالئون روبه رو میشدم با اینکه خیلی دوسش داشتم ولی‬
                      ‫نمیخواستم به خاطره من تودردسر بیفته ...میخواستم به سرو صدا به چین برم ....!‬

                                         ‫باید با ویرجیل تماس میگرفتم یه زیر دریایی احتیاج داشتم!‬

                                                           ‫بمداز دو تا بوق صدای ویر جیل و شنیدم!‬

                                                                                    ‫ویرجیل:جانم؟‬

                       ‫ایدا:الو ویر جیل سالم ببین میخواستم ببینم میتونی یه زیر دریای برام جور کنی؟‬

                                        ‫ویرجیل:سالم خانوم خانوما بزار برسیم از راه بمد دستور بده!‬

                                                     ‫ایدا:وقت ندارم سریع الزمش دارم میتونی یا نه؟‬

                                                    ‫ویرجیل:باشه ببینم چی میشه کجا بفرستم برات؟‬

                                                  ‫ایدا:جزیره راکفورت سمت غرب جزیره فهمیدی؟‬

                                                               ‫ویرجیل:آره خبرت میکنم خداحافظ!‬

                                                                                ‫ایدا:باشه خداحافظ!‬

             ‫مونده بودم کجا برم که با لئون روبه رو نشم!اینطوری کریام فمال نمیتونات دنبالم بگرده!‬

                                                 ‫آفتاب رنوز در نیومده بود که ویرجیل بهم زنگ زد!‬

                                                                                    ‫ایدا:الو حاضره!‬

                                                                         ‫ویر جیل:بله خانوم عجول!‬

                                    ‫ایدا:من میرم سمت شرق جزیره اونجا واسم بالگرد بفرست باشه؟‬

                                                                                ‫ویرجیل:باشه فمال !‬

                                                                              ‫با خوشحالی رفتم.....!‬



                                                                                           ‫18‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                               ‫رمانسرا‬

                                                                                                 ‫********‬
                                                                           ‫وقتی جابه جا شدم به ویرجیل زدم!‬

        ‫ایدا:آره جابه جا شدم ...اون بالگردی روکه بهت گفتم یادت نره من تورارم...باشه....حاال بمدا بهت میگم فط‬
                                                                         ‫ویرجیل به کای چیزی نگیا؟....فمال!‬

‫خیالم از بابت خودم راحت شد کال پنج نفر بودیم که زیر دریایی رو ردایت میکردیم اون چهار نفر از طرف ویر جیل‬
                  ‫اومده بودن ولی بازم نمیتوناتم بهشون اعتماد کنم!خیلی رم خشک و کال آدمای مزخرفی بودن!‬

                                                                                                       ‫.............‬

                                                   ‫داشتم باتلفنم صحبت میکردم که متوجه شدم کای نیات....‬

                                                                           ‫ویرجیل:الو...الو ایدا صدامو داری؟‬

                                                                              ‫ایدا:آره...چرا ریچ کای نیس؟‬

                    ‫ویرجیل:چی میگی ایدا مگه میشه نباشن خودم گفتم تارسیدن به شرق جزیره رمراریت کنن!‬

                                                       ‫رمینطور که گوشیم دستم بودداشتم اونجارو میگشتم ...‬

                                                                             ‫ایدا:نیاتن انگار آب شدن رف...‬

                                                                   ‫ویرجیل:چی شدن؟ ایدا صداتو واضح ندارم‬

‫رمینطوربه دیواره زیردریایی که سوراخ شده بود زل زدم یمنی فرار کرده بودن!...آب بافشار زیادی به داخل میومد!‬

                                 ‫ایدا:ویرجیل اونا فرار کردن زیردریایی رم سوراخ شده فکر کنم کار خودشونه!‬

                                        ‫ویرجیل:امکان نداره...وای خدا..باید سریع از اونجا خارج بشی فهمیدی؟‬

                                                    ‫ایدا: اینجا نه لباس قواصیه نه چراغ قوه دارم چجوری بیام ؟‬

                                                                                   ‫ویرجیل:الو.....الو...ایدا ....‬

‫تماس قطع شد ررکاری کردم نتوناتم تماس بگیرم!باید سریع بیرون میرفتم حتی دیگه نمیشد مارو کنترل کنم.....‬

                                                                                       ‫*************‬




                                                                                                       ‫18‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

                                                                                           ‫مرکز****‬

                                       ‫ویرجیل:لمنت قطع شد...(به بغل دستیم فتم)ببینم رانی گن و ندیدی؟‬

                                                                                       ‫-:چرا اوناراش !‬

    ‫رفتم پیش رانی گن تا ال اقل از اون کمک بگیرم رکب خورده بودیم حاابی از چهارتا جوجه رکب خوردیم. با‬
                                                                      ‫اعصاب خراب پیش رانی گن رفتم!‬

                                                                              ‫داشت با لئون حرف میزد!‬
                                              ‫ویرجیل:رانی گن یه لحظه قطع کن میخوام بارات صحبت کنم!‬

                                                        ‫رانی گن:جانم ویرجیل! دارم بالئون صحبت میکنم!‬

‫ویرجیل:واجبه یکی از افرادم توزیر دریایی زندانی شده زیر دریایی رم سوراخ شده باید نجاتش بدیم االنم تماسم‬
                                                                                       ‫باراش قطع شد!‬

                                                                                ‫رانی گن:ایدا رو میگی؟‬

                                                                                         ‫ویر جیل:آره!‬

                                                                 ‫رانی گن:لئون بمدا بارات صحبت میکنم‬

                                                            ‫چون تماس تصویری بود قشنگ رمو میدیدن!‬

                                                                                        ‫لئون:چی شده؟‬

                                                                        ‫رانی گن:ریچی نگران نباش فمال!‬

                                                                 ‫ویرجیل:چیه مگه لئون ایدا رو میشناسه؟‬

                ‫رانی گن:مملومه! یه روزی قرار بود بارم ازدواج کنن ولی دست سرنوشت اونارو ازرم جدا کرد!‬

                           ‫ویرجیل:اوه...اوه...چه لفظ قلم حرف میزنی باید استاد ادبیات میشدی رمار عزیزم!‬

‫رانی گن:االن وقت این حرفاست؟ اون بیچاره داره غرق میشه تو واسه من چرتو پرت میگی!بیا باید سریع بریم ...!‬

                                                                            ‫*****************‬




                                                                                              ‫28‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                                                       ‫لئون‬

   ‫خیلی نگران شده بودم انگار اسم ایدا رو شنیده بودم ولی نه اشتباه میکنم...اون نبود! به موبایلش زنگ زدم ولی‬
                                                                                           ‫دردسترس نبود!‬

                                                                          ‫دوباره بارانی گن تماس گرفتم....‬

                                                                                                ‫رانی:جانم؟‬

                                                                            ‫لئون:رانی چی شده؟ به من بگو!‬

                                        ‫رانی:چیزی نیس باور کن یکی از افراد تو زیر دریایی گیر کرده رمین!‬

                                                                                         ‫لئون:اون فرد کیه؟‬

                                                                                       ‫رانی:تونمیشناسیش!‬

                                                                  ‫لئون: رانی عصبیم نکن یا میگی یا اینکه ....‬

‫رانی:باشه...باشه! چرا داد میزنی ...ریچی ایدا با ویرجیل تماس گرفت ازش یه زیر دریایی خواست مام دراختیارش‬
‫گذاشتیم چهار نفرم واسه رارنمایی بهش فرستادیم ولی مثل اینکه اونا فرار کردن زیر دریایی رم سوراخ کردن کل‬
                                                                                       ‫درا و رم قفل کردن!‬

                                    ‫لئون:ویر جیل غل کرد که به ایدا کمک کرد واسه چی به من چیزی نگفت!‬

‫رانی:لئون آروم باش باورکن ایدا خیلی به ویرجیل سفارش کرد به کای چیزی نگه حتی منم نمیدوناتم تازه ایدا م‬
                  ‫مثه تو یه دنده است وقتی یه حرفی میزنه باید بهش عمل کنه خوب چاره ی دیگه ایی نداشتیم!‬

                                                                              ‫لئون:اون زیردریایی کجاست؟‬

                                                                 ‫رانی :سمت شرق جزیره باید رسیده باشه؟‬

                                       ‫لئون:شمارا حتی دقیق نمیدونید االن تو چه وضمیتیه پس چیکار میکنین!‬

                                                               ‫رانی:ارتباط قطع شد مام نتوناتیم کاری کنیم!‬

                                          ‫لئون:یه رلی کوپتر واسم بفرست باید خودم نجاتش بدم فط سریع !‬

                                                                                              ‫********‬



                                                                                                    ‫38‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                                                  ‫ایدا*****‬

           ‫ررکاری کردم اررم در اصلی نمیچرخیدآبم با فشار به داخل میومد...حاابی عرق کرده بودم ناامید بودم‬

    ‫که مانیتورای داخل زیردریایی به طور خودکار روشن شد تصویر وسلر تو مانیتور نمایان شد با بهت نگاه کردم...‬

        ‫وسلر:دیدی بهت گفتم بخوام میتونم به راحتی بکشمت حاالم بدون اینکه دستم به خون آلوده بشه میمیری!‬

                                          ‫ایدا:من تورو نکشم خودم نمیمیرم ...عوضی تر از توووسکر کای نیس!‬

                                                                                   ‫وسلر:خودم میدونم عزیزم!‬

‫با اسلحه ام تمام مانیتورا رو داغون کردم بمدش تمام زورمو جمع کردم تا بتونم درو باز کنم! ...دوساعت تموم داشتم‬
                                                                                ‫تطال میکردم ولی در باز نشد!...‬

  ‫باتکون شدید زیر دریای فهمیدم خورده به یه سنگ یا یه چیز خیلی محکم سمی کردم دیواره شکاته زیر دریایی‬
                           ‫روبشکونم چن بار شلیک کردم...آخرم مهماتم تموم شد آبم تا باالی زانوم اومده بود...‬

                                                                                   ‫ایدا:وسلر لمنت بهت لمنت!‬

 ‫موبایلمم آنتن نمیداد...فط باید منتظر مگم میبودم دوباره زیر دریایی محکم تر به یه چیزی خورد که آب کامل به‬
  ‫داخل اومد منم تا چن ثانیه ریجارو نمیدیدم ...نمیتوناتم چشامو باز کنم تمام قدرتمو از دس داده بودم که با اینکه‬
                                                           ‫شنا بلد بودم ولی اندازه ی یه مورچه رم توان نداشتم‬

                                                                                       ‫احااس کردم یکی منو‬

                                                 ‫گرفت و میزد تو صورتم ولی توان باز کردن چشامم نداشتم....!‬

                                                                                          ‫************‬
      ‫با نوازش دست یه نفر به روش اومدم...فهمیدم داخل رلی کوپترم...با ناباوری یه لئون نگاه کردم یمنی از کجا‬
                                        ‫فهمیده بود من اینجام...از یه ورم ازاینکه نجاتم داده بود خوشحال بودم...‬
 ‫لئون:احمق تر از تو جایی ندیدم توکه رمیشه با تردید سوار یه ماشین میشی اونوقت بدون نگرانی سوار زیر دریایی‬
                                                          ‫اونم داخل آب میشی! از ررکای انتظار داشتم غیر تو!‬

                                                                             ‫ایدا:تو اینجا چیکار میکنی لئون ؟!‬

                ‫لئون:اون مهم نیس مهم اینه که تو بااون زیر دریایی میخواستی کدوم گوری بری وچه غلطی بکنی!‬




                                                                                                      ‫48‬
    ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                ‫ایدا:اون به خودم رب داره گفتم تو اینجا چی کار میکنی؟‬

                                                                                  ‫لئون:جواب منو بده؟‬

                                                           ‫باالخره که میفهمید بهتر رمون که خودم بگم!‬

                                                                              ‫ایدا:میخواستم برم چین !‬

                                                                               ‫لئون:واسه چی اونوقت؟‬

                 ‫ایدا:انطدرازم بازجویی نکن لئون به اندازه کافی اذیت شدم خوارشا بیشتر ازاین اذیتم نکن !‬

                                         ‫اون لحظه فط به خواب احتیاج داشتم وتاچشامو باتم خوابم برد!‬

                                                                                       ‫*********‬

                                                                                         ‫کریس****‬

                                                ‫کریس:ایدا لمنت بهت فط پیدات کنم زنده ات نمیذارم .‬

                                ‫شری:کریس فکر کنم زیادی داری سخت میگیری چرا انطدر عصبی راتی‬

                                                                         ‫کریس:تو از ریچی خبر نداری!‬

             ‫شری:به رر حال باید منططی باشی نباید زود قضاوت کنی درضمن مدرکایی که داری کافی نیس!‬

                    ‫کلر:بدبختی که یکی دوتا نیس سناتور داره یه کارایی میکنه که اصال نشونه خوبی نداره!‬

                                                                                 ‫کریس:منظورت چیه؟‬

‫کلر: فکر کنم میخواد باراته اتمی یه کارایی بکنه البته فط تهدید کرده وگرنه فمال جای نگرانی نیس ولی اگه‬
 ‫رممون تواین جزیره باشیم مشکل پیش میاد من میخوام برم سیاتل نمیشه رمین طوری دس رودس بزاریم!‬

                                           ‫کریس:آره حق باتوئه ولی تنهایی نمیشه بایدیه نفر بارات بیاد!‬

                                                                                       ‫کلر:تو بارام بیا!‬

                                                                             ‫کریس:پیرس بارات میاد!‬

                                                                     ‫کلر:چی میگی عمرااا من یکی بایم!‬



                                                                                               ‫58‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                             ‫پیرس:منم رمچین تمایلی بااومدن باتورو ندارم!‬

            ‫دیدم دوباره دارن بارم دعوا میکنن مانمشون شدم وگفتم:باه رمینی که رات وگرنه کلر نباید بری!‬

                                                                                ‫کلر:یمنی چی این رمه آد...‬

                ‫نکن گفتم که حرفم یک کالمه میخوای بخوا نمی خوایم میتونی نری!‬       ‫کریس:کلر انطدر بامن بح‬

               ‫مجبور به موافطت شدن...خودمم این طوری راحت تر بودم خیالم از بابت کلر وپیرس راحت میشه!‬

                                                                     ‫جیک:شری آماده باش دیگه باید بریم!‬

         ‫کریس:تو فط گفتی پدرت آلبرته نگفتی از کجا و چجوری بارم آشنا شدید حاال نرو داستانو تمریف کن!‬

                                                                     ‫جیک:باشه مگه چاره دیگه ای رم دارم!‬

                                                                                             ‫********‬

      ‫جیک:یادم نیس...ولی خوب وقتی که یه کم بزرگ شدم آلبرت پیداشد و منو از دایه جدا کرد.رمش از خونم‬
   ‫آزمایش میگرفتن ...یه موش آزمایشگاری واسشون بودم.رنوزم نمیدونم واسه چی ازم خون میگرفتن..فط اینو‬
                        ‫میدونم که خونم براشون مثه یه طال ارمیت داشت چن سال بمد که رجده سالم شد فرار‬

‫کردم ....تمام بدنم سوراخ سوراخ بود...بمدش که روبه راه شدم پول درآوردم ودرس خوندم یه خونه کوچیک اجاره‬
                                   ‫کردم ولی از شانس گندم ررجا میرفتم پیدام میکردن ولی باز فرار میکردم.‬

      ‫چن بار رفتم خونه رلنا ولی چون میترسید نطشه ایی داشته باشم بیرونم کرددرسموتموم کردم رفتم توپلیس‬

‫سه سالی عضو ‪B.S.AA‬بودم کارم خوب بود ولی چون آلبرت فهمیده بود اعضای گروه بدون وقفه کشته میشدن!‬
‫منم دیدم اگه بمونم رمه به خاطر من کشته میشن واسه رمین بیرون اومدم خیلی دوس داشتم ببینمت کریس,چون‬
                          ‫اسمت خوب درکرده ولی نشدو اومدم بیرون بهترین دوستم جیاونو از دست دادم ....‬

 ‫االن بیات و دوسالمه از پس خودم برمیام درسمو رم که تموم کردم اومدم اینجا تا خودم پدرمو بکشم وقتی پام به‬
‫این جزیره رسید با شری آشنا شدم...اون موقع فکر میکردم پدرم مرده چون مادرم اینطورگفته بود وآلبرتم دنبالم‬
                                ‫بود ولی نگو آقا پدرمه حتی اون موقمی که کوچیک بودم بابامو یه بارم ندیدم فط‬

                      ‫مامانمو یه بار دیدم که اونم گفت بابات مرده فط دایه بارام خوب بود که اونم ازم گرفتن.!‬

                                                                                ‫****************‬



                                                                                                  ‫68‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                                                           ‫شری****‬

                                                                     ‫شری:کثافت ولم کن ...آشغال ررزه!‬

                       ‫-:چشم خانوم خانوما یه بوس ناقابل از لبات بمدشم یه سرویس بدی ولت میکنم عزیزم!‬

                                        ‫کرازر:چیکار میکنی جریکو؟!دختره رو بده به من یاال...بمدشم رری!‬

                                                               ‫جریکو:من اول پیداش کردم پس مال منه !‬

                                          ‫کرازر شری رو از دست جریکو کشید بیرون واشاره کرد که بره...‬

                                                    ‫جریکو:باشه دیگه نک خوری کن ...بهم میرسیم کرازر!‬

                                                                            ‫کرازر:گمشو شرتو کم کن...‬

                                                                  ‫شری: مگه کری عوضی میگم ولم کن...‬

                                                             ‫کرازرشری رو چابوند به دیوار خرابه کلیاا!‬

                                                                                  ‫کرازر:چیه میترسی ؟!‬

                                                         ‫شری:من از آشغالی مثه تو نمیترسم!...برو گمشو!‬

                                                                    ‫صورتشو ثانیه به ثانیه نزدیکم میکرد!‬

‫منم چاقو جیبیمو در آوردم محکم زدم توپاش...کرازر ازدربه خودش نالید منم زدم به چاک ...تاحاال به این سرعت‬
                                                                                          ‫ندوئیده بودم!‬

      ‫یه ماشین مشکی رنگ دیدم داغون بود رمینطور که داشتم میدوئیدم یه پار خوشمل ازتوش بیرون اومد...‬

                              ‫سرعتمو بیشتر کردم چون داشت حرکت میکرد منم از پنجره ماشین داخل شدم‬

                                                                         ‫-:اه تودیگه از کجا پیدات شد...‬

                                                             ‫شری:برو فط گاز بده ....زودباش مگه کری!‬

                                                            ‫ماشین وایااد...کرازرم داشت به طرفم میومد!‬




                                                                                               ‫78‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                              ‫شری:چرا وایاادی دبرو دیگه!‬

                                                                                             ‫-:تا نگی نمیرم!‬

                                                                   ‫شری:جون من برو ررچی بخوای بهت میدم‬

                                                                                            ‫-: کی داره میاد!‬

                                                                                       ‫شری پشتتو نگاه کن!‬

                                                                                                          ‫...‬

    ‫-:ای اینکه کرازره بابا زودتر بگو...گاز داد رفت منم خودمو بزور از پنجره دادم تو قلبم رمین جوری به سینه ام‬
                                                                                             ‫کوبیده میشد...‬

                                     ‫ماشین باصدای وحشتناکی حرکت کرد...حاال این از کجا کرازرو میشناخت؟!‬

                                                                     ‫شری:تو این نره غولو از کجا میشناسی ؟!‬

                                                                          ‫-:شما اول بگو کی راتی منم میگم!‬

                                     ‫شری:اوففففففف! اسمم شری بیرکینه ....حاال توبگو از کجا یهو پیدات شد؟!‬

                                                                           ‫-:نمیشه بگو اینجا چیکار میکردی؟‬

                                                         ‫شری:به توچه ؟فضولو بردن جهنم گفتن ریزمش تره!‬

  ‫ماشین باصدای بدی ترمز کرد!اگه کمربندمو نباته بودم باسر رفته بودم توشیشه!...آخه من به این بگم میخواست‬
 ‫منو ببوسه منم فرار کردم!...تازه داشتم براندازش میکردم...چشای مشکی مورای قهوه ایی خیلی تیره بینی متاناب‬
                                       ‫خوش فرم لبای متوس خوگل که آدم دلش میخواست محکم بوسش کنه‬

                                                                                  ‫ریکلشم که حرف نداشت...‬

‫منو ببین چطدر ریزشدم پار مردمو که خوردم ...برو گمشو مبارک مامان جونت باشه! باصداش از فکر بیرون اومدم..‬

                                                                                               ‫-:پیدا کردی!‬

                                                                                          ‫باخنگی گفتم:ران؟‬




                                                                                                    ‫88‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                  ‫-:رمونی رو که داری یه ساعته نگا میکنی؟!‬

        ‫شری:بامن درس صحبت کن فکر کردی چه خری راتی ران ؟ در ضمن اونی که باید پاده شه تویی نه من!‬

                                                                               ‫-:زبونت درازه را...پاده شو!‬

                                                                                             ‫شری:نمیشم!‬

                                                                                ‫-:باشه خودم پیادت میکنم!‬

                                                ‫شری:دستت بهم بخوره جنازتو تحویل ننه جونت میدم حالیته؟‬

                                              ‫خنده اش گرفته بود...بیشمور خاک برسر چطدر قشنگ میخندید!‬

‫شری:خودتو جمع کن منو ماخره میکن فکر کردی بی دست و پام آره نخیرم بی دستو پا عمته حاال اگه میتونی پاده‬
                                                                                                   ‫ام کن!‬

‫یکی من میگفتم یکی اون...دوباره دوتا من میگفتم چهارتا اون که ماشین تکون محکمی خورد طوریکه از ترس پریدم‬
                                                                                               ‫بغل پاره!‬

                                                                    ‫منم که ترسو اشکام زودی سرازیر شد...‬

                                                              ‫فوری درا رو قفل کرد...از ترس داشتم میمردم!‬
 ‫_:داری گریه میکنی بیا این آبو بخور فکر مکنم زرره ات تر کید بمدشم رمیشه عادت داری یهو بپری تو بغل پار‬
                                                                                                   ‫مردم؟!‬

                                ‫اومدم جابشو بدم که سطف ماشین در اثر مشت یه نفر که حتما کرازربود قر شد!‬

    ‫سریع ماشینو روشن کردو زدیم به چاک حاال مگه از ماشین میاد پائین! ررچی ماشینو اینورو اونور میکردیم اصال‬
 ‫خنده بیشتر پاره شد...باحرص‬     ‫تکونم نمیخورد فط مشت میکوبید منم از ترسم رفتم زیر صندلی نشاتم که باع‬
                                 ‫نگاش کردم ...کم کم لبخنده اش محو شد اول فکر کردم به خاطر نگاه بدی که‬

                                                                ‫بهش کردم جدی شد...ولی گفت:ترمز ندارم!‬
                                                                           ‫شری:چی ترمز نداری یمنی چی!‬

                                          ‫کرازر اومده بود روبروی ما و داشت بامشتاش شیشه رو خورد میکرد!‬

                                                                                      ‫_:تاسه میشمرم بپر!‬




                                                                                                  ‫98‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                    ‫شری:امکان نداره بپرم!‬

                                                     ‫_:دیوونه اگه نپری میمیری خود دانی من تا سه میشمرم!‬

                                   ‫منم انگار با میخ رو صندلی کوبیده شده بودم چون اصال توان حرکت نداشتم!‬

                                 ‫دیدم دستمو محکم گرفت و یهو پری باپریدن اون منم توبغلش شوت شدم......‬

‫باشماره سه پریدیم بیرون فکر کنم دوبار کله ملق زدیم! ولی چون بغل پاره بودم من چیزیم نشد ولی فکرکنم اون‬
                                                                                              ‫بیچاره له شد!‬

                                                                                             ‫-:حالت خوبه؟‬

                                       ‫منم که دوباره اشکم سرازیر شده بود سرمو به نشونه مثبت تکون دادم...‬

                                                   ‫دوباره خنده اش گرفته بود....دستشو پس زدم بلند شدن...‬

                                               ‫شری:ولم کن حالم خوبه به لطف شما ماشینم که پر دادی رفت!‬

                                                                  ‫تازه یاد کرازر افتادم که مرده اس یا زنده!‬

                        ‫ماشین موقمی که ما پرت شدیم منفجر شد... حاال مونده بودیم کرازر مرده است یا زنده!‬

                                                                                         ‫شری:کرازر مرد؟!‬

                                                                                 ‫-:نمیدونم منکه شک دارم!‬

                                                                       ‫از جام بلند شدمو راه افتادم که برم...‬

    ‫-:کجا االن نزدیک شبه خطر ناکه امشب رمین جارا باید یه جایی پیداکنیم در ضمن شاید کرازر نمرده باشه اگه‬
                                                                                   ‫پیدات کنه کارت تمومه!‬

                                                     ‫شرس:مگه ماشینو ندیدی منفجر شد کرازرم حتما مرده!‬

‫-:باشه تو اینطور فکر کن حاال میبینی مرده اس یا زنده شرط خونمو بارات میبنده ام که زنده است اون مارو به درک‬
                                                                                ‫واصل نکنه خودش نمیمیره!‬

   ‫میخواستم برم ولی بدجور ترسیده بودم میترسیدم کرازر زنده باشه اگه منم پیدا میکرد دیگه کارم خواسته بود !‬




                                                                                                    ‫19‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

‫به طرف کلیاای اون درکده رفتیم نا خودآگاه بازوی این پاره از خود راضیو گرفتم حتی از آدمای اونجا که سالم‬
                                                                                        ‫بودن رم میترسیدم!‬

                                  ‫-:زیاد نمیتونیم اینجا بمونیم باید زودتر بریم پس از پیشم تکون نخور باشه؟‬

                                                               ‫سرمو تکون دادم...:راستی نگفتی اسمت چیه؟‬

                                                                                  ‫-:اسمم جیک مولروسکره!‬

                                                                ‫شری:تو از خانواده ی آلبرت وسکر نیاتی؟‬

                                                                                        ‫جیک:نه چطور مگه؟‬

                                                                ‫شک کردم نکنه این از خانواده آلبرت باشه!‬

                                                                              ‫شری: ریچی رمینطوری گفتم!‬

‫وارد کلیاا شدیم ...اونجا مردم سالم درکده به کلیاا پناه آورده بودن با اومدن پاری که داشت به طرفمون میومد‬
                                  ‫تمجب کردم چون اون پار کای جز جریکو نبود...اون اینجا چیکار میکرد؟‬

                                               ‫کم بدبختی دارم االن جیک رم منو راحت تحویل جریکو میده!‬

                                                                              ‫با تمجب دیدم بهم دس دادن!‬

                                                                         ‫جیک:جیک تو اینجا چیکار میکنی ؟‬

                                                                                  ‫با تنفر بهش چشم دوختم!‬

                                        ‫جریکو:سالم رفیق قدیمی! خوبی راستی نمیخوای دوستتو ممرفی کنی؟‬

                                 ‫جیک:چرا! ایشون شری بیرکین راتن وشری ایشونم جریکو الوسون راتن!‬

                    ‫دستشو به طرفم دراز کرد منم با خشم دستمو از بازوی جیک جدا کردمو ازبینشون گذشتم!‬

                                     ‫جیک تمجب کرد چشاشو ریز کردو گفت:شمادوتا رمدیگرو میشناسین؟‬

                                                                              ‫شری:نه من ایشونو نمیشناشم!‬

                                                        ‫وایییییییی! حاال چیکار کنم االنه که باید بزنم به چاک!‬




                                                                                                     ‫19‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

                    ‫جریکو:اه...چطورمنو نمیشناسی من ارادت خاص به ایشون دارم ...جیک دختره رو بده به من!‬

                                                         ‫جیک توام باعصبانیت گفت:چرا باید اینکارو بکنم؟‬

                                                                       ‫جریکو:چون من اول پیداش کردم!‬

                                                ‫جیک:جالبه مگه اسباب بازیه که میگی من اول پیداش کردم!‬

                                           ‫جریکو:من زودتر از تو وکرازر پیداش کردم حاال رم بدش به من!‬

                                                                            ‫جیک:نچ نمیشه رفیق قدیمی!‬

                                                                    ‫جریکو:باید واسه کرازر ببرمش بدش!‬

 ‫جیک:تو که داشتی میگفتی من اول از تو کرازر پیداش کردم پس قطما پیش کرازرنمیبریش!خوبه پس تو با کرازر‬
                                                                                            ‫کار میکنی!‬

                                              ‫جرات داری برو دختره رو ببر دستت بهش بخوره لهت کردم!‬
                                                           ‫جریکو:خوبم میبرمش واسه دس درازی میبر....‬

‫جیک نذاشت حرفشو بزنه محکم با مشت خوابوند توصورت جریکو! خیالم راحت شد که جیک با اون نیس!...چاقومو‬
                                                          ‫از توجیبم در آوردم فرو کردم تو پشت جریکو...‬

    ‫جریکو تفنگشو روبه من گرفت جیک رم سریع جریکو رو از پشت گرفت جریکو یه مشت تو شکم جیک زد با‬
  ‫اینکه خون زیادی ازش میرفت ولی رنوز انرژی قبلی خودشو داشت...جیک از درد زانو زد رمون موقع میخواستم‬
                            ‫برم کمکش که جریکو به یکی رمون زنایی که نشاته بودن اشاره کردو ...منم تا به‬

‫خودم اومدم زنه منو گرفت اینطدر محکم منو گرفته بود که نمیتوناتم تکون بخورم جیک بلند شد اسلحشو به طرف‬
                                                                  ‫مغز زن نشونه گرفت و متالشیش کرد...‬

‫جوووووونم!!! ردف گیری عجب مارمولکیه این.....جریکو رم که به خاطر خون زیادی که ازش میرفت بی حال شده‬
 ‫بود جیک سریع دستمو گرفتو مثه برق از کلیاا و اون آدما دورشدیم! تا جایی که راه داشت دوئیدیم...ازش خوشم‬
                             ‫اومده بود بدون شناخت زیاد ازم به خاطر من بادوستش درگیر شد اونم میتونات‬

       ‫مثه اون عوضی خیلی راحت منو بهش بده یا اصال دوتایی یه بالیی سرم بیارن ولی خیلی مردونگی نشون داد.‬




                                                                                               ‫29‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

‫مجبور شدیم داخل یه پنارگاه کوچیک به خاطر سردی روا آتیش روشن کنیم...روا انطدر سرد بود که تمام بدنم بی‬
 ‫حس شده بود! پالتویی که داشتم کافی نبود جیک کتشو درآورد انداخت رومن ...االن عظالت دستاشو که برجشته‬
                                                                 ‫وخیره کننده بودو بهتر میتوناتم ببینم!‬

                                                                       ‫شری:خودت چی سردت نیات؟‬

                                                                              ‫جیک:نه نگران من نباش!‬

                                                        ‫چه پررو چی بخودت فکرکردیکه من نگران توام!‬

                                                                           ‫شری:نه من نگران تونیاتم!‬

                                                                        ‫جیک:پس فوضولی نکن توکارم!‬

                                                                                ‫شری:من فضول نیاتم!‬

                                                             ‫جیک:چرا اتفاقا سردسته آدمای فضول تویی!‬

                                                                                          ‫شری:نیاتم!‬

                                                                             ‫جیک:راتی موش فضول!‬

                                                                       ‫به من گفت موش فضول! عوضی!‬

                                                                     ‫شری:لطب خودتو به من نابت نده!‬

                                                                                      ‫جیک:چرا میدم!‬

                                                                                    ‫شری:بیخود کردی‬

                                                                              ‫جیک:اصال توکی راتی؟‬

                                                                           ‫شری:حاال من فوضولم یا تو!‬

         ‫جیک:بخوای نخوای باید بارام رمکاری کنی درضمن فکرکنم باید ازم به خاطر نجات دادانت تشکر کنی!‬

  ‫شری:دلیلی نمیبینم عذرخواری کنم خودم خودمونجات دادم تازه به توام کمک کردم چاقویی که توپشت جریکو‬
                                                                           ‫زدم عمم که نزد خودم زدم!‬




                                                                                              ‫39‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

                                   ‫جیک:اون تیری که مغز زنه رو متالشی کرد عمم که نزد خودم زدم درسته؟‬

                                                                 ‫الل بشم بهتره تا جلوی این ابله ضایع بشم!‬

                                                                                            ‫شری:کم نیاری!‬

                                                                              ‫جیک:نگران نباش نیرو دارم!‬

                                                                                                      ‫..........‬

‫جیک:االن وقت ماخره بازی نیس باید یه رلی کوپتر پیدا کنیم تا غرب جزیره خیلی راره این درکده رم خیلی تا‬
                                  ‫غرب دوره درضمن تونمیخوای داستان اومدنتو بگی بایدا بدونم با کی طرفم!‬

                                                                                                   ‫.............!‬

‫شری:وقتی بابام کشته شد انگار منم باراش کشته شدم ...دیگه آروم وقرار ندارم پدرمو باید بشناسی اسمش ویلیام‬
    ‫بیرکینه مامان از اول بهش گفت تو آمبرال نره ولی گوش نکرد وتمام سرمایه شو خرج این شرکت کرد تااینکه‬
                                ‫بدست وسکر کشته شد اون دوتا دوستای قدیمی بودن ولی رنوزم نمیدونم چرا‬

                                                                        ‫آلبرت نامرد با بابام اینکارو کرد ....‬

‫بمد از تموم کردن درسمو دوره آموزشیم میخواستم پلیس بشم ولی خوب توپلیس محدودیتای زیادی راش رکی‬
                                                           ‫احاال پاشو تواین جزیره گذاشته واسه انتطام اومده‬

     ‫جیک:ولی بازم البرت نمیمیره مطمئن باش بازم فرار میکنه اون یه شیطانه ریچ کس از پاش برنمیاد اونوقت‬
                             ‫تواومدی واسه انتطام مطمئن باش رمون اول کاری جنازتو کنار بابات خاک میکنه !‬

                                                                      ‫شری:تو اینا رو از کجا میدونی نکنه....‬

  ‫جیک:ترمز کن ...منو قاطی اونا نکن اگه من بااونا بودم االن تو اینجا نبودی درضمن رمه میدونن آلبرت خطرناکه‬
                                                                               ‫حتی خودت پس تهمت نزن!‬

                                                                                             ‫*********‬

                                                                                              ‫کریس****‬

                                        ‫عجب ماجرا طوالنی و جالبی داشتین شما دوتا االن چن وقته اینجایین؟‬

                                               ‫جیک:دوماری میشه اینایی که گفتم مال اوالی آشنائیمون بود !‬



                                                                                                    ‫49‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                 ‫کلر:یمنی االن توسرو کله رمدیگه نمیزنید!؟‬

                                ‫جیک دستشو پشت گردن شری گذاشتو گفت:نه مااللن مثه دوتا رفیطیم مگه نه؟‬

                                                                                                  ‫شری:بله!‬
     ‫جیک:از اون شب رمش منو شری درحال فرار بودیم ولی باالخره گیر افتادیم با نارنجک دور بین زا بیهوشمون‬
‫کردن....وقتی بهوش اومدیمتو یه آزمایشگاه بودیم دوباره داشتن رمون آزمایشارو که چن سال پیش ازم میگرفتن و‬
                                 ‫تکرار میکردن! که رمیشه رم من در میرفتم آخرشم نتوناتن ازم خون بگیرن!‬

‫متوجه شری شدم که اون رم دارن ازش خون میگیرن ...بدون شری نمیشد برم لباس تنم بود فط یه شلوار سفید که‬
  ‫مال آزمایشگارشون بود...شری رم توناته بود از دسته شون دربره ولی اونم بغیرازیه کاور سفید تا بالی انو ریچی‬
                                                                                         ‫دیگه نداشت!.....‬

                                                                                            ‫.....................‬

                                                                                  ‫جیک:شری حالت خوبه؟!‬

                                                                            ‫شری:آره خوبم باید فرارکنیم !‬

                                                                       ‫جیک:فط ازپیشم تکون نخور باشه؟‬

                                                                                          ‫شری:باشه بریم!‬

               ‫باالخره بارر بدبختی بود توناتیم از چنگشون در بریم توراه فرار آلبرت یهو جلو رارمون سبز شد!‬

                                            ‫شری بادیدن آلبرت به طرفشخیز برداشت که جیک جلوشو گرفت‬

                                                                                  ‫جیک:شری آروم باش...‬

          ‫شری:ولم کن این پس فطرتو من باید بکشمش این عوضی زندگی چند میلیون آدمو تباه کرده مگه کیه؟‬

                                                             ‫خدا که نیات مثل ماراس چرا باید ازش بترسم!‬

         ‫آلبرت:خانوم خوشگله به جای سالم کردنت به طرف پدر دوستت حمله میکنی؟ به حرف پارم گوش کن!‬

                                               ‫جیک باگفتن این حرف حلطه دستشو از گردن شری شل کرد...‬

                                                                           ‫جیک:چی.....؟تو االن چی گفتی؟‬



                                                                                                    ‫59‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                               ‫آلبرت:بله آلکایا مادرت بوده که بهت دروغ گفته من پدرتم‬
                                                                                                          ‫!‬
                                                               ‫جیک:این اراجیفا چیه به رم میبافی مرتیکه؟!‬

‫آلبرت:با من درس صحبت کن نترس افرادم به تو این خانوم کوچولو کاری ندارن درضمن برای اینکه باورت بشه بیا‬
‫این جواب ‪ D.N.A‬منو توه اگرم باورت نمیشه بیا جلو چشم خودت این آزمایش بدیم تازه اینم عکس عروسی منو‬
                                             ‫مادرته من جز تو فرزند دیگه ایی ندارم ...میتونیم بارم یه پایگاه‬

                                                                                           ‫قدرتمند باازیم‬

                                                    ‫شری:جیک حرفاشو باور نکن داره خامت میکنه بیا بریم!‬

                                        ‫آلبرت:اینم شناسنامه مادرته ,منو شناسنامه تو که ازش بی خبر بودی!‬

                                                                                          ‫**********‬

                                                ‫کریس مدارکا رو بادقت نگاه کرد....رمشون واقمی بودن ....‬

                                    ‫کریس:من مدارکارو واسه اصلبودنش به مرکز میفرستم شاید جملی باشه!‬

 ‫شری: رنوز باور کردنش سخته من به جیک حق میدم باور نکنه بمدشم به خاطر کارای پدرش احااس گناه میکنه !‬

                                ‫کریس:احااس گناه اون کاری رو ازپیش نمیبره باید به رمدیگه کمک کنیم ...‬

        ‫جیک:خودم از پاش بر میام نمیخوام کس دیگه ایی بمیره اون عوضی پدر منه منم میدونم باید چیکار کنم!‬

              ‫شری:جیک درکت میکنم عصبانی نباش باکمک رمدیگه ازش انتطام میگیریم اگه راتی بزن قدش!‬

                                                                                    ‫جیک خنده اش گرفت!‬

                                                                              ‫شری:روآب بخندی ماخره !‬

                                                                  ‫جیک:خیلی بانمکی باشه بزن قدش تاآخر!‬

                                                                            ‫*******************‬

                                                                                                 ‫ایدا****‬




                                                                                                   ‫69‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

‫چشمامو که باز کردم اول تار میدیدم ولی به مرور بهتر شدم...رنوزم تو بالگرد بودیم لئون رم روصندلی کنار من‬
                                                                                           ‫نشاته بود!‬

                                                               ‫لئون:باالخره بیدارشدی چطدر میخوابی تو!‬

                                                                           ‫ایدا:مگه چن ساعته خوابیدم؟‬

                                             ‫لئون:چهار ساعته خوابی ببینم تو این چن وقت اصال نخوابیدی؟‬

                                                                                      ‫ازجام بلند شدم ..‬

                                                                                            ‫لئون:کجا؟‬

                                                                                          ‫ایدا:باید بر...‬

                                 ‫لئون:بیخود کردی بشین...ببینم تو اون زیر دریایی چه غلطی میکردی ران؟‬

                                                                                ‫جواب ندادم...که دادزد!‬

                                                                             ‫لئون:مگه باتو نیاتم بشین!‬

                                                                                              ‫نشاتم...‬

                                                                  ‫لئون:تواون زیر دریایی چیکار میکردی!‬

                                                                              ‫ایدا:مجبور نیاتم جواب..‬

                                                                        ‫لئون:مجبوری بایدم جواب بدی !‬

   ‫ایدا:انطدر دادنزن...میخواستم باراش برم چین اول برم شرق جزیره بمدشم با بالگرد برم چین حاال فهمیدی!‬

                                                                                  ‫لئون:اونجا واسه چی؟‬

                                                                          ‫ایدا: اونشو دیگه نمیتونم بگم!‬

                                                    ‫لئون:باشه مشکلی نیس وقتی رفتیم مرکز مملوم میشه!‬

                                                                     ‫ایدا:تو حق نداری منو دستگیر کنی !‬
                                                       ‫لئون:تانگی مجبورم به جرم جاسوسی تحویلت بدم!‬




                                                                                               ‫79‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

                                                  ‫دیگه داشت کفری ام میکرد عصبی شده بودم نفهم بیشمور!‬

                                                               ‫ایدا:اصال به توچه تو مگه وکیل وصی منی تو؟‬

                                                                          ‫لئون:حرف نباشه بشین سرجات!‬

           ‫خدایا چیکار کنم ....صدای موبایلم اومد....داشتم دنبالش میگشتم که لئون گفت:زحمت نکش دست منه‬

                                                                      ‫ایدا:دست تو چیکار میکنه بده به من!‬

                                                                        ‫لئون: نترس میخوام جوابشو بدم....‬

                                             ‫دکمه اتصال روزدو فط گوشیو دم گوشش گذاشت ریچی نگفت!‬

   ‫وسلر:ایدا کدوم گوری راتی تو زودباش بیا رمون جای قبلی چرا جواب نمیدی؟ شنیدم کرازر میگه با مارمکاری‬
‫نمیکنی درس گفته؟ غل کردی اگه رمکاری نکنی فط به اسم من رفتی رر غلطی میخوای میکنی یاال جواب بده چرا‬
                                                                 ‫رمکاری نمیکنی؟ ببینم کری جواب نمیدی!‬

‫داشتم آب میشدم ,انگار از تمام بدنم آتیش میزد بیرون داغون بودم...لئون با پوزخندو بدون ریچ حرفی گوشیو قطع‬
                                                                                                   ‫کرد!‬

                                                ‫لئون:پس با وسکر رمکاریتو ادامه میدی..چرا دروغ گفتی ران!‬

     ‫ایدا:خودتم شنیدی که گفت چرا رمکاری نمیکنی من به اسم اون اومدم اینجا ولی به ضررش کار میکنم میخوام‬
  ‫ویروسارو به مرکز تحویل بدم درحالی که وسلر میگفت باید بدم به اون ولی من زرنگ تر از این حرفام یه پاپاسیم‬
                                                                     ‫بهش نمیدم چه برسه به نمونه ویروسا!‬

   ‫اینم کل حطیطت حاال فهمیدی جناب کاراگاه بزار برم اگه نزاری باراش قرار بزارم اونوقت کشتنم بدستش حتمیه!‬

                                                                             ‫لئون:میخوای بهش چی بگی؟‬

‫ایدا:میخوام به جای ویروسا بهش یه چیز دیگه بدم ...اگه بخوای میتونی کمکم کنی ولی من باید شرشو از سرم بکنم!‬

         ‫لئون:باشه کمکت میکنم ولی چی میخوای جای ویروس بهش بدی؟ تازه بمدش که بفهمه زنده ات نمیزاره‬

                                                       ‫من نگرانتم دیوونه! چرا قبلش بارام مشورت نکردی !‬

              ‫ایدا:چه مشورتی لئون ران؟ چه مشورتی وقتی از کارم اخراج شدم رمه پشتشونو بهم کردن حتی تو!‬




                                                                                                ‫89‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                         ‫لئون:لمنتی چرا فکر میکنی من ولت کردم رمیشه حواسم بهت بود خودت خبر نداشتی !‬

          ‫ایدا:گیریم که راست میگی ولی من تا خرخره تو باتالق فرو رفتم تورم خودتو قاطی این بازی نکنی بهتره‬

‫کریس دنبالمه وسلر ,کرازر,آلبرت رمه میخوان منو بکشن آخه ررکای یه ارفیتی داره دیگه خاته شدم ریچکس‬
                                      ‫حرفامو باور نمیکنه ریچکس! نه تو نه دیگران چه توقمی از من داری!ران؟‬

 ‫این آخری را گریم گرفته بود اولین بار بود که بمد از مرگ پدرمادرم گریه ام میگرفت لئون رم محکم بغلم کرد!‬

                                ‫لئون:آروم باش عزیزم نگران نباش رمه چی درس میشه باشه؟.....نگفتی....باشه؟‬

                                                                                    ‫فط سرمو تکون دادم....‬

                                                                               ‫******************‬

  ‫با وسلر تماس گرفتم و قرار مالقات گذاشتم ...لئون رم چن تا نیرو برای محافظ گذاشت تا از دور مراقب باشن یه‬
                                                              ‫میکروفونم بهم وصل کرد تا صدا شونو بشنوه....‬

                                                          ‫وقتی که داشتم به سمت قرار میرفتم لئون گفت:ایدا!‬

                                                                                     ‫سرمو برگردوندم :بله؟‬

                                                                     ‫لئون:تو تنها نیاتی من تا آخرش باراتم!‬

                                                                                            ‫ایدا:ممنون فمال!‬

  ‫با حرفش امید تازه ایی بهم داد از کمکی که میخواست بهم بکنه خیلی خوشحال بودم...دیگه نمیخواستم چیزی رو‬
                                                                       ‫ازش پنهان کنم!منم تا آخرش باراشم!‬

‫بااحتیاط به محل قرار رفتم ...با اینکه ریچ وقت از وسلر زیاد نمیترسیدم ولی این دفه با وجود لئون حاابی ترس ورم‬
                                                                                ‫داشته بود دستام یخ زده بود!‬

                                           ‫ریچ کس نبود خوب دور برمو نگاه کردم ...یه صدایی از پشتم اومد...‬

               ‫وسکر:به به توآسمونا دنبالت میگشتم اینجا کنار کلیاای اصلی پیدات کردم خوبه بارات کار داشتم!‬

   ‫وای تمام نطشه را به رم ریخت حاال چیکارکنم؟اگه وسلر پیداش بشه حتما فکر میکنه دوباره من نطشه ایی توسر‬
                                                                                                      ‫دارم!‬




                                                                                                   ‫99‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                       ‫وسکر:چیه زبونتو موش خورده قبلنا حاضرجواب...‬

                                                                                 ‫ایدا:درنتو ببند آلبرت!‬

                                          ‫وسکر:آران حاال شد گفتم کمال رمنشین درتو اثر کرده عزیزم!‬

                                                       ‫حداقل خوب بود که لئون کامال حرفامونو میشنید...‬

                                                                          ‫ایدا:تو اینجا چه غلطی میکنی؟!‬

                                    ‫آلبرت:فکر نمیکنم واسه اومدن به جزیره خودم باید از تو اجازه بگیرم!‬

                      ‫ایدا:ره! جزیره خودم! مگه خوابشو ببینی حالم از آدمایی مثه تو وامثال تو بهم میخوره!‬

                                                                  ‫آلبرت: به پیشنهادم فکرکردی عزیزم!‬

                                                        ‫خاک برسرم االن لئون شک میکنه بدبخت میشم!‬
                                ‫ایدا:نه تو اصا مهم نیاتی که بخوام در مورد حرفای بی مصرف تو فکر کنم!‬

                                          ‫آلبرت:میدونی که اگه جوابت منفی باشه چه اتفاقی واست میفته!‬

                                                                                          ‫ایدا:خفه شو!!!!‬

                                                                     ‫*********************‬

                                                                                             ‫لئون****‬

‫حرفاشون بیشتر عصبیم کرد یهمنی آلبرت به ایدا پیشنهاد ازدواج داده؟! نه غیر ممکنه...دوباره از دور نگاشون‬
                                                                                                  ‫کردم!‬

                                                        ‫متوجه آلبرت از پشتش یه چیزی داره در میاره...‬

                          ‫لئون:با شماره سه من به آلبرت شلیک کنید درضمن یه بلگرد اعزام کنید....باشه؟‬

                                                                                           ‫-:بله کاپیتان!‬

                                                                              ‫لئون:یک....دو....سه...حاال!‬




                                                                                                ‫111‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

 ‫با شیک کردن به آلبرت بهش فرصت ندادم تا به ردفش برسه سریع بهش حمله ور شدیم ....ایدا رو سریع گرفتم‬
                                                                                           ‫بردمش یه کنار!‬

                                                                                       ‫لئون:رمین جا بمون!‬

                                                                                                 ‫ایدا:ولی...‬

                                          ‫لئون:گفتم رمون جا بمون ایدا نیروی کمکی داره میرسه نگران نباش!‬

 ‫بدون اینکه منتظر جواب باشم به سمت آلبرت که درحال فرار بود دوییدم یه سری زامبیای که اسلحه بدست بودن‬
        ‫به طرف افراد حمله کردن رلی کوپتر رم به کمکمون اومد!یکی از دوستام مایکل بود...بادست بهش عالمت‬
                                                                         ‫دادم....بمدش دنبال آلبرت رفتم.....‬

‫جایی که ایدا پناه گرفته بود اصال امن نبود بهش اشاره کردم دنبالم بیاد باسرعت دنبال آلبرت میکردیم که آخر سر‬
                                                          ‫به یه رودخونه خوردیم که آلبرت مجبور شد وایاه!‬



                                              ‫لئون:آلبرت رمون جا بمون دیگه راه فرار نداری انطدر تطال نکن !‬

                                                                               ‫آلبرت:از کجا انطدر مطمئنی؟‬

‫با بهت به بالگرد مایکل نگاه کردم که به سمت آلبرت حرکت کرد آلبرت سوار رلی کوپتر شد بالبخند چندشی از ما‬
                                                                                                   ‫دور شد!‬

                                                             ‫ایدا خواست بهش شلیک کنه که دستشو گرفتم!‬

      ‫لئون:فایداه ایی نداره فکر نمیکردم مایکل از ما نباشه دیگه کم کم دارم به خودمم شک میکنم که آدم درستی‬
                                                                                ‫باشم!...,توکه صدمه ندیدی!‬

‫ایدا:مگه میشه تو بارام باشیو من صدمه ببینم!... نامردی عوضی...ببین چه جوری ازشون رکب خوردیما! راستی لئون..‬
                                                  ‫مگه قرار نبود وسلر و کرازر بیان سرقرار پس چرا نیومدن؟‬

                                      ‫لئون:شایدام تا االن اومدن زودباش باید بریم ببینیم سر افرادم چی اومده!‬

    ‫باسرعت نور خودمونو به کلیاای اصلی رسوندیم با خوشحالی دیدم افرادم صدمه ندیدن تازه کرازرو وسلرو رم‬
                                                                                            ‫دستگیر کردن!‬

                                                             ‫ایدا:عالی شد عدضش این دوتا لندرورو گرفتیم!‬




                                                                                                   ‫111‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                       ‫کرازر:ایدا!!!!! لمنتی مگه دستم بهت نرسه باالخره تنها که گیرت میارم!‬

                                               ‫لئون:ببرینشون اگه دیدید زیادی ور میزنن درناشونم ببندین!‬

                                                                                                         ‫....‬

                                                    ‫ایدا:لئون واقما ازت ممنونم تا اینجا خیلی بهت مدیونم ...‬

         ‫با لبخند جوابشو دادم که محکم زد تو شونه راستم بمدش باخنده گفت:اینو زدم تا دیگه بهم دستور ندیا!‬

                                                                                              ‫خندیدیم......‬

                                                                                    ‫ایدا:خوب من باید برم!‬

                                                                                                 ‫لئون:چی؟‬

‫ایدا:خوارش میکنم عصبانی نشو االن که باید رم از اون دوات بازجویی کنی رم باید بری دنبال لوئیزو رلنا درضمن‬
                                                      ‫من ریچ وقت یه جا بند نیاتم خودت که بهتر میدونی!‬

                                                             ‫لئون:البته اگه دوباره روس رفتن به چین نکنی!‬

         ‫خندیدو گفت:نه رمون یه بار واسه رفت پشتم باه دیگه نمیخوام رم خودمو رم تورو تو دردسر بندازم!‬

                                                                                      ‫ایدا:حاال میتونم برم؟!‬

                                                                                          ‫لئون:کجا میری؟!‬

  ‫ایدا:میخوام برم غرب جزیره تورم بمدا بیا از ویر جیل شنیدم اونجا دونفر راتن که که یه سری زامبیای مذربیو‬
                                                                ‫ردایت میکنن باید برم اونجا ببینم چه خبره!‬

   ‫لئون:خیلی مراقب باش خطرناکه ران گن کفته بود اونجا نرم ولی نمیشه اونجارم ول کرد بمدا بارانی گن تماس‬
                                                                           ‫میگیرم میگم بهت رارنمایی کنه!‬

                                                       ‫ایدا:خیلی ازت ممنونم از اینکه تنهام نذاشتی ممنونم !‬

   ‫رفتم نزدیکش صورتشو بین دستام گرفتم...خیلی آروم گفتم :فط مراقب خودت باش لبمو نزدیک لبش کردم‬
                                                                           ‫وبمدش خیلی کوتاه بوسیدمش !‬

                                                     ‫ایدا:فمال ! خداحافظی نمیکنم چون قراره دوباره ببینمت!‬



                                                                                                   ‫211‬
   ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                   ‫رمانسرا‬

                                                                    ‫لئون:منم خداحافظی نمیکنم!‬

                                 ‫اصال دوست نداشتم ازش جدا بشم میترسیدم آخرین دیدارمون باشه!‬

                                                                    ‫*****************‬

                                                                                   ‫پیرس****‬
                                                ‫پیرس:ای بابا حاال چه اصراری داری ما بارم باشیم؟‬

                                            ‫کریس:رمینی که رات چه بخوای چه نخوای باید برین!‬

                         ‫کلر:خیلی خودخواری کریس لجبازو یه دنده کله شق احمق درس مثه دوستتی!‬

                                                                  ‫پیرس:ببین دوباره شروع نکنا !‬

                                                                      ‫کلر:مثال چه غلطی میکنی؟!‬

                                                                  ‫پیرس:شروع کن تا نشونت بدم‬

                                                                          ‫کلر:فضول دخالت کن!‬

                                                      ‫پیرس: کمال رمنشین درمن اثر کرده دیگه!‬

                                                          ‫کلر:من ریچ وقت بارات رم کالم نشدم!‬

                                                                           ‫پیرس:حاال که شدی!‬

                                                                                      ‫کلر:پررو‬

                                                                ‫پیرس:موش آزمایشگاری فضول!‬

                                                                    ‫کلر:دیگه شورشو در آوردیا!‬

                                                                               ‫کریس:خفه شید!‬

                                ‫رردومون ساکت شدیم بالگردم که رسیده بود چاره ای جز رفتن نبود!‬

‫کلر:باشه دیگه کریس به خدمتت میرسم ...درضمن اگه جیل و پیدا کردی حق نداری باراش تند برخورد کنی‬
                                ‫فهمیدی ؟ بشنوم باراش تند برخورد کردی از وس جر وا جرت میدم!‬



                                                                                       ‫311‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                     ‫منو کریس از حرفای کلر خندمون گرفته بود اونم بیشتر حرصی میکردیم!‬

                                                           ‫پیرس:آفرین حال کردم کریس! خوب دیگه بریم!‬

                      ‫کلر با عصبانیت سوار شد شری وجیک بدون ریچ حرفی با خنده بدرقه مون کردن ............!‬

                                                                                            ‫.....................‬

                        ‫کلر:من با تو ریچ جا نمیام اونجام که رسیدیماز رم جدا میشیم دنبال منم نمیای فهمیدی؟‬

                                ‫پیرس:فمال که بمدا مثه چی بهم میچابی شرط خونمو بارات میبندم حاال میبینی!‬

                                                                      ‫کلر:جوجه رو آخر پائیز میشمارن آقا!‬

                                                                                  ‫پیرس:باشه خواریم دید!‬

                                                                  ‫*************************‬

                                                                                              ‫شری****‬

                                                                         ‫شری:بهتر نبود باکریس میموندیم!‬

‫جیک:نه این طوری بهتر شد اون با افرادش االن دنباله جیل راتن !مام دنبال یه چیز دیگه ایم نمیشد باراشون رمراه‬
                                                                                                         ‫شیم!‬

                                                 ‫شری:من بارات نمیام تو که مائول من نیاتی ...پس تا فمال...‬

        ‫داشتم میرفتم که جیک محکم دستمو گرفت طوری که اگه یه ذره دیگه محکم تر میگرفت حتما میشکات!‬

                                                       ‫جیک:بی خود!حق نداری از کنارم جم بخوری فهمیدی؟‬

                              ‫شری:به توچه تو کس من نیاتی که واسم تمین تکلیف میکنی!مگه اسیر گرفتی؟!!!‬

    ‫جیک:صبر کن ببینم ...جرات داری یه قدم دیگه بردار کشتمت چطور اون موقع که گیر افتاده بودی و با التماس‬
                                                   ‫نگارم میکردی رمه کات بودم آره االن ریچ کات نبودم!‬

                                                                      ‫شری:سرمن داد نزن...دستمو ول کن!‬




                                                                                                    ‫411‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

   ‫بزور دستمو از تو دستش بیرون کشیدمو به رارم ادامه دادم...به درک رر گورستونی میره به من چه مگه چیکاره‬
                                                                         ‫است...من باید جنازه پدرمو پیدا کنم!‬

   ‫تطریبا آفتاب داشت طلوع میکرد االن نزدیک چهارماره که تو این جزیره با جیک ام ولی دیگه باید خودم از پس‬
         ‫خودم برمیومدم نباید ترسو واباته به کای باشم مثال پلیام! ولی مثه سگ میترسیدم رمه این حرفا کشکه‬
                                                       ‫میترسم!ای کاش یه خورده دیگه اصرار میکرد نمیرفتم!‬

                                                     ‫حاال تنهایی چه غلطی کنم رارم درس و حاابی بلد نیاتم!‬

‫به یه دریاچه رسیدم که عمق زیادی نداشت یه قایق خیلی کوچیکم کنار دریاچ افتاده بود...رمینکه اومدم پامو توقایق‬
 ‫بزارم صدای یه اره برقی منو به خودش جلب کرد...اول فکر کردم یکی داره یه درخت اره میکنه ولی صداش پشت‬
                                                         ‫گوشم بود باترس ولرزبرگشتم وبه زامبی که یه گونی‬

                                                                                   ‫روسرش بود وتمام بدنش‬

     ‫خونی بود نگاه کردم...داشتم سکته میکردم...ریچ اسلحه ای رم نداشتم میدوناتم میخواد االن بهم حمله میکنه‬
 ‫رمینکه اومد ضربه رو بزنه جاخالی دادم وسریع به طرف قایق رفتم ...محکم پارو میزدم ولی فایده ایی نداشت البته‬
                                                        ‫عمق آب منظورم درحدی نبود که بشه راحت توش راه‬

                                                                                      ‫رفت باید شنا میکردیم‬

                                                             ‫که من تو دوره آموزشیم اصال نتوناتم یاد بگیرم!‬

‫واسه رمین فط میتونم باقایق اونطرف برم ولی ازشانس گندم اره برقی اومد طرفم منم بی اختیار پریدم توآب... چن‬
  ‫دقیطه ایی توآب بودم دیگه نفهمیدم چی به روزم اومد فط فهمیدم یکی منو از آب بیرون کشید...که اونم حتما اره‬
                                                    ‫برقیه بود....خوب بود حداقل میرفتم پیش بابام راحت اونور‬

                                                                                         ‫خوش میگذروندیم!‬

                                                                                     ‫**************‬

           ‫با خارج شدن آبی که تو ریه رام بود به روش اومدم ...به سرفه افتادم....حالم که جا اومد دیدم جیک باال‬
                                                                   ‫سرمه...اثری ازاره برقی نبود..تمجب کردم!‬
                                                                               ‫شری:فهمیدم من مردم درسته!‬

                                                                     ‫جیک به خنده افتاد:نه نزدیک بود بمیری!‬

                                              ‫شری:آران ! اره برقی رو نمیبینم دستت رو شد خودت بودی آره!‬



                                                                                                    ‫511‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                          ‫جیک:االن حالت خوب نیس داری چرتو پرت میگی!‬

                                                     ‫شری:خیلی رم حالم خوبه زودباش پس اره برقی کجاس!‬

 ‫جیک:ریچ کدوم از زامبیا به من کاری ندارن به خاطر پدرم اونا طوری راتن که از بابام دستور میگیرن منم براشون‬
‫مهمم واسه رمین بهم کاری ندارن البته من زخمیش کردم ولی فرار کرد!...راستی دیدم چطد خوب توناتی از خودت‬
                                                                     ‫دفاع کنی ...اگه من الن اینجا نبودم که...‬

                      ‫شری:رمون بهتر که میمردم ال اقل میرفتم پیش خانوادم ...اصال واسه چی نجاتم دادی ران؟‬

                                                    ‫جیک:اونش به خودم رب داره بلند شو زودباش باید بریم!‬

                                                                                             ‫شری:من نمیام!‬

                                                              ‫جیک:غل کردی بلند شو اون روی منو باال نیارا!‬

                                                                            ‫*******************‬

                                                                                                ‫جیل*****‬

           ‫جیل: من خاته شدم از بس فرار کردم رمون بهتر که کریس منو بگیره شاید تمام اینا زیر سرمن باشه!‬

                  ‫الرا:دیوونه شدی دختر مگه به خودت شک داری؟باید قوی باشی نباید زود تالیم بشی میفهمی!‬

‫جیل:نه نمیفهمم رمه اینا زیر سر بابام بود اونم که دیگه نیات پس من باید تاوان کاراشو پس بدم حطمه چون باید از‬
                    ‫اول جلوشو میگرفتم االن رم فرار بی فایده است من دیگه ازاین قایم موشک بازیا خاته شدم!‬

                                                                   ‫ازجام بلند شدم که برم الرا دستمو گرفت!‬

                                                             ‫جیل:به خدا بی فایده است من یکی دیگه نیاتم !‬

                                             ‫الرا:اصال فکر نمکردم دختر آدام بن فورد انطدر ضمف داشته باشه!‬

   ‫جیل:(باپوزخند)ضمف! رمین آدام بن فورد ی که ازش دم میزنین منو به ضمف داشتن واداشته منی که ریچ وقت‬
       ‫تالیم نمیشدم االن باید بین ررکس وناکای سر خم کنمو ضمفمو نشون بدم شما از زندگی من چی میدونین‬
                                                                                                    ‫...ریچی!‬




                                                                                                     ‫611‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

‫الرا:پس بزار کمکت کنم باید بی گناری ات ثابت بشه نمیزارم به این راحتی از دستم بری برادرمو که ازدست دادم‬
                                         ‫تورو دیگه نمیتونم از دست بدم پس بهم قول بده قوی باشی! باشه؟‬

                                                        ‫سرموپائین گرفتم نمیدوناتم باید چی جواب بدم..‬

                                                                           ‫الرا:ببینم موش زبونتو خورده !‬

                                                ‫جیل:باشه مگه چاره دیگه ای رم دارم!...راستی االن کجائیم؟‬

                                                                      ‫الرا:باید حوالی کلیاای اصلی باشیم‬

                                        ‫جیل:دیگه نمیتونم صبر کنم باید وسکرو ببینم اگه ببینمش کشتمش!‬

                             ‫الرا:اونم وایمیاه که تو بکشیش...اون رمه مارو توگورنکنه خودش ریچی نمیشه!‬

                                             ‫جیل:نمیشه که یه نفر انطدر قدرت داشته باشه از پاش برمیایم!‬

                                         ‫الرا:رئیس جمهور به اون ابهتی رو کشت میخوای بالیی سر ما نیاره؟!‬

 ‫باگفتن رئیس جمهور اشک از چشام سرازیر شد دلم برای بابام خیلی تنگ شده بود...حتی جنازشم نتوناتم خاک‬
                                                                    ‫کنم نمیدونم چه بالیی سر بابام اومده!‬

         ‫الرا:دوباره یاد پدرت افتادی؟!سرنوشت رمیشه برخواسته طرف نمیتونه باشه تو فط زخم خورده نیاتی‬

                                                                                     ‫خیلیا االن تنهاشدن!‬

 ‫جیل:اونوقت توقع دارین من ریچکاری نکنم ....انتطاممو میگیرم ولش نمیکنم حتی خودم جونمو از دست بدم ولش‬
                                                                                                ‫نمیکنم!‬

                                                             ‫الرا:لذتی که تو بخشش رات تو انطام نیس....‬

                                                                        ‫جیل:یمنی رر غلطی خواس بکنه!‬

‫الرا:اون فط به توکه الم نکرده به رمه مردم الم کرده ررکای مائول کار خودشه مطمئن باش پاشو میخوره حاال‬
                                                                               ‫چه ازتو چه از دیگران....!‬

                                                                      ‫*********************‬

                                                                                              ‫ایدا****‬



                                                                                                ‫711‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                           ‫-:خانوم وانگ رلی کوپتر حاضره !‬

     ‫مونده بودم برم یانه دلم پیش لئون بود حس میکردم اتفاق بدی براش میفته!تودوراری گیر کرده بودم ناجور!‬

                                                                                             ‫-:خانوم نمیاین!؟‬

                                                                        ‫ایدا:نه االن نه بمدا میام منتظرم باش...‬

   ‫سریع به طرف کلیاای اصلی رفتم باید اونجا میرفت چون رلناو لوئیز رم اونجا برای پیداکردن دبرارفته بودن!‬

                                                                                      ‫**************‬

                                                                                                   ‫لئون****‬

                                                                  ‫لئون:چطدر تاریکه....رلنا مطمئنی اینجاس ؟!‬

                ‫رلنا:آره...خوب یادمه رمین جا بود...تو یه ممدن دقیطا زیر کلیاا...چرانمیای منتظر کای راتی؟‬

                                                                    ‫لئون:منکه نه ولی یه نفر منتظر اجازه توئه!‬

                                                                                                   ‫رلنا:کی؟!!!‬
‫لوئیز وارد ممدن شد واقما اون لحظه خنده ام گرفته بود...اصال به لوئیز نمیخورد قاتل باشه مونده بودم رلناکه زنشه‬
                                                                                           ‫چجوری باور کرده!‬

                                                                              ‫رلنا:پس نطشه ات بو لئون آره !‬

                                                    ‫لئون:منو قاطی خودتون نکنید لوئیز خودش اومد به من چه!‬

                                                                   ‫لوئیزجدی گفت:رلنا باید بارم حرف بزنیم!‬

                                          ‫رلنا:من حرفی باتو ندارم حرفامون تودادگاه زده میشه دس از سرم...‬

‫لوئیز:باه دیگه رلنا تمومش کن این ماخره بازیارو خودتم خوب میدونی من قاتل پدرت نیاتم فهمیدی درضمن‬
                                                                                                ‫طالقتم نمیدم!‬

                                                                  ‫رلنا:بی خود کردی که نمیدی بزور میگیرم !‬

                                                                                                  ‫لوئیز:نمیدم!‬




                                                                                                      ‫811‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                               ‫رمانسرا‬

                                                                                         ‫رلنا:میدی...خوبشم میدی!‬

                                                                       ‫لوئیز:ره! حق طالق بامنه مملومه که نمیدم!‬

                                                             ‫رلنا:خیال خام! چون قاتل بابامی طالق غیابی میگیرم!‬

‫لوئیز:من آخه واسه چی باید باباتو بکشم مثه پدرخودم دوسش داشتم تازه ازت به جرم عدم تمکین شکایت کردم یه‬
                                                ‫ماره رفتی مملوم نیس کدوم قبرستون دره ایی چه غلطی میکردی!‬

                                                                                       ‫رلنا:دیگه داری اون روی منو!‬

                             ‫لوئیزباخنده گفت: روت مگه چطدر رات حاال که باال بیاد بزار بیاد باالتر ازمنکه نمیاد!‬

                                                                         ‫این دوتا...‬     ‫درنم وامونده بود از جربح‬

                             ‫لئون:یه دقیطه ساکت...شمادوتا خجالت نمیکشین که عین دوتا بچه بارم دعوا میکنین!‬

                                        ‫رلنا:اون خجالتو تو بای بکشی که بدون مشورت من اینو ورداشتی آوردی!‬

                                               ‫لوئیز:این به درخت میگن خانوم به اارر محترمو درباطن مزخرف!‬

        ‫رمینکه رلنا اومد جواب بده...زمین لرزید...بمدش رممون به پائین سطوط کردیم چون زمین ازرم باز شد...‬

    ‫وقتی اقتادم سریع یه جایی واسه پنارگاه پیدا کردم...گردوغبار نمذاشت رلناو لوئیزو ببینم ...وقتی جو عادی شد‬
                    ‫دیدم رلنا بغل لوئیزه...نه باون دعواشون نه به این بغل کردنشون بین یه مشت خل گیر افتادم!‬

                                                                                                       ‫لوئیز:خوبی!‬

                                                                                                   ‫رلنا:آره خوبم...‬

  ‫تازه اطرافمون رو کامال دیدم یه پله مارپیچ خیلی بلند به سمت باال اونجانمایان بود تطریبا یه گودال که نور به داخل‬
‫میزد برای خروج اونجابود مملوم بود از یه طرف کلیاا درمیایم... بادیدن یه جام افتاده رویه سکو رلنا از بغل لوئیز‬
                                                                                       ‫اومد بیرون وبه سمتش رفت!‬

                                             ‫رلنا:دبرا...عزیزم...چشاتو باز کن من اومدم..توروخدا چشاتو باز کن!‬

          ‫منو لوئیز رم به سمتش رفتیم...یه لباس حریر کوتاه آبی بیشتر تنش نبود...وضمش خیلی وحشتناک بود!‬

                                                        ‫رلنا:لمنتی بیدارشو من به غیر ازتو کایو ندارم توروخدا...‬



                                                                                                           ‫911‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                        ‫دبرا باحالت بی جونی چشاشو باز کرد..رلنا با خوشحالی بغلش کرد...‬

                                                                        ‫دبرا:چرا اومدی اینجا تورم میکشن!‬

                  ‫رلناباشوخی گفت:رنوز نتوناتم یادت بدم باید وقتی بیدار میشی سالم کنی خجالت نمیکشی؟‬

                                                                                    ‫دبرا لبخند کمرنگی زد!‬

                                         ‫لوئیز:بهتره بریم این دیوار خیلی ساتنباید از پله را سریع بریم باال!‬

                               ‫رلنا خواست دبرارو کول کنه که لوئیز گفت: سنگینه بدش به من لجبازی نکن!‬

‫رلنا دستشو پس زدو گفت:نه محاله بزارم بغلش کنی لوئیزمن خودم میارمش درضمن من جنازه خواررمو رودوش‬
                                                                   ‫تو نمیندازم چه برسه باینکه کولش کنی!‬

                                                    ‫شد رلنا اونو زمین بزاردش!‬     ‫دبراباسرفه رای مکررباع‬

                         ‫رلنا:نگران نباش االن میریم بیرون بمدش مداوات میکنیم یه خورده دیگه تحمل کن!‬

                                                                    ‫رلنا اومد بغلش کنه که دستشو پس زد!‬
                                                                         ‫دبرا:ولم کن برید اینجا امن نیس...‬

                                                                                    ‫رلنا:باشه بارم میری....‬

      ‫دبرا دادزد:نه بارمی درکار نیس برید تا چن دقیطه ی دیگه اینجا تبدیل به جهنم میشه برید خوارش میکنم!‬

   ‫دوبارربه سرفه افتاد...به طرز وحشتناکی تمام تن و بدنش کبود شد..رلنا رفت طرفش که لوئیز محکم گرفتش!‬

                               ‫رلنا:ولم کن مگه نمیبینی حالش بده باید یه بالگرد اعزام کنیم...لمنتی ولم کن!‬

                                                                 ‫لوئیز:آروم باش... رلنا نباید نزدیکش بشی‬

                 ‫دبرا به طرز فجیح چشاش کامل قرمز شده بود ...درس مثه یه ریوال داشت تغیر شکل میداد...!‬

       ‫آلبرت بادونفر پشت سرش باالی پله ااررشد..دستش به سمت دبرا بود انگار اون داشت کنترلش میکرد!‬

                                                                         ‫رلنا:آشغال باراش چیکار کردی...‬

       ‫آلبرت:به...به شمارام که اینجایین پس روس مرگ کردین که سرو کله تون توممدن من پیدا شده ران!؟‬



                                                                                                   ‫111‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

         ‫لئون:اینجا متملق به تو نیس آلبرت تا خارج شدن قطره خونتو به چشم نبینم این جزیره رو ترک نمیکنم!‬

                                                                                          ‫آلبرت:خواریم دید!‬

     ‫دبرا به رلنا حمله کرد که اسلحمو در آوردم بهش شلیک کردم...لوئیزم رلنارو گرفته بود نمیذاشت نزدیکش‬
 ‫بشه!...باتیری که به سرش خورد افتاد زمین ولی مثل اینکه بدتر شد چون دوباره داشت تغیر شکل میداد...بزرگتر‬
                                                                             ‫شدوقیافه اش وحشتناک تر شد...‬

‫رلنا:نزنینش خوارش میکنم...لوئیز نزنش...ممدن درحال ریزش بود...دبرا فط سمی داشت به رلنا حمله کنه چون‬
                                                                    ‫خواررش بودو اونو یه وسیله تولید میدید!‬

                  ‫رمینکه اومد لوئیزو بزنه صدای تیرتو کل ممدن پیچید...تیر از پشت سرم به دبرا برخورد کرد!‬

                                                         ‫با تمجب به ایدا نگاه کردم برام عجیب بود اونو ببینم!‬

                                                                              ‫لئون:ایدا تو اینجا چیکارمیکنی؟!‬

         ‫ایدا:بمدا برات میگم فمال باید سریع از اینجا خارج شیم...سریع از پله را بال میرفتیم تا به ورودی برسیم!‬

                  ‫ایدا به دبرا تیراندازی میکرد ورلنام که از حال رفته بود بادست بغلش کردو از پله را باال رفتن!‬

‫دبرا که رر لحظه وحشی تر میشد به طرف ایدا خیز برداشت یکی از پله را شکاته بود وایدا بهش نزدیک تر میشد‬
                                         ‫دبرا ررلحظه که نزدیک ایدا میشد ایدا به لبه پرتگاه نزدیک تر میشد!‬

                                                                                                      ‫............‬

  ‫لئون:ایدا عطب نرو وایاا...ولی دیر شده بودو ایدا پرت شدفورا یه طناب به کناره پله چوبی باتم وبمد درو کمرم‬
                       ‫محکم کردم و به سمت ایدا رفتم ....دیگه چیزی نمونده بود که نطش زمین بشه گرفتمش‬

                                         ‫از ترس رنگش پریده بود....با لبخند گفتم:رنگت پریده ترسیدی آره؟‬

                                                                                   ‫ایدا:نه منو ترس...!!!محاله !‬

 ‫با طناب خودمونو کشوندیم باال ...به کناره پله رسیده بودیم که یهو ایدا به طرف پائین کشیده شد...محکم دستشو‬
                                                                                                       ‫گرفتم!‬

                           ‫لوئیزو رلنا از خروجی خارج شده بودن..اصال حواسم به دبرا نبود که رنوز زنده است!‬




                                                                                                      ‫111‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

  ‫پارامو الی نرده چوبی پله که طناب بهش وصل بود گیرداده بودم ...به پائین نگاه ردم که دیدم دبرا محکم ایدا رو‬
                                                                 ‫گرفته ومیخواد باخودش بکشوندش پائین...‬

                                                                    ‫نرده چوبی ررلحظه ترکش بیشتر میشد!‬

                                                         ‫ایدا:لئون منو ول کن...وگرنه رردومون میفتیم پائین!‬

                                              ‫سمی کرد دستشو از تو دستم بیرون بکشه که محکم تر گرفتم...‬

                                    ‫ایدا:لمنتی ولم کن وگرنه تورم میفتی....رنوز خیلی کار داری میگم ولم کن!‬

‫لئون:واسه چی اومدی لمنتی ...مگه نرفتی تو؟!انطدرلجبازی نکن چون ولت نمیکنم...درضمن اگه عرضه نجات دادنتو‬
                                                                  ‫نداشته باشم باید به پلیس بودنم شک کنم!‬

 ‫اسلحه مو درآوردم و به مغز دبرا نشونه گرفتم...شلیک کردم...دوتائیمون پرت شدن دبرا رو دیدیم..ایدا بهم نگاه‬
                                              ‫کرد..قطره اشک آروم از گونه اش پائین اومد!...بهش لبخند زدم!‬

‫کشیدمش باال....وقتی کشوندمش باال محکم بغلم کرد...شاخ درآوردم...{ون رمیشه من پیش قدم میشدم ولی ایندفه‬
                                                                                               ‫برعکس بود‬

                                                                          ‫منم بغلش کردمو نوازشش کردم!‬

‫صورتشو بین دستام گرفتم نفاش صورتمو نوازش میدادقلبم به تپش افتاده بود...فاصله ام با راش ررلحظه نزدیک‬
 ‫تر میشد..که باصدای فوران آبتوجه رردومون رفت به سمت آب...محکم دستشو گرفتمو از پله را باال میرفتیم آب‬
                                                   ‫باسرعت زیاد باال میومد...سریع به سمت خروجی رفتیم......‬

                                                                                             ‫.....................‬

        ‫خیس آب شده بودیم...کلیاا کامل خراب شد و آب داغونش کرد بارزار بد بختی از کلیاا بیرون اومدیم!‬

               ‫لوئیزورلنارو دیدیم که زیر یه درخت نشاتن, رلنا به درخت تکیه داده بودو داشت آب میخورد...‬
                                                                   ‫لوئیز:کجابودین شمادوتا نگرانتون شدم...‬

                                                                           ‫لئون:مگه ندیدی کلیاا چی شد؟!‬

                              ‫لوئیز:اونکه مملوم بود خرابکاری جفتتون بود ولی منظورم.....(منو یه گوشه کشوند‬

                                                                              ‫لوئیز:سر دبرا چه بالیی اومد؟!‬




                                                                                                     ‫211‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                                                 ‫لئون:مرد...‬

‫لوئیز:خودت ب رو به رلنا خبر بده من اگه برم قتل دبرا رم میندازه گردن من فمال که به جرم نکرده گنارکاریم...االن‬
                                                              ‫قتل دبرارم بندازه گردنم میشم قاتل زنجیره ایی!‬

                                                              ‫خنده ام گرفته بود....روده بر شدم از حرفش....!‬

                      ‫لئون:به جای اینکه انطدر دیگرانو بخندونی بلند شو برو به رلنا برس از جزیره ببرش باشه؟‬

                ‫لوئیز:نمیاد درضمن اگه ببرمش دوباره درخواست طالق میده الاقل اینجائیم نمیتونه فمال کاری کنه!‬

                                    ‫لئون:به رر حال خودانی از من گفتن بود مرقبش باشو سمی کن قانمش کنی!‬

                                                  ‫لوئیز که جدی شده بود...یه لبخند کمرنگی زدو ازم دور شد...‬

                                     ‫به طرف رلنا وایدا رفتیم...ایدا که بهش گفته بود سمی داشت آرومش کنه..‬

‫رلنا:دبرا فط یه قربانی بود...مادرم زندگی رممونو سیاه کرد اگه باآلبرت رمکاری نمیکرد شاید االن نه من نه دبرا‬
                                                                                                 ‫اینجابودیم!‬

                                                                                   ‫ایدا:چاره ایی نداری جز...‬

                                                                           ‫رلنا:جز انتطام از آلبرت رمینو بس!‬

                                                                            ‫********************‬

                                                                                                ‫شری****‬

                                                                                        ‫جیک:رنوز دنبالمونه!‬

          ‫منکه به نفس افتاده بودم...گفتم:فکرنکنم...من نمیدونم چرا دست از سرمون برنمیداره...خاته ام کرده!‬

                                                        ‫جیک:تنها ردفش کشتن توئه و بردن من پیش آلبرته!‬

                                                                                  ‫شری:مثله اینکه رفت بریم!‬

                                    ‫رمینکه بلندشدم ...افتادم توبغل یه نفر..دقت که کردم دیدم توبغل جیک ام!‬

                                            ‫شاخ درآوردم ...اصال به ریچ وجه انتظار چنین رفتاریو ازش نداشتم!‬



                                                                                                    ‫311‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                                     ‫شری:این چه کاری...‬

                                                    ‫نذاشت حرفمو بزنم آروم انگشت اشارشو رولبم گذاشت‬

                   ‫جیک:ریس!انطدر تطال نکن...صدای پای نمایس میاد واسه رمین کشیدمت یه کنار که نبینتت!‬

     ‫یه سطل که سهله یه بشکه آب یخ انگار روسرم خالی کردن..منه احمق چه فکری کردم اونوقت این چه فکری‬
  ‫میکنه..یه آن دلم واسه خودم سوخت...واقما دلم میخواست بغل کردنش دلیل دیگه داشته باشه...خودمم نمیدونم‬
                                   ‫واسه چی از این پاره خوخواه لجباز خوشم میاد یه جورایی اونومالک خودم‬

                                                                                             ‫میدوناتمش!‬

                                                                  ‫با احااس حطارت دنبالش راه افتادم........‬

                                                                                            ‫کریس****‬

                                                                        ‫دیگه نمیزازچنگم دربری..فهمیدی!‬

                                           ‫جیل:نه نمیفهمم رر دفه ام فرصت گیربیارم از چنگت فرار میکنم !‬

   ‫الرا:کریس باه...به خاطر خدا تمومش کن..من مدرک دارم میتونیم بی گناری جیل وثابت کنیم رم جیل رم ایدا‬

‫کریس:باشه ررمدرکی رات تودادگاه مملوم میکنیم این خانومم تااونموقع بازداشته!درضمن اسم اون عوضیو پیشم‬
                                                                                                   ‫نیارین!‬

‫الرا:من کاپیتان وفرمانده کل پلیس شهرم پس باید ازم دستور بگیری گفتم ولش کن از این به بمد رم جیل رم ایدا‬
                                                  ‫رو منبازداشت میکنم قولم میدم ریچ نطشه ایی توکار نباشه!‬

                                ‫کریس:مائول دستگیری جیل وایدا منم اینم حکمم حاال جیل پیش من میمونه!‬

                                                   ‫ایدا:کریس صبر کن میخوام رو در رو بارات صحبت کنم!‬

                                           ‫صداس وقتی به گوشم خورد با عصبانیت روموطرفش برگردوندم!‬

                ‫کریس:باالخره ااررشدی...آره..واقما بی رحمی ایدا انطدر ازت بدم میاد...که نمیخوام نگات کنم!‬

                                                                                   ‫ایدا:اون نفری که دیدی‬




                                                                                                  ‫411‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                  ‫کریس:ریچی نگووووووووو! ریچی نگو!‬

 ‫ایدا:دادنزن کریس بزار حرفمو بزنم گفتم,رزاربارم گفتم من اونی نیاتم که تو فکر میکنی باور کن اون یه نفره‬
                                                                                               ‫شبیه من !‬

                                                                          ‫کریس:انطدر چرت وپرت نگو!‬

                                                                                  ‫ایدا:چرت نیس واقمیته !‬

                        ‫لئون که تا اون موقع ترجیح داده بود ساکت باشه به طرفم اومد...یه سی دی بهم داد...‬

                                                ‫میشه حرفشو باور کنی !‬     ‫لئون:بیا اینوبگیر مدرکیه که باع‬

                                                                               ‫مشتاق شدم فیلمو ببینم....‬

                                                                                   ‫کریس:ببرینش داخل...‬
‫افراد جیلو داخل بالگرد بردن...حرفی برای گفتن نداشتم نمیتوناتم ایدارو ببخشم مطوئنم مدرک درست ودقیطی‬
                                                                                                   ‫نیس!‬

                                                                                       ‫لئون:سی دیو ببین!‬

                                                                                   ‫کریس:ایدام بامن میاد!‬

                                                                          ‫لئون:به اون کاری نداشته باش!‬

                                                        ‫کریس:ماائل شخصی و قاطی ماائل کاریت نکن!‬

                                                                                           ‫لئون:گفتم نه!‬

                                                                               ‫کریس:اصال توچکارشی!؟‬

                                                                                    ‫لئون:به خودم مربوطه!‬

                                                                           ‫کنم!‬     ‫مجبور شدم باراش بح‬

                                                                                  ‫کریس:لئون عصبیم نکن!‬

                                         ‫لئون:تو فمال داری بارمه لجبازی میکنی نزار از اسلحه استفاده کنم!‬




                                                                                                 ‫511‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                               ‫رمانسرا‬

                                                ‫با اینکه بهترین دوستم بود اون موقع دلم میخواست خفش کنم!‬

                                                                                                          ‫..........‬

                                                                            ‫به روی رم دیگه اسلحه کشیدیم!‬

                                                                          ‫الرا:این چه کاریه باه ! کریس برو!‬

                                      ‫کریس:از آدمایی که به خاطر منافع خودشون حق دیگرانو میخورن متنفرم!‬

                              ‫لئون:منم از آدمایی که انطدر خوخواه و مغرورن فط خودشونوخوب میبینن متنفرم!‬

  ‫الرااسلحه دوتائیمونو گرفت با نفرت لئونو دیدم یاد اون موقمهایی که مثه دوتا برادر بودیم افتادم ..رفتم نزدیکش‬

                                           ‫کریس:فکر میکردم برادرمی ولی االن فکر میکنم دشمن خونی رمیم!‬

                                    ‫نشدم اومدم سوار رلی کوپتر شدمو از اون محی دور شدم!‬        ‫منتظر ادامه بح‬

  ‫سی دیو تودستم فشار دادم..تصمیم گرفتم سی دیو بزارم لپ تابمو درآوردم سی دیو داخلش گذاشتم فیلم پخش‬
                                                                                                      ‫شد........‬

                                                                                              ‫......................‬

       ‫با ناباوری داشتم به فیلم نگاه میکردم...تصورش واشم غیرقابل باور بود..یمنی این کیه که انطدر شبیه ایداس!‬

   ‫به جیل نگاه کردم سرش پائین بود خیلی مظلومانه نشاته بود..دوس نداشتم اتفاقی واسش بیفته حیف که مدرک‬
                                                            ‫درستی ازش ندارم وگرنه بیگناریشو ثابت میکردم!‬

       ‫یه پرونده رم الرا بهم داده بود اونم نگاه کردم...رمه چی برعلیه باباش بود ولی چون مرده بود حتما مردم از‬
                                                           ‫دخترش تطاص میخواستن...پرونده رو کامل خوندم!‬

‫جیل:رمه چی علیه منه حطمه به عمم گفتم تالش بی فایده اس پدرم ررکاری کرده واسه رفاه من انجام داد یمنی حق‬
‫دیگرانو خوردو به خاطر من پس مردم حق دارن که من تاوانشو بدم زیاد خودتو خاته نکن به جایی نمیرسی ررچی‬
                                                            ‫تو این پرونده اس از فینکس کش رفتم ..راستی یه‬

                                                                             ‫جا خودکاری تو جیبمه‬         ‫جمبه م‬

‫توش دوتا نمونه ویروس اصله که بابام قبله مرگش اونارو به فینکس داده بود حاالم من کش رفتم پس جرمم سنگین‬
        ‫ترشد!موقمی که پیداشون کردم داخل کیف ساماونت بود ولی تو اینا گذاشتم تا کای متوجه نشه!بیا بگیر!‬



                                                                                                       ‫611‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                    ‫رمانسرا‬

   ‫رفتم نزدیکش...دستش باته بود خودم از تو جیبش درآوردم...در جمبه رو باز کردم ...خودش بودباید سریع به‬
                                                                                       ‫مرکز میفرسادم!‬

          ‫تو این چن ساعتی که داخل بالگرد بودیم ریچ حرفی بینمون ردوبدل نشد حتی یک کلمه رم جیل حرف‬
  ‫نمیزد..بااینکه باید دستگیرش میکردم حاابی از کرده خودم پشیمون بودم..یه حس بخصوصی نابت بهش داشتم‬
                                              ‫کم کم داشتم ازش خوشم میومد...نگارش قانمم میکرد که بی‬

                                                                   ‫گناره فط حیف که رمه چی علیه اونه‬

                                                                   ‫***********************‬

                                                             ‫کریس:الو کلر توناتی ردی چیزی پیدا کنی؟‬

                                                                                       ‫کلر:کای نیس؟‬

                                                                ‫کریس:نه کای نیس راحت بگو چی شد!؟‬

‫کلر:دنبال مدرکیم یه نفر به اسم دانکل مک که فهمیدیم دوست آلبرت ووسلره پیداش کردیم فکر میکنم از راب ی‬
    ‫بین رئیس جمهورو آلبرت وسکر خیلی چیزا میدونه پیرس داره ازش بازجویی میکنه ...خداکنه اعتراف کنه اگه‬
                                              ‫اعتراف کنه بیگناری جیل تا یه حدودی ثابت میشه...راستی سی‬

                                                                                           ‫دیو دیدی؟‬

      ‫کریس:آره باتمام مدارکی که دستم بود برات فرستادم ...فط کلر من میخوام بی گناری رردوشون ثابت بشه‬
                                                                                             ‫فهمیدی؟‬

                                                                             ‫کلر:رردوشون یا فط جیل!‬

                                                 ‫کریس:االن وقت شوخیه؟! کارتو انجام بده...فمال خداحافظ!‬

   ‫بی گناری ایدا صد در صد تائید میشد فط جیل بود که به دانکل باتگی داشت!اگه اعتراف نکنه کارم ساخته اس!‬

                                                             ‫رفتم پیش جیل باید قضیه رو بهش میگفتم ...‬

                                                ‫کریس:کلرو پیرس دنبال کارتن یه نفر به اسم دانکل مک ...‬

               ‫رمینو که گفتم آبی که داشت میخورد پرید توگلوش باتمجب نگاش کردم پشتش زدم تا بهتر شه!‬
                                                                                       ‫کریس:خوبی؟...‬



                                                                                              ‫711‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

                                                                                     ‫فط سرشو تکون داد...‬

                                                                             ‫کریس:ببینم دانکل و میشناسی!‬

                                                                                         ‫جیل:برادر ناتنیمه!‬

                                                                              ‫با تمجب وبهت نگاش کردم...‬

‫جیل:برادر خونی من نیس پنج سالم که بود پدرم اونو آورد خونمون شب بودو روا رم سرد بود...مامانم خیلی باراش‬
‫جور شد طوریکه از منکه از خونش بودم بیشتر دوسش داشت حاودی نمیکردم چون دانکل بامنم خوب بود فط از‬
                                                         ‫بابام بدش میومد نمیدوناتم چرا رروقتم از بابا سوال‬

     ‫میکردم که دانکل و چجوری پیدا کردی چیزی نمیگفت منم زیاد پا پیچش نمیشدم تااینکه سیزده سال گذشت‬
   ‫رجده سالم بود دانکل شش سال ازم بزرگتر بود ...اون موقمها دیگه نگارش برادرانه نبود شبا از ترسم در اتاقمو‬
                                                     ‫قفل میکردم به مامان گفتم ارمیتی نداد میدوناتم بابارم‬

                                                                           ‫ارمیتی نمیده بهش چیزی نگفتم !‬

‫یه شب چون میگرن دارم ررشب قرص خواب آور میخورم اونشب زود تر ازرمه خوابیدم چون طبق مممول مهمونی‬
    ‫داشتیم خوابم برده بود که احااس سرما کردم ازخواب پریدم دیدم دانکل کنارم نشاته دستاشو تو مورام فرو‬
                                              ‫کرده...انطدر جیغ زدم که از پنجره فرار کرد مامان بابا رم فوری‬

 ‫اومدن تو اتاق چون در قفل بود شکاتنش ررچی بهشون میگفتم باورشون نمیشد... یهو دیدم رمون موقع دانکل و‬
                                                                ‫دیدم با لباس رسمی مهمونی داخل اتاق شد....‬

                                                                                               ‫...................‬

                                                                                            ‫دانکل:چی شده!‬

              ‫مامان:ریچی خانوم خواب دیده تو رفتی سروقتش..ولی ببین جیل دانکل پائین بوده تو خواب دیدی!‬

                                    ‫جیل:عوضی رمین چن دقیطه ی پیش اینجا بودی با لباس راحتی خیلی رذلی!‬

                                                                     ‫مامان:با برادرت درس صحبت کن جیل!‬

                       ‫جیل:اگه واقما مثه برادربارام بود که شبا از ترسش درو قفل نمیکردم که از پنجره بیاد تو!‬

                                                        ‫بابا:دانکل جیل ریچ وقت دروغ نمیگه اذیتش کردی؟!‬



                                                                                                     ‫811‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                         ‫دانکل:به ریچ وجه من پیش شما بودم فکر کنم جیل و باید به یه پزشک نشونش بدیم !‬

                                                                                       ‫جیل:دیوونه خودتی‬

                            ‫مامان:جیل مودب باش وتمومش کن مهمونیو به خاطر یه خواب بیخود به رم ریختی!‬

                                                          ‫جیل:رمتون برید به جهنم ازتو متنفرم برید بیرون!‬

                                 ‫مامان:آدام فردا به پزشک خونوادگیمون تماس بگیر این دختر پاک خل شده !‬

                                                                                           ‫.......................‬

  ‫جیل: دانکل یکی از پات ترین مردتو زندگیم بوددرس مثه آلبرت یکاال بمدش مامانم از بابام جداشدو با دانکل‬
   ‫رفت لندن رمشون فکر میکردن من روانیم تنها کایکه باورم داشت بابام بود انطدر که اون رم واسم پدر بود رم‬
                                                                                          ‫مادر,مادرم نبود!‬

                                                 ‫االنم که دستگیر شده خوشحالم...فط تو چین چیکار میکرد؟!‬

                                             ‫کریس:رنوز مملوم نیس ببینم چیز دیگه ایی نیس که بخوای بگی!‬

     ‫جیل:چرا...متیوفرانکلین یکی از دوستای نزدیک دانکل بود وقتی دانکل رفت پیش پدرم کار کرد در اارر پار‬
                     ‫خوبی بود ولی بازم نمیدونم مامانم اونو واسه این پیش بابا ومن گذاشت تا جاسوس ما باشه !‬

‫دیگه داشتم مطمئن میشدم جیل بیگناره با سمی کنم ثابت کنم اون تنهاس باید کمکش کنم رفتم نزدیکش نشاتم...‬

                           ‫کریس:کمکت میکنم بیگناریت ثابت بشه رم تو رم ایدا قبلش باید کمکم کنی قبوله؟‬

                                                                     ‫جیل:منم تالشمو میکنم باید چیکار کنم!‬

   ‫کریس:االن قرار بود من تورو ببرم بازداشگاه مرکز...ولی میخوام یه دفه مثه بطیه خالف کنم و از دستور سرپیچی‬
‫کنم ما به بازداشگاه مرکز نمیریم باید اون فردی روکه شبیه ایدا س باید پیدا کنیم بمدش میریم سراغ وسکرراتی!‬

                                      ‫جیل بل لبخند دستشو گذاشت تودستم ...یه جوری شدم ولی خوشم اومد!‬

                                                                                     ‫جیل:راتم تاآخرش !‬

                                                               ‫***************************‬




                                                                                                     ‫911‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                                                     ‫جیک‬

                                                                           ‫چشم دوختم بهشو نگاش کردم....‬

              ‫شری:جیک تو آدمی نیاتی که واسه حرف زدنت انطدر من و من کنی رمیشه رک حرفتو میزنی چیه؟‬

 ‫زبونم از کار افتاده بود تمام کلمات از ذرنم پریده بود نمیتوناتم جواب بهش بدم نزدیک چهار ماره تو این جزیره‬
                                                                ‫باراش آشنام ولی انگار رمین االن میدیدمش!‬

                ‫شری:اوووو! کجایی تو چرا زل زدی به من بیا بریم یه وقت نمایس سرو کله اش پیدا میشه را بیا!‬

                                                                                              ‫جیک:شری؟!‬

                                                        ‫شری:بله ببین اگه من ومن توکارت نیات حرفتو بزن!‬

                                                ‫جیک:چیزه....خوب...میدونی مخواستم... بگم که خیلی....خیلی!‬

                                                                                           ‫شری:خیلی چی؟‬

                                                                       ‫جیک:خیلی مراقب خودت باش رمین!‬
          ‫تندی ازکنارش رد شدم....اه لمنت بهت جیک چرا نگفتی بهش اه بمیری که نمیتونی عین آدم زرتو بزنی!‬

      ‫ازش خوشم اومده بود بااینکه خیلی بارم لجبازی کردیم وبازم میکنیم ولی بیشتر از قبل عاشطش میشم دوس‬
                                                   ‫داشتنیه زیاد ازمالقاتمون نمیذره ولی بهش عالقه پیدا کردم!‬

     ‫روا روبه تاریکی میرفت با تاریک شدن روا خیلی سرد شده بود..از تو میلرزیدم نگاری ب شری انداختم که تو‬
                                                                                    ‫خودش جمع شده بود ..‬

                                                    ‫شری:دارم یخ میزنم ...وایییییییی چرا روا اینطوری شد یهو!‬

                                                                                 ‫جیک:بیا ایکتو بنداز پشتت!‬

                                                                             ‫شری :خودت چی یخ میزنی که!‬

 ‫جیک:نه من چیزیم نمیشه تنت کن باید یه جایی واسه خواب پیدا کنیم تو این جزیره رمه چی خرابه حتی یه ماافر‬
                                                                                 ‫خونه ایی رتلی ریچی نداره!‬

‫شری:نه آلبرت نه بطیه ارالی مردم این جزیره به این چیزا احتیاجی ندارن مردمش که زامبیا وطبیمتا به رتل احتیاجی‬
                         ‫ندارن آلبرتم که تو کلیااس لزومی نداره اینجا چیزی داشته باشن! رمه چیو ازبین برده!‬



                                                                                                   ‫121‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

 ‫به یه میدون خیلی کوچیک رسیدیم بارونم شروع شده بودکه شدتش رر لحظه بیشتر میشدشری خیس آب شده‬
  ‫بود منم که تمریفی نداشتم کتمم داده بودم به شری! یه طویله خیلی کوچیک اونجابود که فط اونجا بود که سالم‬
                                                                            ‫مونده بود بارم رفتیم داخلش!‬

                                                                     ‫شری:نمردمو تو طویله رم خوابیده ام‬

                                                 ‫جیک:ببین کارمون به کجا رسیده که باید تو طویله بخوابم !‬

      ‫شری:جیک دارم میلرزم دستام حس نداره چرا اینطوری شدم........واییییییییییی!!!! چطدر سرده دارم میمیرم!‬

                                              ‫دساشو گرفتم مثه گلوله برق یخ بود رفتیم یه گوشه نشاتیم....‬

                                        ‫جیک: لباسات خیاه خیاه باید عوضشون کنی بیرون داره بارون میاد‬

                                                                               ‫شری: دیگه لباس ندارم ....‬

‫با وجود لباسهای خیس و روای سر بارون احااس میکردم تو کوره دارم میاوزم ...نمیدونم چه حای سراغم اومده‬
‫بود که میل شدیدیبرای لمس شری داشتم ولی بهشدت داشتم مطابله میکردم لباس خودم رو درآوردم وبه سرعت‬
                                                       ‫تن شری کردم ...انطدر میلرزید که نتونات چن تا از‬

                                                                                           ‫دکمه رو ببنده‬

                                                                 ‫...شلواردیگه ایی رم نه من داشتم نه اون !‬

                                                                                    ‫جیک:شلوارتو دربیار!‬

                                                                     ‫شری:نه نمیشه شلوار دیگه ایی ندارم!‬

                                                                   ‫جیک:میخوای مریض بشی گفتم دربیار!‬

      ‫لحنم انطدر محکم بود که بدون چونه زدن شلوارشو در آورد...حام شدید تر شد ای کاش نمیگفتم دربیاره‬

‫ررلحظه داغ تر میشدم با کاه که تو طویله بود خودمون پوشوندیم ولی شری رنوزم سردش بود..دستشو گرفتم...!‬

                                                                                             ‫شری****‬

          ‫وقتی دستامو گرفت به شدت تحریک شدم...داشتم آب میشدم تا حاال تواین شرای قرار نگرفته بودم!‬




                                                                                                 ‫121‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

       ‫شد میل بیشتری واسه بیشتر موندن توآغوشش داشته باشم‬        ‫جیک منوتوآغوشش فشرد گرمای تنش باع‬

         ‫جیک ریچی جز شلوار تنش نبود عضالت دستش که دورم پیچیده بود خیره کننده بود لرزشم کمتر شده‬
                                                              ‫بود.....جیک خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد !‬

                                                                                               ‫جیک:خوبی؟‬

                           ‫شری:نه خوب نیاتم رم احااس سرما میکنم رم احااس تنهایی بدجور عذابم میده‬

                            ‫جیک دستشو دور شونه ام محکم تر کرد..منم بالذت بیشتری توآغوشش فرو رفتم‬

                                              ‫جیک:من رمیشه پیشتم تو تنها نیاتی ...گرمت میکنم تا نلرزی‬

                                                         ‫شری:چطدر خوبه که اینطدر گرمی چطدر تنت داغه !‬

                                                                                                ‫جیک****‬

 ‫حرارت بدنم رمینطور باال میرفت به آرومی به گونه شری بوسه زدم دیگه طاقت این رمه نزدیکی رو بهش نداشتم‬
 ‫...نتوناتم تحمل کنم به سرعت لبهام رولبهای یخ زده شری گذاشتم ...دستام رو تک تک سمت دکمه رای لباسش‬
                                                                                    ‫رفت ........................!‬

                                                                                                ‫شری****‬

     ‫احااس سرمای شدیدی کردم .....چشامو باز کردم نگام رو جیک افتاد و بع به خودم نگاه کردم که ریچی تنم‬
                                                                                  ‫نبود...دیشب چی شد؟!!!‬

                                                                        ‫چن لحظه طول کشید بفهمم کجام!‬

                                                                    ‫من, تو آغوش جیک....دیشب!!!!!!!!!!!!!!!‬

   ‫جلوی درنمو گرفتم جیغ نزنم خاک توسرم ....تمام ذرنم پر از افکار ترسناک شد...شب قبل به جز بارو نو روای‬
                                                                   ‫سرد ولرزشم ...وایییییییی بیچاره شدم...‬

‫اومدم بلند شم دستای جیک دور کمرم حلطه شد ...عصبی شدم ...تنها لباس تنم لباس مردونه اون بود.....وای من چه‬
                                                                                                 ‫غلطی کردم‬

                                                          ‫جیک غرق خواب بود ...با عصبانیت صداش کردم‬

                                                             ‫شری:جیک بلند شو....مگه با تو نیاتم بلند شو‬



                                                                                                      ‫221‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                     ‫رمانسرا‬

                                                             ‫جیک خوبالو گفت:شری خاته ام بزار بخوابم‬

                    ‫یه سطل کنار انباری بود که از آب بارون پر شده بود ...سطل و برداشتم و روش خالی کردم!‬
                      ‫جیک با وحشت از خواب بیدار شد به قدری عصبی شد که نزدیک بود خودمو خیس کنم!‬

                                                                 ‫جیک:شری چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟‬

                                                                         ‫شری:بیدارنشدی بیدارت کردم!‬

                                                                                          ‫جیک:دیوونه!‬

                                                                             ‫شری:دیشب چی شده بود؟‬

                                                                              ‫جیک:نمیفهمم چی میگی؟!‬

                                                  ‫شری:خوبم میفهمی دیشب بین منو تو چه اتفاقی افتاد!؟...‬

                                       ‫جیک :فکر نمکینم اونطدر گیج بودی که ندونی چه اتفاقی بینمون افتاد!‬

                                                                            ‫شری:یمنی دیشب منو تو.....‬

                                             ‫جیک:مملومه که بارم بودیم یه نگاه به لباسات بندازی میفهمی!‬

    ‫شری:خیلی بدی جیک تو بهم تجاوز کردی میدوناتی حالم بده ولی ....اصال فکرشو نمیکردم انطدر پات باشی!‬

‫جیک عصبانی شد:بس کن شری خودتم دیشب راضی بودی!وگرنه دیشب مخالفت میکردی درضمن من از اون دسته‬
                                                                ‫پارا نیاتم که از یه نفر سو استفاده کنن!‬

                                             ‫شری:نه نبودم!من راضی نبودم پس چرا ازم سواستفاده کردی؟‬

                                       ‫جیک:یه بار دیگه میگم ...میگم من ازت سواستفاده نکردم چون....چو‬

                                                                                        ‫شری:چون چی؟‬

                                                                                ‫جیک:چون دوست دارم!‬

            ‫شری:باه! توجیح نکن منو تویی که تا دیروز بارم جنگ و دعوا داشتیم حاال میای میگی دوست دارم!‬

                                                         ‫جیک:تو رم منو دوست داری که بهم اجازه دادی!‬



                                                                                               ‫321‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                               ‫رمانسرا‬

                         ‫با عصبانیت لباسامو که خشک شده بودو پوشیدم و از اون طویله نکبت بار زدم بیرون!‬

                                                                                            ‫جیک جلوم وایااد!‬

                                                                                                     ‫جیک:کجا؟‬

              ‫شری:برو کنار رر غلطی خواستی بارام کردی چیه نکنه راضی نشدی!رمه حرفاتم کشکه برو کنار!‬

‫جیک:نمیرم زیاده روی نکن شری رو اعصاب منم راه نرو ...دیوونه اگه بری بیرون که نمایس پیدات کنه زنده ات‬
                                                                                                        ‫نمیزاره!‬

‫بدون توجه بهش داشتم میرفتم که گفت:چون تاحاال پیش من بودی بهت آسیب نزده االن بری بیرون وپیدات کنه‬
                                                             ‫درجا میکشتت!درضمن من میدونم پدرت کجاس!‬

           ‫سیخ سر جام وایاادم یه جوری شدم...دوست نداشتم به طرز زجر آوری اونم به دست نمایس بمیرم‬

         ‫مجبور شدم یه جوری باراش کنار بیام حطش یه سیلی نون وآب دار بود ولی االن فمال کارم پیشش گیره‬

                                                                                            ‫شری:پدرم کجاس؟‬

                                                              ‫جیک:قول بده جایی نری منم بهت میگم کجاس!‬

                                                                   ‫شری:خیلی وقیحی! باشه قول میدم کجاس؟‬

                                  ‫جیک:نشد خودم میبرمت نگران نباش دروغ نگفتم باورکن میدونم کجاس !‬

                                  ‫خدایااااااااااااااا! تا این حد خوار نشده بودم که یه نفر اینطوری به بازیم بگیره!‬

‫شری:وای به حالت....وای به حالت اگه دروغ گفته باشی یمنی کاری بارات میکنم که تمام عالم به حالت گریه کنن!‬

                         ‫جیک:باشه با اینکه کاری بارام میکنی که یه نفر آدمم به حالم گریه نمیکنه ولی قبوله!‬

                                                    ‫کفشمو ازپام در آوردم به طرفش پرت کردم جاخالی داد !‬

                                              ‫شری:وایاا منو ماخره میکنی رنوز اون روی منو ندیدی وایاا!‬

                                                                             ‫********************‬

                                                                                                      ‫رلنا****‬



                                                                                                        ‫421‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

                                 ‫رلنا:دبرا اومدی کجا داری میری بیا نرو عزیزم!نبرینش....مگه کرید باشمارام!‬

                                                          ‫آلبرت:دیدی چه خوب از خواررت پذیرایی کردم!‬

                                                                                   ‫رلنا:عوضی ولش کن....‬

                                                                                ‫رلنا:نه نرو....نرو....نرو......‬

                                                             ‫باوحشت از خواب پریدم ...لوئیز به طرفم اومد!‬

                                                                        ‫لوئیز:چیزی نیس خواب بد دیدی؟!‬

                                                                           ‫صدای دبرا رنوز تو گوشم بود..!‬

                                                                              ‫رلنا:چه بالیی سر دبرا اومد!؟‬

                                                                                        ‫لوئیز:.....................‬

                                                   ‫رلنا:چرا جواب نمیدی لوئیز؟! میگم چه بالیی سرش اومد!‬

                                     ‫لوئیز:اون دیگه خواررت نبود خواررت ازوقتی که گیر آلبرت افتاد مرد...‬

                                 ‫به پهنای صورت اشک میریختم دیگه ریچ کایو نداشتم تنهای تنها شده بودم!‬

                                                 ‫رلنا:دیگه ریچ کای برام نمونده رمه خانوادمو ازدست دادم!‬

                                                                            ‫لوئیز:منو چی؟واست غریبه ام؟‬

   ‫از ته قلبم دوسش دارم ولی قتل بابام چی ؟ احااسم بهم میگه بی گناره وباید دوسش داشته باشم ولی عطل حکم‬
                                                                                  ‫میکنه که اون قاتل بابامه!‬
                                                                                                    ‫رلنا:بابام...‬

‫لوئیز:خودت خوب میدونی منو پدرتمثه یه پدرو پار بودیم اون شبی که باباتو کشتن من چون یکی از پروندرا رو جا‬
  ‫گذاشته بودم اومدم اداره! قبلش بابات زنگ زد گفت تا فردا نرم مرکز انگار میدونات قراره چه بالیی سرش باید‬
                                     ‫بهم گفت مراقب تو باشم .....خیلی نگرانش شدم تصمیم گرفتم برم مرکز‬




                                                                                                        ‫521‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

‫وقتی رسیدم جنازه خونی بابارو دیدم انطدر حالم بدشد وقتی بغلش کردم تمام لباسم پر خون شده بودصدای چن نفر‬
 ‫اومد که انگار داخل بودن منم رفتم دنبالشون از در اصلی خارج شدن بمدش رئیس پلیس ونیرورا رمون موقمی که‬
                                 ‫من از در اومدم بیرون که دنبالشون برم دستگیرم کردن...فکر میکردن میخوام‬

                                                                 ‫فرار کنم ررچی بهشون گفتم باور نکردن!‬
                                      ‫رلنا:رمه حرفات ااررا واقمیت داره ولی...ولی اصال چجوری آزاد شدی؟‬

                                                    ‫لوئیز:وقتی فهمیدم رفتی جزیره راکفورت.......فرار کردم!‬

                                                   ‫رلنا:دیوونه شدی لوئیز اینطوری جرمتو سنگین تر کردی !‬

     ‫لوئیز:چیکار کنم اگه من به موقع نمیرسیدم که شدی بودی یکی مثه دبرا!االنم فینکس دنبالمه ولی اون شبی که‬
   ‫دستگیرم کردن فینکس نبود بمدش مثه عجل مملق پیداش شد...دلیل دیگه اومدنم به اینجا پیدا کردن مدرک و‬
                                                        ‫قاتل اصلیه مطمئنم سر وتهش به وسکر مربوط میشه!‬

               ‫رلنا:مجبورم حرفاتو بار کنم حیف که یه جورایی دوست دارم وگرنه اصال یه درصدم باور نمیکردم!‬

                                                            ‫لوئیز:قربون خانمی خودم برم خیلی دوست دارم!‬

                                                                           ‫رلنا:خودتو لوس نکن!پرو شدیا‬

                                                                            ‫لوئیز:نه اینکه تورم بدت میاد!‬

                                                                                    ‫رلنا:ازت ممنونم لوئیز‬

                                             ‫سریع گونشو بوسیدمو گفتم:اینم به خاطر کمکایی که کردی بهم!‬

                                                                                ‫لوئیز:حاال نوبت منه که.....‬

                                                                                         ‫رلنا:اگه توناتی...‬

                                                                     ‫لوئیز:نشونت میدم!وایاا االن میگرمت‬

                                                                                 ‫پا گذاشتم به فرار............‬

                                                        ‫*******************************‬

                                                                                              ‫آلبرت****‬




                                                                                                     ‫621‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                      ‫آلبرت:لمنتیا پس دارین چه غلطی میکنین مگه تو ممدن از بین نرفتن!‬

             ‫مایکل:نه قربان ....لئون زرنگتر از این حرفاس باالخره چن دوره ایی بارم بودیم من میشناسمش!‬

            ‫آلبرت:اینطور میشناسیش اونوقت نتوناتی کلکشو بکنی احمق آخه من به تو چی بگم!االن کجان؟‬

                                                            ‫مایکل:نمیدونم باید پیداشون کنم!فط قربان...‬

                                                  ‫با عصبانیت رومو طرفش کردم وگفتم:چی؟ یاال بگو!!!!!!!!!‬

                                                                 ‫مایکل:کریس و جیل اینجارو پیدا کردن!‬

                                                          ‫از شدت خشم لیوان مشروبو پرت کردم رو میز!‬

                                                                     ‫آلبرت:چطوری اینجارو پیدا کردن؟‬

‫مایکل:اونش مملوم نیس فط لئون و ایدا و بطیه افرادشون شرق جزیره رو دارن روش تحطیق میکنن از ساالزارو‬
                                                                                    ‫ستلر رم خبر دارن!‬

 ‫یطه ی مایکل و گرفتم :آخه بیشمورررررر تو که بلد نیات یه کار انجام بدی واسه چی اومدی این خراب شده!‬

                                    ‫مایکل:قربان خوارش میکنم....اصل...اصال قول میدم جنازشونو براتون...‬

 ‫آلبرت:جنازه میخوام واسه چی احمق ..اصال اون عوضیا چطوری این جزیره رو پیدا کردن رمشونو زنده میخوام‬
                                                                 ‫بخصوص ایدا وجیل ورلنا...فهمیدی ابله!‬

                                                                             ‫مایکل:ب...بل....بله فهمیدم!‬

                           ‫آلبرت:حاال گمشواااااا ریختتو نبینم!درضمن جیک و سالم ازت میخوام پیداش کن!‬

                                                               ‫-:چی شده عزیزم چرا صدات و میبری باال‬

                                                                   ‫آلبرت:ناتاشا ریچی خوب پیش نمیره!‬

                               ‫ناتاشا:به خاطر اینه که چن روزه مشت ومال ندادمت بلند شو بلند شو بریم ...‬

   ‫بالخره گیرتون میارم این جزیره رمش مال منه کایکه پاشو بدون اجازه تو خونه ام بزاره له اش میکنم!!!!!!!!‬

                                                              ‫**************************‬




                                                                                                ‫721‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                                            ‫پیرس****‬

                                                ‫پیرس:دانکل نمیخوای جواب بدی...تو توچین چیکار میکنی؟‬

                                                                 ‫دانکل:به کای بخصوص به تو ربطی نداره!‬

                                                                                 ‫موبایلم زنگ خورد.........‬

       ‫پیرس:الو کریس پیدا کردی؟............جیل خوبه ....نه آره نمیتونم صحبت کنم بمدا بارات تماس میگیرم!‬

                                                                                         ‫دانکل:جیل کیه؟‬

                                                           ‫چشمامو ریز کردمو گفتم:جیل؟؟؟؟ میشناسیش؟‬

                                                                     ‫دانکل:نه....نه یه شبارت اسمیه ..رمین‬

                                                                     ‫پیرس:اون جیلی که تو میشناسی کیه؟‬

                                                                          ‫دانکل:گفتم که یه شبارت اسمیه!‬

                                                                                ‫پیرس:عصبیم نکن بگواااااا‬
                                                                                        ‫دانکل:...رمارمه!‬

                                                                                         ‫پیرس:فامیلیش؟‬

                                                                                       ‫دانکل:بن فورد!!!!!!‬

                                                             ‫سیخ سر جام وایاادم.....رمه چی از سرم پرید!‬

                ‫پیرس:چرت وپرت نگو خیلی را جیل ومیشناسن....سو استفاده نکن که جرمت سنگین تر میشه!‬

                           ‫دانکل:میتونی شناسناممو ببینی من دروغ یه کای نمیگم...یمنی دروغ تو کارم نیس!‬

                                                                      ‫به محافظ اشاره کردم وسایالشو بیارن‬

                                             ‫پیرس:وای! به حالت اگه این مزخرفاتی رو که میگی دروغ باشه!‬

‫کیفشو باز کردم شناسنامشو پیدا کردم..........ونگاه کردم..............رمه چی درس بود جیل بن فورد رمارش بود!‬

                                                                                            ‫پیرس:جملیه!‬



                                                                                                  ‫821‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                         ‫دانکل با اعتماد به نفس گفت:بده برسیش کنن!‬

                                                    ‫پیرس: اینو ببرش برسیش کن خیلی سریع خبر بده!‬

                                                                                            ‫-:بله قربان!‬

                                                              ‫رمون موقع که محافظ رفت کلر داخل شد!‬

                                                                               ‫کلر:چیشد چیزی نمیگه؟‬

                                                                   ‫پیرس:یه لحظه بیا بیرون کارت دارم!‬

                                                                                                    ‫.......‬

                                                                                               ‫کلر:چیه؟‬

                                    ‫پیرس:نمیدونم خودمم گیجم این پاره ادعا میکنه که جیل رمارشه!‬

                                      ‫کلر:خوب رمارشه که......!!!!!!!!!!!!...چی ..چی گفتی یه بار دیگه بگو‬

                                                     ‫پیرس:جیل بن فورد رمارشه تو شناسنامش دیدم!‬

                                                                                             ‫کلر:جملیه!‬

                      ‫پیرس:فرستادم برسیش کنن ولی انطدر با اعتماد کامل حرف میزد که خودمم داشت...‬

  ‫کلر:این چرندیاتو باور نکن پیرس جیل رمار نداره مطمئن باش حتما اینم یه پاپوش دیگه است!مطمئن باش!‬

                                                          ‫پیرس:خداکنه رمون طوری باشه که تو میگی !‬

                                                        ‫*****************************‬
                                                                                            ‫شری****‬

                                                                                    ‫جیک:تو دیوونه ایی!‬

                          ‫شری:دیوونه رفت جد آباد اون ننه باباته بیشمور متجاوز گر ازت شکایت میکنم !‬

‫جیک:من تاحاال اینطوری به یه دختر نزدیک نشده بودم که بهم میگی متجاوز گر درضمن خود تورم موافق بودی‬
                                                                                         ‫این رزار بار!!!!!‬



                                                                                                 ‫921‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                       ‫شری:بزار برسم دفتر کارم ازت به جرم سو استفاده از یه پلیس محترم شکایت میکنم !‬

                                                                              ‫جیک:موافطم اینکارو بکن !‬

                                                             ‫چطدرپرروئه راحت میگه موافطم نفهم بیشمور!‬

                                                      ‫جیک:چرا ساکتی نکنه موافق نیاتی ازم شکایت کنی؟‬

                                                          ‫بمدش بلن بلن خندید که حرصمو بیشتر درآورد!‬

                                                     ‫شری:خیلی پر رویی مطمئن باش ازت شکایت میکنم !‬

                                              ‫جیک: باشه منم که گفتم حتما اینکارو بکن دیگه مشکلی نیس!‬

       ‫یمنی این بشر تا چه حد میتونه پررو باشه....حطمه خودم کردم که لمنت برخودم باد البد راضی بودم دیگه‬

                                                ‫ازش خوشم میومد ولی تا این حد نزدیکه یه مرد نشده بودم‬

                                           ‫جیک:الوووووو!!!!کجایی ؟دارم گل لگد میکنم یا باتو حرف میزنم!‬

                                                 ‫شری:چته یه وجب بارام فاصله داری چرا داد میزنی احمق؟‬

‫جیک:اون دوتا موتورو میبینی..باید خودمونو به اونجا برسونیم نمایس رر لحظه ممکنه پیدامون کنه تا االنم لفتش‬
                                                                                                 ‫دادیم‬

               ‫شری:اونکه بله با خرابکاری شما مملومه...خیلی پاتی نفهم بیشمورررر..با عصبانیت از کنارش رد‬
                                                        ‫شدم...یمنی...دیگه...بغضم شکاتو گریم گرفت ....‬

                                    ‫یهو دستم محکم کشیده شد و تمادلمو از دس دادم افتادم تو بغل جیک....‬

                                                                               ‫جیک:چرا گریه میکنی؟!!!!‬

                                                                  ‫شری:دس از سرم بردارنمیخوام ببینمت!‬

                                                                                     ‫جیک:ولت نمیکنم!‬

                                                                   ‫شری:مگه کری میگم ولم کن احمق ....‬

                              ‫یه ان دور واطرافمون منفجر شد وبا صدای مهیبش رردومون پخش زمین شدیم!‬



                                                                                               ‫131‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                  ‫جیک:لمنت به نمایس !بلن شو زودباش...‬

    ‫باترش ازجام بلند شدمو دویدن نمایس به سمتمونو نگا کردم...جیک دستمو کشیدو از اونجا دور شدیم.....‬

                                                                            ‫*******************‬

                                                                                                ‫جیل****‬

                                                 ‫رمه جا تاریک بود..تطریبا میشد گفت چیزی دیده نمیشد!!!!!‬

                                                                                          ‫جیل:چراغ قوه.....‬

                                                        ‫کریس:ریااااس! نباید کای بفهمه ما اینجائیم....‬
                                                                                 ‫جیل:تو اینجارو میشناسی؟!‬

                                               ‫کریس:نه...مملومه که نمیشناسم ولی مطمئنم آلبرت اینجاس...‬

                                           ‫داشتم به رارم ادامه میدادم که سنگینی نگاه کریاو حس کردم.....‬

                                                                          ‫جیل:چیه؟چرا اینطوری نگا میکنی‬

‫کریس نزدیکم اومد صورتمو بین دستاش گرفت...شاخ درآوردم تارمین یکااعت پیش داشتیم نزدیک بود رمو‬
                                                                                    ‫بزنیم حاال این چشه...!!!‬

‫جیل:..... چیزه ...باز چیکار کردم...میگم حاال بزار بمدا به حاابم برس االن باید آلبرتو پیدا کنیم خودت بهم قول‬
                                                                                                      ‫دادی‬

                                                 ‫کریس خنده اش گرفت بود ومنم بهت زده نگاش میکردم!!!‬

                                                                     ‫کریس:قول میدی از کنارم جم نخوری؟‬

                                    ‫جیل:آخیشششششش!!!فکرکردم کار بدی کردم...باشه...باشه قول میدم...‬

  ‫کریس با خنده دستاشوازصورتم جا کرد....سرش خورده به دیوار چه مهربون شده!!!! خدایا به خیر بگذرون!!!!‬

                                                               ‫***************************‬

                                                                                                 ‫کلر****‬




                                                                                                   ‫131‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

              ‫کلر:پیرس چیکارکنیم؟ من قصد ندارم جیل و تودردسر بندازم ولی به نظر میومد رمه چی درسته!‬

   ‫پیرس:آره ولی یه پاپوشه من مطمئنم اگه رمارش بود خیلی وقت پیش باید پیداش میشد نه اینکه موقع فرار‬
                                                                                             ‫بگیریمش!!!‬

                                                                     ‫کلر:من دوباره ازش بازجویی میکنم!!!‬

                                         ‫رمینکه اومدم برم دساتم کشیده شد!دیدم پیرس دستامو گرفته......‬

                                                                                              ‫کلر:چیه؟!‬

                                      ‫پیرس:نمیخواد توبری بااون مردک درن به درن بشی خودم میرم....!!!!‬

‫دستمو ول کردو اتاقو ترک کرد واااااا...این امروز چطد خوش اخالقه!!! احااس میکنم رمه اینجا دیووونه شدن!!!!!‬

                                                                     ‫**********************‬

                                                                                             ‫جیل****‬

                                                                      ‫جیل:داریم نزدیکش میشیم درسته؟‬

                                                                                     ‫کریس:نزدیک کی؟‬

                                                                     ‫جیل:آلبرت و میگم حس خوبی ندارم‬

                                                         ‫کریس:نگران نباش من اینجام قول میدم ولت نکم‬

  ‫به حق چیزای نشنیده خدایا خودمو به خودت سپردم این چرا اینطوری شده چه مهربون کاش پیش لئون مونده‬
                                                                                                 ‫بودم....‬

                                                                       ‫کریس:کجایییی؟جیل ...نمیشنوی؟‬

                                        ‫جیل:ران...چیه؟ میگم کریس بیا بریم سریمتر خودم آلبرتو میکشم!‬

  ‫کریس:آران البد تنهایی اگه میتوناتی االن آلبرت خیلی وقت پیش مرده بود جیل یه چیزیو خیلی واضح میگم‬
‫آلبرت نمیمیره رمه دنیام دست به دست رم بدن اون چیزیش نمیشه سگ جون تر از این حرفاست بهتره جلوشو‬
                                                                               ‫بگیریم نه اینکه بکشیمش!‬

‫جیل:اونوقت چه فرقی میکنه به قول خودت اون نمیمره پس مانع شدنشم فایده ایی نداره بهتره رممون بمیمریم!!!‬



                                                                                                ‫231‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                       ‫رمانسرا‬

                                                                                                             ‫کریس:من....‬

   ‫جیل:من چی؟ حرف تو رمینه اون رمینو میخواد میخواد که رمه باورشون شه اون فناناپذیره ولی من باور نمیکنم‬
                                                                                                    ‫تورم بهتره باور نکنی !‬

                 ‫کریس:چرا! رمه باید باور کنیم که اون نمیمیره مطمئن باش اون رمیشه مثه یه سایه دنبالمونه ....‬

                                                                                                          ‫یه صدایی اومد...‬

                                                                                                          ‫جیل:چی بود؟...‬

‫تا اومدم بطیه حرفمو بزنم کریس محکم منو گرفت و پرت شدیم کنار دیوار لوستر بزرگی که باال بود به طور ناگهانی‬
                                                                                                                     ‫افتاد!‬

                                                                                     ‫جیل:فط یه ثانیه مونده بود بمیرم!‬

                                                                                                            ‫کریس:خوبی؟‬

                                                                        ‫جیل: آره.. خوبم مطمئنم اینکار قصدی بوده!‬

                                                                                   ‫کریس بلند شدو به طرف در رفت!!!‬

                                                                      ‫جیل:صبرکن ممکنه دوباره تله گذاشته باشن!!!‬

          ‫کریس:فهمیدم!! بیا...ببین ما از رو حاگر نوری رد شدیم که لوستر افتاد! ازاین به بمد حواستو جمع کن!!!‬

                                                                                                             ‫جیل:فط من!‬

                            ‫کریس:پس البد من! خیله خب بیا بریم!در ضمن دختر خوبی باشو از کنارم جم نخور!‬

                                                                                          ‫جیل:چشم بابا جون !امر دیگه!‬

                                                                                 ‫کریس:چطدر زبونت درازه نیم وجبی!‬

                                               ‫بینمون قطع شد......................................!!!!‬   ‫باصدای آلبرت بح‬

                                                                                                           ‫جیل:آلبرت؟!!!‬

                                                                 ‫آلبرت: فکر نمیکردم اول با شما دوتا مالقات کنم!‬



                                                                                                                  ‫331‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                         ‫رمانسرا‬

                     ‫کریس:خفه شو دار با گندکاریات زندگی رمه رو به نابودی میکشی!!! نمیخوای تمومش کنی!‬

                       ‫آلبرت: تموم نشده تازه شروع شده! از این بازی خوشم اومده مخوام برندش خودم باشم!!!‬
 ‫با قیافه نحاش یاد پدرم افتادم بهش حمله ور شدم با اینکه بی فایده بود ولی دست خودم نبود.....با شتاب به دیوار‬
‫پرت شدم تمام استخونای بدنم درد گرفت!یه ثانیه بمدش کریاهم درگیر شد انطدر محکم پرتم کرد که نمیتوناتم‬
                                                         ‫تکون بخورم!!!دیدم داره کریاو خفه میکنه مملومه از‬

                                                                                            ‫پاش برنمیومد لمنت‬

                               ‫بهت آلبرت...با بد بختی بلند شدم....به کریس نگاه کردم ...باید نجاتش میدادم!!!‬

     ‫تمام توانمو جمع کردم به طرف آلبرت دوییدم محکم رولش دادم فهمیدم شیشه پنجره شکاتو بمدش چیزی‬
                                                                                                          ‫نفهمیدم.......‬

                                                                              ‫................................................‬

                                                                                                         ‫کریس****‬

‫صدای شکاتن پنجره و جداشدن دست آلبرت از گردنم یه ثانیه طول کشید...با بهت پرت شدن جیل و آلبرتو تویه‬
 ‫چشم به رم زدن دیدم... به طرف پنجره دوییدم...با فریاد جیل و صدا زدم.... ولی کای پایین نبود اشک نمیذاشت‬
                                                                                                         ‫چیزیو ببینم!!!‬

                                                      ‫کریس:(با فریاد) جیل!!!! لمنت بهت آلبرت.... جیل!!!!!!!!!‬

                                                                                                            ‫لئون****‬

                                                            ‫ایدا:لئون صدای کریس میاد انگار اتفاقی افتاده.....‬

                                                                                                       ‫لئون:بیا بریم!!!‬

                  ‫به طرف در دوییدیم ... درو باز کردم سایه کریس تون نور به چشم میخورد به طرفش دوییدم!!!‬

                                    ‫لئون:کریس...کریس آروم باش... چرا داد میزنی؟ چی شده ...جیل کجاس؟‬

                                                                            ‫به پنجره نگاه کردم...شکاته؟!...‬

                                                                                          ‫لئون:آلبرت اینجا بود...‬




                                                                                                                 ‫431‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                              ‫رمانسرا‬

‫کریس:جیل... لمنت به آلبرت بردش نمیدونم از پنجره پرت شدن نمیدونم مرده است یا زنده ..تطصیر من بود اگه...‬

  ‫لئون شون رای کریاو گرفت: خوب گوش کن تو رمه ی اینکارا رو به خاطر جیل انجام دادی میخواستی مراقبش‬
                                                                   ‫باشی رنوز مملوم نیات شاید زنده باشه....‬

                                                                ‫کریس:(رو کرد به ایدا)مگه تگرفته بودنت...!‬

                                                   ‫ایدا:داستانش مفصله... االن باید دنبال جیل باشیم ...شاید...!‬

                                                                                                        ‫کریس:شاید چی؟‬

                                                                  ‫ایدا:گفتنش زوده.. ولی شاید یه وقت جیل!!!‬

                                                   ‫کریس:نه ادامه نده تمومش کن اون نده است من مطمئنم...‬

   ‫لئون:کجا میری کریس االن عصبانی راتی با رم میریم ....بیا االن باید به بطیه خبر بدیم شاید بتونن بهمون کمک‬
                                                                                                                            ‫کنن!‬

                                                                                 ‫کریس: نه خودم پیداش میکنم...‬

   ‫لئون:صبر کن...کریس...!اه...رفت خیلی لجبازه ایدا باید از رم جدا شیم!تو به طرف مرکز برو منم شرق و غرب و‬
                                         ‫میگردم به شری و جیک رم خبر بده سمی کن عمه جیل چیزی نفهمه !‬

                                                                                                       ‫ایدا:منظورت الرا ؟‬

                                                                ‫لئون:آره نفهمه بهتره اگرم فهمید که ریچی...‬

          ‫ایدا:ولی به نظر من باید بفهمه اون حطشه اگه جیل مرده باشه خیلی ...حتی شوخیشم قشنگ نیس ...فمال..‬

                                                                                          ‫لئون:مراقب خودت باش...!‬

                                                                  ‫.................................................. ...............‬

                                                                                                                ‫پیرس****‬

                                                                     ‫پیرس:کامل بررسی شده؟! مطمئن باشم؟‬

                                                                      ‫:بله قربان رمه چی درسته مطمئن باشید!‬




                                                                                                                       ‫531‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

                                                                              ‫پیرس: خیله خب میتونی بری!‬

                                  ‫حاال چی میشه؟ نمیدونم خبر بدم یانه اگه به کریس بگم حتما جیل و میکشه!‬

                                                                   ‫کلر:چی شده پیرس جملی بود دیگه آره؟‬

                                                                                                     ‫پیرس:........‬

                                                             ‫کلر:چرا جواب نمیدی...پیرس مگه باتو نیاتم...‬

                                                           ‫یطه مو گرفت با گریه گفت:دروغه نگو که جیل...!!!‬

‫تلفنم زنگ خورد....بله؟ایدا تویی خوب شد زنگ زدی میخواستم بارات تماس بگیرم یه چیزی بهت بگم...چی؟!...‬
                                ‫چی شده؟! ...خوب!...واقما.. باشه....کی؟.. خیله خب ...نه بمدا بهت میگم ..فمال!‬

                                                                              ‫مخم سوت کشید باورم نشد...‬

                                                                                                  ‫کلر:چی شده؟‬

                                                                                    ‫پیرس:...جیل گم شده...‬

                                                                                                  ‫کلر:یمنی چی؟‬

                                    ‫پیرس:خودمم دقیق نمیدونم رنوز مملوم نیس زنده اس یا مرده نمیدونم !‬

                                                                               ‫کلر: باید برگردیم...کریس...‬

    ‫پیرس:نمیشه دانکل ورمینجوری ول کنیم اگه ولش کنیم مملوم نیس کدوم بی سروپایی میخواد ازش بازجویی‬
                ‫کنه!نه ما میمونیم اگه واقما فکر میکنی جیل و دوس داری باید بیگناریشو ثابت کنی....!!!بیا بریم‬

                                                                                 ‫................................رتل!!!‬

                                                                                        ‫کلر:چرا جواب نمیده!‬

‫پیرس:مملومه االن حالش خوش نیس به لئون سپردم پیداش کنن.. نگرانش نباش اون تا جیل و پیدا نکنه آسیبی به‬
                                                                                                ‫خودش نمیزنه!!!‬

                                                                                              ‫کلر:تازه داشت...‬
                                                                                                      ‫پیرس:چی؟‬



                                                                                                           ‫631‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

‫کلر:تازه داشت به جیل عالقه مند میشد یمنی شایدم شده ...یمنی چه اتفاقی افتاده لمنت به آلبرت پس کی قراره‬
                                                                                              ‫تموم بشه!!!‬

                                                       ‫رفتم پیشش...دساتشو گرفتم تو دستم...نگام کرد!‬

                                            ‫پیرس:بهت قول میدم رمه چی در میشه !!!...میخوای گریه کنی!‬

                                 ‫کلر:اگه دستم نمیندازی آره ولی ای کاش مادرم بود دلم براش تنگ شده!!‬

                                                                         ‫پیرس:خوب بغل من گریه کن!‬

                                            ‫کلر:فکر کنم زده به سرت رر کاریم کنی جای مادرم نیاتی....‬

                                                               ‫دیگه تحمل نکردمو محکم بغلش کردم...‬

                                                           ‫پیرس:حاال گریه کن ...منم دستت نمیندازم....‬

                                                                                     ‫...........................‬

                                                                                             ‫جیک****‬

                                                                                            ‫جیک:رفت...‬

                                             ‫شری:نه بابا داره دنبالمون میگرده...چرا گیرش رو مادوتاس!!!‬

                                                                            ‫جیک:پاید دنبال تو راتن!!!‬

‫شری:جک میگی؟ تو پار آلبرتی واسه رمینه رروقت میبینتت بهت صدمه ایی نمیزنه ولی منو سمی میکنه بکشه‬
                                                                   ‫چون فکر میکنه ازت محافظت میکنم!‬

                                                    ‫جیک:آره حتما اونم تو دماغتو بگیرم میری اون دنیا!!!‬

                                                                            ‫شری:جیک بهتره خفه شی!‬

                                                        ‫جیک: تا ممذرت خواری نکنی ادامه میدم تا تهش!‬

                                     ‫شری:من ممذرت خواری کنم عمرااااا!!!تازه میخوام ازت شکایت کنم!!!‬

                                                                                   ‫جیک:به چه جرمی؟‬



                                                                                                   ‫731‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                      ‫رمانسرا‬

                                                                 ‫شری:خودت بهتر میدونی ! احمق بی جنبه!!‬

                                                                                      ‫محکم دستاشو گرفتم...‬

                                                                          ‫جیک:چی گفتی...نه ...چی گفتی؟!‬

                                       ‫یهو پشتم به ریکل نمایس خورد...تکون نخوردم حتی نفام نکشیدم...‬

                                                                        ‫جیک: میدونی االن باید چیکار کنی؟‬

                                                                                                ‫شری:فط بدو.....‬

                                                                             ‫..........................................!!!!‬

                                                                                                           ‫ایدا****‬

‫ایدا:نه رنوز پیداشون نکردم مملوم نیس کجا رفتن از کری چه خبر....آره به پیرس گفتم....نمیدونم کلرم فهمیده یا‬
                                                                                                   ‫نه ولی گفت.....‬

                                                   ‫با دیدن نمایس دوییدن شری وجیک...در جا خشکم زد!!!!‬

               ‫موبایل از دستم افتادو د بدو...با جیک وشری زدیم به چاک...ولی مگه میشد از دستش فرار کنیم...‬

                                       ‫ایدا:زود باشین ...شری دستتو بده بهم جیک تو رم دستتو بده به شری!!‬

                                                                                                 ‫شری:واسه چی؟‬

                                                         ‫ایدا: اال ن وقت این حرفاست میگم دستتو بده دیگه!‬

‫با اسلحه مخصوص (طناب) خودمونو به نز دیک ترین ساختمون کشوندیم باال...اولین بار بود که انطدر ترسیده بودم!‬

                                                ‫ایدا:وای این عوضی که رنوز زنده اس عرضه کشتنشو ندارین!‬

                                ‫جیک:بفرما شما چرا دست بکار نشدی؟ خوب میکشتیش دیگه عرضه که داری!‬

                                                                                               ‫ایدا:جیل گم شده!‬

   ‫جیک:بیا ...فوری بحثو عوض میکنه...جیل دیگه....چی؟ جیل گم شده ؟ رمون دختر رئیس جمهور دیگه که مرد‬
                                                                                                              ‫درسته؟‬



                                                                                                              ‫831‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                   ‫رمانسرا‬

  ‫ایدا:آره بابا حاال موندیم کجاس مطمئنم پیش آلبرته ولی آلبرت کدوم گوریه اونو دیگه نمیدونم اومدم بگم اگه‬
                                         ‫سرنخی چیزی پیدا کردین بهمون بگین بطیه رم دیدین بهشون بگو!!‬

                                                    ‫یهو یادم افتاد جیک پار آلبرته...رفتم یطه اشو گرفتم!!!‬

                                                                 ‫جیک: چرا رمچین میکنی ؟دیوونه شدی؟‬

                                        ‫ایدا:تو ررکاریم کنی بازم پار یه جنایتکاری!!!نکنه تورم دس داری؟‬

‫جیک:اوال درس صحبت کن...دوما یطه مو ول کن.. سوما بیخود تهمت نزن من اگه میخواستم باراش باشم نمایس‬
                                                                      ‫االن دنبالم نبود حاال یطه رو ول کن!!!‬
                                                                      ‫شری: نه ایدا دروغ میگه این عوضی‬

                 ‫تا اومد بطیه حرفشو بگه جیک دستشو گذاشت رو درن شریو در عرض یک ثانیه از اونجا دور‬
                                                                            ‫شدن!!!...............................!!!!‬

                                                                                                    ‫*******‬

                                                                         ‫لئون:باه کریس زیاده روی نکن‬

‫لئون:کریس مگه با تو نیاتم بس کن دیگه... چرا نمیخوای بفهمی سه ماه تو اون جزیره لمنتی موندیم یه مارم که‬
‫دنبال جیل گشتیم..ولی نبود کم کاریم نکردیم واسه اینیم که بیشتر از انجام مامورتمون تو جزیره موندیم رممون‬
                              ‫جریمه شدیم حتی خود تو!!!...باید..باید فراموشش کنی..جیل مرده اون جزیره و‬

                                                          ‫ررچی توش داری باید فراموش کنی...فهمیدی!!!‬

                                                     ‫کریس:لئون برو بیرون میخوام تنها باشم...فط برو...!!!‬

                            ‫لئون:رمایش با رییس جمهور جدید داریم باید بیای نمیشه که رمه چیو ول کنی...‬

                                                      ‫لئون:(دیدم حالش خوب نیس از اتاق اومدم بیرون...(‬

                                                                                           ‫ایدا:چی شد؟میاد؟‬

                                               ‫لئون:نمیدونم شاید باید پیش یه روان شناس بره !االن خوابید‬

  ‫ایدا:خیلی رم که میره رر کدوممون باراش رفتیم صحبت کنیم با تیپا بیرونمون کرد بیچاره لوئیزو ندیدی چنان‬
                                                          ‫رواری زد که از ترس نزدیک بود از روش بره!!!‬



                                                                                                          ‫931‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

                                                     ‫لئون:اینطوری نمیشه باید یه رمراه براش جور کنیم!!!‬

                                                                           ‫ایدا:یه کم سخته ولی حل شد!‬

                                                                               ‫لئون:حل شد؟! یمنی چی؟‬

 ‫ایدا:ریچی رئیس جمهور خودش قراره یه نفرو تمیین کنه از سابطه کریس رم خبر داره وجود کریس تو امنیت‬
                                                                               ‫کشور الزمه نگران نباش !‬

                                        ‫لئون: خوب بیا بریم دیگه!راستی این رئیس جمهور جدید کی رس؟‬

                       ‫ایدا:اسمش ریجینا بلیکواناس تا حاال ندیدمش البته امروز صبح باراش مالقات داشتم !‬

                                                                                                   ‫لئون:خوب؟‬

                ‫ایدا:ریچی دیگه به نظر البته ااررا خوب بود بد نبود ولی بازم نمیشه سریع بهش اعتماد کرد!!!‬

                                                                                        ‫شری:سالم بچه را !‬

                                                                                 ‫ایدا:سالم شمام راتین؟‬

                                                                              ‫شری:شما؟فط اینجا منما؟‬

                                                                      ‫یهو جیک مثل عجل مملق اارر شد‬

                                                                                     ‫جیک: نه منم راتم!!!‬

                                                                          ‫شری:زرر مار ترسوندیم بابا !!!‬

                                                                                 ‫جیک:بارام ازدواج کن !‬

                                                          ‫ایدا:آخه این چه وضع پیشنهاد ازدواجه دیوونه؟!‬

                                                 ‫شری:عمرااااا با تو خل من ازدواج نمیکنم دیوونم کردی !!!‬

‫لئون:باه دیگه یه کم دیگه اینجا وایایم رمه فکر میکنن یه مشت خل وچل ریختن اینجا جمع کنید بااتتونو بابا‬
                                                                                                    ‫بیاین بریم!‬

                                                                              ‫........................................‬



                                                                                                         ‫141‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                                     ‫کریس‬

                             ‫کریس:تو اینجا چیکار میکنی ...جیل واقما تویی ..حرف بزن ..توکجایی..زنده ایی...‬

                                                                                              ‫..................‬

                       ‫کریس:ده لمنتی حرف بزن کجایی آخه ...یک ماه دنبالت گشتم ....کجا میری نرو....نرو..‬

                 ‫چشامو باز کردم رمون اتاق رمون روز رمون ساعت....خواب بود...اولین بار بود که میدیدمش !‬

‫عرق از سرو روم میبارید!... چی شد؟.. چرا اینطوری شد...از کجا...چرا من ای کاش آلبرت رمون موقع خفم میکرد‬
     ‫بهتر از این بغضی بود که داره ذره ذره خفم میکنه ...نه فراموشش نمیکنم نمیتونم شاید فریا میتونات آرومم‬
                                                        ‫کنه...شاید گریه ولی خیلی وقته دیگه بغضم نمیشکنه‬

                                                                         ‫فراموشش کنم؟...نه...شاید آره....‬

                                                                                        ‫صدای در اومد.....‬
                                                                   ‫جواب ندادم حوصله ریچ کایو نداشتم...‬

                                                                  ‫در باز شد:کریس چرا نمیای حالت خوبه؟‬

                                                         ‫کریس:الرا تویی؟خو شد اومدی باید بارا صحبت....‬

‫الرا:میدونم البد دوباره بریم راکفورت...درسته؟ ببین کریس عمه اون دختر من بودم منم دارم فراموشش میکنم تو‬
‫با اون ریچ نابتی نداری حتی مادرش حاضر نشد بیاد اول فکر میکردم تطصیر توئه ولی جیل خودش خواست مام که‬
                                                   ‫براش مراسم بزرگی گرفتیم ...بیخود خودتو اذیت نکن با‬

                                                                                    ‫این کارات زنده نمیشه‬

                                                                                            ‫زود باش بیا!!!‬

                                                                          ‫کریس:چطدر زود از یاد بردیش!‬

    ‫الرا:مجبورم تو رم مجبوری یه پلیس مجبوره رمه چیزو زود از یاد ببره تو کارش جدی باشه و مائله کاریشو با‬
                 ‫شخصیش قاطی نکنه ولی تو کال قاطی کردی جیل با تو نابتی نداره تو رم باید فراموشش کنی!!!‬

                                                                                    ‫کریس:دوسش داشتم‬




                                                                                                   ‫141‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                         ‫الرا:خوبه میگی داشتم دیگه نباید داشته باشی بیا!!!!‬

                                                         ‫******************************‬

                                                                                       ‫رجینا بلیکوانا****‬

                                          ‫:بمضیا از راه زیرزمین فرار کردن ولی ما رارو باتیم مشکلی نیس!‬

                                                              ‫رجینا:جزئیات بیشتری بگو دقیطا چه موقمی؟!‬

                                                                                         ‫:خوب...نمیدون...‬

  ‫رجینا:چند دفه میخوای این اشتباه و تکرار کنی رمهگی گوش کینید چند سال پیش باید عضو سازمان ملل متحد‬
        ‫میشدیم ولی اونا فط االن دارن به ما به عنوان یه عضو اروپایی احترام میذارن واین اصال خوشایند نیات!‬

                  ‫لئون:عوضش خودمونو واباته بهشون نمیدونی چه سودی واستون داره که با اونا رمراه شین!‬

                                                                               ‫رجینا:چه لزومی داره نشیم؟‬

                                     ‫ایدا:آقای کندی گفتن که واباته بهشون نیاتیم این بهترین امتیازو داره‬

                                                                                 ‫رلنا:رئیس جمهور سابق...‬

          ‫رجینا: من کاری به ئیس جمهور سابق ندارم و نمیخوامم داشته باشم ما عضو سازمان ملل متحد میشیم!‬

‫کلر:ولی این عادالنه نیات اونوقت ما زیردستشون میشیمو اونام مارو به بازی میگیرن حتی خود شمارو فط مثه یه‬
                                                                                             ‫وسیله میبینن!‬

                                                                                               ‫رجینا:باه..‬

                                                                                          ‫صدای دراومد.....‬

                                                                                        ‫رجینا:بفرمائید؟!....‬

                                                                                ‫کریس:میتونم بیام داخل...‬

                   ‫رجینا:آقای ردفیلد شما رمیشه اینطدر بی نظمین نیم ساعت از جلاه گذشته این چه وضمشه!‬

                                                                              ‫کریس: کاری برام پیش اومد‬




                                                                                                   ‫241‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

                                ‫رجینا:بشینید......خوب داشتم میگفتم دیگه نمیخوام عضو سازمان مممولی باشم‬

                                                                             ‫کریس:شما نمیخواید ما میخوایم‬

                                                                 ‫لئون (آروم به کریس گفت)کریس بس کن!‬

                                                            ‫رجینا:یمنی حرف من اصال به حااب نمیاد درسته!‬

‫کریس:چه ربطی داره خانم بلیکوانا عضو سازمان ملل متحد دیوونگی محضه ما کامال مثه برده اونا میشیم به این فکر‬
                                                                                                            ‫کردین؟‬

                                                 ‫رجینا: این مائله تصویب شده جلاه تمومه بمدا میبینمتون!!!‬

                                                                       ‫***********************‬

                                                                                                       ‫لئون****‬

                                                              ‫لئون:فکر کنم شما دوتا دشمن خونی رم بشین!‬

     ‫کریس:از ریاست میندازمش فکر کرده کی رات یه کوته فکر مزخرف شنیدی خیلی راحت برده اون عوضیا‬
                                                                                                            ‫میشیم!!!‬

                                                            ‫لئون:فمال کاری نمیشه کرد باید باراش راه بیایم!!!‬

                                    ‫ایدا:من مطمئنم الرا رو اخراج میکنه چون از نظر اون الرا خوارر یه خائنه....‬

                                                                 ‫رجینا:آقای ردفیلد بیاین دفترم کارتون دارم!‬

                                                                                          ‫ایدا: کارت در اومد!‬

                                                                                      ‫...................................‬

                                                                ‫رجینا:میخوام رابطه تو با جیل بن فورد بدونم!‬

                                                                             ‫کریس:چه نفمی واسه شما داره؟‬

                                                           ‫رجینا:دوباره سوالمو میپرسم رابطه ات با جیل چه؟‬

                                                ‫کریس: منم دوباره سئوالمو میپرسم چه نفمی واسه شما داره؟‬




                                                                                                            ‫341‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

                                                       ‫رجینا:سووالمو با سئوال جواب نده مگه با تو نیاتم؟‬

     ‫کریس:باشه میگم به خودم رب داره در ضمن یه دفه ی دیگه این سوالو ازم بپرسین کالمون بدجوری میره‬
                                                                ‫تورم.....)درو محکم کوبیدمو اومدم بیرون(‬

                      ‫اعصابم خورد شده بود کنجکاو بودم واسه چی از جیل سئوال میکرد یمنی چه خبر بود...‬

                                                             ‫ازدور چشمم به لئون خورد به طرفش رفتم ...‬

                                                                  ‫لئون:چی میگفت دوباره که عصبی شدی!‬

                         ‫کریس:ریچی زر مفت...!نفهم ازم میپرسه رابطه ات با جیل چی بوده آخه به اون چه!‬
‫لئون:خیله خوب تورم که جوابشو دادی چیزی نشده راستی ماموریت جدید داری امروز بهم خبر دادن بهت بگم!‬

                                                                     ‫کریس:کنالش میکنم حوصله ندارم!‬

             ‫لئون:امیدوارم پشیمون نشی با اینکارات رم خودتو نابود میکنی رم روحیه دیگرانو خراب میکنی!‬

                                                                                  ‫....................................‬

                                                                                                 ‫کریس****‬

            ‫نمیتوناتم به خاطر اتفاقی که برام افتاده بود خودمو با رجینا درگیر کنم باید دوباری به جزیره برم‬

                                                            ‫مطمئنم جیل زنده اس باید خودم یه کاری کنم!‬

                                                          ‫صدای در اومد....اوفففففف!!!ولم نمیکنن:بفرمایید‬

                                                                                      ‫:سالم میتونم بیام تو!‬

                                                                            ‫نآشنابود اصال نمیشناختمش...‬

                                                                                          ‫کریس:بفرمایید!!!‬

                                                       ‫:من رمکار جدیدتون راتم اسمم اکاالس گویین!!!‬

                                                               ‫کریس:گفته بودم رمراه و رمکار نمیخوام!!!‬

           ‫:خانم بلیکوانا منو فرستادن پیش شما میدونی که حرف حرف ایشونه منم به ایشون احترام میذارم!!!‬




                                                                                                         ‫441‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                                  ‫کریس:من رمراه......‬

                                               ‫:من فرستادم آقای ردفیلد...نمیدونم این لجبازی واسه چیه!!‬

                ‫کریس:فکرمیکنم رمه مطامات رسمی از جمله خود شما میدونن باید موقع وارد شدن در بزنن!‬

‫رجینا:این مائله مهم نیس فکر میکنم شما میدونین که باید از دستوراتی که میدم بهتون اطاعت کنین؟!!!...خوب‬
‫خانم اکاال گویین از االن به بمد رمرارتون ورکارتون میشن دیگه ام در این مورد بحثی نداریم بمدا میبینمتون!‬

                                                           ‫آلبرت کم بود یه دیوونه رو م باید تحمل کنم!‬

                                                                                  ‫اکاال:این عکس کیه؟‬

                                        ‫فوری برگشتم دیدم عکس جیل دستشه با عصبانیت ازش قاپیدم ...‬

                                                   ‫کریس:کی به شما گفت به وسایل شخصیم دست بزنی؟‬

                                                                        ‫اکاال:من...من فط میخواستم...‬

                                ‫کریس:مگه اتاقتونو نمیدونید کجاس بهتره سریع برید بیرون خیلی سریع!!!‬

                                                               ‫*************************‬

                                                                                           ‫لوئیز****‬

                                                         ‫لوئیز:رلنا من به رئیس جمهور جدید مشکوکم...‬

                                                                                 ‫رلنا:چرا؟ چون جدیه؟‬

                                                                  ‫لوئیز:نه رفتارش قیافش رمه منو یاد ...‬

                                                                                          ‫رلنا:یاد چی؟‬

                                                                                    ‫اومدم شوخی کنم...‬

                                                                       ‫لوئیز:ریچی یاد زن دومم میندازه‬

                                                                                ‫رلنا:که یاد زن دومت !!!‬




                                                                                               ‫541‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

  ‫دیدم فرار کنم بهتره رمینکه لنگه کفششو درآورد به سمتم دوییدم سمت در درو باز کردم جاخالی دادم که کفش‬
                                                                                    ‫خورد تو صورت جیک‬

                                                  ‫جیک:آخخخخخ !!!لوئیز خدا لمنتت کنه مغزم داغون شد!!!‬

                                                                       ‫شری:حطته آفرین رلنا خوشم اومد!!!‬

                                                                          ‫رلنا:لوئیز مگه دستم بهت نرسه !‬

                                                                                     ‫منم د بدو الفرار!!!......‬

                                                                            ‫رلنا:ببینمت جیک چیزیت شد؟‬

                                                            ‫جیک : نه به لطف جنابمالی یه ور سرم ورم کرد !‬

                                      ‫رلنا:شرمنده اومدم لوئیزو بزنم خورد به تو بزار برم کمپرس یخ بیارم!!!!‬

                                                   ‫شری:باالخره خوردی دلم خنک شد از بس اذیتم میکنی!!!‬

                                   ‫رلنا:انطدر که لوئیز منو اذیت میکنه جیک کاری نمیکنه بیا اینو بزار روسرت‬

                                                                           ‫جیک:حاال لنگه کفش واسه چی؟‬

              ‫رلنا:ریچی میگفت به این رجینا مشکوکه رفتارش منو یاد یه کای میندازه گفتم کی گفت زن دومم!‬

                                                                                   ‫(جیک یه دفه قهطهه زد)‬

                                                              ‫رلنا:زرر مار روآب بخندی کجاش خنده داره!‬

                              ‫جیک:آخه...خخخخخ....لوئیز از پس تو یکی به ور بر میاد اونوقت زن دوم بگیره!‬

                                                                       ‫رلنا:پشت سرش حف بزنی کشتمت!‬

‫شری:نه به اون لنگه کفش که آخر نصیب جیک شد نه به این پشتیبانی کردنت بلند شین بلندشین ماموریت داریم!!!!‬

                          ‫رلنا:وای از دست زامبیا خاته شدن کاشکی یکیشون لوئیزو گاز بگیره من راحت شم!‬

                                    ‫شری:مطمئنم اگه اینطوری میشد تو اولین نفری بودی که خودتو میکشتی!‬

                                                          ‫رلنا:مثه اینکه تو رم دلت لنگه کفش میخواد آره؟‬



                                                                                                    ‫641‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

                                                                                               ‫.........................‬

                                                                                                    ‫کریس****‬

                                                                                                      ‫:قربان چی؟‬
                                       ‫کریس:یه حر فو صد بار باید بهت بزنم گفتم..... (موبایلم زنگ خورد)‬

   ‫کریس:بله؟...لئون تویی ......جدی .....کی؟...بگودیگه گفتم کی؟باشه میرم نگران نباش.... ده گفتم میرم دیگه‬
                                                                                                       ‫خداحافظ...!‬

‫باالخره لئون یه ماموریت تو راکفورت برام جور کرد داشتم بال در میاوردم اصال باورم نمیشد حس کردم لئون رم‬
   ‫میدونه جیل زنده اس فط منتظر کمکمونه دوس نداشتم از این رئیس جمهور پر افاده خوارش کنم اصال امکان‬
                                                                                                           ‫نداشت...‬

                                                                                           ‫:قربان چیکار کنم؟‬

                                                    ‫کریس:ریچی به ماموریت اولی میریم سریع حرکت کن!‬

                                                                                                  ‫:چشم قربان...!‬

                    ‫کریس:راستی مصاحبه با سربازای تازه واردو کنال نکن رمه قرارای کاریمو بزار سر وقت!‬

                                                                                           ‫:چشم قربان حتما!!!‬

                                                                              ‫...........................................‬

                                                                     ‫**********************‬

                                                                                          ‫رجینا بلیکوانا****‬

    ‫رجینا:خوب بازم یه ماموریت تو جزیره راکفورت براتون درنظر گرفتم(آخه رئیس جمهور انطدر قضول) آقای‬
 ‫کندی...ایدا وانگ...از گروه‪ B.O.W‬و از گروه ‪... B.S.S.A.A‬رلنا رارپر لوئیز وین... و اکاال گویین وآقای‬
                                             ‫جیک مولر و شری بیر کین به یه ماموریت دیگه میرن رمین...!‬

                                                                             ‫کریس:ولی رئیس گروه منم!‬

‫رجینا:بله آقای ردفیلد من میدونم شما پلیس قابل اعتماد و کارآمدی برای ما راتین ولی من احااس کردم شما به‬
                                                                              ‫استراحت احتیاج دارین و....‬



                                                                                                            ‫741‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                             ‫رمانسرا‬

                                                                                                      ‫کریس:شما ....!!!!‬

                                                                                              ‫از دفتر رفت بیرون!!!!!‬

                                                                                                           ‫ایدا:من جامو..‬

                                                     ‫رجینا:شما جاتو به کای نمیدی رمینکه گفتم ....بیاین تو!!!!‬

                                                      ‫با آمدن یه سری بادیگارد لبخند کجی تحویلشون دادم!!!!‬

                                   ‫ایدا:(با طمنه) مثه اینکه یادتون رفت ممرفی کنید جاسوسای جدیدتونن دیگه!‬

‫رجینا:البته وقتی رقتین به موقع برمیگردین به موقع ماموریتو به اتمام میرسونین این افرادم مراقبتونن ...اگه غیر از‬
                ‫ماموریتتون کار دیگه ایی انجام بدین جریمه سنگینی پرداخت میکنین من زرنگ تر از این حرفام‬

                                                                            ‫ایدا:سالخیه دیگه چشم...امر دیگه!‬

                                                                                                         ‫رجینا:مرخصید!‬

                                                                            ‫.................................................. ..‬

                                                                         ‫لئون:نگران نباش دنبال جیل میگردم!‬

 ‫کریس:نمیخواد به خاطر من تو دردسر بیفتی برو ماموریتتو بدون دردسر انجام بده و برگرد دیگه حوصله اخراج‬
                                                                                                     ‫شدن تو رو ندارم!‬

                                                           ‫لئون: اوال اخراج شدن من به خودم مربوطه...دوما ....‬

                                                                          ‫کریس:دوما چی؟ چرا ادامه ندادی...‬

                                                                 ‫لئون:چون ...فکر میکنم جیل راکفورت نباشه؟‬

                                                                                       ‫کریس: منظورت چیه؟!!!....‬

                                     ‫لئون:ببین... آلبرت خیلی جارا واسه مخفی کردن داره که منو تو نمیدونیم!!!‬

                                                        ‫کریس:یمنی جیل االن ممکنه یه جای دیگه باشه...کجا؟‬




                                                                                                                    ‫841‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                   ‫رمانسرا‬

‫لئون:منو تو نمیدونیم!باید پیداش کنیم ولی تو این کشور به این بزرگی سخته..تازه...میدونم رک صحبت میکنم ولی‬
      ‫ممکنه جیل مرده باشه ...شایدم ...ولش کن اینا رمش یه حدس و گمانه ولی به احتمال نود درصد جیل جزیره‬
                                                                                            ‫راکفورت نیات !!!‬

   ‫کریس:باشه پس خودم دنبالش میگردم حتی اگر مرده باشه جادشو باید پیدا کنم...من دارم میرم کاری نداری؟‬

                                                                                                        ‫لئون:کجا؟‬

                             ‫کریس:میخوام از تمطیالتم لذت ببرم مگه نمیدنی رجینا بهم استراحت داده!!!خدافظ!‬

                                       ‫لئون:میدونم چی تو سرته فط مراقب باش تو دردسر نیفتی....نگی نگفتی!‬

                                                                                       ‫..................................‬
                                                                                                    ‫کریس****‬

                    ‫کریس:مگه نگفتین بهم مرخصی میدین میخوام یه مدتی از محل کارم دور باشم اشکالی داره؟‬

                              ‫رجینا:نه اشکالی نداره ولی شما که مخالف بودین یهو چیشد که نظرتون عوض شد ؟‬

            ‫خاتمه بدم...کاربدی کردم؟‬    ‫کردن با شما فایده ایی نداره تصمیم گرفتم به این بح‬       ‫کریس:دیدم بح‬

‫رجینا:نه...رمین خوبه که از دستورات پیروی کنید.....امم...بفرمایید اینم برگه مرخصیتون بمد اتمام ماموریت بچه را‬
                                                                                                        ‫میبینمتون!‬

      ‫برگه رو گرفتم و بدون تشکر وحرف دیگه ایی از دفتر زدم بیرون با اینکه مخواستم اعتمادشو جلب کنم ولی‬
                                    ‫نمیشد..انطدر ازش بدم اومده بود که نمیخواستم باراش درن به درن بشم ...‬

                                                                          ‫ایدا:چی شدکریس مرخصی گرفتی؟‬

                                                               ‫کریس:آره فکر کنم بدونی چه نطشه ایی دارم!!!‬

                                            ‫ایدا:نه دقیطا ولی میدونم قراره بترکونی درسته؟ ای کاش منم بودم !‬

                                                     ‫کریس:رمون بهتر که نیاتی کارات غیر قابل پیش بینیه !!!‬

                                                                            ‫ایدا:از خداتم باشه...بمدا میبینمت!‬

‫کریس:راستی ایدا سمی کنید ماموریت آروم انجام بدید میدونی که چی میگم یه جورایی لفتش بدید خیلی کارا رس‬
                                                                                            ‫که بایدا انجام بدم!‬



                                                                                                            ‫941‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

                                            ‫ایدا:سمی میکنم حالم برو خونه دیگه از وقت کار گذشته خداحافظ!‬

                                                                                                  ‫کریس:فمال...!!!‬

                      ‫راررو خلوت بود...رفتم سمت کمم تا یه سری لوازمو بردارم!!!!که صدای اکاال رو شنیدم..‬

              ‫:باشه بابا ...خوب سمی میکنم.. .....نه بابا زرنگ تر از این حرفاست!!!پس فردا دارم میرم راکفورت!‬

‫تو کدوم گورستونی رفتی؟!!!...درس صحبت کن...ببین برسم اونجا دمار از روزگارت در میارم من بهت کمک کردم‬
                                                                             ‫!!!...باشه دیگه..باشه...خداحافظ!‬

   ‫کنجکاو بودم با کی داشت صحبت میکرد رمیشه از آرایش غلیضی که میکرد بدم میومد...االنم که بدتر از ررروز‬
                                                                                       ‫!!!!یهو از جلوم ردشد...‬

                                                                    ‫اکاال:کریس اینجایی رنوز نرفتی خونه؟‬

                                       ‫کریس:بهتر نیس با فامیلی صدام کنین خانم گویین ؟اینجا خیابون نیس!‬

                                                                          ‫اکاال:ولی از وقت اداری گذشت....‬

          ‫کریس:گذشته که گذشته چه تو خیابون چه تو اداره خوشم نمیاد اسم کوچیکمو کای بگه...شیرفهم شد‬

                                                             ‫بهتره برید و برای ماموریتتون حاضرشید...فمال!!!‬

                                                           ‫از اداره خارج شدم و به طرف خونه حرکت کردم!!!‬

                                                                                 ‫.........................................‬

                                                                                                          ‫ایدا****‬

                                                               ‫وسلر:ایدا کدوم گوری رفتی؟ ویروسا کجاس؟‬

‫ایدا:به به چشممون به جمال شما روشن شد میگفتین فرش قرمز زیرپاتون مینداختیم...اگه میگفتین میخواین جلوس‬
                                                                      ‫کنین که زودتر خودمو آماده میکردم !‬

                                                        ‫وسلر:اگه چرتو پرتات تموم شد بگو ویروسا کجاس؟‬

                                            ‫ایدا:ویروس؟!!!!!ویروس اصا چی رس؟ نمیشناسم شخص خاصیه؟‬




                                                                                                             ‫151‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                            ‫رمانسرا‬

                                            ‫وسلر:ایدا ماخره بازیارو تموم کن ویروس کجاس؟نزار داد بزنما!‬

  ‫ایدا:خوب گوشاتو باز کن آقای وسلر من نه تو رو میشناسم نه تا حاال دیدمت ببین من االن دوباره عضو گروه شدم‬
‫دیگه تک خوریم نمیکنم تازه دارم ازدواج میکنمو دیگه رم کاری به کارت ندارم ویوسام جاشون امنه به تو رم ربطی‬
                                                                                                          ‫نداره کجاس!...‬

                ‫گوشیو قطع کردمو سیم کارتشو انداختم دور چه چرتی گفتم آخه االن من کجا دارم ازدواج میکنم!‬

                                                                   ‫.................................................. ............‬

                                                                              ‫شب با صدای در از جام پریدم.....‬

                                                           ‫:خانم وانگ...خانم وانگ تورو خدا درو باز کنید....‬

                                                                                                   ‫به طرف در رفتم.....‬

                                                                        ‫ایدا:خانم ویلاون شمایید؟ چی شده؟‬

                           ‫:دوباره حمله کردن اون جونورا حمله کردن...گفتم بهتون بگم رمه دارن فرار میکنن!‬

                                ‫ایدا:چیزی نشده االن میان جمشون میکنن این که دیگه شلوغ کاری نداره عادیه!‬

                                     ‫:چیش عادیه دختر فط کافیه گازت بگیرن دیگه مرگتو باید تضمین کنی؟‬

                                                                ‫ایدا:باشه...آروم باشین...رمارتون کجاس؟‬

                                  ‫:ریچی رفته بیرون ررچی میگم آخه کجا میری واسه من پلیس بازیش گرفته!‬

                     ‫ایدا:باشه درضمن از خونتونم بیرون نرید االن تموم میشه میان جمشون میکنن برید بخوابید!‬

                                                                                                    ‫: شب بخیر عزیزم!‬

                                                                                                  ‫ایدا:شب شمام بخیر!‬
               ‫اوففففففف!چطدر حرف زد...رفتم دم پنجره...چه خبره حق داش بترسه چرا امشب اینطوری میکنن!‬

                                          ‫یه صدایی اومد...سریع برگشتم ...رمه جا تاریک بود یمنی برقا رفت!‬

                                                                                      ‫ایدا:برما رمینو کم داشتیم!!!!‬




                                                                                                                     ‫151‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                       ‫رمانسرا‬

                                                                                       ‫دوباره رمون صدا اومد...‬

 ‫حس کردم یکی از اون جونورا اینجا بود!آروم اسلحه امو برداشتم! ریج جا رو نمیدیدم .........بهم حمله ور شد و با‬
                                                                                                   ‫اسلحه زدمش!!!!‬

                                                                                    ‫افتاد جلو پام......برقا اومد....‬

‫درست بود یه زامبی یمنی از کجا اومده بود...به پشت افتاده بود با پا برش گردوندم..........رهههههه!!!!!وای! !! اینکه‬
                                                                 ‫شورر خانوم ویلاونه....نمیدوناتم چیکار کنم!!!‬

                                                                                         ‫...................................‬

                                                                                                                   ‫اکاال‬

                                               ‫شماره آلبرتو گرفتم...مملوم نیس کدوم قبرستون دره ایی رفته!!!!‬

                                                                                                            ‫آلبرت:بله‬

                                                       ‫اکاال:زرر مار نا سالمتی زنت شدم که رمنطوری ولم کنی!‬

                       ‫آلبرت:نگرفته بودمت که که حاال ولت کنم خودت خواستی زنم بشی من اجباری نکردمت!‬

                                                 ‫اکاال:خیلی رذلی بیشموررر!!! دیگه کاری به کارت ندارم دیگه..‬

 ‫آلبرت:اگه کاریو که گفتم انجام ندی پته اتو میریزم رو آب اکاال میدونی که اینکارو میکنم پس به نفمته بارام را‬
                                                                                              ‫بیای ...جیکو دیدی!‬

             ‫اکاال:آره پار جونتو دیدم صحیح وسالم فط این پاره کریس نمیتونم باراش را بیام خیلی بداخالقه‬

                                                                                                 ‫بهم شک کرده !!!‬

                                                                           ‫آلبرت:کارتو درس انجام بده ...فمال!!!‬

                                                                                                        ‫ارههههههه!!!‬

                                                 ‫عوضی منو به بازی گرفته میدوناتم آخرش اینطوری میشه ...!!!‬

                                                                                                                 ‫کریس‬




                                                                                                               ‫251‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                         ‫رمانسرا‬

   ‫رمش تو این فکر بودم اگه جیل زنده باشه یمنی نتوناته یه جوری فرار کنه ..شاید آلبرت ....حتی نمیخوام بهش‬
                                                                                                     ‫فکرکنم .........!!!‬

                                        ‫صدای موبایلم میومد ولی حوصله جواب دادن نداشتم...رفت رو منشی...‬

  ‫لئون:الوووو!!!کریس گوشیتو جواب بده کجایی ..شهر بهم ریخته ...باید بیای مرکز...میدونم صدامو میشنوی بیا ....‬

                                      ‫اوفففففففف!!!حیف که نمیخواستم بهونه دست رجینا بدم وگرنه نمیرفتم !!!!‬

                                                                                        ‫......................................‬

                                                                                                                      ‫لوئیز‬

                                                                                   ‫لوئیز:رلنا تو نمیخواد بیای!!!‬

  ‫رلنا:نکنه دلت میخواد اخراج بشم!رمینطوری رجینا بارامو لجه اونوقت نیام...بمدش یه چیزی لوئیز..... چرا رئیس‬
                                                      ‫جمهور جدید انطدر فضوله این مائله به اون ربطی نداره؟‬

‫لوئیز:مگه نمیدونی قبال رئیس جمهور اسلواکی بوده خیلی دقیق و منظمه ...رمه انجام امور کشورو به عده گرفته االنم‬
                                                                                  ‫خودش تو راره ..داره میاد!!!‬

                ‫رلنا:نمیدونم ولی ازش بدم میاد!!! پس فردام که ماموریت داریم نمیشه دوساعت استراحت کنیم!!!‬

                                                                               ‫لوئیز:بیا انطدر غر نزن خانومی!‬

                                                                           ‫رلنا:لنگه کفش صبحی یادته دیگه!‬

               ‫لوئیز: آره اونو که جیک نوش جان کرد حاالم دیر نشده میخوای پرت کن!!!عاشق کفشاتم جیگرمی‬

                                                                             ‫.................................................‬

                                                                                                         ‫رجینا بلیکوانا‬

                                          ‫رجینا:خانم وانگ نباید رمینطوری بدون اینکه کایو ببینی شلیک کنی!‬

‫ایدا:آران بمدشم منم مثه اون جونورا بشم خوبه آره من نمیفهمم خانم بیلکوانا این کارا چه ممنی میده اومدن شما و‬
                                                             ‫میشه چی بهتون برسه !‬           ‫دخالت تو رمه امورباع‬

                                                                             ‫رجینا:لزومی نمیبینم جواب بدم!‬



                                                                                                                 ‫351‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                             ‫ایدا:منم لزومی نمیبینم دلیل شلیک کردمو بگم!‬

                                                                                        ‫:اینجا چه خبره؟!!!‬

          ‫ایدا:لئون خوب شد اومدی به جای اینکه رمه ازم بپرسن حالت خوبه میگن واسه چی بهش شلیک کردی!‬

                                                                               ‫ایدا با بغض اتاقو ترک کرد!‬

                                                                                     ‫لئون:ایدا...صبر کن!!!‬

                                                 ‫رجینا:شما رمیشه خانم وانگ و به اسم کو چیک صدا میزنین؟‬

                                                           ‫لئون:درسته قراره بارم ازدواج کنیم اشکالی داره؟‬

                                               ‫رجینا:شما پلیاا فط درمورد رمه چی احااسی برخورد میکنین!‬

                                                                  ‫لئون:اونوقت االن ربطش به االن یمنی چی؟‬

                                                                                         ‫رجینا:رب داره...‬

 ‫لئون:خوارش میکنم لطفا تمومش کنید...االن مائله سر مردن یه زامبی تو خونه خانوم وانگ رات اگر خانم وانگ‬
                          ‫نمیکشتش ممکن بود خودش قربانی میشد!!! اصال انتظار نداشتم اینطوری برخورد کنید‬
                         ‫شما خودتون تو ایکار راتین آگاری دارین که یه نفر وقتی آلوده میشه باید کشته شه؟!‬

                                                                                 ‫رجینا:میتونات درمان شه‬

‫لئون:نه وقتی که داره به یه نفر اونم تویه فضای باته حمله میکنه خود شما اگه بودین چیکار میکردین وای میاادین‬
                                                                                     ‫تا بهتون حمله ور شه!‬

                                                                               ‫رجینا:میتوناتم جاخالی بدم!‬

                                   ‫لئون:(با پوزخند) جالبه خیلی دوس داشتم عکس المملتونو میدیدم! حیف شد!‬

                 ‫خانم ویلاون:من از این خانوم شکایت دارم اصال شورر من رای چی باید تو خونه این خانم باشه!‬

                                                                          ‫ایدا از عصبانیت یطه شو گرفت ...‬

                         ‫ایدا:کشتن ان جونورو که دیگه شوررت نبودو انکار نمیکنم اما نمیزارم بهم تهمت بزنی!‬




                                                                                                  ‫451‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                            ‫رمانسرا‬

                              ‫لئون:ایدا...ایدا...بیا اینطرف...(به سختی جداش کردمو بردمش تو یه اتاق دیگه)‬

                                                             ‫لئون:آروم باش اون یه فرد عادیه آگاری نداره‬

                                                                    ‫ایدا:آخه داره خیلی راحت تهمت میزنه!‬

                                                                                           ‫لئون ایدا رو بغل کرد...‬

‫لئون:نگران نباش عزیزم من که باور نکردم تو رم ارمیت نده فراموشش کن ....بیا بریم ازت بمید بود گریه کنی!‬

                                                                                   ‫ایدا:دستم ننداز آقای کندی!‬

                                                                                                    ‫لئون:چرا فامیلی؟‬

                    ‫ایدا:(با ادا) چون رجینا بدش میاد.....(بمدم زبونشو بیون دادو شروع کرد به ماخره کردن!‬

                                      ‫لئون:نکن....ایدا...االن منفجر میشم از خنده ...نمیدوناتم انطدر دلطکی!‬

           ‫ایدا:بیا بریم االن دوباره یه تهمت دیگه بهمون میزنن...توخونم آرامش داشتم که االن به رم خورد !!!‬

                                                                                         ‫لئون:امشب بیا خونه من!‬

                                                                                                   ‫ایدا:آره حتما ....!!!‬

                                                                                                              ‫لئون:میای!‬

                                                                                                ‫ایدا:بشین تا بیام...!!!‬

                                                                    ‫.................................................. ........‬

                                                                                 ‫رجینا:خب چه عجب اومدید؟!‬

            ‫ایدا:من کاری نکدم که بخوام بازجویی بشم بهتره رمین االن رمگی باین جاد اینجارو ترک کنید!!!‬

       ‫رجینا:اونطور که من بررسی کردم فهمیدم حق باشماست واز خانم ویلاون میخوام ازتون عذرخواری کنه‬

                                                                                         ‫ایدا:(با لبخند کج)زودتر!‬

                                                 ‫خانم ویلاون حاابی که گریه کرد با جنازه و امورا رفتند...‬




                                                                                                                  ‫551‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                             ‫ایدا:کی خونمو مرتب میکنید؟!‬

‫رجینا:ما مورا رو فرستادم بیان تا چند ساعت دیگه خونه تمیز تحویل داده میشه...در ضمن فردا راس ساعت مرکز‬
                                                                                                    ‫میاین!!!‬

                                                                 ‫ایدا:فهمیدیم ...شب بخیر(یمنی برو بیرون )‬

                                                                                                  ‫..............‬

                                                                     ‫لئون:پس دیه من رفتم باید برم پایگاه !‬

                                                                        ‫ایدا:لئون از ممنونم اگه تو نبودی ...‬

                                                                  ‫لئون:ولش کن شب بدی بود برو بخواب!!!‬

                                                           ‫ایدا یهو گون لئونو بوسیدبمدشم سریع درو بات!‬

                                                                                 ‫لئون خندید و رفت!..........‬

                                                    ‫**********************************‬

                                                                                                     ‫کریس‬

 ‫به خاطر من اینطوری شد ای کاش ریچ وقت دنبال پیدا کردن آلبرت نبودم اگه به حرفم گوش نمیکرد اگه دنبال‬
                                     ‫دستگیریش نبودم رزارتا اگه که خودمم توشون موندم اگه پیشم نبود...!!!‬
                                                                                ‫کلر:اونوقت تو مرده بودی!‬

                                                                   ‫کریس:نمیتونی وقتی وارد میشی در بزنی!‬

                     ‫کلر:اونو که عادت ندارم اما نمیتوناتم گوشامو که بگیرم رمیشه باصدای بلند فکر میکنی؟‬

                                                                                  ‫کریس:آره اشکالی داره؟‬

‫کلر:داشتم میگفتم اگه پیشت نبود تو میمردی اونوقت جیل بود که عذاب وجدان میگرفت..این بدتره.. جیل کاریو‬
                 ‫کرد که فکر میکرد درسته ...پس باید انجام میداد...نجاتت داد کار رر پلیای که باید انجام بده!‬

‫کریس: ولی من وایفمو نتوناتم انجام بدم پلیس خوبی نبودم!!!نتوناتم نجاتش بدم میفهمی کلر...خودتو بزار جای‬
                                                                                        ‫من عذاب نمیکشی!‬




                                                                                                   ‫651‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

‫کلر:تمیتونم چون جای تو نیاتم ولی اینو خوب میدونم که جیل عاقل بود منم اگه جاش بودم رمین کارو میکردم صد‬
                                             ‫دفه رم اون اتفاق بیفته جیل رمون کارو میکنه!...بهتره فراموشش...‬

                                                                              ‫کریس:نه!!!!حتی حرفشم نزن ...‬

   ‫کلر:دنیل و یادته! به خاطرش می خواستی جیل و بکشی میخواستی ایدا رو بکشی ...ولی فراموششون کردی...پس‬
              ‫میتونی جیل و فراموش کنی....رمون تور که دنیل و دوستاتو فراموش کردی جیل و رم فراموش کن!‬

                                       ‫کریس:کی گفته من دنیل و فراموش کردم بی گناریشون ثابت شده بود!!!‬

     ‫اینه که تو به جیل عالقه داری.....دیدی درس گفتم تو دوسش داری واسه رمینه‬       ‫بی گناری نیس بح‬               ‫کلر:بح‬
   ‫نمیتونی فراموشش کنی!.......آدما وقتی کایو که خیلی دوسش دارن و از دست بدن ریچ وقت نمیتونن فراموشش‬
                                           ‫کنن زمین وزمانم به رم دوخته بشن ...نمیشه که نمیشه...ولی وقتی یه‬

                                            ‫رمکار و از دست میدن شاید به یه رفته بکشه.زود فراموش میشن...‬

                                                           ‫راست میگفت من دوسش دارم ..........آره...رمینه!!!!‬

                                                                                      ‫کلر:چرا اومدی اداره ....‬

                                                                                     ‫کریس:دیشب چی شد!!!‬

                     ‫کلر:ریچی مثل رمیشه آلبرت نمایندراشو و فرستاده بود تو خیابون ...(رمون زامبیا رو میگه)‬

                                                                                  ‫کریس:چطدر تلفات دادین؟‬

 ‫کلر:زیاد بودن سربازا رنوز نمیدونن چه جوری باید با قربانیا رفتار کنن با اینکه آموزش دیدن ولی رنوز بلد نیاتن‬
          ‫تطریبا رزار نفر قربانی شدن ...رزار نفر زیاده ....تمداد اون بیشترو بیشتر تمداد ما کمترو کمتر....کریس‬

                                       ‫کریس:میدونم میخوای چی بگی...خودم آموزششونو به عهده میگیرم...!!!‬

                                                              ‫کلر گونه کریس و بوسیدو از اتاق بیرون رفت....‬

                                                                                      ‫.................................!!!!‬

          ‫کریس:شمارا سربازید اونم از گارد امنیت ملی ..اونموقت وقتی مثه یه آدم عادی یا فرار میکنین یا قربانی‬
        ‫میشین...درس مثه آدمای عادی ......خجالت نمیکشین شمارا ...مثال رو شمارا به عنوان نیروی کمکی حااب‬
                                    ‫میشه...خوابگاه که دارید ...خوردو خوراکتونم که خوبه ... لباس خوب ورزش‬




                                                                                                              ‫751‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

 ‫تفریح...مشکل چیه ؟ چرا باید تمداد آلوده کننده را روز به روز زیاد بشه...الاقل واسه جون دیگران نمیخواد جان‬
                                                      ‫فشانی کنید واسه جون خودتون یه چیزی یاد بگیرید...‬

                                                                   ‫(اشاره کردم یکی از اون ماشینارو بیارن)‬

                                                                    ‫با اومدن قربانی...سربازا تمجب کردن!!!‬

              ‫کریس: چیه؟دیگه ریوال که نیس...رفتم در ماشین و باز کردم....(ماشین یه زندان کوچیک داشت)‬

                                                                                 ‫آوردمش بیرون:..............‬

                                                                                        ‫.................................‬

                                                           ‫کریس: جیل چیکار میکنی االن بهت حمله میکنه!!!‬

‫جیل:نترس..بابا رمییشه اگه بهت حمله کرد با پنجه دستت صورتشو بگیر نمیتونه کاری بارات بکنه...کاریت نداره!‬

                                                                                 ‫........................................‬

                                                                  ‫کلر:کریس حواست کجاس مراقب باش!!!‬

                          ‫یهو از فکر اومدم بیرون فط یه ثانیه مونده بود تا بهم حمله کنه با تیر زدم توسرش!!!‬

                                                                                                       ‫کلر:خوبی؟‬

           ‫کریس:آره تو فکر بودم ...برو سر کارت!...خوب متوجه شدین چجوری باید باراشون برخورد کنین؟‬

                                                                                                                   ‫:بله‬

                                                                                  ‫کریس:برید بیارینشون!!!‬

                                                            ‫یه ماشین پراز زامبی از پارکینگ مرکز آوردن!!!‬

                              ‫کریس:خوب االن دیگه باتگی به خودتون داره که چطدر جونتون دوس دارین!!!‬

                                                               ‫کلر:چیکار میکنی کریس میخوای بکشیشون!‬

                       ‫کریس:مگه آموزششونو به عهده من نذاشتی پس حرف نباشه برو کنار!!!...درو باز کنین!‬

                           ‫(بدبخت سربازا داشتن از ترس سکته میکردن...یکیشون که رمونجا از حال رفت !!!)‬



                                                                                                            ‫851‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                  ‫رمانسرا‬

‫کریس:مارو نگا کن داریم تو چه ملتی زندگی میکنیم...برید جمش کنین....خوب بطیه آماده باش ....با شلیک اسلحه‬
                                                                                            ‫میان طرفتون...!!!‬

                      ‫در باز شد و مثه مورو ملخ ریختن سر سربازا !!!منم راحت وایاادم یه کنار سیگار کشیدم!!!‬
                                                           ‫بمد یه دقیطه زمین آموزش از جنازه زامبیا پرشد!!!‬

                                                     ‫کلر:کریس نگاشون کن چه خوب از پاشون بر اومدن!!!‬

       ‫کریس:واسه نجات جون خودشون خوب کار میکنن وقتی به یه نفر دیگه نمیتونن کمک کنن به ریچ دردی‬
                                                                                    ‫نمیخوره!!!....................‬

    ‫ریچ کدومشون به بغل دستیشون فکر نمیکرد..فط به جون خودش فکر میکرد..حاال اگه تو شهر اینکارو بکنیم‬
                                                                             ‫مطمئن باش رمه فرار میکنن!!!‬

     ‫کریس:نچ...!!!به درد نمیخوره رمتون جریمه میشید... این جنگ به درد عمه تونم نمیخوره جم کنید خودتونو‬
                                                          ‫بابا!!!(به به رئیس گروه اشاره کردم تنبیهشون کنه!!‬

                                                                                                   ‫..................‬

                                                                ‫کلر:نباید جریمشون میکردی؟! گناه داشتن!!‬

                                      ‫ده را نفر قربانی شد!!!‬   ‫کریس:رمین گناه داشتن و دلاوزی بیخود باع‬

                                                                                           ‫...........................‬

                                          ‫****************************************‬

                                                                                                             ‫جیک‬

   ‫جیک:خانم رجینا بی ادبی منو ببخشین ولی از وقتی شما اومین وضع بدتر شده...اینجا ریچ چیزش شبیه یه مرکز‬
                                                         ‫امنیت ملی کشور نیس...!شما رمه چیو بهم ریختین!!!‬

                                                                    ‫رجینا:صداتونو بیارین پائین آقای وسکر!‬

                                                                               ‫جیک:چی؟..من مولر راتم!!!‬

                                                                    ‫نمیشه رویتتون مخفی بمونه!‬           ‫رجینا:باع‬




                                                                                                         ‫951‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                                              ‫جیک:منظورتون چیه؟‬

 ‫رجینا:منظورم واضحه شما پار آلبرت وسکر راتینو و وشواردشم موجوده...من تمام سابطه کاریو زندگی شخصی‬
                                                               ‫شما و بطیه رو کامل میدونم ...الزم نیس انکار کنین!‬

                                                                     ‫درنم قفل شده بود...این از کجا میدونات!!!‬

                                         ‫شری:شما حق ندارین بدون اجازه ما از زندگی شخصیمون چیزی بدونید ...‬

                                                                                             ‫رجینا:حاال که میدونم!!!‬

                                                                                          ‫شری:شما!!!!...شما...اه....‬

                                                                     ‫شری محکم درو کوبوند بهم و رفت بیرون!!!‬

                                                                   ‫رفتم نزدیک میزش و صورتمو نزدیکش بردم!‬

  ‫جیک:خانم بلیکوانا رمیشه در به روی یک پاشنه نمیچرخه اینو بدونین شما خودتون با دستای خودتون از ریاست‬
                                                                                          ‫جمهوری استفاء میدین...‬

‫کنه...حاال شری کجا رفت...اوففففف...............‬   ‫با پوزخند دفترو ترک کردم!!!...کریس حق داره باراش رمیشه بح‬

                                                                                    ‫............................................‬

                                                                                           ‫شری:جیک تنهام بزار!!!‬

                 ‫جیک:دلم نمیخواد!!! مگه دلبخواریه !!!نشاتی زانوی غم بغل گرفتی که رجینا بیاد عذرخواری کنه!‬

                                                                                  ‫شری:خیلی گاتاخه باید بره!!!‬

                                                                                                               ‫جیک:میره‬

                 ‫شری:کی؟...تازه بابامو پیدا نکردم و اومدم االنم که باید برم ماموریت یمنی بابام رنوز تو راکفورته!‬

                                                             ‫جیک:(باشوخی) خودش که نه ولی استوخوناش شاید!‬

                                                                                   ‫شری:جیک خفه شو بو بیرون!‬

                                                                              ‫جیک:تا بارام ازدواج نکنی نمیرم!!!‬




                                                                                                                   ‫161‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                       ‫رمانسرا‬

   ‫شری بلند شد که جیک سریع رفت بیرون..............!!!جیک دوباره درو باز کرد و گفت:به خاطر اون قضیه گفتم...!‬

                                                            ‫شری:مثه اینکه دلت لنگه کفشای رلنا رو میخواد آره.‬

                                                                   ‫****************************‬

                                                                                              ‫رجینا بلیکوانا****‬

    ‫:خانم بلیکوانا بمید میدونم رمه قبول کنن عضو سازمان ملل متحد شرای میخواد اگه یک نفر از اعضاتون موافق‬
                                                                                           ‫نباشن کار پیش نمیره!‬

                  ‫رجینا:نگران نباشین آقای استو(‪ )Stove‬رمه موافطن اونایی رم که موافق نباشن موافطت میکنن!‬

   ‫استو:نه اینطوری نمیشه...من دیگه میرم عصر بهم خبر بدید جلاه چی میشه. به رر حال من تا آخرش با شمام...!‬

                                                                 ‫رجینا:حتما آقای استو... صد در صد رمین طوره!!!‬

                                                                                                          ‫..................‬

                                                  ‫نگران بودم قبول نکنن این مائله به نفع منه ...نه باید قبول کنن‬

                                             ‫رجینا:برید ایدا وانگ وبیارید باید سریع تشکیل جلاه بدیم!..............‬

                                                                                             ‫................................‬

                              ‫ایدا:نه...من اولین کایم که مخالفم...من میخوام برده کای باشم نه خودم نه کشورم!‬

    ‫رجینا:رئیس جمهور منم نیازیم به اجازه شما و افرادتون ندارم...فط به عنوان مامورای امنیت کشور بهتون گفتم‬
                                                                                    ‫....اصال نباید به شما میگفتم !!!‬

                             ‫ایدا:ااا...که اینطور !!! باشه!...مائولیتش با خودتون من به رمه میگم ولی پای خودتون!‬

                                                                                                                      ‫.......‬
‫بمد از رفتن ایدا...از مرکز اومدم بیرون باید با سناتور حرف میزدم ....(با پوزخند)اگه اینا بفهمند حتما اخراجمو صادر‬
                                                                                                                ‫میکنن!!!‬

                                                                                                                 ‫...........‬

                                                             ‫*******************************‬



                                                                                                                ‫161‬
           ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                             ‫رمانسرا‬

‫سناتور:یه نگا بهم بنداز ...ببین...مثه یه سگ اینجا قایم شدم...توام که مملوم نیس تو این چند ماره چیکار میکنی ..بابا‬
                                                                                ‫منم بیار تو کار..مگه قول ندادی؟!!‬

  ‫رجینا:اوال درس صحبت کن ...دوما خیلی پررویی ویکتور..من بهت جا دادم حتی سواد درست و حاابیم نداشتی که‬
    ‫دلم خوش باشه ...میدونی با اینکارات چیکار کردی؟واقما که..نفرت انگیزی...حاال ببینم چیکارمیتونم برات بکنم‬

                                                                       ‫سناتور:راستی این پاره ..اسمش چی بود؟!‬

                                                                                                ‫رجینا:کیو میگی؟‬

                                                                                 ‫سناتور:ریچی..بابا!!!کریاو میگم!‬

                                                             ‫رجینا:منظورت کریس ردفیلده؟اونو چجوری دیدی؟‬

                                                              ‫سناتور:ریچی اومده بود سراغ آلبرتو ازم میگرفت !!!‬

                                                                                           ‫رجینا:بهش چی گفتی؟‬

                                                   ‫سناتور:با کمال خوناردی تو چشاش زل زدم و گفتم نمیدونم!!!‬

                                                      ‫رجینا:خوب بمدش مطمئنم با گفتن این حرف که ولت نکرد!‬

     ‫سناتور:نه ولم نکرد اسلحه روم کشید با اینکه خیلی ازش میترسیدم ولی خوناردیمو حفظ کردم...واقمیتو گفتم‬
                                                                                        ‫نمیدوناتم جیل کجاست!‬

                                                                              ‫رجینا:نکنه فکر میکنی من میدونم؟!‬

                                                                                         ‫سناتور:ازتو بمید نیات!‬

    ‫رجینا:اگه زر زدنت تموم شد میخوام برم...در ضمن ویکتور خوب گوش کن من عروسک خیمه شب بازی تو اون‬
                                       ‫آلبرت نیاتم با یه اشاره رمتونو میفرستم روا..بخصوص تو!!!فمال خداحافظ!!!‬

                                                                      ‫**************************‬

‫اگه االن بچه مو شوررمو تو اون حادثه از دست نمیدام شاید یه شهروند بیشتر نبودم ..زندگی آرومو بی دغدغه رو به‬
   ‫این زندگی نکبت بارم بیشتر ترجیح میدادم ..کاش حرف اریک و گوش میکردم ریچ وقت گوشزداشو یادم نمیره‬
                                                                              ‫قربانی چندین نفر شدم ......‬    ‫...باع‬




                                                                                                            ‫261‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

                                                                                        ‫..................................‬

‫اریک:رجینا اینکارا چه ممنی میده چت شده به فکر خودت نیاتی به فکر بچه ات باش احمق بفهم اگه وارد این بازی‬
                                                        ‫بشی دیگه راه برگشتی وجود نداره باید تا تهش بری!!!‬

   ‫رجینا:میرم!!!!تا تهش میرم اریک من قراره مماون رئیس جمهور ایاالت متحده بشم میفهمی یمنی چی خیلی عالیه‬
                                           ‫دیگه راحت میشیم ررچی بخوایم داریم از بی پولیم خالص میشیم!!!‬

        ‫اریک:برات متاسفم طمع چشاتو کور کرده کای که به خاطر بچه اش حاضر نیات فداکاری کنه باید بره به‬
                                                                                    ‫جهنم....منو لوسیم میریم!!!‬

                                                                  ‫رجینا:لوسیو نمیزارم ببری من رمه اینکار......‬

  ‫اریک:نگو رمه اینکارا رو به خاطر لوسی کردی که به عطلت شک میکنم تو جز خودت کای دیگه رو نمیشناسی از‬
            ‫جلو رارم برو کنار خانوم مماون فردا دم دادگاه منتظرتم......خیلی وقت پیش باید از رم جدا میشدیم!!!‬

                                                       ‫رجینا:اریک...صبر کن یه کم منططی فکر کن ما میتونیم..‬

                                              ‫اریک:نه...ما دیگه نمیتونیم با رم باشیم رجینا ...لوسی بیا عزیزم...‬

                                                                                                       ‫..................‬

  ‫اشکم ناخودآگاه جاری شد داشتم دیوونه میشدم دلم برای اریک و لوسی تنگ شده بود رمیشه آرزوم این بود که‬
            ‫کنارشون باشم ..منه احمق اون موقع درک نکردم ...مماون شدن رمه آرزوم بود حتی بچه امم ندیدم...‬



                                                           ‫*******************************‬

                                                                                                               ‫کریس‬

                                                                                               ‫کریس:مرخصی؟‬

‫رجینا:آره..فکرکنم قبال بارات صحبت کردم االن میخوام بیشتر بهت مرخصی بدم با اون کارت که بهم گزارش دادن‬
‫نزدیک بود خودتو به کشتن بدی...دلم میخواد وقتی برمیگردی یه آدم سالم باشی نه یه عاشق پریشون در ضمن قبال‬
                                                            ‫گفتم بازم میگم جیل و فراموش کن بفهم چی میگم‬

     ‫نمیخوام بهترین نیرومو از دس بدم ...بیا اینم برگه مرخصی برو حاابی استراحت کن..چه میدونم برو ماافرت‬
                                                                                                   ‫،گردش تفریح‬




                                                                                                             ‫361‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

                                                                               ‫ررجوری خودت صالح میدونی....‬

                                                                                    ‫کریس:بطیه رفتن ماموریت؟‬

                                                ‫رجینا:آره ، رفتن ماموریت دوروزه باید بیان تورم بهتره بری...!!!‬

 ‫بهترین موقمیت بود برام ...عالی شد میتونم تو این یک ماه دنبال جیل بگردم با خوشحالی پنهان دفترو ترک کردم‬
                   ‫....!رفتم سوار ماشین شدم میتوناتم با این فرصت طالیی که دارم جیل و پیدا کنم.................!!!‬

‫ترافیک خاته کننده ایی بود...!چراغ قرمز بود نزدیک خونه بودم احااس کردم یکی داره تمطیبم میکنه ماشی عطبی‬
  ‫شیشه راش دودی رنگ بود و ریچی از پشتش دیده نمیشد ولی از وقتی راه افتاده بودم دنبالم بود، باید میفهمیدم‬
                                                            ‫کیه تو یه یکی از کوچه را رفتم ماشینو نگه داشتم از‬

                                                                                                   ‫ماشین که پیاده‬

‫شدم اونم ماشینو سر کوچه گذاشت و ازش پیاده شد یه نفر که تمام مشکی پوشیده بود و حتی صورتشم مملوم نبود‬
    ‫اومد طرفم خودمو به بی خیالی زدم که مثال متوجه نشدم شروع به راه رفتن کردم که بهم حمله ور شد، سریع از‬
                                                              ‫پشت دستشو گرفتم ولی زرنگ تر از این حرفا بود‬

                                                                                     ‫چاقوشو به طرفم پرت کرد‬

  ‫که جاخالی دادم با لگد چنان اومد توشکمم که پخش زمین شدم سریع بلن شدمو یه مشت زدم تو صورتش که جا‬
  ‫خالی داد خیلی مارر بود یه یه ربمی میشد که با رم درگیر بودیم آخرش با چاقو زخمیمکردو فرار کرد!!! فهمیدم‬
                                                         ‫میخواست منو بکشه ولی نتونات از اندامش فهمیدم که‬

                                                                                          ‫زنه!!!به اطرافم توجهی‬

                ‫نداشتم که مردم دورم جم شده بودن فط مات مونده بودم که اون زن کیه؟!!!! چرا میخواست منو‬
                                                                                           ‫بکشه......................!!!‬



                                                                        ‫************************‬

                                                                                                                ‫اکاال‬

  ‫اکاال: من میترسم رجینا..ررکاری میکنم خودمو به کریس نزدیک کنم نمیشه اون دختره پاک مغزشو بهم ریخته‬
                                                                             ‫اصال محل بهم نمیده چیکار کنم ؟!!!‬




                                                                                                             ‫461‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                                                      ‫رجینا:بلندشو میریم پیش آلبرت‬

                                                                      ‫اکاال:نه!!!یمنی االن وقتش نیس!‬

                                      ‫رجینا:تو الزم نکرده برام وقت تمیین کنی زودباش میریم پیشش!!!!‬

                                                                          ‫*****************‬

      ‫آلبرت:چه دنیای کوچیکی..منو رئیس جمهور االن با رم مذاکره داشته باشیم چه افتخاری نصیبمون شده‬

                                                                    ‫افتخار دادید اومدید خانوم بلیکوانا!‬

                                                                                   ‫رجینا:جیل کجاس؟‬

                                                                                    ‫آلبرت: کی رس ؟‬

‫رجینا:آلبرت انطدر شرو ور نگو با بدبختی که کای منو تمطیب نکنه اومدم اینجا چرت نگو مثه آدم بگو کجاس؟‬

                                                                              ‫آلبرت:به خودم مربوطه!‬

                                                          ‫رجینا:خوارش میکنم آلبرت بیارش ببینمش !‬

                                                              ‫آلبرت:واسه چی انطدر برات مهم شده؟!!!‬

                                                                                      ‫رجینا:زنده اس؟!‬

                                                    ‫آلبرت:خیلی کار دارم اگه حرف دیگه ایی داری بگو!‬

                                     ‫رجینا:آلبرت اگه بهم چیزی نگی بد میبینیا بگو باراش چیکار کردی!‬

                                                             ‫آلبرت:بزار فکرکنم...امم..خوب...نمیدونم!‬

                                                                           ‫رجینا:باشه خودت خواستی!‬

                                    ‫محموله و از تو کیفم در آوردم..تا خواست ازم بگیره رفتم دم پنجره...‬

                                                 ‫رجینا:آآآ!!!اه نگی کجاس رمین جا نیات و نابود میشه!‬

                                                                 ‫آلبرت:رجینا دیوونه نشو بدش به من!‬




                                                                                               ‫561‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

                                                                                    ‫رجینا:تا سه میشمرم...یک...دو......‬

                               ‫آلبرت:باشه!!!!...اه...لمنت بهت ..خیله خوب اینجا که نمیشه...باید بیای جای سابطم!!!‬

                                         ‫رجینا:صبر کن ببینم نکنه منظورت آزمایشگارته اونجا کای زنده نمیمونه!!‬

                                                   ‫آلبرت:من دارم میرم...تا فردا خبرت میکنم مراقب محموله باش‬

                                                                                                  ‫رجینا:جوابمو ندادی؟‬

                                      ‫آلبرت:خودت جواب سوالتو دادی یکم فکر کنی میفهمی!اکاال بیا..فمال بابای‬

                            ‫شوکه شدم...فکر نمیکردم...یمنی جیل واقما مرده..نه...امکان نداره.........................!!!!!!‬

                                                                         ‫**************************‬

    ‫نمیدونم چرا خوشحال نبودم باید خوشحال باشم پس چرا نیاتم جیل مرده یه نفر کمتر پس چرا رجینا خوشحال‬
                                                                 ‫نیاتی این مائله به نفمت تموم شده دیوونه شدی...‬

  ‫آره مثه دیوونه را داشتم حق و به جانب خودم میگرفتم (توجیه)...تنها کلمه ایی که میتوناتم بکار ببرم ...رمش تو‬
‫این فکرم که حاال چیکار کنم اگه آلبرت زنگ بزنه باراش قرار بزارم یا نه..جیل و ببینم یا نه ...آره قرار میزارم تهش‬
                                                            ‫به رمه میگم جیل و پیدا کردم و یه داستان سررم میکنم‬

                                                                                                    ‫یه رفته رم کریس‬

           ‫حالش خرابه و بمدش رمه چی به حالت عادی برمیگرده...آره رمینه مطمئنم رمه چی طبق خواستم عملی‬
                                                               ‫میشه..!!!!بهتر از اینه که کریس رمش دنبالش بگرده!‬

                                                                    ‫-:قهوه ات سرد شد رجینا؟چته رمش تو فکری؟‬

                                                               ‫رجینا:اکاال تویی چیزی ازت کم نمیشه اگه در بزنی؟‬

                                                           ‫اکاال:اینجا خونته مطام ریاست جمهوری نیس که در بزنم‬

                                                                                     ‫رجینا:کی اومدی از پیش آلبرت؟‬
  ‫اکاال:تازه رسیدم بیرون خیلی سرده این خدمتکار جدیدت مگه درو باز میکرد ....میگم چرا انطدر تو فکری چیزی‬
                                                                                                                  ‫شده؟‬




                                                                                                                ‫661‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

‫رجینا:اگه اون شوررت بزاره حالم خوبه...ببین اکاال یه چیزیو ازت میپرسم راستشو بگو وگرنه دمار از روزگارت در‬
                                                                     ‫میارم...دقیطا چه اتفاقی برای جیل افتاده ؟‬

‫اکاال: من چیزی نمیدونم رجینا،باور کن دروغ نمیگم آلبرت ریچی بهم نمیگه من نمیدونم فط میدونم که جیل مرده‬
  ‫رمین...حاالم خاته ام میخوام بخوابم شب بخیر..راستی این کریس خیلی سرسخته اصال محلم نمیده..حتی نمیزاره‬
                                                  ‫باراش صحبت کنم ...یه جوری خودت راستو ریاتش کن …‬

                                                                                                ‫رجینا:مطمئنی؟‬

    ‫اکاال:آره آلبرت با کای شوخی نداره خودش میگفت میخواست فداکاری نکنه ...رربالیم سرش اومد حطشه فط‬
                                                              ‫نمیدونم چرا این دختره انطدر واست مهم شده ؟!‬

   ‫رجینا:خاته نشدین از بس تا خرخره تو باتالق داریم فرو میریم دیگه به اینجام رسیده نمیتونم تحمل کنم عذاب‬
                                                                                      ‫وجدان گرفتم میفهمی...‬

 ‫اکاال:رجینا آروم باش ...حاال که که نصف رارو اومدیم داری جا میزنی..نمیشه دیگه راه برگشتی وجود نداره منم از‬
  ‫این وضع خاته شدم ولی کاری از دستم برنمیاد...بهتره بری استراحت کنی االن عصبانی نمیفهمی داری چی میگی!‬

                                                         ‫رجینا:برو بیرون...اکاال....مگه باتو نیاتم برو بیرون!!!‬

                             ‫اکاال:باشه چرا داد میزنی منو بگو اومدم که تو تنها نباشی ...اصال به درک...خدافظ!!!‬

   ‫باکوبیده شدن در اشک از چشام جاری شد..نمیدونم چرا اینطوری شدم سنگدل تراز این حرفا بودم جیل بن فورد‬
       ‫بدجوری فکرمو مشغول کرده بود رم دوس داشتم آلبرت زنگ بزنه قرارو بزاره رم دوس نداشتم بیشترش‬
                                                                                          ‫میترسیدم ...............‬

                                 ‫نمیدونم قراره تا کجا پیش برم ولی مطمئنم اتفاقات خوبی قرار نیس برام بیفته!‬

                                                         ‫********************************‬

                                                                                                           ‫شری‬

                    ‫شری:دوباره اومدیم این خراب شده آخه ما که میدونیم آلبرت اینجا نیس...اصال چرا اومدیم؟‬

                        ‫جیک:شری دارم کم کم به عطلت شک میکنم آلبرتو میخوای چه کنی بره به درک بابات..‬

‫شری:اونو که خودم میدونم الزم نیس بگی در ضمن با این محافظایی که برای ما گذاشته قدم از قدم برداریم سرمون‬
                                                                                              ‫روی سینه امونه؟‬



                                                                                                        ‫761‬
 ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                 ‫رمانسرا‬

                                                                       ‫-:آی شما دوتا چی پچ پچ میکنین؟‬

                                                                ‫جیک:فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه!‬

                                  ‫رمینمون کم بود پاره با اون ریکل غول بیابونیش اومد سمت جیک ...‬

                                                                  ‫جیک:چیه به اون ریکل قناصت مینازی؟‬

                                                         ‫-:وقتی بلندت کردم اون موقع به ریکلمم مینازم!‬

                                                                                  ‫شری:غل کرد ولش کن‬

                                ‫جیک:چی میگی غل و این عوضی کرده که با من اینطوری صحبت میکنه!‬

                                                    ‫یهو جیک از زمین کنده شد .....مونده بودم چیکار کنم‬
                                                                             ‫لئون:باه دیگه...بیارش پایین‬

                                                                          ‫مرتیکه رمینطور خیره نگا کرد!!!‬

                                                                       ‫لئون:کری بهت میگم بزارش زمین‬

                                                     ‫جیک و گذاشت زمین، داشتم از ترس سکته میکردم‬

                                                                            ‫جیک:عوضی حالتو میگیرم...!!!‬

                         ‫لئون:جیک باه خیر سرت پلیای اینام تازه واردن حالیشون نیس تو دیگه چرا؟‬

                                                                               ‫با طمنه به پاره خیره شد...‬

                                 ‫جیک:اینو خوب اومدی خرن دیگه اون دوتا خوبن این عوضی بیشمور...‬

                                                               ‫شری:جیک خوارش میکنم !تموش کن ..!!!‬

                           ‫جیک:بارام ازدواج کن تا تمومش کنم البته خیلی وقت پیش تمومش کردم!!8‬

‫شری:اگه بهش اشاره کنم دوباره بلندت میکنه را اون موقع منم میشینم قشنگ کتک خوردنتو تماشا میکنم‬

         ‫-:آخخخخخخخخخخخخخخخ....آی ....!!!!!!!!!!!!!!کمک......................... نجاتم بدین...............آی‬




                                                                                                   ‫861‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                ‫رمانسرا‬

                                                                                    ‫باترس به جیک چابیدم...‬

                                                                             ‫لئون:ازش فاصله بگیرین سریع....‬

                                                                                        ‫ایدا:بیاین از این طرف!‬

                                                                                              ‫شری:زامبی بود؟‬

                                                                                     ‫جیک:آره رنوزم راتن...‬

                                           ‫چشمم خورد به رمون محافظا قربانی شده...خیره شده بودم بهش!!!!‬

                                                                                          ‫یهو چشاش باز شد!!!‬

                                                                                     ‫جیک:شری مراقب باش !!‬

                                                               ‫فط به سمت یه نفر کشیده شدم....................!!!‬

                         ‫ماتم برده بود ...با کشته شدن رمون محافظ از رو زمین بلند شدم!!!جیک منو نجات داد!‬

                              ‫کلر:شری حواست کجاس؟نزدیک بود....ولش کن بیاین دیگه بیشتر نمیشه موند!!!‬

‫یاد اون صحنه افتادم واسه رمین به محافظ خیره شده بودم .........کوچیک بودم که یه روز رفتم آزمایشگاه پدرم.....‬

                                        ‫******************************************‬

                                                                 ‫-:شری کجا میری مگه نگفتم نباید پایین بری!‬

                                   ‫شری:توروخدا مامان بزار برم دیگه بابا االن نیس بزار دیگه قول میدم نفهمه!‬

                                              ‫-:باشه پس زود بیا شری اگه بابات بیاد میدونی که چیکار میکنه !‬

                                                                                        ‫شری:باشه االن میام....‬

                                                                                                     ‫................‬

                            ‫چطدر این پایین سرده بابا چجوری اینجا کار میکنه واییییییی...........خیلیییی سرده!!!!‬

    ‫چشمم خورد به یه مالفه رفتم طرفش داشت تکون میخورد ...برام عجیب بود با کشیدن مالفه فط توناتم جیغ‬
                         ‫بزنم...که بابام منو نجات داد...از ترس چشامو باته بودم اصال نفهمیدم بابام کی اومد …‬



                                                                                                        ‫961‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                       ‫رمانسرا‬

                                           ‫ویلیام:شری...باتوام عزیزم چشاتو باز کن کی به تو گفت بیای اینجا ..‬

                                                                                ‫نیکل:چی شده...شری عزیزم....‬

                                                                 ‫مامانم منو از بغل بابام گرفت و نوازشم کرد...!‬

   ‫ویلیام :نیکل مگه نگفتم به ریچ عنوان داخل آزمایشگاه نشین من نمیدونم یه حرفو چندبار باید بزنم..اگه نیومده‬
                                                                                                            ‫بودم که...‬

                      ‫تمام دستو پام میلرزید .....با صدای جیغ مامانم از بغلش اومدم بیرون....وایییییییییییییییی ی‬

‫رمون قربانی که به خاطرش جیغ زدم به مادرم حمله کرد...بابام منو بغل کردو سریع از آزمایشگاه بیرون اومدیم در‬
                                                                                    ‫آزمایشگارم رم قفل کرد...‬

                                                                     ‫شری:بابا تورو خدا مامانم بیار ...توروخدا!!!‬

                                                                     ‫ویلیام:نه عزیزم باید بریم ..مامان...مامان...‬
    ‫باجاری شدن اشک تو چشای بابام دیگه ریچی نگفتم...که یهو در پنجره شکاته شد مامانمم درس مثه اون مرد‬
                                                             ‫داشت طرفمون میومد با ترس بغل بابام چابیدم...‬

     ‫سریع سوار ماشین شدیم سریع درارو قفل کردو سمی داشت ماشینو روشن کنه...مامانم محکم به شیشه مشت‬
                         ‫زد...قیافه مامانم خونالود بود فط داشتم نگاش میکردم...رمش تطصیر من بود..........!!!!‬



                                                 ‫*************************************‬

     ‫رمه ی اتفاقات مثه فیلم جلوی چشام رژه میرفت منم رمینطور از بابام کمک میخواستم...بابام داش بهم لبخند‬
                                                                                        ‫میزد...دوییدم طرفش!!!!‬

                                              ‫-:بابا توروخدا نرو صبر کنم (حرف زدنم تبدیل به فریاد شده بود)‬

                                                                                        ‫....................................‬

                                              ‫کلر:جیک،شری چش شده داره میره طرف زامبیا...یه کاری بکن!!!‬

                                                 ‫جیک:شری وایاا،مگه باتو نیاتم میگم وایاا کجا داری میری!‬

                 ‫دیدم وای نمیاه رمینطوری داره میره!!!!!کلر رفت بگیرتش که شروع کرد به جیغ وفریاد زدن!!!!‬



                                                                                                               ‫171‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

                                                                                 ‫جیک:لئون آرامبخش رمراته!‬

                                                              ‫لئون:آره.......صبرکن یه لحظه،...ایناراش بگیر!!!!‬

                                        ‫سرنگو گرفتم از محتویات دارو سرنگو پر کردم رفتم محکم گرفتمش!!!‬

                                                                                    ‫جیک:کلر محکم بگیرش!!!‬

                                                                         ‫چند ثانیه طول کشید ولی تموم شد ....‬

                                                                             ‫زامبیا مثه موروملخ حمله کردن ...‬

                                                       ‫لئون: باید بریم تمدادشون خیلی زیاده ایدا بالگرد اومد؟‬

                                                           ‫ایدا: آره االناس که برسه ...ا..اومد بیاین زودباشین !!‬

‫شری بیهوش بود بغلش کردم و با بطیع به سمت بالگرد رفتیم یکی از زامبیا به طرفم حمله ور شد که لئون به موقع به‬
          ‫دادم رسید....!!!!قام خوردم که آلبرتو بکشم ررچند پدرم بود ولی قام میخورم میکشمش....................!‬



                                                                      ‫************************‬

                                                                                                   ‫رجینابلیکوانا‬

‫تاصبح نخوابیدم...رم منتظر خبر ماموریت بچه را بودم رم منتظر آلبرت موبایلم زنگ خورد سریع اومدم برش دارم‬
                                                               ‫که پام به کنار میز گیر کرد ..خیلی درد گرفت...‬

                                                                                   ‫رجینا:بگو کجا قرار بزاریم؟‬

                                  ‫آلبرت:سالمت کو؟ اگه یکی دیگه بود میخواستی چی بگی اومدیمو کریس بود!‬

                                                                 ‫رجینا:آلبرت رو اعصابم راه نرو بگو کجا بیام؟‬

                                                                ‫آلبرت:آزمایشگاه قدیمیم البته با آدرس جدید!‬

                                                                                ‫رجینا:متوجه نمیشم یمنی چی؟‬

                                                                        ‫آلبرت:آدرس و یادداشت کن میفهمی!‬




                                                                                                       ‫171‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                               ‫رمانسرا‬

                                                                                           ‫.........................‬

                                                   ‫بمد از آدرس سریع کیفمو برداشتمو و از مرکز خارج شدم!‬

                                                       ‫:خانم بلیکوانا ببخشید اگه کای اومد بگم کجایین شما‬

   ‫رجینا:ریچی بگو..امم بگو که یه قرار کاری داشت باید میرفت فمال...راستی من امروز خیلی کاردارم نمیتونم بیام‬
                                                                             ‫قرارای کاریو بنداز واسه فردا...‬

                                                                                                     ‫:بله حتما!‬

                                                                   ‫*************************‬

                                                                                             ‫کریس رد فیلد‬

‫داشتم قهوه میخوردم، بازوم بن پیچی شده بود رنوز تو فکر اون زنی بودم که بهم حمله ور شده بود رفتم دم پنجره‬
         ‫که دیدم دونفر دم در خونه ایاتادن با اسلحه!!! حدس زدن مامورای محاظ ان دم در رفتم درو باز کردم!!‬

                                                                                               ‫: سالم قربان!!‬

                                                                   ‫کریس: سالم شمارا اینجا چیکار میکنین؟‬

 ‫: ببخشید دستور رئیس جمهور و خانوم ردفیلد بود که بیایم ازتون محافظت کنیم چون یه وقت ممکنه دوباره بیان‬
                                                                                                  ‫سراغتون...‬

                         ‫کریس: الزم نیس برید من خوبم، از خودمم میتونم مراقبت کنم شمام برید سر کارتون!‬

                                                                ‫تازه فهمیدم که با فنجون قهوه اومدم بیرون!!!‬

                                                                                         ‫: ولی قربان..آخه..‬

                                                ‫کریس: وقتی میگم برید برید دیگه انطدر حرف از ادم نکشید!!‬

                                                                                         ‫تلفنم زنگ خورد...‬

                                                                                                  ‫کریس:بله؟‬

                      ‫:سالم آقای رد فیلد خانم بلیکوانا یه ربع پیش اومدن اینجا رفتم دم در فال گوش وایاادم !‬




                                                                                                       ‫271‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                                  ‫کریس:خب چی گفت؟‬

                              ‫:ریچی موبایلش زنگ خورد سریع بمدشم داشت با یکی با عصبانیت حرف میزد!‬

                                                                    ‫کریس:نفهمیدی کی بود؟ االن کجاس؟‬

‫:االن که سریع رفت بهم گفت یه قرار کاری مهم داره تازه تمام قرارای امروزم گفت کنال کنم!ولی....انگارداشت‬
                                                                              ‫بایه مردی به اسم...اسمش !‬

                                                                            ‫کریس:اسمش چی؟ زود باش‬
                                                                                ‫:آران اسمش آلبرت بود!‬

                                                  ‫لیوان قهوه از دستم افتاد شکات رمونطور ماتم برده بود!‬

                                                                          ‫: ا...چی شد قربان حالتون خوبه؟‬

                                                              ‫:آقای ردفیلد ...آقای رد فیلد!صدای چی بود؟‬

                                                                ‫کریس:چرا زودتر نگفتی بیام تمطیبش کنم‬

                                                  ‫:آخه سریع رفت من حتی وقت نکردم به شما زنگ بزنم8‬

‫کریس:من دارم میام اونجا سریع محل کار،خونه،ماشین، سناتورو برام در بیار تا من بیام سریع آماده کن فهمیدی؟‬

                                                                                 ‫:بله..بله االن انجام میدم!‬

           ‫کریس: شمارا که رنوز نرفتین! برید دیگه منم االنباید برم جایی نکنه میخواین از خونه مراقبت کنین!‬

                                                                                                 ‫..........!!!‬

                                                 ‫بدون فوت وقت خودمو به مرکز ریاست جمهوری رسوندم!‬

                                                                                     ‫کریس:پیدا کردی؟‬

        ‫:بله ایناراش فکرکنم رمه آدرسا توش باشه ..اینام کپیاشه براتون گرفتم فط اصلش و نبرید چون اگه...‬

                                                                   ‫کریس:نمیبرم کپیاش کافیه ممنون فط !‬

                                        ‫:میدونم نگران نباشید آقای رد فیلد من دوست کلرم بهم اعتماد کنید!‬




                                                                                                  ‫371‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                ‫رمانسرا‬

                                                                         ‫کریس:باشه ممنون خداحافظ!‬

                                                                                   ‫..............................‬

                           ‫رفتم محل کار سناتور باید از اون مکان آلبرتو میپرسیدم مطمئنم که میدونات!‬

                                                                                                 ‫:بفرمایید؟‬

                                                                           ‫کریس:با سناتور کار داشتم!‬

      ‫:ایشون چن روزی میشه که نیومدن اینطور که شنیدم پلیاا دنبالشن اگه از طلب داری باید ازش بگذری!‬

                                          ‫کریس:نه باراش کار خصوصی دارم آدرسی چیزی ازش داری؟‬

                                                                               ‫:نه ندارم اگرم داشتم....‬

                                                                    ‫باعصبانیت چابوندمش به دیوار....‬

     ‫کریس:ببین من حوصله این اراجیفا رو ندارم یا آدرس و میدی یا رمینجا به زندگیت پایان بدم، کدومش؟‬

                                                   ‫:باشه! باشه فط یه لحظه ولم کن تا بهت بگم کجاس!‬

                                                                                     ‫آروم ولش کردم !‬

                               ‫:تویه مغازه لباس فروشی قایم شده خودم یواشکی ازش شنیدم که اونجا....‬

                                                                                        ‫کریس:آدرس؟‬

                                                                     ‫باترس آدرس و نوشت و بهم داد!‬

                                                              ‫کریس:وای به حالت اگه دروغ گفته باشی!‬

            ‫:نه...نه به خدا دروغ نمیگم برو اونجاس!فط تو رو خدا نگو از من شنیدی وگرنه زنده ام نمیزاره!‬

                      ‫بدون اینکه جوابشو بدم از اونجا خارج شدم سوار ماشین شدم و به طرف آدرس رفتم!‬

                                                                                 ‫................................‬

‫داخل لباس فروشی شدم یه لباس فروشی فوق الماده شیک و مدرن حدس زدم باید اینجا مال اون باشه به طرف‬
                                                            ‫مردی که داشت لباس تو رگال میکرد رفتم!‬



                                                                                                    ‫471‬
‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                               ‫کریس:ببخشید میخواستم با سناتور صحبت کنم!‬

                                                               ‫پاره یریع منو کشوند یه کنار...‬

                         ‫:آروم تر اگه بفهمن رمه که اینجا یه شورش را میندازن شما کی راتین؟‬

                           ‫کریس:یکی از اقوام نزدیکش منو ببر پیشش باید باراش صحبت کنم!‬

                                              ‫:باشه دنبالم بیاین بهش بگم باراش چیکار دارین؟‬

             ‫کریس:بگو از طرف ریاست جمهوری براش ارتطای رتبه آوردم اونم چه پات مهمی !‬

                                                               ‫:باشه...یه لحظه اینجا صبرکنید؟‬

                                                                          ‫سناتور:راست میگی؟‬

                                                                ‫:بله االن اون بیرون منتظرتونن!‬

      ‫سناتور:میدوناتم باالخره منو میخوان ...بیا اینم واسه خبر خوبی که دادی!رارنماییش کن بیاد!‬

                                                                     ‫:بله مرسی االن میگم بیان!‬

                                                                              ‫.........................‬

                                                                ‫:بفرمایین مشتاقانه منتظرتونن!‬

                                                                       ‫طرف اتاق رفتم در زدم!‬

                                                                             ‫سناتور:بفرمایین؟‬

          ‫در و باز کردم و سریع داخل شدم کلید به در بود درو قفل کردم و به طرف سناتور رفتم!‬

                                                  ‫سناتور:تو....تو..تت....اینجا چیکار میکنی؟منو!‬

                      ‫کریس:به به آقای سناتور اومدم بهتون ارتطای رتبه بدم چرا تمجب کردین؟‬

                                                                                    ‫سناتور:چی؟‬

                                                ‫با یه دستم بلندش کردم و کوبوندمش به دیوار!‬



                                                                                          ‫571‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                      ‫رمانسرا‬

                                                                      ‫کریس:یاال زود بگو آلبرت کجاس؟‬

                                                           ‫سناتور:نمیدونم؟ببین میتونیم بارم صحبت کنیم!‬

           ‫کریس:خفه شو بگو آلبرت کجاس؟رجینا االن پیش اونه لمنتی مطمئنم میدونی که جیل پیش آلبرته ؟‬

                                                                              ‫سناتور:باور کن راس میگم!‬

                                                              ‫یه مشت زدم تو صورتش که پخش زمین شد‬

                                                     ‫سناتور:آی آی آی دماغم داغون شد...چرا میزنی؟ یکی‬

                                                                    ‫اومد داد بزنه که جلوی درنشو گرفتم!‬

                  ‫کریس:اگه قول بدی داد نزنی و صداتو ببری منم نمیکشمت وگرنه کشتنت واسم کاری نداره!‬

                                                             ‫سناتوراشاره کرد دستمو از رو درنش بردارم!‬

                                                                                         ‫آروم برداشتم !‬

                                                   ‫سناتور:باشه بهت میگم میشه اسلحتو از رو سرم برداری؟‬

                                                         ‫کریس:تا نگی بر نمیدارم زود باش جون بکن بگو !‬

    ‫سناتور:تو یه آزمایشگاه به اسم راکن فارت (‪ )Rakonfaret‬اونجا پنهانی کار میکنه االنم داره میره دوباره‬
‫جزیره راکفورت رجینا باراش دس داره منم رمینطور، دیگه از این رمه پنهان کاری خاته شدم منو آلبرتو اکاال و‬
                                                                                  ‫رجینا بارم دس داریم!‬

                              ‫با تمجب به حرفاش گوش میدادم باورم نمیشد که رجینا و اکاال بارم دس دارن!‬

                                                                         ‫کریس:جیل؟ از جیل خبر داری؟‬

          ‫سناتور:کم و بیش یه چیزایی میدونم ولی نگران نباش زنده اس ولی مطمئن باش که تمام حرفام راسته!‬

‫با مرکز تماس گرفتم...بس از چند دقیطه نیرورا ریختن تو مغازه و سناتورو تمام کارکنان فروشگاه و بیرون کردن.‬

  ‫فروشگاه پلمب شد موقمی که سناتورو داشتن سوار ماشین میکردن بهم گفت:خوارش میکنم یه تخفیف برام تو‬
                   ‫پروندم رد کن من ررچی میدوناتم گفتم خیلی کارای دیگه ام کردم که بمدا اعتراف میکنم !‬




                                                                                               ‫671‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                 ‫رمانسرا‬

                                                          ‫کریس:بهت قول نمیدم ولی تمام سمی امو میکنم!‬
                                                                                    ‫................................‬

                                                                                  ‫با لئون تماس گرفتم....‬

                              ‫کریس:لئون سالم ببین سریع برگردین اینجا رمه چی بهم ریخته باید برگردین!‬

                 ‫لئون:سالم چی شده کریس چرا رنوز یه روز مونده برگردیم تازه رنوز محموله رو پیدا نکردیم!‬

‫کریس:رمش بهونه بوده رجینا و سناتور،حتی اکاال با آلبرت دس دارن!سناتور رمه رو اعتراف کرد دیگه نیازیم به‬
                                                                      ‫مدرک نداریم فط سریع برگردین!‬

                                                                           ‫لئون:باشه ما االن راه می افتیم!‬

                                                                                  ‫...................................‬

  ‫باید میرفتم جزیره راکن فارت ولی نیرو داشتم ...از اینکه جیل زنده بود خوش حال بودم ..... کریس(جیل یه کم‬
                                                                             ‫دیگه تحمل کن میام پیشت!)‬

                                                               ‫**************************‬

                                                                                               ‫رجینا:کجاس؟‬

                                                                                     ‫آلبرت:تازه رسیدی؟‬

                                                         ‫رجینا:خونه خاله نیومدم زود باش بگو جیل کجاس!‬

                                                                                 ‫آلبرت:باشه...!!! ربکا بیا!‬

                                                                         ‫رجینا: چی ربکا؟ ربکا دیگه کیه؟‬

                                                       ‫آلبرت: صبر کن مگه نمیخوای جیل و ببینی االن میاد‬

                                                                                              ‫......................‬

                                          ‫بادیدن یه شنل پوش سیاه جا خوردم باورم نمیشد رمون جیل باشه!‬

                                                              ‫آلبرت:بفرما اینم ربکا البته رمون جیل سابق!‬




                                                                                                        ‫771‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                      ‫رمانسرا‬

                                                                ‫رجینا:خیلی رذلی آلبرت باراش چیکار کردی؟‬

                                                      ‫آلبرت: ریچی فط یه ذره تغیرش دادم از خودمون شده!‬

                                                                                   ‫رجینا:ینی از اون ویروس...‬

 ‫آلبرت: نه...نه خودت که میدونی من ریچ وقت از اون ویروس برای افرادم استفاده نمیکنم اونا مال آدمای عادی ان‬
                                                                                           ‫راستی ربکا چه خبر؟‬

                             ‫:راستش قربان اونا خیلی قوی ان نتوناتم بیارمشون اینجا ولی تمام سمی امو میکنم!‬

                                                                          ‫رجینا: آلبرت این چی میگه، قربان؟‬

‫میشه اون فط منو‬     ‫آلبرت:گفتم که از خودمونه نگران نباش ماجرا از این قراره که یه سناور به جیل وصله که باع‬
‫بشناسه و از من اطاعت کنه االنم تو جزیره راکفورت داشت به افرادت گوشمالی میداد ولی اونا بیشتر از اونی که فکر‬
                                                        ‫میکردم زرنگ ان ولی با بزدلی فرار کردن االنم حتما به‬

                                                                                          ‫مکز ریاست جمهوری‬

                                                        ‫رسیدن به نظر من بهتره بری وگرنه بهت شک میکنن!‬

                               ‫رجینا:دیگه واسم مهم نیس میخوام از اونجایی رو که جیل و گیر انداختی بهم بگی!‬

                                     ‫آلبرت: نمیشه ربکا بهم گفت پلیاا دنبالمونن توام بهتره فرار کنی! ربکا بیا!‬

                                                      ‫رجینا:نمیزارم بری آلبرت حتی اگه بمیرمم نمیزارم بری!‬

                                                                            ‫آلبرت:باشه ....ربکا بمدا میبینمت!‬

    ‫لمنتی فرار کرد ربکا ینی رمون جیل به طرفم حمله ور شد جاخالی دادم نبایدبهش آسیب میزدم حداقل به خاطر‬
                                                                         ‫کریس نباید میکشتمش!...................‬

                                                                                   ‫.....................................!!!!‬

                                                  ‫************************************‬

                                                                                                                   ‫شری‬

                                                                 ‫چشامو که باز کردم فهمیدم تو رلی کوپترم ..‬



                                                                                                               ‫871‬
       ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                    ‫جیک:شری حالت خوبه؟خدا رو شکر که بهوش اومدی‬

                                                                   ‫شری:چی شده چی بالیی سرم اومده؟‬

                                                  ‫کلر:ریچی فط داشتی خودتو میکشتی مام نجاتت دادیم!‬

                                                                     ‫شری: داریم بر میگردیم؟رنوز که..‬

  ‫جیک: شما خواب تشریف داشتی کریس بارامون تماس گرفت گفت اون ورا یه خبراییه مثل اینکه این مدات ما‬
                                                 ‫رممون خواب بودیم خبر نداشتیم اطرافیامون دشمنمونن!‬

           ‫پیرس:اون دختره رو دیدین تا قبل از اینکه سوار رلی کوپتر بشم با خودم گفتم اینجا کارمون تمومه!‬

                                                                         ‫کلر:تو از کجا فهمیدی دختره!؟‬

                                                                            ‫پیرس:از لباساش و اندامش!‬
                                        ‫کلر: ا..مگه تو اندام شناسی که اندام دخترا رو میتونی تشخیص بدی!‬

                                                                                  ‫پیرس:مملومه استادم!‬

                                                                                      ‫کلر:بیخود کردی!‬

      ‫پیرس:چیه منکه میدونم منو دوس داری خوب جلویهمه ازم خواستگاری کن منم یه رفته بمد جوابتو میدم!‬

                                                       ‫کلر اسلحه اشو در آورد رو پیشونی پیرس گذاشت!‬

                  ‫کلر: چیه میخوام ازت خواستگاری کنم اونم به سبک خودم من اینطوری خواستگاری میکنم!‬

                                                                       ‫پیرس:باشه...باشه..غل کردم بابا‬

                                                     ‫لئون: کلر بس کن اسلحه اتو بیار پایین این چه کاریه!‬

‫کلر: مگه نگفت ازم خواستگاری کن خوب اینم خواستگاریه دیگه فط یه کوچولو با خواستگاری مممولی فرق داره‬
                                                                     ‫بگو ببخشید غل کردم تا ولت کنم!‬

                                           ‫پیرس: غل کردم ببخشید! من عمرا اگه از تو خواستگاری کنم !‬

                                                                           ‫رمه شروع به خندیدن کردن!‬




                                                                                               ‫971‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                          ‫رمانسرا‬

                                                     ‫************************************‬

                                                                                                              ‫رجینابلیکوانا‬

  ‫با بدبختی خودمو از چنگ ربکا(جیل)خالص کردم آلبرت کاری باراش کرده بود که قدرت مضاعف بگیره دستم‬
‫زخمی شده بود....رفتم خونه میدوناتم پلیاا حتما میان دنبالم ولی فرار فایده ایی نداشت باالخره باید تطاص کارامو‬
                                    ‫پس بدم.رمونطوری رو مبل خوابم برد............................................ ............‬

                                                                       ‫..........باصدای زنگ خونه از خواب بیدارشدم!‬

                                                                          ‫:خانم دم در پلیس اومده با شما کار دارن!!!‬

                                                 ‫رجینا:میدونم االن میام!..درو باز کردم چشمم به کریس افتاد...!!!!‬

          ‫کریس:خانم رئیس جمهور باید باما بیاین مرکز پلیس!آقای سناتور ران دیویس رمه چیو اعتراف کردن!‬

                                                                           ‫رجینا:باشه فط صبر کنین تا حاضر بشم!!!!‬

  ‫یه جورایی انگار راحت شده بودم دوس داشتم حکم اعدام برام صادر کنن تا راحت شم دیگه چیزی واسه از دس‬
                                                               ‫دادن ندارم..باته محموله ویروسارو باخودم آوردم!!!‬

                                                                                                         ‫کریس:این چیه؟‬

          ‫رجینا:قرار بود اینارو امروز به آلبرت تحویل بدم ولی ندادم بگیرش اول و آخرش باید به پلیس میدادم!‬



                                             ‫****************************************‬

                                                                            ‫لئون:امکان نداره یمنی رجینا دس داشته؟‬

                                            ‫کریس:آره جیل االن تو راکن فارته باید بریم بیاریمش شمام میاین؟‬

                                                                 ‫شری:مملومه حاال تکلیف سناتورو رجینا چی میشه؟‬

                                                           ‫کریس:صد در صد اعدام نمیشن ولی حکمشون سنگینه !‬

                                                                                          ‫جیک:باید بریم سراغ آلبرت!‬

                                                                                     ‫لوئیز:اصال برات مهم نیس پدرته؟‬




                                                                                                                   ‫181‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                       ‫رمانسرا‬

                                        ‫جیک: حیف اسم پدر که بخواد رو اون باشه نه اصال برام مهم نیس!‬

                  ‫لئون:کلر، پیرس شما بمونین و از رجینا و سناتور بازجویی کنین مام میریم تا جیل و بیاریم!‬

                                                                 ‫:رمتون برید من ازشون بازجویی میکنم!‬

                                                                    ‫رمه چشمشون به الرا عمه جیل افتاد!‬

                                                            ‫کلر:ا...شما اینجایین؟خوشحالم که میبینمتون‬

                ‫الرا:خیلی دلم میخواد بیام ولی اینجا کارای زیادی با رجینا دارم خودم ازشون بازجویی میکنم!‬

                                   ‫کلر:اینکه خیلی عالیه فط حکم دستگیری دانکل و مادر جیل و گرفتین؟‬

‫الرا:آره نیرو فرستادم بگیرنشون دانکل دوباره فرار کرد ولی ایندفه گیرش میندازم حکم ازدواج جیل و دانکلم‬
                                                                                             ‫جملیه، ثابت شده‬

                                                                                                   ‫کلر:چطوری؟‬

      ‫الرا:سناتور! سناتور گفت حتی حاضرشده رمه رو تو دادگاه شهادت بده فط خوارشا جیل و برگردونید!‬

                                                                  ‫کریس:نگران نباشین برش میگردونم!‬
                                             ‫************************************‬

                                                                                                             ‫کریس‬

  ‫باالخره به جزیره راکفورت رسیدیم یه حالی شده بودم شش ماه بود که دنبالش بودم باالخره پیداش کردم!‬

          ‫لئون: میدونم داری براش پرپر میزنی ولی فمال خودتو واسه یه حمله آماده کن آلبرت جون سخته !‬

                                                         ‫کریس:از وقتی جیل گم شد خودمو آماده کردم.‬

                                                                           ‫..........................................!!!‬

           ‫ایدا:کریس فکرکنم اون ساختمونه باشه آخه تو این جزیره متروکه ریچ ساختمون دیگه ایی نیس!‬

                                ‫به طرف ساختمون رلی کوپترو بردیم با طناب روی پشت بوم اومدیم پایین‬

                                                           ‫لئون:چراغ قوه تونو روشن کنین خیلی تاریکه!‬




                                                                                                           ‫181‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

    ‫بیرون ساختمون مممولی بود ولی داخلش مثه کلیاا قدیمی بود به طبطه آخر که رسیدیم رمه چراغا روشن شد!‬

   ‫آلبرت:به به سورپرایز خوبی بود نه؟داشتم با خودم فکر میکردم چه سورپرایزی برای خیرمطدم به اینجا تدارک‬
                                         ‫ببینم اگه رجینا و سناتور لو نداده باشن سورپرایز به یاد موندنی میشه!‬

                                                              ‫کریس:در مورد چی حرف میزنی؟جیل کجاس؟‬

                                     ‫آلبرت:وای چه عالی شد پس نمیدونین!.. جیل رم به موقع میرسه!ربکا بیا!‬

                                                                ‫بادیدن یه دختر نطاب دار اخمام رفت تورم!!!‬

                     ‫لوئیز:ای بابا این رمون دختره اس میگم میخواین یه مو قع دیگه بیایم االن نفله امون میکنه!‬

                                                                                             ‫کریس:مگه کیه!‬

                          ‫کلر:خودمون دقیق نمیدونیم ولی خیل فرز و چابکه ما با این تمداد ازپاش برنیومدیم!‬

                                                                   ‫آلبرت:اینم سورپرایزی بهتون گفته بودم!‬

  ‫لوئیز:سورپرایزت بخوره تو اون سرت ما قبال از این خانوم فیض کامل و بردیم فکر نمیکنی سورپرایزت قدیمیه؟‬

                                                                      ‫آلبرت:رنوز مونده ....نطابتو بردار ربکا!‬

‫بابرداشتن نطاب چشام از تمجب گرد شد پارام سات شد،باورم نمیشد این خودش باشه رمه از تمجب سیخ وایااده‬
                                                                                                      ‫بودن!..‬

                                                                       ‫رلنا:ای ایی ییییی....اینووو اینکه جیله!‬

                              ‫کریس: جیل؟!!!! منم کریس منو نمیشناسی؟ ما رو نمیشناسی؟چطور یادت نیس؟‬

    ‫آلبرت:این رمون سورپرایز دیدنیم بود اون نمیتونه حرف بزنه فط حمله میکنه، امیدوارم موفق باشین رمکاران‬
                                                                                             ‫عزیز،فمال بابای!‬

‫کریس به سمت جیل رفت تا بغلش کنه که جیل به کریس حمله کرد و محکم کوبوندش به دیوار!.، لئون:رمه اسلحه‬
                                 ‫تونو بندازین زمین باید اون یه سناور بهش وصله به ریچ عنوان شلیک نکنین!‬

                                                            ‫کلر به طرف کریس رفت و کمکش کرد بلند شه!‬

                                                   ‫کریس:خودم این بال رو سرش آوردم خودمم نجاتش میدم‬



                                                                                                     ‫281‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                    ‫رمانسرا‬

‫ایدا به طرف جیل رفت و از پشت گرفتش منم به طرف جیل رفتمو سمی کردم سناورو از ش جدا کنم که دوباره به‬
                                                                                         ‫طرفمون حمله ور شد.‬

                                        ‫باقدرت تمام ایدا رو به یکی از دیوارا پرت کرد طوریکه دیوار خورد شد!‬

                                                                              ‫لئون:ایدااااااا!(به طرف ایدا رفت)‬

‫اومد دوباره حمله کنه که نذاشتم، محکم گرفتمش و سمی کردم دوباره سناورو دربیارم!از اونورم بطیه بچه را داشتن‬
  ‫به زامبیا شلیک میکردن حاابی رمه چی ریخته بود به رم با تمام قدرتی که داشتم گرفتمش دستامو بین بازوراش‬
                                         ‫حلطه کردم لئونم اومد کمکم ایدام سناورو با تموم قدرتی که داشت در‬

                                                                                                     ‫آورد.............‬

  ‫از بینیش خون اومد و فط نگام کرد،یه لبخند بهم زدو بمدش بیهوش افتاد تو بغلم......ررچی صداش کردم جواب‬
 ‫نداد داشتم دیوونه میشدم....صدام تبدیل به فریاد شده بود رمون موقع بود که پلیاا و نیروی گارد امنیتی ریختن تو‬
                                                                  ‫جزیره و اونجا رو محاصره کردن............!!!!!!‬

                                                   ‫************************************‬
                                                                                         ‫.............................!!!!‬
                                               ‫داشتم تو راررو بیمارستان راه میرفتم حالم دست خودم نبود....!!!‬

                                                                                                     ‫کلر:کریس!!!‬

                                                                                   ‫با سرعت رومو کردم بهش!‬

                                                                                                ‫کریس:چی شد؟‬

                ‫کلر با خنده گفت: ریچی نگران نباش حالش خوب خوبه دیگه انطدر نگران نباش داداش کوچولو!!!!‬

                                                                                         ‫کریس: راست میگی؟‬

                            ‫لوئیز:په نه په مرض داره بیاد دروغ بگه...خیلی عالی شد یه جشن سزرگ باید بگیریم!‬

 ‫لئون:بازتو جوگیر شدی!...خوب کریس دیگه خیالت از بابت جیل راحت باشه االن باید بریم مرکز پلیس الرا تنهاس‬
                                                              ‫درضمن آلبرت فرار کرد باید اونم پیداش کنیم!‬

                                  ‫کلر:لئون راس میگه جیل رنوز بیهوشه اینجا موندن فایده ایی نداره بهتره بریم!‬




                                                                                                             ‫381‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

                                          ‫کریس:باشه ولی به نظر من یکی اینجا بمونه بهتره ممکنه یه وقت...‬

            ‫لئون:میدونم چی میگی نگران نباش شری و جیک میمونن پیشش حاال دیگه بهتره بریم................!!!!‬



                                                              ‫***************************‬

                                                                                                      ‫الرا‬

‫الرا:نمیخوای حرف بزنی االن چن ساعته اینجام ولی ریچی نمیگی، ببین رجینا تو تا رمین دیروز رئیس جمهور این‬
         ‫کشور بودی اگه حتی یه ذره برای خودت و کشورت ارزش قائلی پس بهتره رمه چیو بگی،این به نفمته!‬

 ‫رجینا: باشه.......زندگی آرومی داشتم بی دغدغه و شیرین ولی خودم با دستای خودم نابودش کردم دکترای رشته‬
‫علوم سیاسی رو گرفتم چون درسم عالی بود به کمک استادم توناتم تو سن کمی که داشتم دکترامو بگیرم دوسال‬
                                                        ‫بمدشم با استادم اریک جونزپایک ازدواج کردم چن‬

                                                                                   ‫سال بمد رم صاحب یه‬

‫دختر شدیم تا اینکه با سناتور ران دیویس آشنا شدم و اونم تا دید من رشته علوم سیاسی خوندم ازم سوء استفاده‬
‫کرد من احمطم نفهمیدم ....شش ماه بمد با آلبرت آشنا شدمو تو گارد امنیتی مشغول به کار شدم به خیال خودم که‬
                                                            ‫چطد زرنگمو کاربلدم! با شوررم رفتارم شد حتی‬

                                                                                        ‫وقتی میرفتم خونه‬

   ‫باراش حرف نمیزدم و سمی کردم خودمو ازش دور کنم یه شب حاابی باراش دعوام شد طوریکه ازخونه زدم‬
  ‫بیرون، از سنگ رم بدتر شده بودم به بچه ام رم توجهی نداشتم اون شب وقتی از خونه زدم بیرون آلبرت بارام‬
                                              ‫تماس گرفت و رفتم پیشش تا روی آزمایش جدیدش کارکنیم‬

                                                                                      ‫وقتی کارم تموم شد‬

 ‫رفتم خونه رمینکه رسیدم دیدم پلیس و آمبوالنس دم در خونه اس و تمام رماایه را صف کشیده بودم به زور از‬
‫شلوغی رد شدم که جنازه شوررم و پچه امو از خونه آوردن بیرون مات داشتم نگاه میکردم انگار زبونم نمیچرخید‬
                                                  ‫که بگم اون دخترمه ......بمد از دفن اریک و لوسی خودم از‬

                                                                                    ‫پلیس خواستم پرونده‬




                                                                                                 ‫481‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

 ‫قتل و مطتومه اعالم کنه میدوناتم ممکنه قاتل کی باشه ولی چون از آلبرت میترسیدم نخواستم پرونده راه خودشو‬
‫طی کنه منم چن وقتی خودمو گم گور کردم از کارایی که کرده بودم پشیمون بودم ولی خوب آلبرت پیدام کرد بهم‬
                                                       ‫گفت اگه رئیس جمهور بشم رمه چی درس میشه منم‬

                                                                                     ‫که چیزی واسه ازدس‬

‫دادن نداشتم از خدا خواسته قبول کردم بمدشم که رمون ویروسایی رو که با آلبرت تولید کردیم و ازش کش رفتم‬
                                                                 ‫االنم اینجاس دادم دست آقای ردفیلد.....!!!!‬

                                                    ‫الرا:میدونم بهم داد، از گم شدن جیل خبر داشتی درسته؟‬

    ‫رجینا:آره البته اولش نه ولی سناتور بهم گفت منم برای حفظ موقمیتم میخواستم برای جیل بن فورد یه مراسم‬
                                       ‫خاکاپاری بگیریم که نشد، دست آخر رمه چی رو شد حاالم که اینجام!‬

                                                                           ‫الرا: میدونی االن آلبرت کجاس؟‬

          ‫رجینا:او خیلی جارا واسه قایم شدن داره االنم مطمئن باش تو این کشور نیس!زده به چاک و فرار کرده!‬

                                                                ‫الرا:خوب چیزی مونده که رنوز نگفته باشی؟‬

                                                                             ‫رجینا:آره چه بالیی سرم میاد؟‬

                                                    ‫الرا: نمیدونم ولی سمی امو میکنم که برات تخفیف بگیرم!‬

                                                               ‫داشتم از اتاق میومدم که رجینا دستمو گرفت!‬

                                 ‫رجینا: من تو رو اخراج کردم خوارش میکنم منو ببخش نباید اینکارو میکردم!‬

            ‫الرا: مهم نیس اشکالی نداره دیگه گذشته اگه چیزی الزم داشی به اون سرباز دم در بگو بمدا میبینمت!‬
   ‫با اینکه اوایل ازش نفرت داشتم ولی االن خیلی دلم براش میاوخت البته کاری که اون با خانوادش کرد رربالیی‬
                                                                                         ‫سرش بیاد حطشه!‬

                                                                                            ‫.................!!!!!!‬

                                                                           ‫ایدا:خانم بن فورد سالم چی شد؟‬

                                                                   ‫الرا: شما اومدین ببینم جیل حالش خوبه؟‬

                                                  ‫ایدا: آره نگران نباشین خوبه رنوز بهوش نیومده ولی خوبه!‬



                                                                                                      ‫581‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

   ‫الرا: خدارو شکر خیالم راحت شد فمال فط از رجینا بازجویی ام تموم شد اال باید برم پیش سناتور، راستی اکاال‬
                                            ‫گویین و حتما پیداش کنین اونم تا حدودی تو این کار دست داره!‬

   ‫ایدا: آره ولی فراریه، االن حتما پیش آلبرته فط نمیدونیم کجان؟ مگه اینکه دستم بهت نرسه آلبرت،! رمه مونو‬
                                                                                             ‫بیچاره کردی!‬

                                                                                ‫لئون: تو تا االن کجا بودی؟‬

                                                                               ‫ایدا: من؟ پیش شمارا دیگه!‬

                                        ‫لئون: آران پشت گوشای منم دیگه مخملیه، جواب منو بده کجا بودی؟‬

                                                       ‫ایدا: فکر نمیکنم لزومی داشته باشه جوابتو بدم، ررجا!‬

                                                                                       ‫لئون: که ررجا آره!‬

       ‫ایدا دید اوضاع بدجوره فرار کرد و لئون رم پشتش از در دفتر خارج شد!بطیه رم شروع به خندیدن کردن!‬

                                                       ‫رلنا: ما نفهمیدیم باالخره این دوتا دشمن ان یا عاشق؟‬

             ‫لوئیز:بادی به ررجهت ای بابا! عاشق واقمی میخوای منو تو با تمام سختی را شونه رمو خالی نکردیم!‬

                                            ‫کریس: آخی اون عمه من بود که نزدیکه یه سال زنشو ندیده بود!‬

                                                                     ‫لوئیز: نه بابا اونکه من نبودم!من بودم؟‬

                                  ‫الرا: صد در صد خود خودت بودی مگه نه رلنا(یه چشمک با خنده بهش زدم)‬

‫رلنا: خانم بن فورد رئیس جمهور کی میشه؟ االن شهر رو رواس این یکی جدیده ام که تو زد از آب در اومد! با اون‬
                                                ‫افاده اش و اخالق گندی که داشت رر بالیی سرش بیاد حطشه!‬

                                                 ‫الرا: اینطوری به قضیه نگاه نکن رنوز خیلی چیزا مملوم نیس!‬

 ‫کلر: دقیطا!!!! دانکل و مادر جیل فراری ان آلبرت و اکاال رم رمینطور من فکر میکنم رجینا با اون رمه غروری که‬
                                              ‫داشت فط یه قربانی محاوب میشد به نظر شمارا اینطور نیس؟‬

 ‫کریس: دقیطا رمینطوره قاتل اصلی تمام این جنایتکارا آلبرته بطیه فط قربانی راتن! که خودشون عطلشونو به باد‬
   ‫دادن، رمین رجینا به خاطر روش باالیی که داشت آلبرت ازش سوء استفاده کرد و اونم به خواسته اون تن داد!‬



                                                                                                   ‫681‬
     ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                            ‫رمانسرا‬

‫الرا: خوب من فمال باید برم از سناتور بازجویی کنم بمدا میبینمتون راستی رر وقت جیل بهوش اومد خبرم کنید!‬

                                                                                     ‫کریس: باشه حتما!!!!‬

                                                              ‫**************************‬

                                                                                                    ‫جیک‬

                                                        ‫جیک: شری نگا کن جزیره راکفورت از بین رفت!‬

                                                        ‫اخبار تلویزیون داشت این خبر فوریو اعالم میکرد!‬

                                                                             ‫شری:ولی...ولی جنازه پدرم..‬

                                       ‫باگفتن این حرف اشک از چشماش سرازیر شد و رفتم بغلش کردم!‬

                                                   ‫جیک: آروم باش عزیزم شاید جنازه پدرت اونجا نباشه!‬

             ‫شری: آره میدونم ولی میخوام یه دفه چشم تو چشم آلبرت بشم و ازش بپرسم که پدرم کجاس!‬

                                     ‫پرستار اومد چیزی بگه ولی مارو در اون حالت دید جاخورد!............!!!!‬

                                                               ‫: ببخشید شما رمراه خانم بن فورد راتین؟‬

                                                                             ‫شری: بله بله! به روش اومد؟‬

                                                                                    ‫: بله میتونین ببینینش!‬

                                                              ‫**************************‬

                  ‫شری: عزیز دلم بهوش اومدی منو که میشناسی منم شری! این دست و پا چلفتی رم جیکه!‬

                                                               ‫جیک:ا...چرا تورین میکنی! من به این گلی!‬
                          ‫جیل: چه اتفاقی برام افتاده از اون موقع که از پنجره پرت شدم چیزی یادم نمیاد؟!‬

 ‫شری: خدا رو شکر حافظه اتو از دس ندادی ریچی خوب راستش تو یه مدتی گم شده...اصال ولش کن بمدا در‬
                                                 ‫موردش صحبت میکنیم!االن چطوری جاییت درد نمیکنه؟‬

                                                                            ‫جیل: نه خوبم کریس کجاس؟‬



                                                                                                  ‫781‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

‫جیک: آخ! اصا یادم رفت بهش زنگ بزنم تو بهوش اومدی! ولی خداییش نبودی ببینی به خاطرت داشت پرپر میزد!‬

                    ‫جیل: شوخیت گرفته کریس به خاطر من؟واقما شری راس میگه یه خل و چل به تمام ممنایی!‬

                                        ‫شری: اونو که راس میگه ولی ایندفه حق بااونه وقتی تو این شش ماه...‬

                                                        ‫جیل: شیش ماه!!!!!!جدا من شیش ماه گم شده بودم؟!‬

                                                                   ‫جیک: یمنی یادت نیس دستیار آلبرت...‬

        ‫شری: باه!!!!برو زنگتو بزن،راستی من باید ازت به خاطر اون موضوع شکایت میکردم پاره احمق متجاوز!‬

‫جیک:بفرما اونوقت به من میگن خل و چل! این یکی که مغزش تکون خورده یهو رمه چیو بارم قاطی میکنه اون یکی‬
                                                               ‫ام که نمیدونه تو این شیش ما چیکار میکرده!‬

                                                                              ‫با غرو لند از اتاق خارج شد!‬

                                                                             ‫شری وجیل رم ریز خندیدن!‬

                                                                                    ‫جیل: حاال قضیه چیه؟‬

                  ‫شری: ریچی بابا تو رمون جزیره ایشون کارمو ساخت!اگه بدونی اون شب چکارا که بارام نکرد‬

                                                      ‫جیل: آران،اونوقت تورم اجازه دادی جیغ وداد نکردی!‬

                                                                 ‫شری: خوب کای که صدامو نمیشنید...ولی‬

                                            ‫جیل: بهونه نیار خودتم راضی بودی وگرنه جیک از اون آدما نیس!‬

                                                                 ‫شری: آره دیگه توام از اون طرفداری کن!‬

   ‫نیم ساعتی بود که بارم گرم صحبت شدیم که کریس و تو چارچوب در اتاق دیدم!......فط دلم میخواست نگاش‬
                                                                                                    ‫کنم!‬

                                                         ‫شری: خوب دیگه بهتره من برم جیک صدام میکنه!‬

     ‫سرمو انداخته بودم پایین دلم براش یه ذره شده بود ولی غرورم اجازه نمیداد در مطابلش اعتراف کنم این مرد‬
                                               ‫ماتبدی که من میشناختم ریچ کس حتی کلرم اونو نمیشناخت!‬




                                                                                                 ‫881‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                      ‫رمانسرا‬

                                                  ‫اومد طرفم منم بی تفاوت نگاش کردم که تو بغلش گم شدم!‬

         ‫کریس: لمنتی تا حاال کجا بودی باورم نمیشه االن اینجایی نمیدونی تو این چند ماه به خاطرت چی کشیدم!‬

                                                                               ‫من مونده بودم این با منه االن؟‬

                                                                                           ‫جیل: ببینم تو بامنی؟‬

 ‫کریس: قربون اون صدات برم که چند ماه نشنیدم ریچی نگو فط پیشم بمون خوارش میکنم، باشه اعتراف میکنم‬
                                                   ‫دوست دارم عاشطتم به خدا میخوامت فط قول بده نرو....!!!!‬

     ‫جلل..خالق این چش شده!!! انطدر فشارم داد که داشتم له میشدم ولی خوشحال بودم، خوشحال بودم که باالخره‬
                                                                                     ‫توناتم غرورشو بشکنم!‬

‫جیل:کریس خیلی تغییر کردی اصال به کل فرق کردی باورم نمیشه که تو کریس ردفیلد ماتبدو مغرور باشی!!!تازه‬
                                                                   ‫از شری شنیدم بد جوری رمتونو کتک زدم!‬

‫کریس:آره اونکه از نامردی بود ولی خوب حال رممونو جا آوردی،در ضمن دیگه نمیخوام با غرور بی جام از دستت‬
                                                                    ‫بدم من اونشب نتوناتم تورو نجاتت بدم!!!‬

‫جیل: ریس!!! دیگه این حرفو نزن اگه تو مراقبم نبودی تا االن مرده بودم مطمئن باش تو بهترین کای بودی وراتی‬
                                                ‫که تا االن مراقبم بودی منم رمیشه پیشت میمونم!!!!تاآخرش!!!!!‬

                                                                                  ‫.........................................‬

                                                                          ‫کریس: بیا!اینو بخوری گرم میشی!!!‬

   ‫جیل: ممنون!راستی از بچه را شنیدم تو این مدتی که من نبودم رجینا بلیکوانا رئیس جمهور بوده االنم زندانه حاال‬
                                                                                               ‫آخرش چی میشه!‬
                                   ‫مرگ خانوادش خودش بوده!‬         ‫کریس:نمیدونم ولی جرمش سنگینه حتی باع‬

                                                  ‫جیل: آره ایدا رمه رو کامل برام تمریف کرد سناتور چی شد؟‬

                                            ‫کریس:ریچی انطدر بی عرضه بازی در آوردن که زد به چاک،!.....!!!!‬

                                               ‫جیل:ا.....یمنی چی پس سربازای بازداشتگاه چه غلطی میکردن!!!!‬




                                                                                                              ‫981‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                         ‫رمانسرا‬

‫کریس: مثل رمیشه پی یللی-تللی بودن! حاالم اونطدرام وضع بد نیس سناتور بی عرضه تر از اون حرفاست که بخواد‬
 ‫کاری بکنه اون فط فکر فراره!.....از یه آدم ترسو نباید ترسید..!!!.حاال بگذریم، تو واقما ریچی تو این شیش ماه که‬
                                                        ‫گم شده بودی یادت نمیاد یمنی حتی یکااعت از عمرت‬

                                                                                               ‫که اونجا بودیو یادت‬

                                                                                                                  ‫نمیاد؟!!!‬

                                                                                         ‫جیل: نه!ریچی یادم نمیاد‬

                                                                                      ‫کریس: داری دروغ میگی!‬

   ‫جیل: نه یمنی االن موقع گفتنش نیس شرای بدی داشتم ولی وقتی آلبرت منو تحت کنترل خودش در آورده بود‬
                                                                                 ‫ریچی یادم نمیاد ولی قبلش...!!!‬

                                 ‫کریس: قبلش چی؟ لطفا بگو میخوام بدونم شاید بتونه به پیدا کردنش کمک کنه!‬

‫جیل: خیلی سخت بود، اولش مطمئن نبودم که نجاتت بدم وقتی دیدم داره جلوی چشمام تو رو میکشه نتوناتم طاقت‬
                                          ‫بیارم وقتی ازپنجره پرت شدم بیرون دیگه ریچی نفهمیدم...............!!!!!‬

                                                                                  ‫.............................................‬

   ‫چشامو باز کردم...با تار دیدی که داشتم فهمیدم تو یه اتاقم، اومدم از جام بلند شم که نتوستم!!! دستو پام باته به‬
                                                                     ‫تخت بودبه سختی میتوناتم اطرافمو ببینم!‬

                      ‫جیل: کای اینجا نیس ...آرای ریچ خری تو این خرابشده نیس!..وای سرم...چطد درد میکنه!‬

                                                               ‫: چته صداتو انداختی تو گلوت داری روار میکشی!‬

                                                          ‫چشم افتاد به یه دختر که از قیافش میبارید چه خرابیه!‬

                                                                              ‫جیل: اینجا کجاس؟ تو کی راتی!‬

                   ‫: من!!! رمار آلبرتم اسمم اکاال، الزمم نیس انطدر شلوغ کاری کنی کای اینجا صداتو نمیشنوه!‬

                                                         ‫جیل: (با پوزخند) نگو رمار به سرویس درنده جدیدم!‬

                   ‫صورتم سرخ شد...کثافت عوضی انطدر محکم زد که مطمئن شدم حتما یه ور صورتم کبود میشه!‬




                                                                                                                  ‫191‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

      ‫اکاال: درس صحبت کن دختره احمق حاال وقتی آلبرت بیاد سراغت میفهمی با من باید چطوری صحبت کنی!‬

‫جیل: جرات داری دستامو باز کن اونوقت ببینم میتونی بزنی یانه! چطد احمطی که که نمیدونی تو دام یه گرگ افتادی،‬
                                            ‫بدبخت دست آخر یا میکشتت یا تبدیلت میکنه به یه موجود جدید!‬

                                                  ‫اکاال: اونکه قرار تبدیل به یه موجود جدید بشه تویی نه من!‬

 ‫با اینکه خودمو طوری نشون دادم که نترسیدم ولی از این حرفش ترسیدم میدوناتم آلبرت واسم نطشه کشیده، از‬
                       ‫اونورم دل تو دلم نبود که ببینم کریس تونات فرارکنه یانه حتما داره االن دنبالم میگرده،‬

                                                                 ‫اکاال: چیه الل مونی گرفتی،؟ ترسیدی آره؟‬

 ‫جیل: نه نترسیدم داشتم به این فکر میکردم چه سرنوشت بدی در انتظارته! نکنه فکر کردی عاشق سینه چاکته که‬
                                                ‫برات رر کاری بکنه تو یه نوکر بی جیره مواجب بیشتر نیاتی!‬

                                                                                 ‫اومد به طرفم حمله کنه که..‬

      ‫آلبرت: ولش کن!!!..به..به باالخره زیبای خفته چشاشو باز کرد دیگه فکر کردم مردی داشتم دنبال یه گورکن‬
                                                                                 ‫میگشتم تا ببرتت قبرستون!‬

                 ‫جیل: اونی دنبال یه گور کنه منم نه تو یه روزی خودم تو رمین جزیره دفنت میکنم مطمئن باش!‬

‫زیاده بگو ببینم دوس داری بارات چیکار کنم بزنمت،بخورمت،مامومت کنم، دارت‬           ‫آلبرت: حرف واسه جرو بح‬
                                                                                                 ‫بزنم یا...!!!‬

 ‫جیل: خفه شو رمون بهتره بمیرم تا اینکه دستای کثیفت به من بخوره دیگه آخر کارته انتطام پدرمو تمام کاایی که‬
                                     ‫مرگشون شدیو میگیرم اینو بهت قول میدم که خودم میکشمت!!!!‬           ‫تو باع‬
     ‫آلبرت (با قهطهه): آفرین چه شاعرانه بود، خیلی عالی بود ولی من برات سورپرایز بهتری دارم که خودتم حتما‬
                                                           ‫دوسش داری! اکاال، برو اون سناور حاگرو بیار!‬

                                                     ‫با نگرانی داشتم فکر میکردم چه بالیی قراره سرم بیاد،!!!!‬

‫آلبرت: میبینم که ترسیدی؟!!! نترس چیز بدی نیس مطمئنم خوشت میاد!راستی یه اسم جدیدم میخوام برات بزارم،‬
                                                                                   ‫ربکا چطوره؟ دوس داری!‬

                                                                     ‫تطال میکردم دستو پامو باز کنم ولی نشد!‬

                                                                                         ‫اکاال: بیا آوردمش!‬



                                                                                                    ‫191‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                               ‫رمانسرا‬

 ‫آلبرت: آخی!!! میترسم دردت بیاد اشکالی نداره بیهوشت میکنم بد این سناورو بهت وصل میکنم اونوقت میشی‬
‫ربکا کای که قدرتی بی نظیر در مطابل کاایی مثه، کریس، لئون، ایدا، رلناو.....بطیه اول دوس داری کدومو بکشی؟‬
                                                           ‫به نظر من کریس از رمه بهتره چون بیشتر دوسش‬

                                                                                          ‫داری اونو اول بکش!!!‬

                                                         ‫جیل: خفه شو آشغال بی رمه چیز!من کایو نمیکشم!‬

                                   ‫آلبرت: چرا تا وقتی تحت کنترل منی رر کاری میکنی!............................!!!‬

                                  ‫جیل: اینم رمون اتفاقاتی که برام اونجا افتاد...دیگه بمدش چیزی نفهمیدم!!!!‬

                                                                           ‫جیل: راستی بازوتو کی زخمی کرده!‬

                                                                                                     ‫کریس: تو!‬

                                                                                     ‫جیل: من؟؟؟ چی میگی تو!‬

                                                                       ‫کریس: یه چیزیو خیلی خوب فهمیدم!!!!‬

                                                                                                     ‫جیل: چیو؟‬

                                                     ‫کریس: اون زنی که با شنل سیاپوش دنبالم بود تو بودی!‬

                                                                ‫جیل: در مورد چی حرف میزنی من؟ کی. کجا؟‬

                    ‫کریس: اینکه تو میخواستی منو بکشی!!!بازومم تو زخمی کردی دیگه ولی خیلی مارر بودیا!!!‬

                                                                                                   ‫جیل: من؟؟؟‬

                                            ‫کریس: بیا فمال بریم تو بمدا رمه چیو کامل برات تمریف میکنم!!!‬

                                                             ‫*****************************‬

                                                                                                            ‫جیل‬

                                                            ‫جیل: چرا آخه؟!!!! بزار بیام دیگه خوارش میکنم!!!‬

                        ‫کریس: گفتم که نه یه دفه اجازه دادم اونطوری شد!!!دیگه نمیزارم اتفاقی برات بیفته!!!!‬



                                                                                                        ‫291‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

  ‫جیل: من میام این رمه برای یه رمچین روزی صبر کردم تا انتطام پدرمو بگیرم االن سه ماره که با رم نامزد شدیم‬
                          ‫ولی حتی نمیزاری از خونه برم بیرون خوب منم تا یه حدی تحمل میکنم دیگه نمیتونم!!!‬

                                                                                     ‫اود طرفمو دستامو گرفت!!!‬

  ‫کریس:آخه خانومم اگر دوباره آلبرت گیرت بندازه چی؟!!! قبول کن من میترسم نمیتونم به این راحتی حاضر شم‬
                                ‫بیای!!!!تازه ماکه رنوز نتوناتیم آلبرتو پیدا کنیم حاال تا اون موقع ببینم چی میشه!‬

‫جیل: آران راستی اصال حواسم نبود من که تو گروه ‪ B.S.S.A.A‬نیاتم رئیس من لئون نیازی به اجازه شما نیس‬
                                                                                                           ‫که!!!!‬

                              ‫کریس: اون که قبال رمارنگ شده واسه رمین گفتم نمیشه چون لئون رم نمیزاره!!!!‬

                                          ‫جیل:............یمنی دلم میخواد با رمین اسلحه ایی که دارم خفه ات کنم‬

                 ‫کریس: نمیتونی چون اونوقت خودت بی شورر میمونی میفتی رو دست عم ات اونوقت میترشی!!!‬

‫اومدم کفشمو پرت کنم که در رفت.....!!!!از اینکه خوشحال میدیمش شاد بودم ولی اگه مادرمو دانکل بودن چه خوب‬
                     ‫میشد!!!اصال فکر نمیکردم اینطوری خانوادم از رم بپاشه االن فط یه عمه ام برام مونده بود!!!!!‬

                                                                                      ‫الرا: چرا تنها نشاتی جیل!‬

                                                                       ‫جیل: عمه میشه یه خوارشی ازت بکنم؟!!!‬

                                                                                           ‫الرا: آره عزیزم، بگو!‬

 ‫جیل: حاال که حالم روبه راه شده رم میخوام با کریس صحبت کنی بزاره باراشون برم رم اینکه...میخوام از دانکل و‬
                                                              ‫مادرم خودم بازجویی کنم!..خوارش میکنم نه نگو!‬

   ‫الرا: راستش چی بگم، باشه باراش صحبت میکنم فط قول نمیدم آخه دانکل و مادرت قطما نمیخوان بازجو کننده‬
                                                                           ‫اشون توباشی ازت خجالت میکشن!!!‬
 ‫میکشن!!!حتی اگه رم خجالت نکشن بازم نمیخوان که تو ازشون بازجویی کنی واسه خودتم بهتره که باراشون روبه‬
                                                                                                       ‫رو نشی!‬

   ‫جیل: میدونم ولی از دانکل که برادر واقمیم نبود بیشتر از این توقمی ازش نداشتم ولی مادرم....از اون خیلی توقع‬
                                         ‫داشتم الاقل باید تو این شرای پشتم میبود نه اینکه مطابلم قرار بگیره!!!‬




                                                                                                        ‫391‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                 ‫الرا: متاسفانه اناانا غیر قابل پیش بینی ان مادر تورم از اون دسته آدما بودحاال رنوز که پیداشون‬
                                                   ‫نکردیم.....!!!!!رروقت پیدشون کردیم میزارم بازجویی کنی!!!‬

                           ‫جیل: ممنونم...ال اقل رر چیو تو این دنیا از دس دادم عوضش یه عمه خوب نصیبم شد!‬

                    ‫الرا: عزیز دلم تو تنها کای راتی که از پدرت به یادگار موندی ریچ وقت تنهات نمیزارم!!!!!!‬

                                           ‫شری: ا...شمارا اینجایین جیل میخوایم بریم ماموریت بارامون میای؟‬

                                                                    ‫جیل: آره...االن میام ببخشید عمه باید برم!!!‬

                                                                              ‫الرا:برو فط مراقب خودت باش!‬

                                                       ‫جیل:تا وقتی لئون و کریس راتن نگرانی نداره که...فمال!‬

                                                                        ‫***********************‬

 ‫نزدیک فروشگاه مرکزی شهر از رلی کوپتر پیاده شدیم فروشگاه وحوالی اونجا با خاک یکی شده بود تمام زامبیا به‬
                                                                                  ‫مردم داشتن حمله میکردن !‬

                                                           ‫کریس: باید تا موقمی که نیرو بفرستن تطایم بشیم !‬

                                                               ‫لئون:ایدا و جیل و جیک بامن بیان بطیه رم باتو!!!‬

                                                                   ‫کریس: باشه، فط جیل مراقب خودت باش!‬

                                                                               ‫جیل: باشه مراقبم بمدا میبینمت!‬

‫داخل سازمان شدیم وضیمت چندش آوری بود با دیدن اون صحنه را یاد پدرم افتادم....چند نفری رنوز آسیب ندیده‬
                                                     ‫بودن رفتم طرفشون به یه کی از اون قربانیا شلیک کردم!!!‬

                                                       ‫جیل: سریع از اینجا خارج شین!زود باشین عجله کنین!!!!‬

                                     ‫: نمیشه بچه ام، بچه امو گمش کردم. تو روخدا پیداش کنین!پارم کجاس؟‬

                                                 ‫جیل: باشه نگران نباش من بچه اتو میارم تو برو از اینجا بیرون!‬

                           ‫تو اون راگیر واگیر نمیدوناتم چیکا کنم!!! چشمم رمش دنبال یه پار بچه میگشت!!!‬




                                                                                                       ‫491‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

‫صدای گریه یه بچه منو به خودش جلب کرد حدس زدم اون رمون پار بچه باشه رمینکه یه زامبی بهش حمله کرد‬
  ‫بدون فوت وقت شلیک کردم بچه از ترس نشات زمینو شروع به گریه کرد! سریع رفتم طرفش و بغلش کردم!‬

                                                        ‫جیل: نگران نباش عزیزم االن میبرمت پیش مامانت!!!!‬

                                                                                          ‫: تو آدم بد نیاتی؟‬

                                                                         ‫از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت!‬

                                                                              ‫جیل: نه عزیزم من آدم خوبیم!‬

                                                                              ‫: تو پلیای؟ با ادم بدا میجنگی!‬

                                                         ‫جیل: آره عزیزم حاال بیا بریم تا ببرمت پیش مامانت!‬

                                                                            ‫ایدا رو دیدم که به طرفمون میاد!‬

                                                          ‫ایدا: جیل وضمیت بحرانیه تمداد زامبیا خیلی زیادن!‬

                                                    ‫جیل: بچه رو بگیر ببر به مادرش بده من االن نمیتونم بیام!‬

        ‫رمینکه اومدم بچه رو بدم صدای منفجر شدن یکی از انباریای فرووشگاه اومد سه تایی روزمین خوابیدیم!‬

                                                         ‫ایدا: االن میریم رو روا باید سریع از اینجا خارج شیم‬

                                                                                            ‫جیل: بطیه کجان؟‬

                                                         ‫ایدا: نمیدونم فکر کنم فط منو تو اینجا گیر کردیم!!!‬

                                                 ‫صدای آژیر خطر قفل شدن تمام درای فروشگاه و اعالم کرد!‬

                                                                                     ‫جیل: رمینمونم کم بود!‬

                                                    ‫بچه از ترس بغل من چابیده بود و یه ریز گریه میکرد!!!!‬

                                      ‫ایدا: طفلک این بچه منو تو به درک نباید بزاریم این بچه چیزیش بشه!!!‬

                     ‫جیل: از خودت مایه بزار تازه دارم بمد شیش ماه زندگی میکنم نمیخوام اینطوری بمیرم!!!!‬

                        ‫ایدا: جیل بیا از اون پله را بریم باال تا به پشت بوم برسیم بمدش با رلی کوپتر میریم!!!!‬



                                                                                                     ‫591‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

                                                                   ‫جیل: باشه...بریم فط زود باش تا دیرنشده!!!!‬
                                                                                                             ‫لئون‬

                                           ‫ررجا چشم مینداختم جیل و ایدا و نمیدیدم...حاابی قاطی کرده بودم!!!‬

                                                   ‫کریس: لئون ایدا و جیل کجان؟ یمنی تو فروشگاه گیر کردن!؟‬

                                                                                          ‫لئون: به احتمال زیاد!!!!‬

                                                                                          ‫لوئیزبه طرفمون اومد..‬

 ‫لوئیز: بچه را یه نفر بچه اشو تو فروشگاه گم کرده اونطور که زنه نشونه یکی از افراد ما رو میداد احتماال ایدا و جیل‬
                                                                      ‫با پچه اون تو گیر کردن! حاال چیکار کنیم؟‬

                          ‫لئون: باید با رلی کوپتر از باالی فروشگاه بیاریمشون ....زود باشین وقت زیادی نداریم!!!!‬

                                                             ‫*******************************‬

                                                                                                          ‫آلبرت‬

                                    ‫آلبرت: لمنت بهت واسه چی اومدی اینجا ، اگه کای تمطیبت کرده باشه چی؟!!‬

  ‫سناتور: جایی و نداشتم واسه موندن تورو خدا یه کاری واسم بکن رمه چیم از دستم رفت دارورایی که تولید کرده‬
                                            ‫بودیم محاصره شد شرکت و پلپ کردن دیگه چاره دیگه ایی نداریم..‬

                                                                          ‫یطه اشو گرفتم چابوندمش به دیوار....‬

  ‫آلبرت: تو اگه میخوای تالیم بشی به درک، برو رر غلطی میخوای بکن به من کاری نداشته باش، تمامی نیرورامو‬
‫بانمایس و فرستادم فروشگاه مرکزی شهرو به توبره ببندن میخوام رمه بدونن که من کیم و رنوز قدرت کافی واسه‬
                                                         ‫سرکوب اون گرورای لمنتی دارم. تورم به جای اینکه بر‬

                                                                                               ‫و بر منو نگاه کنی‬

                                                                        ‫برو یه سرو گوشی آب بده ببین چی شد!‬

                                                ‫سناتور: نمیتونم بفهم االن من فراریم رر لحظه ممکنه پیدام کنن!!!‬

                                                                  ‫آلبرت: کاریو که گفتم بکن،...از رجینا چه خبر!‬



                                                                                                         ‫691‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                     ‫رمانسرا‬

              ‫سناتور: زندانه قراره محاکمه بشه...خوبیش اینه که به رمه چی اعتراف کرده ولی اسمی از ما نبرده!‬

      ‫آلبرت:خوبه..!!! بهتر، اون دیگه االن یه مهره سوخته اس دیگه باراش کاری نداریم یکیو بفرس ساکتش کنه!‬

 ‫مرگ رئیس جمهور سابق کشور‬       ‫سناتور: یمنی بکشیمش؟!!! نه من نمیتونم تا حاال از نزدیک خونو ندیدم حاال باع‬
                                                                   ‫بشم اگه پیدام کنن که درجا اعدام میشم!‬

‫آلبرت: خرفت بی مصرف!!! ببین چه کااییو دور خودم جمع کردم رمشون مفت خور عوضی از جلوی چشام دور شو‬
               ‫احمق عوضی...!!!به خاطر اون رجینا جیل و از دست دادم. مرغ از قفس پرید...میدونم چیکار کنم!!!‬

                                                                                ‫.........................................‬

                                                                                                                   ‫ایدا‬

                                             ‫ایدا: این طوری که نمیشه اگه رمینطور رمین جا بمونیم میمیریم!‬

                                          ‫جیل: فمال بلند شو بریم رنوز خیلی پله مونده آساناورم که خرابه!!!‬

                                                                   ‫رمینکه بلند شدیم کل ساختمون لرزید!!!‬

                                       ‫ایدا: نرو...فکر کنم یکی اینجاس!!!یه آشنا که حدس میزنم بشناسمش!‬

                                                   ‫جیل که انگار فهمیده بود کیه گفت: نگو...نگو که نمایاه!‬

                                                           ‫ایدا: چرا خود عوضیشه زود باش بیا زیر این پله!!!‬

                                                ‫بچه شروع کرد به گریه کردن که جیل جلوی درنشو گرفت!‬

                                               ‫جیل: عزیز دلم ریس!!! گریه نکن االن میبرمت پیش مامانت!!!‬

                                                                                   ‫: خاله جونم من میترسم!‬

                                ‫جیل: نه نترس چیزی نیس!!! یه کم دیگه تحمل کنی میریم بیرون!چیکار کنیم؟‬

                                        ‫ایدا: ببین باید از رم جدا شیم تو اول با بچه برو منم سرگرمش میکنم!‬

                                              ‫جیل: چی میگی؟ دیوونه شدی تورو رمینجا ولت کنم نه نمیرم!!!‬

                      ‫ایدا: جیل انطد لجبازی نکن مادر این بچه منتظرشه باید ببریش مگه به مادرش قول ندادی!‬



                                                                                                            ‫791‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                          ‫رمانسرا‬

           ‫به بچه نگاه کردم که از گریه صورتش سرخ شده بودو داشت تن تن پاتونکشو میک میزد!نازش کردمو‬
                                                                                                             ‫بوسیدمش..!‬

                                                                                                ‫ایدا: زود باش عجله!‬

                                                  ‫جیل(ایدا رو دیدم که از زیر پله بلند شدو طرف نمایس رفت)‬

                                            ‫ایدا: ری نمایس چه خوب شد دیدمت بارات خورده حااب داشتم!!‬
                                                 ‫با اینکه دلم نمیومد ولش کنم ولی سریع از پله را بال رفتم ......!!!‬

   ‫در قفل بود بچه رو نشوندم رو زمین و سریع بایه چوب در شیه شه ایی رو شکاتم خورده شیشه را یکیش تو پام‬
 ‫فرو رفت بچه رو بلند کردم و از در خارج شدم از اون باال رمه رو میدیدم!!! ریچ رلی کوپتری باال نبود برای رمین از‬
                                                                                                            ‫باال دادزدم!!!!‬

                                                                                     ‫...........................................‬

                                                                                                                     ‫کریس‬

    ‫یه نف رو از باال دیدم داره دست تکون میده یه بچه ام بغلشه حدس زدم جیله سریع یه بالگرد براش فرستادم!!!‬

                                ‫زنی رم که انگار فهمیده بود بچه اشه از خوش حالی داد میزد و بی قراری میکرد!!!‬

                                          ‫بالگرد سریع اومد پائین جیل و دیم که بچه به بغل از بالگرد پائین اومد‬

                 ‫زن سریع به طرف پارس دوییدو اونو از بغل جیل قاپید!!!صدای دست و رورا از جممیت بلند شد.‬

                                                       ‫کریس: حالت خوبه پات چی شده داره خونریزی میکنه!!!‬

‫جیل: االن وقت این حرفا نیس ایدا اون تو گیر افتاده نمایس اومده تمام این زامبیا و منفجر شد فروشگاه کار آلبرته،‬
                                                                                 ‫نمایس رم از طرف اون اومده!‬

                                                      ‫لئون با چن سرباز با بالگرد به سمت باالی فروشگاه رفت!!!‬

                                ‫کریس: تو نمیخواد بری ما االن میریم!!!برو پاتو پانامان کن بدجور از خون میره!‬

                                                                              ‫جیل: کریس مراقب خودت باش!!!‬

                         ‫کلر کمکم کرد زخم پامو پانامان کنم...دل تو دلم نبود ببینم االن داره چه اتفاقایی میفته!‬



                                                                                                                   ‫891‬
    ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                      ‫رمانسرا‬

                           ‫داشتم با کلر صحبت میکردم که زنی که بچه اشو نجات داده بودم اومد پیشم!‬

                                                   ‫: واقما ازتون ممنونم، شما جون بچه امو نجات دادی!‬

                   ‫جیل: کاری نکردم وایفه امو انجام دادم!!!!کلر میشه بری ببینی اون تو چه خبره نگرانم!‬

                                                           ‫کلر: نترس از پاش بر میان!نگران نباش!!!!‬

                                       ‫خدا کنه اتفاقی نیفته نمیخوام دیگه یکی از عزیزامو از دست بدم!‬

                                                                       ‫...........................................!!!!‬

                                                 ‫********************************‬

                                                                                                             ‫اکاال‬

                                       ‫اکاال: با این سرویای که من بهت دادم تکمیل تکمیلی درسته!!!!‬

                                                   ‫آلبرت: اونکه مملومه حاال من میخوام تکمیلت کنم!!!‬

                                                                                     ‫اکاال: منظورت چیه؟‬

                                        ‫سرنگو از محتویات مایع شیشه پر کردو به طرف اکاال رفت..!!!‬

                                                       ‫اکاال: این کارا چیه آلبرت چیکار داری میکنی؟‬

                                     ‫آلبرت: ریچی کاریو که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم عزیزم!!!‬

            ‫اکاال: کمک...(جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ)ولم کن...عوضی،...ولم‬
                                                                             ‫کن....(جیغغغغغغغغ)...!!!!!‬

                                                        ‫****************************‬

  ‫شری: اگه االن بارات ادواج نکرده بودم دیگه حتما به پلیس زنگ میزدم!که دوباره بهم دس درازی کردی!‬

‫جیک: اوال که شوررتم !دومادرسته زن و شورریم و منم به زور شوررت کردی ولی رنوز عروسی نگرفتیما؟!!!‬

                                            ‫شری: چه رویی داره؟ من به زور بارات ازدواج کردم یا تو؟‬




                                                                                                         ‫991‬
      ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                   ‫رمانسرا‬

                                                                                                       ‫جیک:تو!‬

                                                               ‫شری: مثل اینکه دلت دمپایی میخواد آره؟‬

                                             ‫جیک: اه..اه..باشه..باشه غل کردم...ا..پرت نکن رفتم..رفتم!!!‬

                                                ‫رمینکه درو باز کردم چشمم به لوئیز خورد..دوباره باتم!!!‬

                                                                     ‫شری: چیه پشیمون شدی بیا بگیر ...‬

                                                                                        ‫جیک: اخ..اخ..نزن!‬

                                                                                      ‫شری: اینم دومیش!‬

                                                                     ‫جیک: بابا..لوئیز اینجا چیکار میکنه!‬
                                                          ‫شری: ره! اونوقت تو رو بااین سرووضمت دید؟‬

                                                  ‫جیک: په نه په...اصال ببینم این تو خونه ما چیکار میکنه؟‬

                                                                                 ‫شری: از خودت بپرس!‬

                ‫لوئیز: بابا!!! باشه به کای نمیگم...!!!بیاین بیرون اینطوری مهمون نوازی میکنی! خجالت بکش!‬

                                                       ‫جیک: تو چطوری اومدی تو؟! دزدی تو روز روشن!‬

                                ‫لوئیز: ببینا؟! مارو بگو که اومدیم بهتون سر بزنیم خجالت بکش بیا بیرون!!!‬

                                                                                ‫.....................................‬

‫سریع لباسامونو عوض کردیمو رفتیم بیرون رمه اومده بودن...اونم ناگهانی خیلی عجیب بود لوئیز رم که از بس‬
                                                ‫شوخی کرد و چرتو پرت گفت رممون روده بر شده بودیم‬

                                                                             ‫شری: زخم پات خوب شد؟‬

                                                                             ‫جیل: آره زیاد عمیق نبود!!!‬

                                            ‫لوئیز: پرروتر از این دوتا جایی ندیدم این جیک که رمچین....!‬

                                                         ‫با پس گردنی که جیک به لوئیز زد ساکت شد..!!!‬




                                                                                                        ‫112‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

                                                                 ‫کریس: بزار حرفشو بزنه حطیطت تلخه، نه!!!‬

                                                                                      ‫جیک: توام را افتادیا!!!‬

                                                                                          ‫رمه خندیدن...!!!!‬

                                                                    ‫************************‬

                                                                               ‫الرا: نه من نمیتونم قبول کنم!‬

      ‫کریس: آخه چرا االن یه رفته از اون ماجرای کذایی فروشگاه میگذره، نمایس فرار کردو به خاطرکمبود نیرو‬
    ‫نتوناتیم بگیرمش،آلبرتم که داره دوباره برای خودش تشکیالت درس میکنه و اونوقت رنوز کشورمون رئیس‬
                       ‫جمهور نداره رمه چی به رم ریخته، به نظر من شما بهترین کای راتی که به درد این کار‬

                                                                                                   ‫میخوره!!!‬

                                                                          ‫الرا: نمیدونم، بزار یه کم فکر کنم!‬

‫لئون: وقت فکر کردن نداریم خانم بن فورد باید سریع تصمیم بگیری االن موقمیت خوبیه به نظر من ازدستش نده!!!!‬

                                                                     ‫الرا: خیله خوب، باشه قبول میکنم ولی...‬

   ‫کریس: دیگه ولی واما نداره پس من با سازمان رمارنگ میکنم امروزم یه جلاه با سازمان محافظت گارد ریاست‬
                        ‫جمهوری دارین اونجا بهترین موقیمته که خودتونو نشون بدین!!!رر کاری الزمه بکنین!!!!‬

                             ‫جیل چنان محکمو بدون در زدن اومد داخل که ررسه مات زده بهش نگاه کردیم!!!‬

                                                                 ‫جیل: پیدا کردم..کریس!باالخره پیدا کردم!!‬

                                                                                              ‫کریس: چیو؟‬

            ‫جیل: فهمیدم آلبرت کجاس...زود باشین باید سریع تر بریم عمه الرا باالخره متوجه شدم اون کجاس؟‬

                                                                                   ‫کریس: جیل تو مطمئنی؟‬

                                  ‫جیل: تا حاال اینطدر به حرفی که زده بودم مطمئن نبودم باور کن راست میگم!!!‬

                                                                                             ‫لئون: چطوری؟‬




                                                                                                    ‫112‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                         ‫رمانسرا‬

‫جیل: انطدر تو این یه رفته به مغزم فشار آوردم تا یادم اومد آلبرت جای مخفی دومیش کجاس؟ باالخره من یه مدتی‬
                           ‫رم تو آزمایشگاه کار میکردم رم، خوب یه شیش ماری رم تحت کنترلش بودم دیگه!‬

                                              ‫لئون: ولی قطما نمیتونه تو جزیره راکن فارت و راکفورت باشه!!!‬

      ‫جیل: آره اونجا نیس اون دوتا جزیره که قراره با بمب راته ایی منفجر بشه من منظورم یه کشور دیگه اس!!!!‬

                                                         ‫الرا: انطدر تند حرف نزن بیا بشین آروم بگو کجاس!‬

                                                                          ‫جیل: نه رمینجا خوبه اون تو چینه!‬

                                                                                                 ‫الرا: چین؟‬

                   ‫جیل: آره رمیشه نصف تولیدات آزمایشگاریمون و برای کشور چین میفرستاد االنم اونجاست!!!‬

                                            ‫لئون: ولی جیل این حرفت فط میتونه یه حدس وگمان باشه رمین!‬
   ‫جیل: نه من کامال مطمئنم مثل اینکه من چن سالی تو آزمایشگارش کار میکردما خودم از زبونش شنیدم که مکان‬
‫اصلی برای تولید ویروسا رمون کشور چینه حتی به خوبی یادمه که بایه آدمی به اسم رونگ روا شریک بود حاال ماکه‬
                                                    ‫این رمه دنبال آلبرت گشتیم اینم روش چه اشکالی داره؟‬

                                                               ‫کریس: آره، رمین کارو میکنیم میریم چین!!!‬

                     ‫الرا: مطمئنی؟ باید خیلی مراقب خودتون باشین نمایس ممکنه دنبالتون باشه بخصوص جیل!‬

                                               ‫لئون: رمین االن به کل بچه را بگیم بیان اینجا باید آماده بشیم.‬

                              ‫الرا: رمین االن میگم! فط فردا حکم رجینا رو صادر میکنن نمیخواین اونجا باشیم؟‬

  ‫کریس: تا اون موقع دیره باید رمین االن حرکت کنیم.بمدشم شما راتین دیگه نتیجه اشو بمدا بهمون بگیم! آران‬
                                                                 ‫راستی یه چیز دیگه جیل ام پیشتون میمونه!‬

            ‫جیل:چیییی؟، کریس اصال حرفشم نزن که من بمونم مثل اینکه من پیشنهاد دادم بریم چین حاال بمونم!‬

                                                              ‫کریس: تو میمونی رمینیکه گفتم، حرفم نباشه.‬

                                             ‫کریس از دفتر خارج شدو جیل رم جیغ جیغ کنان پشت سرش!!!!‬

                                                                   ‫*************************‬




                                                                                                    ‫212‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                                                      ‫جیل‬

                                                              ‫باغرور رو صندلی نشاتمو به کریس نگاه کنم.‬

                                             ‫کریس: فکر نکن گذاشتم بیای دیگه ررکاری دلت میخواد بکنی!‬

‫جیل: باید میومدم، چی فکر کردی فکر کردی میذاشتم این موقمیت طالیی رو از دست بدم، عمرا به پدرم قول دادم‬
                                                                   ‫انتطامشو از آلبرت بگیرم و اینکارم میکنم.‬

                                                                ‫کریس دیگه چیزی نگفت با لبخند نگام کرد!‬

                                                               ‫جیک با لیوان قهوه اومد پیشمون نشات......!!!‬

                                                                                       ‫جیک: بیاین قهوه..!!!‬

                                                                                ‫جیل: مرسی، شری کجاس؟‬

                                                  ‫جیک: ریچی بابا دوباره بارام قهر کرد منم اومدم پیش شما!‬

            ‫جیل: چرا باز؟ موندم شما دوتا با چه امیدی بارم ازدواج کردین تازه قابل توجهتون عروسیم نگرفتینا!‬

                                               ‫جیک: اوال(صدای جیغ مهماندار رواپیما مانع صحبت جیک شد)‬

                                                                                             ‫جیل: چی بود؟‬

                                                     ‫کریس اسلحه اشو در آورد و پشتشم جیک اینکارو کرد!‬

                                                                            ‫کریس: رمینجا بشین تا من بیام!‬

                                                                           ‫رلنا پشت سرمون با نگرانی اومد!‬

                                                                                        ‫جیل:رلنا چی شده؟‬

                                     ‫رلنا: نمیدونم، یکی از مهماندارای رواپیما بدست یکی از زامبیا زخمی شد!‬

                                                           ‫جیل: مگه تو رواپیما کای آلوده به ویروس بوده؟‬

                              ‫رلنا: آره االنه که مهماندارم وحشی بشه باید سریع ماافرا رو به اتاق پشتی ببریم!‬

                                         ‫با کمک کلرو بطیه ماافرا رو به کابین خلبان و اتاقای مهماندار بردیم!‬



                                                                                                   ‫312‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                           ‫رمانسرا‬

                                                                             ‫پیرس: چه راگیر واگیری شده !!!!‬

                                                                                  ‫کریس: گفتی نیرو بفرستن؟‬

                                                                                         ‫پیرس: آره االن میان!‬

    ‫تمام درایی که ما و ماافرا توش بودیم و قفل کرده بودیم که با کوبونده شدن زامبیا به در صدای جیغ ماافرا در‬
                                                                                ‫اومده بود! رمه ترسیده بودن!!!‬

                                                                ‫: تو رو خدا بگید اینجا چه خبره اینا دیگه کین!؟‬

                                                                    ‫جیل: آروم باشین االن نیروی کمکی میرسه!‬

        ‫: ولم کنید بابا من میخوام برم بیرون از شمارا آبی گرم نمیشه به اینا اعتماد نکنین وگرنه رممون میمیریم!!!‬

‫کریس: مگه نمیفهمی اون وحشیا دارن درو از جا در میارن تمدادشون زیاد شده اگه بخوای خارج بشی خودتم قربانی‬
                                                                      ‫میشی دوس نداری که بهت شلیک بشه!!!‬

                                                     ‫: من این چیزا حالیم نیس زودباش درو باز کن میخوام برم!‬

                                                       ‫کریس عصبانی شدو یطه مردو گرفت و به دیوار تکیه داد!‬
   ‫کریس: تو میخوای بمیری بمیر به درک ولی اجازه نمیدم با زندگی دیگران بازی کنی حاالم مثه آدم برو یه گوشه‬
                                                                                    ‫بشین تا نیروی کمکی بیاد!‬

                                                                ‫مرد از ترسش یه گوشه نشات و ساکت شد..!!!‬

                                           ‫جیل: کریس نباید سرش داد میزدی خوب حق دارن ترسیدن دیگه!!!‬

                 ‫کریس: اگه نظام کشورمون طوری بود که به مردمن آموزش میدادند االن انطدر تلفات نمیدادیم!!!‬

  ‫بمد از رسیدن نیروی کمکی و خارج کردن ماافرای رواپیما تو فرودگاه چین به خاطر تمداد زیاد زامبی رواپیمارو‬
                                                                                                ‫منفجر کردن.‬



                                                                       ‫************************‬

 ‫: ما واقما خوش حالیم که کشورتون نیروی کمکی برامون فرستادند. کشور چین وضمش خیلی خرابه ما نمیدوناتیم‬
                                                ‫که قرار شما بیاین وگرنه جور دیگه ایی ازتون استطبال میکردیم!‬



                                                                                                      ‫412‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                       ‫رمانسرا‬

                                                                                       ‫جیل: میشه بگید...!‬

   ‫: آران بله ببخشید خودمو ممرفی نکردم من دکتر مک راتم تولید کننده پادزرر تمامی ویروسا!و رئیس جمهور‬
                                                                                              ‫کشور چین!‬

                              ‫جیل: شما اگه تولید کننده پادزه ویروسین پس چرا تو کل جهان گاترش ندادین!‬

                          ‫دکترمک: چون مطمئن نبودم که ویروس به رمه باازه ممکن بود عده ایی کشته بشن!‬

  ‫جیل: پس نباید بگین تولید کننده ویروس راتم، شما حتی مطمئن نیاتین ویروسی که تولید میکنین درسته یا نه‬
                                                 ‫چطور میتونین ادعای کنید که پادزرر ویروس تولید میکنین!‬

                                                   ‫کریس: جیل تمومش کن ما واسه چیز دیگه ایی اینجاییم!!!‬

‫دکترمک: اشکالی نداره حرف خیلی خوبی زدن!ولی شرکت ویل فارما تولید کننده ویروساش من بودم اونا که دیگه‬
                                                                                            ‫یه ادعا نبودن!‬

                                                             ‫جیل:ولی شرکت ویل فارما که برای سناتور بود!‬

                                                  ‫دکترمک که انگار حاابی جا خورده بود به جیل خیره شد!!!‬

    ‫لئون: ببخشید آقای دکتر ما دیگه باید بریم االن وقت این حرفا نیس!(به جیل اشاره کرد بلندشه) نگران نباشید‬
                                                                                    ‫نیروی کمکی در راره!‬

                     ‫جیل: (باطنه)درسته االن وقت این حرفا نیس بمدا به طور مفصل در این مورد حرف میزنیم!!!‬

‫دکترمک: خوشحال میشم با خانومی مثل شما رم صحبت بشم!!!میگم تا رتل رارنماییتون کنن امید وارم اینجا راحت‬
                                                                                                   ‫باشین!‬



                                                                          ‫********************‬

                    ‫جیل: شمارا نذاشتین من باراش صحبت کنم اگه یکم دیگه ادامه میدادم خودشو لو داده بود!‬

‫کریس: ما االن بهش احتیاج داریم فکر کردی مارا بهش شک نکردیم من خودم اولین نفری بودم که بهش مشکوک‬
 ‫شدم ولی االن موقمیت خوبی نبود اون از اومدن ما اصال خوشحال نشد،ما باید سریع آلبرتو پیدا کنیم!بمدش به این‬
                                                                           ‫دکتر خوش خ وخال بپردازیم!‬




                                                                                                  ‫512‬
        ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                      ‫رمانسرا‬

                                                                 ‫جیل: اونکه االن باید تو آزمایشگارش باشه!!!!‬

                                                                                       ‫لئون: میدونی کجاس؟‬

                                                     ‫جیل: آره،تو آزمایشگاه مرکز شهره !ولی من تاحاال ندیدم‬

                                                                      ‫پیرس: من االن سریع پیدا میکنم.....!!!!!‬

                          ‫کریس: نیروی کمکی الزم داریم صد نفرم جمع بشن نمیتونن با آلبرت مطاومت کنن!!!‬

                                                                                    ‫...................................!!!‬

                                                          ‫*******************************‬

                                                                                                                   ‫جیل‬

                                                                                                   ‫جیل: خودشه؟‬

                                                                                           ‫پیرس: آره خودشه!‬

                                                                      ‫کریس به سربازا آماده باش اعالم داد!!!‬

‫لئون: ایدا کو؟.......!!!وای دوباره سرخود رفته داخل آزمایشگاه آخه االن من باید چیکارکنم!این دختر منو میکشه!!!‬

                                                                     ‫با عالمت کریس وارد آزمایشگاه شدیم!!!‬
                ‫سریع از پله را پایین رفتم آزمایشگاه فوق الماده شیکی بود ولی به داخل زمین منتهی میشد....!!!!‬

                                                            ‫جیل: آزمایشگاه خیلی بزرگه باید ازرم جدا بشیم!‬

                                                                                ‫کریس: نمیتونم تنهات بزارم!‬

                              ‫جیل: بخدا چیزیم نمیشه آزمایشگاه خیلی بزرگه رممون که نمتونیم با رم باشیم!!!‬

      ‫کریس: با اینکه اصال نمیتونم قبول کنم تنهات بزارم ولی چاره ایی نیس فمال برو خیلی مراقب خودت باش!!!‬

                                                                                               ‫جیل: چشم قربان‬

                                        ‫لبامو رو لباش گذاشتمو گفتم: نگران من نباش به این سادگیا نمیمیرم!!!!‬

                                                              ‫کریس نگاه عمیطی کردو سریع از رم جداشیم!!!‬



                                                                                                             ‫612‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                        ‫رمانسرا‬

   ‫رر کدوممون با ده نفر سرباز از رم جدا شدیم!!! به پله آخری که رسیدم چشمم به آلبرت خورد که با لباس فرم‬
                          ‫داشت رویه جاد امتحان میکرد!خیلی آروم وارد اتاق شدم آلبرت پشتش به من بود!!!!‬

                                                                                 ‫صداش میخ کوبم کرد...!!!‬

                                      ‫آلبرت: باالخره اومدین؟ خیلی وقته منتظرتونم میدوناتم پیدام میکنین!!!‬

                                                       ‫روشو کرد به منو با اون چهره کریهش بهم لبخند زد!!!‬

          ‫جیل: دیگه کارت تمومه آلبرت وسکر، ررچی کثافت کاری تا االن کردی باه دیگه نمیزارم ادامه بدی!!!‬

                                                                                 ‫اسلحه امو روش گرفتم...!‬

                                                                                  ‫بایه پوزخند اومد طرفم!!!‬

                                                                  ‫جیل: رمونجا وایاا وگرنه شلیک میکنم!!!!‬

    ‫آلبرت با خنده جلومیومد...منم ری عطب میرفتم!!!یه تیر توسرش زدم که پرت شد عطب ولی میدوناتم اون تیر‬
‫اثری نداره، ولی حاابی تحریکش کرد.عصبانی شدو از جاش بلند شد....!!!!به طرفم حمله ور شد، سریع جاخالی دادم‬
                                                      ‫تند تند بهش تیر اندازی کردم سربازارم یکی یکی از پا‬

                                                                                    ‫در میاورد!!! رفتم داخل‬

      ‫یکی از کمدای مخصوص دارو قایم شدم، داشتم از ترس سکته میکردم ای کاش بطیه اینجا بودن نمیدونم کجا‬
  ‫غیبشون زد!که اصال نمیشد پیداشون کنی موبایلمم که آنتن نمیدادف ای به خشکی شانس که انطدر من بدشانام!!!‬

    ‫آلبرت: خانوم کوچولو کجا قایم شدی، خودتم میدونی نمیتونی از دستم در بری!!!منو تو قبال بارم رمکار بودیم،‬
  ‫شریک بودیم تازه محافظمم که بودی دلیلی نداره قایم بشی کار رمتون تمومه خودتم میدونی که من خیلی راحت‬
                                                      ‫میتوناتم فرارکنم ولی اینکارو نکردم حاالم زود باش از‬

                                                                                       ‫سوراخ موشت بیای‬

                                                                                                  ‫بیرون!!!‬

      ‫چشم به یه کپاول افتاد...باید کپاول یخ فشرده شده میبود سریع ازتو کمد برش داشتم و آماده باش گرفتم‬
  ‫دستم.....باخودم شمردم....یک..........دو.....سه..رمس� �که درو باز کرد کپاولو به طرفش گرفتمو محتویاتشو‬
                                             ‫روش خالی کردم....بمدشم زدم به چاک، سریع از پله را بال رفتمو‬




                                                                                                  ‫712‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                ‫رمانسرا‬

                                                                                               ‫خودمو به آساناور‬

                                                        ‫رسوندم ررکاریم کردم که با کریس تماس بگیرم نشد.‬

 ‫آلبرت داشت دنبالم میومد سریع سوار آساناور شدم رمینکه اومد بهم حمله ور شه در به موقع باته شد...یه نفس‬
                                               ‫عمیق کشیدم ..موبایلم زنگ خورد..کریس بود، سریع برداشتم..!‬

‫جیل: الو کریس...پس شمارا کجایین.......نه من حالم خوبه..،فط آلبرتو پیداکردم االنم دنبالمه به کمک احتیاج دارم‬
                                           ‫رمه سربازا رو کشت منم االن تنهام......االن؟...االن دارم میرم............‬

‫یهو سطف آساناور از جا کنده شد..نا خواسته جیغ بلندی کشیدم که صدای کریس از پشت گوشی اومد...!!!موبایل از‬
   ‫دستم افتاد...میخواست بیاد پایین که بهش شلیک کردم..ولی سگ جون مگه چیزیش میشد!به محض بازشدن در‬
                                                                     ‫ازش پیاده شدم .....رسیده بودم به پارکینگ‬

                                                                                              ‫طبطاتی....کای نبود‬

‫وموبایل و اسلحه ام که از دستم افتاد....برقای پارکینگ ری روشن و خاموش میشدن....به طور باورنکردنی آلبرت از‬
                             ‫پشت منو گرفت و چابوند به دیوار...نفااش به صورتم میخورد و اذیتم میکرد....!!!‬

                          ‫آلبرت: باالخره گیرت انداختم ....دوس داری چطوری بکشمت که بری وردست پدرت!‬

  ‫جیل: اونی که باید بمیره تویی نه من مطمئن باش اگه حتی منم بکشی زنده نمیمونی خیلی وقت پیش باید میمردی‬
                                                                             ‫ولی اینطور نشدولی باالخره میمیری!‬

                                                                                              ‫آلبرت: باشه پس...‬
                                                             ‫چشامو باتم ....الاقل چشم باته بمیرم بهتره......!!!!‬

                                                                                      ‫صدای شلیک اومد..........!!!!‬

‫اول فکرکردم تیر به خودم خورد ولی وقتی چشامو باز کردم دیدم تیری که صداش اومده بود به آلبرت خورد...حاال‬
 ‫ای کاش تیر مممولی بود، تیر رمرا با بمب ثانیه ایی بهش خورد..رمینطوری ماتم برده بود که یکی منو سریع کشید‬
                                                            ‫به سمت خودش ولی با منفجر شدن بمب حدس زدم‬

                                                                                      ‫دومتری اونطرف تر پریدم،‬

                                                              ‫چشام باته بود که صدای کریس به گوشم خورد!!!‬

                                               ‫کریس: جیل ..جیل باتوام چشاتو باز کن!!!باتوام مگه نمیشنوی!!!!‬



                                                                                                          ‫812‬
          ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                              ‫رمانسرا‬

                                                            ‫جیل: چیه بابا!!! بیا باز کردم..نکنه فکر کردی مردم،‬

                                                                                   ‫کریس: دیوونه! فکر کردم!!!‬

                                                           ‫جیل: صد بار گفتم که من به این سادگیا نمیمیرم....!!!!‬

 ‫تازه متوجه آلبرت شدم که بی حال روزمین افتاده بود....از جام بلند شدم که چشم به بطیه خورد که زل زده بودن به‬
                                                                                 ‫آلبرت...جیک به طرفش رفت!‬

                                                                            ‫کریس:نرو! مطمئنن رنوز زنده اس!‬

                           ‫جیک به حرفش توجهی نکردو رفت طرفش تمام بدنش از خون پوشیده شده بود....!!!‬

                 ‫آلبرت:...توو....تت..تو پار....م..ی...م.گه ..نه!تتتتت...تو ب..رم ..تیر ان...دازی..ککک...رد...ی؟‬

  ‫جیک: ریچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به پدرم تیراندازی کنم با کارایی که تو کردی صدبار مرگ برات کمه این‬
                                                                        ‫کمترین کاری بود که برات کردم.....!!!!‬

                                                 ‫اشک تو چشاش جم شد براش سخت بود که پدرش و بکشه!!!!‬

 ‫کریس با بیایم اعالم نیرو کرد...دکتر مک رم رمون موقع از راه رسید....!!!و رفت طرف آلبرت نبظشو گرفت و با‬
                                                             ‫نگاه عمیطی که به ما انداخت فهمیدم که مرد.....!!!!!!‬

                                                                         ‫دکتر مک: خودم دستور انتطالشو میدم!‬

                                                                    ‫شری به طرف جیک رفت و بغلش کرد...!!!!‬

              ‫نمیدونم چرا خوشحال نبودم..انتطام پدرمو گرفتم ولی خوشحال نبودم نباید به این سادگی میمرد..!!!!!‬

‫انتظار مرگ سختری براش داشتم....!!!!انتظار داشتم به بدترین شرای ممکن بمیره!انتظار داشتم انطدر زود تموم نشه‬
                                                                                                       ‫.............‬


                                                                            ‫*********************‬

                                                                                     ‫لئون: بارام ازدواج میکنی؟‬

                                                                                                       ‫ایدا: نه؟‬




                                                                                                        ‫912‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                  ‫رمانسرا‬

                                                                            ‫لئون از پشت کمر ایدا رو گرفت‬

          ‫لئون:چرا ازدواج میکنی،میدونی چند ساله من بهت عالقه دارم خاته نشدی از این رمه زندگی مجردی؟!‬

                                                                                     ‫ایدا: حاال باید فکر کنم!!!‬

                                                                                             ‫لئون: رمین االن!‬

                                                                                                         ‫ایدا:لئو...‬

                             ‫لئون اجازه نداد ایدا حرفشو تموم کنه که لباش گذاشت ایدا رم رمراریش کرد....!!!‬

                                                                               ‫لئون: میدوناتم قبول میکنی!!!‬

                                                                                           ‫یک ماه بمد..........‬

   ‫شری: شما واقما خجالت نمیکشین این چه حرفیه دارین میزنین مملومه امکان پذیر نیس اگه پار خودتون بودم‬
                                                                                        ‫رمینطوری میکردی؟‬

‫دکتر مک: ولی این تنها راه ممکنه اگه یه نفر بمیره بهتره یا کل جهان؟رریه قطره خون جیک میتونه جون میلیون را‬
                                                                                             ‫نفرو نجات بده!!!‬

                          ‫سر خونه باشه ولی خوب بمدش که میشه به جیک خون بدیم؟ مگه نه؟‬              ‫شری: اگه بح‬

 ‫دکترمک: نه ریچ نمونه ای با خون جیک سازگار نیس تنها پادزرری که میشه به اون زامبیا تزریق کرد خون جیکه‬
                                                               ‫چون رم خون آلبرته به رر حال پدرش بوده!!!‬

                                                                            ‫جیک: مشکلی نیس من حاضرم!!!‬

                                                   ‫شری: میفهمی چی داری میگی!!،پس من چی! نه من نمیزارم‬

                                                                         ‫جیک شری رو از اتاق برد بیرون.....‬
  ‫لئون: آقای مک نمیشه که به یه نفر بگیم رمه خونتو بده تا کل جهان نجات پیدا کنن خیلی ماخره و غیر منططیه!‬

  ‫دکتر مک: مگه نمیبینید جهان داره به خاطر زامبیا نابود میشه کم کم خود مام زده نمیمونیم ریچ فرقی نمیکنه االن‬
 ‫جیک جونشو از دست نده در آخر رم اون رم کل جهان نابود میشه ولی اگه اون بمیره کل جهان نجات پیدا میکنه،‬
                                                                           ‫یه نفر بمیره بهتره یا رزاران نفر!!!‬

                                                                                          ‫.............................‬



                                                                                                          ‫112‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                ‫رمانسرا‬

                   ‫شری با گریه گفت: تو روخدا جیک! من بدون تو میمیرم نزار این اتفاق بیفته خوارش میکنم!!!‬

                                              ‫جیک صورت شری رو بین دستاش گرفت و اشکاشو پاک کرد...‬

 ‫جیک: آروم باش عزیز دلم...گریه نکن، تو که میدونی نمیتونم اشکاتو ببینم، ببین اگه من نباشم میلیونها نفر نجات‬
‫پیدا میکنن پس فکر کردی به خاطر چی پدرمو کشتم به خاطر مردم به خاطر آدمای بی گناری که جونشونو به خاطر‬
                                       ‫اون از دست دادن، یه جورایی بهشون مدیونم اینطوری دینمو بهشون ادا‬

                                                                 ‫میکنم تو که دوس نداری من عذاب بکشم!!!‬

 ‫شری: نمیتونم بی تفاوت باشم!!!!توروخدا جیک...آخه من بدون تو چیکار کنم!!!ررکاری بگی میکنم دیگه به پلیس‬
                                          ‫زنگ نمیزنم اصال رر کاری خواستی بارام بکن ولی تو رو خدا نرو...!!!‬

       ‫جیک دستاشو گذاشت رولب شریو شری ساکت شد بغلش کردو بمد اروم لباش و رو لباش گذاشت.........!!!‬

                                                                                         ‫............................‬

                                                                        ‫جیک داشت برای عمل حاضر میشد!‬

                                                                                        ‫کریس: تو مطمئنی؟‬

          ‫جیک: تا حاال اینطدر مطمئن نبودم !میخوام که از شری مراقبت کنین اون خیلی تنها میشه تنهاش نزارین!‬

                                   ‫کریس که اشک تو چشاش جمع شد به طرف جیک رفت و رمو بغل کردن!!!!‬

                                                                              ‫جیک: خیالم راحت باشه دیگه!‬

                                                   ‫کریس: آره مراقبشم رممون مراقبشیم، نمیخوای ببینیش؟‬

                             ‫جیک: نه نمیتونم ببینمش باید بتونه فراموشم کنه دیگه باید به نبودنم عادت کنه!!!!‬

                                                                                 ‫دکترمک: خوب اماده ایی؟‬

                                                       ‫جیک سرشو تکون دادو با لبخند از کریس جدا شد......‬

                                                                           ‫********************‬

                                                                             ‫شری: حاال من باید چیکار کنم؟‬




                                                                                                        ‫112‬
         ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                                                          ‫رمانسرا‬

                                                                             ‫کریس: ریچی زندگی باید بکنی.‬

                                                                                            ‫شری:اونم با یه بچه!!!!!‬

                                                      ‫ایدا:چیییی؟؟؟؟؟شری............ مگه...مگه تو بارداری؟‬

                            ‫شری:میخواستم زودتر خبر پدر شدنشو بهش بدم ولی ای کاش زودتر میدوناتم!!!!‬

‫رمه با بهت به شری خیره شده بودن این چند وقته انطدر خبرای عجیب غریب به گوششون خورده بود که دیگه این‬
                                                                               ‫یکی خیلی براشون سنگین بود.‬

                                                                                    ‫جیل: حاال میخوای بچه رو...‬

                                                    ‫شری: مملومه که نگهش میدارم تنها یادگار شوررمه...!!!‬

                                                                                ‫با عصبانیت از اتاق خارج شد!!!‬

         ‫الرا: طفلک، باید خیل مراقبش باشین تنهاش نزارین اون بیشتر از ررکای این چن وقته ضربه خورده!!!!!‬

                                                                                           ‫رلنا: من میرم پیشش!!!‬



                                                                 ‫*************************‬

                                                                                                     ‫چن وقت بمد.....‬

 ‫:کدوم گوری راتی...بیا این در لمنتیو باز کن، میدوناتم به این راحتی نمیمیری جون سگ داری.....عوضی بی رمه‬
                                                                              ‫چیز بیا این در لمنتیو باز کن.....‬

                                                                   ‫.................................................. .....!!!!‬
                                                                  ‫یه حس تازه نزدیکه بوی عطر تو پیچیده‬

                                                            ‫دلم عاشق شده انگار از اون وقت که تورو دیده‬

                                                                                          ‫تو نیاتی بی تو من ماتم‬

                                                                                  ‫مثه سنگ خشک و سرسختم‬

                                                                                              ‫تو باشی عاشطی خوبه‬




                                                                                                                  ‫212‬
  ‫15 سال کابوس – کتابخانه مجازی رمانسرا‬                                    ‫رمانسرا‬

                                                       ‫کنارت خوب و خوشبختم‬

                                                   ‫تو ، تو خانومی تو ، چه جذابی‬

                                                  ‫تو خود ماری که داری می تابی‬

                                     ‫واسم یک روز این دنیا بی تو رر لحظه زندونه‬

                                           ‫تو باشی زندگی زیبا مثه قطره ی بارونه‬

                                        ‫تو مثل گل حااسی تورو باید نوازش کرد‬

                               ‫کنارت زیر یک سطف موند ، رمیشه با تو سازش کرد‬




                                                                        ‫(پایان)‬




                       ‫پايان‬
             ‫» کتابخانه مجازی رمان سرا «‬




‫برای دانلود جديد ترين و بهترين رمان های ايرانی و‬
          ‫خارجی به رمانسرا مراجعه کنید‬



                                                                       ‫312‬